| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
یه وقتایی،
تقریبا میشه گفت هرشب
بی خوابی میاد سراغم.
شده عادتم.
دیر میخوابم و صبح هم خیلی نمیخوابم و میرم شرکت. بعضی روزها تا دیر وقت هم شرکتم و مواقعی هم که خونم فقط فیلم میبینم.
همه اینکارها رو میکنم تا خسته بشم و کمتر فکر کنم و بخوابم، اما خب ... جواب نمیده.
یه شب فکرم درگیر کار، یه شب برنامه نویسی، یه شب طراحی، یه شب درگیری های روزمره و بقیه شبها خاطرات!
امشب از ساعت ۱۲:۳۰ اومدم تو تخت. ۲ دیدم فایده نداره گوشی رو برداشتم و بازی، اونم جواب نداد و اینستاگرام. بعد هم توییتر.
اونجا یکی یه رشته توییت کرده بود از رفیقش که سرش کلاه گذاشته بود، خیلی شاکی بود که چرا رفیق آدم که اینقدر بهش اطمینان داشته پولش رو خورده.
حق داشت.
داغ دلم رو تازه کرد.
بعد دیدم سید امین چ..، یه نویسنده ای که دوستش دارم، توییت کرده تو دنیا از یک نفر اونقدر کینه دا ره که پانزدهم به پانزدهم هر ماه سایت بهشت زهرا رو چک میکنه ببینه طرف مرده یا نه!
شاخم در اومد. دیدم خداییش هنوز به نقطه ای نرسیدم که از مردن کسی خوشحال بشم. هیچ کس.
یعنی یه روزی میشه که ....
امیدوارم.
روزهای خوبیه.
راضی ام ازشون.