روزهای خوبیه.
روزهایی که میبینی دوستهات پر انرژی و شاد هستند، تو هم از اونها انرژی میگیری و چرخ زندگیت رو بهتر میچرخونی.
چه اهمیتی داره اگه این وسط عیال ساز نا کوک باشه؟! جداً مهم نیست.
چون الان محور تو هستی و تو داری مسیر حرکت رو تایین میکنی و تو هستی که میرونی به سمت جلو.
اصلاً هم برام مهم نیست که بعضی ها بگن این جلو، جلو نیست و عقبه!! مهم نیست. من کار خودم رو میکنم و به سازهای نا کوک اهمیتی نمیدم. وقتی صدای ساز نا کوکی بلند میشه، من آنقدر زیبا و بلند مینوازم و میرقسم که صدای خارج بودن اون ساز در هیاهوی ساز زیبای من گم میشه.
کسی هم نمیتونه بجای من فکر کنه و تصمیم بگیره. روزگاری همیشه دنبال مشورت بودم. از دوستانی که فکر میکردم بهتر از بقیه میفهمند کمک میخواستم و باهاشون مشورت میکردم. اما الان میبینم که هیچ کس به خوبی من نمیتونه برای من تصمیم بگیره. چون راهی رو که من رفتم اونها نرفتند و فقط شنیدند و حدس میزنند.
هی، تو، دوست خوب، خودت بهتر از همه میدونی که باید چیکار کنی. از من نپرس. خودت تصمیم بگیر و خودت انجام بده و شک نکن که بهترین تصمیم رو گرفتی. میدونم چی تو ذهنته و به چی داری فکر میکنی. تصمیمت هر چه هست باهاش موافقم. انجام بده. خدا درون توست. اون ندای خداست که داره راه رو بهت نشون میده. به ندای خدا گوش کن و موفقیت و شادی رو در آغوش بگیر.
.................
دلم میخواد کمی از کارم بگم. وقتی که از اون شرکت قبلی اومدم بیرون و تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم، و با یک اعتماد به نفس شاید کاذب، 3 نفر دیگه رو همراه خودم کردم، فکر میکردم که کمی دست و پا میزنم و بعد یا یکی دستم رو میگیره و یا باز هم غرق میشم و این ریسک باز کار دستم میده. اون روزها با اونهایی که فکر میکردم بهتر میفهمند مشورت کردم و خیلی ها گفتند با توجه به شرایط اقتصادی فعلی این ریسک رو نکن که خیلی از گردن کلفتهای بازار هم دارن از پا در میان. اما خوب فرهاده دیگه! به حرف کی گوش میکنه؟!
هیچ کس.
پی چند ماه و یا چند سال بدبختی رو به تن خودم و بقیه شرکا مالیدم و شروع کردیم. اوایل خوب بود. بهتر از کارمندی. اما سال دوم رو به سختی و با بدبختی گذروندیم. مخصوصاً من که اوضاعم از همه بدتر بود. (از نظر من بدتر بود، من جای اونها نیستم و نمیدونم اما به نظر میرسه که اوضاع من بدتر بود) خلاصه بارها و بارها خسته شدم و حتی خواستم که جا بزنم. اما یک ندایی بهم گفت مقاومت کن و صبر کن که مشکلات بر طرف میشه. به امید اینکه آنچه کاشته بودیم رو به زودی درو خواهیم کرد، ادامه دادم و الان دارم جوانه های از خاک بیرون آمده رو میبینم. امید تو همه ماها ریشه دوونده و با ایک شوق خواصی داریم ادامه میدیم. همه ما. هرچند این فاز از فازهای قبلی سختتره و بزرگ کردن این جوانه ها سختتر از قبله، اما امیدی که در دل ما هست و انرژیی که از بزرگ شدن این جوانه ها میگیریم، ما رو وارد سرازیری کرده.
خدایا، از جوانه های از خاک سر بر آورده ما محافظت کن و به لطف خودت کمک کن تا این جوانه ها به زودی به درختی بزرگتر و تنومند تبدیل بشه.
...................
