| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
امروز، پنجم خرداده، روز تولد من! سه شنبه، پنجم خرداد سال ۱۳۶۰، ساعت نزدیک ۴ صبح، من به دنیا اومدم. تو اوج جنگ و درگیری های بین ایران و عراق، زمانی که خرمشهر هنوز دست عراق بود و اوضاع ایران خوب که هیچ، بد بود!
طبق محاسبات من، اگر اشتباه نکرده باشم، نطفه من درست چند روز قبل از شروع جنگ، تو یک پایگاه نظامی نیروی هوایی ارتش تشکیل شده، و من در اوج جنگ ، تو شهری جنوبی و درگیر جنگ، در بیمارستانی ارتشی به دنیا اومدم! از این جنگی تر هم مگه میشه؟!!
اما برعکس تمام این جنگ جنگ جنگ گفتنها، خودم رو که با خیلی ها مقایسه میکنم، آدمی آروم و خنثی و از جنگ گریزم!
نه اینکه نجنگیده باشم، نه، تا دلت بخواد تو این ۳۹ سالی که گذشت، و مخصوصا تو این ۱۵ سال آخر، جنگیدم! ولی من شروع کننده هیچ کدوم از جنگهای زندگیم نبودم، درست مثل ایران سال ۵۹!
درست مثل ایران سال ۵۹، شاید من تحریک کردم و کاری کردم که طرف مقابل حمله کنه و جنگی شروع بشه، ولی من دنبال جنگ نبودم و اگر کاری کردم، هدفم شروع جنگ نبوده. به نظر من هیچ جنگی برنده ای نداشته! تو جنگها همیشه هر دو طرف بازنده ان، هر دو طرف، حتی اونی که به ظاهر و به قضاوت بقیه ازش به اسم برنده نام برده میشه، اونم بازنده است.
خب از جنگ بگذریم، حالا چرا امروز متفاوت ترین تولد من بود؟
سالهای قبل، تولدهای دو کیک و سه کیک و حداقل تک کیک و همه جوره رو تجربه کردم. از سورپرایز شدن ها تا کادو های متفاوت و اتفاق هایی که واقعا از روز تولد برای من خاطراتی خوب ساختند.
اما امروز، امسال، پنج خرداد متفاوت من اینجوری بود که هیچ کسی رو ندیدم! بهتر بگم هیچ انسانی رو از نزدیک ندیدم! از دیروز که اومدم خونه، در خونه باز نشده و هیچ بشری وارد این خونه نشده و من هم خارج نشدم از خونه!
کاملا تنهای تنها، حتی در بالکن و پنجره رو باز نکردم تا نکنه مگسی چیزی بیاد تو، منم و گلدونها!
مادر و خواهرها گفتند بیا برات کیک درست کنیم و جشن بگیریم، گفتم فعلا نه، باشه برای بعد. اونها هم فکر کردند خودم برنامه ای دارم برای خودم و خواستند مزاحمم نشن و نشدند!
و اینطور بود که متفاوت ترین تولد عمر من رقم خورد. بعید میدونم کسی تو ۳۹ سالگی و شروع ۴۰ سالگی، همچین روز تولدی داشته باشه مگر موارد خاص.
میبینی دنیا چقدر بالا و پایین داره؟ اصلا فکر نکن همیشه همونجایی! بالا یا پایین در راهه!
......
صبح مامان گلپسر، عیال سابق، روی واتساپ بهم پیام داد و پرسید از حمید دوستت خبر داری؟
عادت ندارم به سوالهای بی ربطش جواب بدم، پس بجای جواب دادن پرسیدم، چطور مگه؟
جواب داد که دیشب تو تلگرام بهش پیام داده و ازش خواسته کاری براش انجام بده!!
شاخم در اومد، آخه حمید چند سالی هست که از ایران رفته، بهتر بگم در رفته!
تا اونجایی که آمارشو داشتم از خواهرش، رفته رود ترکیه و بعد یونان. دنبال این بود که بره آلمان یا اتریش و اونجا با زن و بچه هاش با هم پناهنده بشن. حالا یه کاره بیاد به عیال سابق تو تلگرام پیام بده که فلان....؟!!
خلاصه کمی توضیح داد و منم گفتم خبر جدیدی ندارم ولی با توجه به شرایطی که اینجا داشت و زندان و اون داستانها، و با توجه به اینکه من یه روده راست تو شکم این بشر سراغ ندارم، احتیاط کن.
مکالماتم با عیال سابق که تموم شد رفتم تو فکر. تو فکر دوستی خودم با حمید و بقیه دوستهام.
همسایه بودیم. کلاس پنجم دبستان که تموم شد، بابا بازنشسته شد و رفتیم اصفهان. اون موقع ها هم تلفن و موبایل و کامپیوتر و این حرفها نبود. راه ارتباطی ما نامه بود. تقریبا سالی چهار پنج تا نامه بین ما رد و بدل میشد و سالی یکبار هم وقتی میومدیم تهران یا اونها میخواستن برن کرمان، میدیدیم همدیگر رو.
اولین بار که یکی بهم گفت رفیق، تو اولین نامه ای بود که حمید برام فرستاد. واژه رفیق برای اون سن من خیلی غریب بود! تو نامه اش منو رفیق شفیق خطاب میکرد!!
