یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

فراموشی

گفته بودم، فراموشی زمان میخواهد.

اشتباه بود.

فراموشی زمان نمی خواهد.

فراموشی دل میخواست، 

که آن هم پیش تو ماند....

ازدمیر آصف

سقوط در سیاهی

سلام

نمیدونم الان که بعد از چند ماه اومدم و اینجا دارم چیزی مینویسم، کسی از خواننده های قدیمی هست یا نه، نمیدونم اصلا دیگه کسی اینجا رو میخونه یا نه، نمیدونم اصلا دیگه کسی منو یادش هست؟!!

من همونی ام که دیوونه بود!

بود؟! یعنی دیگه نیست؟

بود و هست فکر کنم!

یه مدت بستمش، وبلاگو میگم، یعنی از دسترس خارجش کرده بودم، بعد دوباره برش گردوندم، ولی با خودم تصمیم گرفته بودم چیز جدیدی ننویسم.

بعد امشب که مثل خیلی شبهای دیگه، بی خوابی امانم رو بریده بود، با خودم فکر کردم که مگه از روز اول من اینجا برای کسی مینوشتم که الان ننویسم؟

درسته که آخریا برای کسی مینوشتم، اما از اول که شروع کردم اینجوری نبود که؟

پس تصمیم گرفتم که هر از گاهی چند خطی چیزی برای خودم، بنویسم.

تو این مدت که ننوشتم تا دلتون بخواد اتفاقهای مختلف افتاده، ولی خب خیلی هم مهم نیست که بخوام از اونها بنویسم.

اتفاقهایی که برای مملکت و همه ماها افتاده خیلی مهم تر از اتفاقهایی هست که برای من افتاده.

مهم تر از ورشکستگی ه من، مهمتر از بدهکاری های زیاد، مهم تر از اعصاب داغونی که داغونتر شده، مهم تر از نا امیدیی که تمام وجودم رو پر کرده حتی.

مملکت، ایرانی که اونقدر دوستش داشتم و دارم که از خیلی موقعیتهای خوب بخاطرش گذشتم، داره ویرونه میشه!

هیچ کس هم به فکرش نیست. مردم هم حتی.

نه تنها فکر اون نیستند، فکر خودشون هم نیستند!

دشمن، بیرون نیست، تو ه، خودمونیم، تخم نا امیدی رو با رفتارهامون تو دل هم کاشتیم.

از بس سر ام کلاه گذاشتیم، از بس دل شکستیم، از بس خودخواهی کردیم، از بس خیانت کردیم، از بس ...

وای خدا که ما چه کردیم با هم!

وای خدا آخر و عاقبتمون چی میشه؟

امشب به این فکر میکردم که چقدر دلم میخواد باز هم به کسی میگفتم 'چطوری گوجه فرنگی من؟'

میگفتم چطوری دانشمند من،

یا با کارهام کاری میکردم که احساس امنیت کنه.

یعنی میشه باز هم یه روزی من قوی بشم؟

وای خدای من، جلوی خودم سیاهی میبینم به عمق اقیانوس!

میترسم.

زیاد.

کابوسهای کودکی الان تعبیر شدند!

تا حالا گفتم بیشترین کابوسی که از بچگی دیدم این بوده که تو عمق تاریکی دارم سقوط میکنم؟ گفتم؟ نمیدونم، شاید.

اگه نگفتم، الان دیگه گفتم.

آره، کابوسهای من این بوده، و الان، همین الان که دارم اینو مینویسم، وسط همون کابوسهام.

فقط، بچه که بودم بیدار میشدم و چند دقیقه بعد آروم بودم با نوازش پدر یا مادر، اما الان نه بیدار میشم و نه پدر...

کاش بزرگ نشده بودم.

خدا، دمت گرم واقعا، یکی مثل خودم برای خودم بفرست.

یکی که بگه نترس، من باهاتم، بگه برو جلو من نمیزارم چکی که دست سنگ فروش داری و برگشت شده، اذیتت کنه.

برو جلو گوجه فرنگی من، خودم میبرمت و میارمت.

برو درد و بلات به جونم، خودم پرستارت میشم.

برو جلو همه چیز مال تو و دردسرها مال من.

مثل داریوش که میخوند 'بوی گندم مال من، هرچی میکارم مال تو' همش مال تو و دردسرهاش و سگ دو هاش مال من.

خدا، تو برسونش، من به وجودم قسم میخورم که هر کمکی که کرد رو جبران کنم. قسم میخورم تا قرون آخر پولی که میده رو بهش پس بدم، قسم میخورم نا امیدش نکنم. تو فقط برسونش.

ای بابا، دلت خوشه ها مشتی، مردم دارن همو میخورن، تو دنبال ناجی میگردی؟!

خر، تو بودی و بس. 

حالا هم تویی و تاریکی و سیاهی و سقوط.

گوجه فرنگی هم زد و رفت حالشو برد.

با همون بوی گندم، زنده بمون چند روزی و بعد هم انا لله و انا الیه راجعون