امروز داشتم از بیمه میومدم سمت شرکت. هنوز چند متری از بیمه نیومده بودم بیرون که یک آقایی جلوی من رو گرفت و گفت میشه چند دقیقه وقتت رو بگیرم؟ گفتم جانم؟ بفرمایین.
گفت من دانشجوی.....از فلان شهر هستم و تا حالا گیر کردی؟
خوب قصه تکراری بود و همون موقع هم موبایلم زنگ زد و گفتم ببخشید آقا من نمیتونم کمکتون کنم.
راه افتادم سمت دفتر. بیست متر آنطرف تر یک خانم میان سال جلوم رو گرفت و گفت آقا یک کمکی به من بکن....
مطمئن بودم که توی جیبم چیز به درد بخوری پیدا نمیشه! چون قرار بود برم عابر بانک و یه حالی به جیبم بدم. به خانمه گفتم شرمنده، پول همراهم نیست.
نمیدونم باور کرد یا نه. مهم هم نیست. اما همون موقع یک آرزویی کردم.
آرزو کردم که روزی برسه که توی جیبم یک دسته اسکناس باشه مخصوص این جور کمکها. هر کسی که گفت کمک کن، بدون وقفه یک برگ از اون اسکناس ها رو در بیارم و بدم بهش.
پشت چراغ قرمز از بچه های گل فروش گل بخرم.
فال بخرم.
دستمال کاغذی.
کبریت.
اسکاچ.
جوراب و اسباب بازی و سی دی های به درد نخور!
بدون دغدغه اینکه پول تمام بشه. بخرم و کمک کنم و حالش رو ببرم!
آرزوی احمقانه ایه؟!!!!
آرزوئه دیگه!!!!
.......................
الا ای آهوی وحشی ، کجایی؟!!!
بدرود
................
پ ن :
ماه دوم از فصل بهار هم گذشت!!!
چه زود!!!
عمره داره میره هاااااا!!!!!!
هواستون باشه!!
نیمه شب
بهتر بگم، صبح!
ساعت 4 صبح!
خوابت میاد، اما خوابت نمیبره.
هزار تا فکر خواب رو ازت گرفته.
هزار تا فکر!
ناراحتی، غم خودت، غم دوستهات، همه غمها بیخ گلوت رو گرفته و فشار میده.
اما اینجا یه غریبه نشسته که با خیلی از غریبه های دیگه فرق داره و تو پیش این غریبه به راحتی اون غریبه ها نیستی.
پس غم رو توی دلت نگه میداری. لیوان دستت رو سر میکشی تا شاید دردی ازت دوا بشه. اما میدونی که درد دوا نمیشه و فقط قفل روی دستهات برداشته میشه تا بیای و اینجا انگشتهات رو روی کلیدهای کامپیوترت فشار بدی و شاید کمی، فقط کمی از غمی که بیخ گلوت رو فشار میده، کم کنی و ...
این یک دور باطله. کاش الان اینجا نبودم. امروز از روزهایی بود که دلم نمیخواست اینجا باشم.
دلم میخواست توی همون شهر کثیف و شلوغ و پر دود باشم.
دلم برای شهرم، برای تهرانم تنگ شده! آن هم چه زود!!
می آیم. به زودی.
.......
میدونم که یه کابوس خواب رو از چشمهات بریده، میدونم که کابوسهایی تو دنیای واقعی داری میبینی که کابوسهای شبانه پیش اونها پشیزی نیستند. میدونم که دنیا آنقدر برات تیره و تار شده که دیگه دلت نمیخواد حتی یک ثانیه از دنیا رو ببینی. میدونم. باور کن میدونم که چه لحظات تلخی رو داری مزه مزه میکنی و دم در نمیزنی، اما تو هم اینو بدون که غم تو بزرگترین غم نیست.
بدون که این مشکلات از تو آهن ساخته. آهن محکم. من دوست نداشتم آهنی بشه اما خوب شاید سرنوشتت مثل خیلی ها و شاید هم نزدیک به من رقم خورده.
پس به قول خودت، این نیز بگذرد!
آره، این نیز بگذرد.
........................
نوشتم. اما خالی نشدم.
اما خوابم هم نبرد.
............
بر گشتم سر پله اول.
من
غم
لیوان در دست
صدای داریوش
دستهای روی کیبرد
تکرار و تکرار و تکرار و ....
