از دست عزیزان چه بگویم گلهای نیست
گر هم گلهای هست، دگر حوصلهای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغلهای نیست
دیریست که از خانه خرابان جـهـانم
بر سـقـف فرو ریخـتهام چـلچلهای نیست
در حسرت دیدار تو ، آواره ترینم
هرچند که تا خانهی تو فاصلهای نیست
بگذشتهام از خود ولی از تو گذشتن
مرزیست که مشکلتر از آن مرحلهای نیست
سرگشته ترین کشتی دریای زمانم
میکوچم و در رهگذرم اسکلهای نیست
من سلسله جنبان دل عاشق خویشم
بر زندگیام سایه ای از سلسلهای نیست
یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفـتـنـد عزیزان و مرا قافـلهای نیست
بهمن رافعی بروجنی - پاییز ۴۱
......
پ ن: عصبانیت من از بعضی از رفتارها کم نیست و بیشتر هم داره میشه با ادامه اون رفتارها!
حقیقت اینه که شرمم میشه حتی بنویسم که چه شده، ولی شرمش نمیشه که نادیده بگیره رفتارش رو و انگشت اتهام رو مثل همیشه به سمت من بگیره.
آدمها یک چیزهایی تو سرشتشون ه، سعی میکنند که عوضش کنن و اون طور که مورد پسند نیست، نباشند، ولی خب تو یه شرایطی دیگه نمیتونند و ...
مثل خود من، سعی کردم عوض بشم، عوض هم شده بودم، اما تو شرایطی خب دیگه نتونستم.
به قول زن، مشکل شخصیتی من زد بیرون!
ولی خدا رو شکر میکنم که مشکل شخصیتی من اینی بود که خودم میدونم، نه اونی که اون داره!!!
این آخرین گلگی من بود.
دیگه چیزی نمیگم در این مورد.
بدرود