توی این دنیای بی وفا، تو این دنیای بی ثبات، تو این دنیایی که نمیدونی فردا چی به سرت میاد، چی به سر تو یا دوستهات، نزدیکانت، تو این دنیایی که اونهایی که فکر میکنند سالهای سال زنده خواهند بود، با یک سکته الکی، میرن و دیگه نیستند، تو دل به این بستی که ...
جداً ارزش داره؟!
نه به خدا.
پرونده ها رو باید بست. اشتباه من اینه که یک پرونده رو آنقدر باز نگه میدارم، اونقدر میخونمش، اونقدر بالا و پایینش میکنم که تمام صفحاتش پاره پاره میشه، جر واجر میشه و دست آخر هم هیچ چیزی حل نمیشه. جداً باید ایمان آورد به اونهایی که میگن، سالی که نکوست، از بهارش پیداست.
پرونده هایی که بهارشون با خزان شروع میشه، معلومه که شادیی در انتهاشون وجود نداره. حالا حتی اگه بارها و بارها بری و تمدید کنی، زمانی رو که برای حل این پرونده در اختیارت گذاشتند.
مرد، این جملات را در دفتر خاطراتش نوشت و کیف چرمی اش رو به دستش گرفت و با دست دیگرش یک چمدان نسبتاً بزرگ رو با خودش کشید و از در خارج شد.
با لبخند و خوش آمدگویی منشی جذاب، مسیرش رو به سمت رییس بزرگ ادامه داد. وارد اتاق شد. رفت به سمت رییس بزرگ و گفت ممنونم که به من این همه فرصت دادی. واقعاً من باید از تجربیات شما استفاده میکردم تا شاید اینقدر پرونده ها طولانی نمیشدند. خیلی زودتر از این حرفها باید میومدم پرونده ها رو تحویل میدادم.
پیرمرد لبخندی زد و گفت از دستت خیلی عصبانی بودم. چون میدیدم که خودت رو داری داغون میکنی و اونها رو هم. پسرم سالهای سال خود من یه شخصه این موارد رو پیگیری میکردم و با چم و خم این پرونده ها آشنا هستم. نباید خیلی درگیر این موارد شد. یادبگیر که بعضی از مشکلات حل شدنی نیست. باید ازشون گذشت.
مرد رییس رو در آغوش کشید و گفت من به استراحت احتیاج دارم.
من به استراحت احتیاج دارم. باید ترک کنم. باید از دنیای این پرونده های تو در تو بیام بیرون.
پیرمرد زد به پشت مرد و گفت مواظب خودت باش. یادت نره اگه فرصت استراحت پیدا نکنی، حتماً فرصت مریضی پیدا خواهی کرد.
متشکرم رییس. مرد این را گفت و از اتاق خارج شد. بدون چمدان بزرگ.
اما هنوز مطمئن نبود که کار درست رو انجام داده یا نه. احساس میکرد قسمتی از روحش، قسمتی از زندگیش رو توی اتاق رییس جا گذاشته و بدون اونها داره از ساختمان خارج میشه.
منشی خواست باهاش حرف بزنه. اما داغونتر از این حرفها بود که بتونه حرفی بزنه و فقط گفت من به استراحت احتیاج دارم.
.................
پ ن: پرونده یک رو از اینجا میتونین بخونین.
دوستان قدیمی میدونند که این یک داستان ادامه دار بوده که قسمت دومش رو بعد از نزدیک دو سال نوشتم!
بنازم به این همه تمرکز و پشتکار!!
کاشف دستانش را روی شوفاژ پشت سرش کمی گرم کرد و به این فکر میکرد که چگونه باید این ذهن در هم برهم رو کمی به نظم و آرامش دعوت کنه.
هیچ راه حلی به ذهنش نرسید جز نوشتن.
خیلی از حرفها رو نباید مینوشت. خیلی از احساسات رو نباید ثبت میکرد. اینجا جای مناسبی نبود برای ...
صدای تلفن، کاشف رو به خودش آورد. دوستی از سفر برگشته بود و میخواست خودش رو لوس کنه! البته نه برای کاشف.....
......
یکسالی هست که از این اکتشاف میگذره. یادمه که روز خواصی بود. همون روزی که تصمیم گرفتم یک دنیای دیگه رو کشف کنم.