مبهوت و کبود و گس...
.............
...
.........
راستش اصلاً خندم نمیاد!
یهنی میدونین چیه، حالم خوب نیست.
خیلی گیجمو
اگه میدونستم که بعضی از آدمها چجوری با این جریان منار میومدند، شاید من هم میتونستم یه جوری کنار بیام، اما تفاوتت از زمین تا آسمونه!
.............
تنهای چیزی که میوتم آرزوش رو داشته باشم اینه که خدا کمکم کنه!
همین.
التماس دعا.
بدرود
میبینی موقعش رسیده و تو هنوز آماده نیستی.
موقع رفتن شده.
وقت تنگه و ...
نمیدونم.
مثل این روزها!
میخام یه چیزی بگم، اما نمیدونم چی!
آهان، فهمیدم. میخوام بگم که یک هفته دارم میرم سفر. زیاد دور نیست. همین دور و برهاست. یه مسافرت کاری به دوبی. البته خیلی به سفر احتیاج دارم اما یه سفر کاری رو نمیدونم دردی ازم درمان میکنه یا نه!
دلم میخواست یه چیزی تو مایه های وصیتنامه اینجا بنویسم. اما خوب، هر چی با خودم دو دو تا چهارتا کردم دیدم که الان به هیچ وجه موقع رفتن و مردن و قالب تهی کردن نیست. کارهای عقب افتاده و حساب های صاف نشده دارم و باید برگردم و حسابهام رو صاف کنم.
پس از نوشتن وصیتنامه صرف نظر میکنم و به یک حلالیت طلبیدن کلی اون هم تنها برای تعارف بسنده می کنم.
حلالم کنید، اما بر میگردم.
این روزها احساس میکنم توی دلم یه چیزی فرو ریخته و ...
دیشب توی لرزیدنها و بیخواب شبانه برای خودم مینوشتم و شعر میگفتم. اما ....
.................
نقطه چینها ادامه خواهند داشت.
...............
هزارتا کار رو گذاشته بودم برای امروز و امروز هم از فرط خستگی به هیچ کدوم نرسیدم!
میبینی؟ پاک قاطی ام!
.............
به امید دیدار.
بدرود
یه چیزیم هست.
نمیدونم چی، اما یه چیزی هست!
میدونی چیه؟ میدونم چ هست اما خوب..... زبونم بند میاد وقتی میخوام بگم که
یاد قدیمها افتادم.
نه خیلی خیلی قدیم. همین جند وقت پیش. همین چند سال پیش. همین چند ماه پیش. همین...
یاد تر شدنهای پی دی پی.
یاد شکر خدا کردن تو شبی که دیگه تکرار نشد.
یاد لحظاتی که با تعجب میگفتی مگه قراره آخریش باشه؟!
منم میگفتم نه! چرا به آخر فکر میکنی؟ آخری نیست اما چرا همیشه بهترین نباشه؟
تو هم میگفتی آخه همیشه آخرینها رو آدمها سعی میک جاودانه بسازن. آدمها دوست دارن خداحافظیشون با شکوه باشه. تو هم مثل اینکه میخوای خداحافظی بسازی!
من هم میخندیدم بهت و میگفتم نه دیوونه. من خداحافظی نمیکنم.
اما الان دارم به این فکر میکنم که درست چند وقته که ندیدمت؟!
میدونی؟
خیلی نیست. اما آنقدر بی خبری و تاخیر افتاده که مثل همون یکسال و ده ماه و دو روز شده، که ندیدمت.....
وقتی نگات یادم میاد
قشنگیات یادم میاد
یادم میاد گفتی بهم
دلم میگه شاید دیگه نبینمت
نبینمت
نبینمت
نبینمت
گفتی بهم شاید دیگه نبینمت
تا که منم بگم بهت
امروز درست یک ساله و ده ماهه و دو روزه
که ندیدمت
حالا فهمیدی چم شده؟
نه. نمیدونی. نفهمیدی. اصلاً حوصله اش رو هم نداری که بخوای فکر کنی که ....
میدونی چیه، خسته ام. از زنجیرهای اعصاب خورد کن لعنتی که یک حلقه به حلقه دیگه وصل شده و حلقه بعدی و ...
