یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

هل من ناصر ینصرنی؟

نه

کسی نیست

تنها

تنهایی باید از این مرحله هم رد بشی.

چشم رو بسته روی مشکلت

لج کرده

یا اصلاً دلش نمیخواد

یا با خودش میگه طلافی کنم، ظلمی رو که فکر میکنه در حقش کردم.

نمیبینه

باشه

چیزی نمیتونم بگم

نتیجه حماقتهای خودم ه

درس باید بگیرم شاید.

بفهمم که این که میگن تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز، مال قدیمها بوده.

مدعی های این روزگار فقط مدعی هستند و بس!

من مستاجرم!

جمعه بود

دو هفته پیش شاید.

شاید که نه

دقیقاً دو هفته پیش.

بعد از ظهر

بی حوصله و خسته، مثل حال تمام این روزهای من، می زده و خواب، زیر سرمای کولر، خوابم برده بود.

صدای موبایل من رو از خواب بیدار کرد، بهتر بگم، پرووند!

نوشته بود پورکاظم!

با خودم گفتم اه! حوصله این رو اصلاً ندارم.

گوشی رو سایلنت کردم و دوباره خوابیدم.

چند دقیقه بعد، تلفن خونه!

ماشالا این قوم ه ساکن این شهر به خصوص، عجب پشتکاری دارند در صلب آسایش!

بلند شدم و تلفن خونه رو پیدا کردم و جواب دادم.

با همون لهجه مخصوص خودش سریع رفت سر اصل مطلب که خونه رو خالی کن!

اولین بار بود تو این همه سال مستاجری کسی به من گفته بود تخلیه کن.

چیزی نگفتم و فقط گفتم باشه.

دوباره سعی کردم بخوابم.

اما، نمیشد!

نشد.

گوشی رو برداشتم و رفتم سراغ نرم افزار دیوار.

قیمتها رو بالا و پایین کردم و ...

نتیجه: همیشه تو بدترین شرایط گاو آدم میزاد!

نه حوصله دنبال خونه گشتن دارم و نه پول اینکه بزارم روی پول پیش خونه، و نه اوضاع شرکت اونقدر مطمئن که بتونم روی اجاره دادن ماهی 3 میلیون حساب کنم.

تا پانزدهم ماه چیزی نمونده و من اندر خم یک کوچه ام!

کاش فرجی میشد.

کاش.

کاش خدا میگرفت دست گیرندگان را!

کاش.


اصفهانی ها

بگذریم که اصفهانی ها کی هستند و چی هستند.

تو هر شهری، مخصوصاً شهرهای بزرگ، همه جور آدمی هست.

ولی، یه شریک دارم که پدر و مادرش اصفهانی هستند، خودش همیشه میگه که تقصیر فلانی ه، تقصیر فلانی ه.

به قول خودش این خصلت اصفهای هاست. همیشه تقصر همه هست و تقصیر اونها نیست، حتی اگر بدونند که واقعا تقصیر خودشونه!

اونقدر که منشی قبلی شرکت اسمش شده بود "مقصر الامور!"

دیگه همه ما میدونیم که هر اتفاقی بیفته، تقصیر اون نیست قطعاً!!!

خب این قانون ظاهراً برای اونهایی که اصفهانی نیستند ولی شناسنامه صادره اصفهان دارند هم صادق ه!


گله ای نیست!

از دست عزیزان چه بگویم گله‌ای نیست

گر هم گله‌ای هست، دگر حوصله‌ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله‌ای نیست

دیری‌ست که از خانه خرابان جـهـانم

بر سـقـف فرو ریخـته‌ام چـلچله‌ای نیست

در حسرت دیدار تو ، آواره ترینم

هرچند که تا خانه‌ی تو فاصله‌ای نیست

بگذشته‌ام از خود ولی از تو گذشتن

مرزی‌ست که مشکل‌تر از آن مرحله‌ای نیست

سرگشته ترین کشتی دریای زمانم

می‌کوچم و در رهگذرم اسکله‌ای نیست

من سلسله جنبان دل عاشق خویشم

بر زندگی‌ام سایه ای از سلسله‌ای نیست

یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن

رفـتـنـد عزیزان و مرا قافـله‌ای نیست

بهمن رافعی بروجنی - پاییز ۴۱

......

پ ن: عصبانیت من از بعضی از رفتارها کم نیست و بیشتر هم داره میشه با ادامه اون رفتارها!

حقیقت اینه که شرمم میشه حتی بنویسم که چه شده، ولی شرمش نمیشه که نادیده بگیره رفتارش رو و انگشت اتهام رو مثل همیشه به سمت من بگیره.

آدمها یک چیزهایی تو سرشتشون ه، سعی میکنند که عوضش کنن و اون طور که مورد پسند نیست، نباشند، ولی خب تو یه شرایطی دیگه نمیتونند و ...

مثل خود من، سعی کردم عوض بشم، عوض هم شده بودم، اما تو شرایطی خب دیگه نتونستم.

به قول زن، مشکل شخصیتی من زد بیرون!

ولی خدا رو شکر میکنم که مشکل شخصیتی من اینی بود که خودم میدونم، نه اونی که اون داره!!!

این آخرین گلگی من بود.

دیگه چیزی نمیگم در این مورد.

بدرود