| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
امشب اومدم اینجا، خونه پدری، خب از صبح مثل مرغ پر کنده بودم و هنوزم هستم.
کمی با دو قلو ها بازی کردم و سعی کردم جو عوض بشه که خب نتیجه ای نداشت!
فضای خونه عجیبه، سکوت خاصی هست. نه اینکه کسی حرفی نزنه، نه، اما در مورد بابا جز آهی که هر از گاه همه میکشند، حرفی زده نمیشه.
هممون ترجیح میدیم تو سکوت و توی دل خودمون عزاداری کنیم و ...
داشتم فکر میکردم که کاش الان توی وسایل بابا نامه ای ازش پیدا میکردیم. مثل فیلم ها. نامه خطاب به ما، نصیحتی یا حرفی به ما.
باید تا دیر نشده، ترتیب همچین نامه ای رو بدم. حرفهای بعد از مرگم!
ولی واقعا چه حرفی میتونم داشته باشم برای بقیه؟!
اصلا کسی علاقه ای داره حرفهای بعد از مرگ منو بشنوه؟!!!
پارسال، همچین شبی، خونه پدری بودم. با بدبختی یه آمپولی که دکتر براش نوشته بود رو پیدا کرده بودم و خوشحال بود که فردا میبرمش آمپول رو میزنن تو دستش و درد دستش کمتر میشه.
آخر شب خداحافظی کردم و اومدم خونه خودم و قرار شد فردا ساعت پنج ببرمش کلینیک مخصوص بیماران سکته مغزی تا آمپول رو تزریق کنند.
اما...
حدود ۳ صبح بود فکر کنم، موبایلم زنگ خورد و صدای لرزان و گریان خواهرم گفت بیا. پرسیدم چی شده؟ میدونستم این موقع زنگ زدن اصلا خبر خوبی نیست اما باز هم پرسیدم تا به خودم بگم نه، خبر بدی نیست. یک کلمه جواب داد، بابا
قطع کردم و تو راه همش با خودم میگفتم باز سکته است، باز سکته است، باز سکته است، اما یه جایی دیگه نتونستم، زدم کنار. داد زدم، محکم. سیلی زدم به خودم، محکم. زدم تو سر خودم، محکم. مدتها بود دیگه اون آدم زرزرو که گریه میکرد نبودم، مدتها بود که شده بودم مدیر خونه و ...
راه افتادم، رسیدم خونه پدری و ...
میدونی، دیگه از یه جایی به بعد، گریه هم کول و بارش رو جمع میکنه و میره از زندگیت. فقط و فقط بغض میمونه و اشکهایی که گاهی فرار میکنن و میدون بیرون و سریع پاکشون میکنی که کسی نبینه.
من به اون نقطه رسیدم. یکسال سخت که سریع گذشت و به اندازه سالها منو پیر کرد.
چند ساعت دیگه، میشه دقیقا یکسال که دیگه بابا نیست.
......
تو این روزها و شبهای عجیب، تو این بی اینترنتی، تو این حجم زیاد غم و اندوه و فشار، چه خوبه که میشه اینجا نوشت!
حتی وقتی که کسی نمیتونه بخونه.
امروز عصر، تو ترافیک که بودم، با دوستی در مورد خاطره ای که دقیقا ده سال ازش گذشته چند دقیقه ای گپ زدم. ترافیک فرصت خوبی بود برای حرف زدن، یا شاید هم حرف زدن با دوستی قدیمی سرگرمی خوبی بود برای تحمل ترافیک!
گپ و گفتگو که تموم شد، تازه وارد تونل رسالت شده بودم و ترافیک میگفت حداقل نیم ساعت دیگه تو راهی، که خب تقریبا شد ۴۵ دقیقه.
این بار ترافیک بود که فرصت خوبی بود برای خاطره بازی و تفکر!
یاد داستان ده سال بعد افتادم.