از اینکه دو تا حلقه از هر دو طرف بهم وصل نشدند، خسته شدم.
از اینکه من نگران باشم و تو اصلاً عین خیالت هم نباشه، خسته شدم.
از اینکه....
از اینکه یکی دوستم داشته باشه، خسته شدم.
از اینکه دو تا و سه تا و چهار تا هم دوستم داشته باشند خسته شدم.
اصلاً آزاد نیستم.
دلم میخواد آزاد باشم.
دلم میخواد راحت حرفم رو بزنم. بی پروا. دلم نمیخواد حرفم رو پاک کنم و جاش نقطه چین بزارم به این امید که خودم که میدونم اینجا چی نوشته!
تو قول دادی دیگه نیای تو خوابم
جا نذاری عکستو تو کتابم
من اما تو بیداری هم هر روز
می بینم خوابتو
هر روز تو این یک ساله و ده ماهه و دو روزه که......
میدونی چی الان میتونه آرومم کنه؟
یه مسافرت، داخلی، با ماشین، تو هوای خوب، تنهایی! به یه جای خوب، تو یه اتوبان خوب، به یه مقصد خوب، مقصد یه ویلای خوب باشه، تو یه جای خوب و هوای خوب، 3 ساعت با ماشین خوب رانندگی کنی با یه موزیک جذاب و دوست داشتی و خاطره دار خب توی اتوبان خوب رانندگی کنی و برسی به اون ویلای خوب و یک خوب هم در ویلا رو برات باز کنه و بیاد به استقبالت!
آرزو بر جوانان عیب نیست، اما برای من هست. آره؟ این یعنی اینکه من دیگه جوون نیست!
مهم نیس. من آرزوم رو توی ذهنم میسازم و توش زندگیم رو میکنم. تو هم زانوی غم بغل کن و غصه بخور که چرا دونه آنطرف زنجیر سست بود!
چرت میگم.
ببخشید.
.......................................
حالم بده حالم بده عشقم رفته نیومده
نه
سر زده, نه زنگ زده, نه کسی جاشو بلده
آدم
بده نگو به من عاشق شدن نیومده
آدم
بده حالم بده
حالم
بده, حالم بده
آخه
خیلی وقته دلم برای گریه لک زده
قلبی
که از آهن باشه انگار تو حبس ابده
امشب
درجه ی تبم روی هزار و سیصده
اما
شاید به چشم تو این تب فقط یه عدده
حالم
بده, حالم بده
کاش
ببینم که اومده دکمه ی قلبمو زده
کاش
بدونه اومدنش برای من زندگیه مجدده
اما
شاید مردده
یا
که بودم از اولش برای اون یه عشق خارج از رده
حالم
بده
دیروز تو مسیر شرکت بودم که اخبار ترافیکی رادیو گفت تو یادگار تصادف شده و اون مسیر قفله و از مسیرهای دیگه استفاده کنین. مثل خیلی از تصادفهای دیگه مسیرم رو تغییر دادم و رفتم شرکت. شب رفتم خونه. عیال گفت که تصادف یادگار رو دیدی؟ گفتم نه! گفت در شهر نشون میداد. یه زانتیا آنقدر سرعتش بالا بوده که از لاین خودش رد میشه و از روی گاردریلها هم رد میشه و میره لاین مخالف. اونجا میره روی یک پراید و هر دو سرنشین جلو رو جا در جا میکشه!
هنگ کرده بودم. تصور اینکه داری تو لاین خودت میری و از آسمون یه زانتیا بیاد رو سرت و بکشتت، برام خیلی عجیب بود. باز هم یاد این افتادم که جون آدمی و الته همه موجودات، به یک لحظه بنده و در کسر از ثانیه، یک بود، نیست میشه!
دنیای عجیبیه. خیلی خیلی عجیب. توی این دنیای عجیب آدم از دوستانش توقعاتی داره که متاسفانه گاهی وقتها...
شاید توقع بیجایی باشه که همه مثل من باشند! احتمالاً من خیلی غیر عادی هستم!
خیلی کار دارم. خیلی خیلی زیاد. اما تو همین شرایط هم آنقدر دلم گرفته که کارم رو گذاشتم و اومدم چند خطی عقده دلم رو خالی کنم تا شاید خالی بشم.