نامه نگاری ها چند سالی ادامه پیدا کرد و بعد هم رفاقت ما تموم شد.
رفیق بعدی زندگی من، داود بود و هست. با داود از اول دبیرستان همکلاس بودم و از دوم دبیرستان با هم دوست شدیم. با اینکه تو خیلی مسائل واقعا با هم فرق داریم، اما رفاقتمون شده ضرب المثل برای خیلی ها. رفاقتی که الان فکر کنم نزدیک ۲۵ سال عمر داره و من پایانی براش نمیبینم.
البته گاهی وقتها دعواهایی هم با هم داشتیم، ولی دعواهامون شاید از دعواهای دو تا برادر کمتر بوده.
یادم نمیره، صبح بیست و هفت آبان رو. وقتی دیگه نا امید شدم از برگشت دوباره بابا، وقتی دیدم بابا دیگه مرده، همینطور که نگاهش میکردم، یهو به خودم اومدم که انبوهی کار جلوم ریخته و تنهام! خواهرها و مادر که تو شوک بودن و تو بهترین حالت ممکن میتونستن خودشون رو جمع کنن، برادری هم که نداشتم، ولی خب داود رو داشتم.
به اولین کسی که پیام دادم، داود بود. گفتم بیدار شدی پاشو بیا! همین!
آسانسور خونه بابا اینا توش برانکارد نمیرفت، من و داود بودیم که بابا رو بقل کردیم و بردیم پایین. حتی ازش نپرسیدم که از مرده نمیترسی رفیق؟!
اونی که مرده بود، برای من بابا بود، برای اون که نبود؟!! نمیترسید؟!! شاید میترسید ولی نه برای کمک به رفیقش!
یا روزی که بابای خودش مرد، وای، عجب شبی بود، چقدر گریه کرد، چجوری تا اصفهان رو رانندگی کردم، اون شب اولین باری بود که با ماشین سرعت بالای ۲۴۰ رو رانندگی کردم. اونقدر فکرم درگیر داود بود که حتی راه رو داشتم اشتباه میرفتم.
یا توی کار، تنها کسی که همیشه توی کار نه بهم نمیگه، داوده. حتی پسرخاله هام که برام کار میکردن، کم میاوردن، اما داود، .... نه، یادم نمیاد.
کلی خاطره دارم باهاش، کلی، خوب و بد.
ولی یکیش اذیتم میکنه. بهتر بگم، میترسونه منو. خیلی از اتفاقهای بد که میوفته تو زندگیم، تو تا تصویر سریع میاد از جلوی چشمم رد میشه، و ترس تنم رو میگیره که نکنه تاوان اون کار باشه!
یکیش مربوط به داود میشه. تقصیر داود نیستا، اما برای کمک به داود، یه کاری کردم که دیالوگ اون طرفی که ازم سوال میکرد، کلمه به کلمه، تو ذهنم نقش بسته و اذیتم میکنه.
طرف بهم گفت دستت رو بزار روی این قرآن، گذاشتم، گفت قسم بخور که چیزهایی که نوشتی راسته، ولی قبل از قسم خوردن، وظیفه دارم یه چیزهایی رو بهت یادآوری کنم، اولا که میدونم حق با دوستت ه و برای کمک به دوستت این همه راه اومدی، میدونم که احساس میکنی به دوستت ظلم شده و برای کمک بهش داری قسم میخوری، ولی تو بچه داری، پدر و مادر داری، اینها رو در نظر بگیر و بعد قسم بخور.
چشمهام رو بستم و دستم رو محکم روی قرآن فشار دادم قسم خوردم.
اون روز به داود نگفتم که اون قاضی چقدر منو ترسوند، نه از اینکه گفت دو سال زندانی داره، نه، از اینکه گفت بچه داری و پدر مادر! به داود چیزی نگفتم اما کل مسیر تا تهران رو داشتم فکر میکردم، و با خودم زمزمه میکردم که قاضی اون حرفها رو میزد که من پشت رفیقم رو خالی کنم تا محکومش کنه، قاضی رو طرف مقابل دعوا خریده بوده و چقدر خوب تونستی دستش رو بخونی و پشت رفیقت بودی. همش اینها رو با خودم زمزمه میکردم ولی حقیقت اینه که وقتی بابا سکته کرد، وقتی بابا مرد، و خیلی وقتهای دیگه، قیافه اون قاضی و اون جملاتش جلوی چشمم ه.
یکی اون قضیه و یکی هم خشکاندن بوته لوبیا، یا شاید هم لوبیاها! در رابطه با اون بوته لوبیا، تاوانش رو دادم، اما قاضی هم تسویه شده دیگه؟!!
چند روز پیش، به داود میگفتم، تو راه بهشت زهرا بودیم، بهش گفتم تو که با خدا رفیقی، بهش بگو این نشد رسمش، که فقط داری انتقام میگیری، پس پاداش کارهای خوبمون چی شد؟!!
یعنی خداییش هیچ کار خوبی نکردیم؟!!!
زن، رفیق، شریک،نمیدونم هر کسی که بهش بدی کردم، حلال کنید، خدا زوم کرده رو بدی های که کردم!
از حال بد این روزهام، خسته شدم، کم آوردم. آقا گوه خوردم، جون هر کی دوست داری، ببخش و بکش بیرون از من.
دمت گرم.