یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

ولنتاین

دیشب دیر خوابیده بود . با وجودیکه صبح قشنگی بود ، زیاد حوصله نداشت

چای داغ  تو دستش بود که صدای زنگ موبایلش اومد معمولا موبایلش زیاد زنگ نمیزنه .یعنی کیه ؟ اه ه شاید معاون دفتره بازم کارای بیخودو الکی

Wow  صدای یه دوست خیلی خیلی خوب .

ولنتاین مبارک 

چه قدر خوشحال شد . به فال نیک گرفت . 

هنوز کسایی هستند که دوستش دارند و هیچوقت فراموشش نمیکنن. یه کم از خودش خجالت کشید که دیر به دیر احوال این دوستو میپرسه.پیش خودش گفت درسته که کلی مشکل توزندگیش داره ولی اینکه بخواد خودشو از همه دور کنه به نتیجه ای نمیرسه .

از اینکه روز خوبی رو شروع کرده بود شاد بود . به امید روزهای خیلی خیلی قشنگ برای یک دوست خیلی خیلی مهربون. 

 

تلخی بی بخار!

به عروسک آهنربایی که روی در یخچال چسبیده بود نگاهی کرد و با انگشتش سر اروسک رو نوازش کرد. یک عروسک پارچه ای که موهای خز مانند داشت. هیچ وقت از یاد نبرده بود که این عروسک، یک یادگاری از دوستیه که مدتهاست خبری ازش نداره. یک سوغاتی!

در یخچال رو باز کرد، پاکت آب پرتقال رو برداشت و از کابینت پایین یک بطری شیشه ای سفید رنگ که نوشته های آبی لاجوردی دکه خیلی تلخه! همیشه تلخی الکل بود که فکرش رو منحرف میکرد، نه درصد الکل یا حتی حال مستی. قهوه خیلی تلخ رو هم دوست داشت. بدون شکر. چون تلخی قهوه هم اسب سرکش فکرش رو به تااشت رو بیرون آورد. نصف لیوان رو از مایع داخل بطری پر کرد و با آب پرتقال لیوان پر شد. رفت و روی کاناپه لم داد. کنترل تلویزیون رو برداشت. یک دور همه کانالها رو چرخ زد و برنامه ای که بتونه از فکر درش بیاره، پیدا نکرد.

یک جرعه از لیوان رو مزه مزه کرد و فهمید

خت از سرزمین افکار تلخ و شیرین دور میکرد و به سرزمین افکار خنثی میرسوند. افکاری که توش تنها بود با ماشینها. با اجسام بی جان. بدون عشق، بدون دل، بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن.

اما اون شب، تلخی الکل، اسب سرکش چمباتمه زده در صحرای زیبای گذشته رو رم نداد و همچنان لحظه لحظه اون خاطرات از جلوی چشمش رد میشد. تلویزیون خاموش شد و صدای موسیقی در سالن پیچید. یک موزیک قدیمی کلاسیک. یادش افتاد که ماهها فقط و فقط کلاسیک گوش کرده بود!! چرا؟ دلیلش رو هم خوب یادش بود...

چراقهای سالن خاموش شد. عقربه های ساعت در جهت مخالف یکدیگر بودند و بزرگته سعی کرده بود خودش رو هفت برسونه. پرده رو کنار زد و صندلی رو کنار پنجره گذاشت. هوای بیرون سرد بود؛ اما هوای خونه، گرم. خیلی گرم. آنقدر گرم که احساس میکرد هر لحظه آژیرهای اعلام حریق به صدا در میان. لیوان دیگه خالی شده بود.

قدیما وقتی اینطوری میشد، اشک از کنار چشمهاش سر میخورد و میرفت به سمت لبش، مزه شور گریه، اونو به خودش می آورد که داره گریه میکنه و صورتش رو پاک میکرد. اما اون شب یک قطره هم اشک نریخت. لیوان دوم، لیوان سوم، و از اون به بعد آب پرتقالی در کار نبود! فقط و فقط ودکا بود و دهان سر شده! ودکای گرم، در هوای گرم اتاق، و منظره شهر که زیر پای اون بود. ترافیک بزرگراه از اون بالا پیدا بود. در تعجب که این موقع شب، این همه ماشین اینجا چکار میکنند؟!! شاید اونها از پایین اون رو میدیدند که حالا دیگه از گرما، همه لباسهاش رو هم در آورده بود. نور آبی لوستر وسط سالن، باعث میشد که همه چیز رو آبی ببینه، حتی دستهای لرزان خودش رو.

بطری شیشه ای هم خالی شد. خواب در کار نبود. مستی در کار نبود. شاید هم بود و اون، این مستی رو قبول نداشت! رفت توی اتاق خواب. در بالکن رو باز کرد. هوای سرد بیرون مثل وحشی های قحطی زده حمله کردند به سمت تو. اما اون، همونطور لخت رفت بیرون. سردش نبود! چرا؟! چون اونجا نبود. در صحرای زیبا و سر سبز خاطرات تلخ و شیرین گذشته بود. در حال دویدن. در ظهر دلنشین بهاری. اما در بالکن سرد، برف هم میبارید. تصمیمش رو گرفت. میخواست پرواز رو هم تجربه کنه. سعی کرد از لبه بالکن بره بالا که پاش لیز خورد از عقب محکم خورد زمین. کف بالکن افتاده بود. به خودش اومد. دید که سردشه. خندید. تصور اینکه یک آدم لخت، داره از لبه بالکن میره بالا و از عقب افتاده توی کف بالکن براش خیلی خنده دار بود. احساس کرد که زیر سرش، گرم داره میشه. دستش رو برد زیر سرش و آورد بیرون. دستش که تا چند دقیقه پیش، زیر نور آبی لوستر سالن آبی بود، حالا زیر نور ماه قرمز به نظر میومد!

به سختی خودش رو به حمام رساند. دوش آب گرم رو باز کرد و نشست زیر دوش. گریه کرد. اشکش، با خونش و آب گرم قاطی شد و بعد از چند دقیقه از صحرای زیبای خاطرات تلخ و شیرین گذشته، به شهر مصیبت زده بی فکری رسید.