حدودا ۱۸ ساله بودم که تازه با یک دختر دوست شده بودم. احتمالا اون هم هم سن و سال خودم بود. تازه دبیرستان رو تموم کرده بودم و دانشگاه نرفته بودم هنوز. اون موقع ها موبایل اینترنت و این حرفها نبود و حتی خونه اونها تلفن هم نداشت و هر هفته که همدیگر رو میدیدیم، قرار میزاشتیم برای هفته بعد فلان جا فلان ساعت! خب بعضی وقتها هم کاری برای یکی از طرفها پیش میومد و زنجیره قرارهای هفتگی پاره میشد تا اینکه کی اون بتونه زنگ بزنه و من گوشی رو بردارم و یه قرار دیگه!
سخت بود نه؟!
تو یکی از قرارها و دیدارها، یه پیشنهاد جالب نمیدونم از طرف من یا اون داده شد. قرار گذاشتیم برای ده سال بعد! ده سال بعد دم این پل عابرپیاده، سر ساعت ۱ بعد از ظهر. آدرس قرار رو یادمه هنوز ساعتش رو هم، اما واقعا نمیدونم تاریخ اون قرار کی میشد. ده سال بعد، من ۲۸ سالم بود و شاید همون ده سال پیش همین امروز میشد! شاید میشد ۱۸ آبان ۱۳۸۸، شاید! البته اینم بگم که اون خیابون و اون پل دیگه وجود نداره چون بجای اون خیابون الان یک اتوبان بزرگ ساخته شده!
چند سال پیش در مورد این قضیه ده سال، با زن صحبت میکردم. خب اون موقع ۳۲ سالم بود و پخته تر از ۱۸ سالگی. زن یا شاید هم من، پیشنهاد قرار ده سال بعد رو اینبار محکمتر و پخته تر مطرح کردیم. سعی کردیم که تاریخی باشه که یادمون بمونه، جاش هم جایی باشه که همیشگی باشه. نه کافی شاپی باشه که دیگه نباشه، نه پل و نه پارکی که احتمال نبودنش هست. پارکی انتخاب شد که مطمئن بودیم همیشگی ه، بجای ده سال هم ۸ سال انتخاب کردیم که بشه ۱۴۰۰ و رند باشه، تاریخش هم تاریخی که یادمون بمونه و ساعت هم شد ۵ بعد از ظهر که خب باز یادمون بمونه.
زمان و مکان ثبت شد. بعد صحبت کردیم در مورد شرایط.
مثلا من گفتم اون موقع تو ازدواج کردی و بچه هم داری، میای دیگه حتما؟
اونم گفت حتما.
گفت اگه تهران نبودی و خارج از کشور بودی چی؟ گفتم حتما خودم رو برای این قرار میرسونم.
اون موقع ها عقلمون فقط به همین قدر میرسید.
عقلم نمیرسید بپرسم اگه از هم متنفر شده بودیم چی؟ اگه اذیت کرده بودیم همدیگر رو چی؟ اگه سر هم کلاه گذاشته بودیم چی؟ اگه قرار ازدواج گذاشته بودیم و مردد شدیم و خواستیم صبر کنیم اما گند همه چیز رو شد چی؟ اگه عاشق شدیم و زخم خوردیم، زخمی همیشگی، اون موقع چی؟ اگه پدر کشتگی پیدا شد این وسط چطور؟!!
شعورم به این نمیرسید که بگم اگه پدرکشتگی پیدا کردیم، باز هم بیایم!
......
پ ن: الان ۱۸ روزه که نمیدونم کامنتی که زیر پست قبل هست رو تایید کنم برای نمایش یا نه. دو روز اول که کلا یه جور شوک بودم، بعد فکر کردم که شوخی یکی ه که منو میشناسه، آخرش هم نمیدونم نویسنده اون کامنت همونی که میگه یا شوخیه، ولی اینو میدونم که... میدونم که راست میگی، زندگی بازی های عجیبی داره!
پس تو هم مراقب خودت باش.
بارون رو دوست دارم.
زیاد.
واقعا حس خوبی بهم میده.
مخصوصا اگه توی ماشین باشم و مشغول رانندگی.
اما چند سالی هست که بارون یه چیز دیگه هم برام داره. البته بارونهای همراه با رعد و برق! هنوزم وقتی رعد و برق میزنه، دلم میخواد بهش زنگ بزنم، یا تکست بفرستم و بگم نترس، من حواسم بهت هست!
هنوزم حواسم بهش هست. چرا واقعا؟!!!