دلم گرفته. خیلی زیاد.
اولین بار که دیدمش خیلی جا خوردم. اصلاً صورت و چهره ای که توی ذهنم بود، با چیزی که میدیدم جور در نمیومد. راستش جا خوردم و دیگه هم پیش نیومد که بپرسم چرا صورتش این شکلی شده و ...؟
من اینطوری هستم. وقتی با کسی که ندیدمش صحبت میکنم، چه تلفنی و چه چت و هر چیز دیگه، یک تصویر متانسب با صدا یا نوع افکار یا حتی بدون هیچ برداشتی و کاملاً تصادفی، از طرف مقابل توی ذهنم میسازم و با اون ارتباط بر قرار میکنم. اصلاً نمیتونم بدون تصویر ارتباطی داشته باشم. تصویری که از تون صدا برای خودم ساخته بودم با تصویری که میدیدم از زمین تا آسمون متفاوت بود!
به اون صدا یک قد بلند، با چهره ای زیبا و چشمانی مشکی و نافذ میمومد و من هم تصورم همین بود. با همین تصور هم ارتباط بر قرار کرده بودم. تا اینکه تو یک مهمونی که شرکت ترتیب داده بود توی هتل سیمرغ، یکی از همکارها بهم معرفیش کرد و گفت خانوم فلانی از همکارهای آقای فلانی هستند. اولش یکم شوکه شدم و اما سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم خیلی خوشبختم، ما قبلاً خیلی با هم تلفنی صحبت کردیم. فلانی هم ادامه داد که بله آقای مهندس من خیلی مزاهم شما شدم و ...
بعد از این معرفی کوتاه ایشون رفتند و روی یکی از صندلی ها نشستند و بعد از مهمانی هم دیگه فرصتی هیچ وقت پیش نیومد تا من بپرسم که چی شده؟!
از اون مهمونی چند سالی میگذره. چرخش روزگار گذر شرکت نو پای من رو به شرکت آقای فلانی انداخت و خانم فلانی هم که یه جورایی همه کاره آقای فلانیه و به طبع سر و کار ما با هم زیاده. اما خوب اینبار موقعیت شغلی من جوری نبود که بخوام اون سوال رو بپرسم. تا اینکه همین نیم ساعت پیش زنگ زد تا با یکی از همکارها صحبت کنه که همکار گرامی تشریف نداشتند، من ازش پرسیدم من میتونم کمکت کنم؟
اینجوری سر صحبت باز شد و شاید هم فلانی دنبال یک گوش میگشت تا باهاش حرف بزنه و نیم ساعتی با هم حرف زدیم. وقتی داشت با خونسردی تمام تعریف میکرد که چرا صورتش اینقدر دفرمه شده و اینقدر زیباییش رو تهت تاثیر گذاشته که خیلی ها مثل من نمیتونند توی چهره اش نگاه کنند، اشک توی چشمهام جمع شده بود و از طرفی هم آفرین میگفتم به این همه روحیه!
همینقدر بگم که اگه این خانوم توی خیابون راه بره شک ندارم 10 تا ماشین مدل بالا براش ترمز میکنه تا ... اما زمانی که برگرده و صورتش رو ببینند مطمئناً پاشون رو تا ته روی پدال گاز فشار میدن! فقط بخاطر نیمی از صورتش که در اثر چند حادثه کاملاً دفرمه شده!
..............
خدایا، حکمت کارت چیه؟ دلم میسوزه برای بنده هایی که چقدر بهشون لطف کردی و باز هم طلب کارن و برای بنده هایی که چقدر بهشون کم لطفی شده و ...
خدایا، حکمت کارت کجاست که بعضی ها نمیبینند این همه لطف رو؟
................
یکی برای یک پست من که مال تیر 88 این کامنت رو گذاشته:
سلام...
دلم
از همه چیزو همه کس گرفته بود...
تو
گوگل زدم خدایا کمکم کن...
که
به اینجا رسیدم...
با
حرفات اشکم در اومد...
فهمیدم
که علاوه بر خودم کسایی هستن که...
چی بگم؟! مال این پست بود.
بدرود