یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

بزن باران...

چند روزی هست که یک بغض خفه شده در گلو، راه نفس کشیدن رو برام سخت کرده. مخصوصا شبها بدجوری بیخ گلوم رو فشار میده و اونقدر محکم اینکار رو انجام میده، که هم دندونهام به هم فشرده میشن و هم گاهی قطره اشکی گوشه چشمی جمع میشه و یهو سر میخوره میاد پایین.

چرا؟ خب این روزها خیلی هامون اینطوری هستیم.

برای ثبت در تاریخ که بعدا اگه یه روزی اومدم دوباره اینجا رو خوندم یادم بیاد، میگم که ما ایرانی ها، الان دقیقا وسط یک انقلاب هستیم.

انقلابی که اولش انقلاب نبود و بعد شد. چون دلم نمیخواد اینجا رو ببندن، چون امکان بکاپ گیری توی بلاگ اسکای وجود نداره، پس اینجا چیزی بیشتر نخواهم گفت از روزها و شبهایی که به ما مردم میگذره که توضیح واضحات ست و بس.

فقط برای یاد آوری خودم میگم که شروع این بغض از م ه س ا بود و بعد با ن ی ک ا و بعد هم س ا ر ی نا و .... صدها اسم. اوجش که دیگه اشک به بغض اضافه شد با خدا ن و ر بود و جاری شدن اشک و درد دندان و فک با ک ی ا ن و خدای رنگین کمانی که فکر میکرد هست و .... نیست!

دیروز رفته بودیم بهشت زهرا. ۴ سال از رفتن بابا،گذشت. چهار سال؟! بله، چهار سال!

تو مسیر خاطراتی از ۸۸ رو مرور میکردیم، مامان گفت انگار همین چند روز پیش بود، چقدر سریع ۱۴ سال گذشت!

گفتم افسوس که دیگه بابا نیست ببینه این روزها رو.

امشب اما، همینطور که تو توییتر و اینستاگرام بالا و پایین میرفتم، رسیدم به ویدیویی از ترانه بزن باران که حبیب خونده. البته بازخوانی اون ترانه بود، ولی خب منو برد به اواخر دهه ۷۰. هنوز دبیرستانی بودم. زمستان سرد، در مغازه بابا،در حال تعمیر ضبط ماشین یا نمیدونم یه چیزی که نوار حبیب توش بود و هوا هم تاریک بود و بخاری نفتی وسط مغازه هم روشن بود.

صدای حبیب، بوی نفت، سرما و حضور پدر.

تا چند سال پیش، هر وقت صحبت این میشد که حاضری برگردی به قبل ، به قبل از ازدواجت و دوباره زندگی کنی و تصمیم های درست بگیری، میگفتم نه! حتی با وجود اشتباهاتم، نمیخوام برگردم، چون سخت بوده مسیر و دلم نمیخواد دوباره این سختی ها رو تحمل و کنم و این همه زحمت بکشم تا برسم به اینجا. 

اما، امشب، بعد از اینکه ترانه بزن باران منو برد به سال ۷۷ یا ۷۸، دیدم که حاضرم چشمهام رو که باز میکنم، تو همون مغازه با بوی نفت و سیبیل های یه خط در میون و سرما و ابتدای مسیر سخت باشم، اما در کنار پدر....

شاید حتی اینبار به اینجایی که الان هستم نرسم، ولی مهم نیست. کاش واقعا تمام این سالها خواب و رویایی بوده باشه تو ذهن من و الان چشمهام رو که باز میکنم، اینجا نباشم و اونجا باشم.

قطره اشک از کنار چشمم سر خورد و رفت روی گونه و بعد هم روی کوسن مبل که زیر سرم ه. چشمهام باز شد. نه، رویا و کابوس و خواب نبود، من تو سال نکبت ۱۴۰۱ م، تو آبان خونین. بدون پدر و پر از غم.


بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آ وار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جوباران پراز سنگ
بزن باران که وقت لایروبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
بپا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش گریان شو بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
زدامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آ وار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جوباران پراز سنگ
بزن باران که وقت لایروبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است