آخه میدونی، یادمه که اون روز تصمیم قطعی گرفته بودم که از دنیای درهم برهم و عذاب آور سوژه، برای همیشه برم. البته رفتنم از دنیاهای مختلف اینجوری نیست که برم. نه. من هیچ وقت نمیرم. وقتی از اون دنیا رفتم، حضور همیشگیم رو بردم تا سوژه خودش بفهمه که نظم دنیای خودش رو خودش باید بوجود بیاره.
خوب شاید بعد از اون کوچ، الان سوژه دیگه نظم مورد نظرش رو بهش رسیده باشه. نمیدونم فقط میگم شاید. اما اون روز که تصمیم گرفتم از اون دنیا برم، همون روز هم به یک سیاره جدید بر خوردم.
سیاره ای زیبا و درخشان در کهکشانی دور دست. من هم عشقم کشف سیاره های جدید بود. میدونم که تو هر کشفی، کلی هیجان هست و البته کلی هم تجربه.
سفینه فضایی ام رو روی سطح درخشان سیاره جدید فرود آوردم. در همون اولین لحظات احساسم بهم گفت که این دنیا کلی جاذبه کشف نشده داره ولی کلی هم ...
همیشه وقتی وارد یک دنیای جدید میشم، کلی از خودم تعریف میکنم. خوب این شگرده منه! اما طوری تعریف میکنم که اصلاً دنیای جدید احساس نکنه که من دارم خودم رو میگیرم یا دارم از خودم تعریف میکنم. یه جورایی نامردیه. میدونم. اما خوب هر کسی یه شگردی داره! مگه نه؟
تو روزهای اول خوب خودم رو یک کاشف دنیا دیده معرفی کردم. از دنیاهای دیگه هم هر از گاهی، ای، یه چیزهایی میگفتم. اما نه خیلی زیاد. میدونی، همیشه دنیا ها به همدیگه حسودی میکنن. دوست ندارن که یکی بیاد و بشینه رو سطحشون و از خوبی یا حتی بدی دنیا های دیگه بگه. اما این تعریفها یه شیطنتی هم پشتش بود. آره. درست فهمیدین شیطنتش اینجا بود که میگفتم من کلی سفر کردم. کلی دنیا کشف کردم و خوب میدونم که تو دل دنیاها چی میگذره!
خوب آره، قبول دارم که چرت میگفتم! اما خوب گفتم دیگه. خودم هم میدونستم که هیچ دنیایی مثل یه دنیای دیگه نیست!

شنیدم که بعد از سالها جستجو با تلسکوپهای خفن، بعد از چقدر پول خرج کردن، تازه یه سیاره پیدا کردند که شاید توش زندگی باشه! حالا من با این همه اکتشاف، یه کم از خودم تعریف نکنم؟ اون هم نامحسوس!!
خلاصه کنم. پای من به یه دنیای زیبا و درخشان باز شده بود. جالبیش اینجا بود که به نظر میومد که کسی هم اون دنیا رو کشف نکرده بود.
تصور اینکه یک سیاره بکر که هیچ کس نتونسته بود کشفش کنه همش منو وسوسه میکرد. وسوسه اینکه خودم سندش رو بنام بزنم و کلی برای خودم اعتبار کسب کنم.
تو آسمونها سیر میکردم. با فخر از اکتشاف جدیدم میگفتم و ...
حالا که فکر میکنم میبینم کلی حال کردم. چقدر تو اون سیاره جولان دادم. چه جنایتها....
وقتی به اون روزها فکر میکنم، میبینم من یک گناهکارم. عذاب وجدان یک لحظه آرومم نمیزاره. من میدونستم که اون سیاره معصوم گناهی نداره و نباید همه زیبایی هاش رو لگد مال کنم. نباید همه دشتهای پر گلش رو کشف کنم. من باید بعد از اولین اکتشافات، ان رو رها میکردم تا خودش راه خودش رو پیدا کنه.
میدونی مشکل کجا بود؟ مشکل اونجا بود که من بزرگتر از دهنم حرف میزدم. من اونی که میگفتم نبودم. من نمی تونستم همه چیز رو تحت کنترل خودم داشته باشم. من، یک کاشف، یک کاشفی که خیلی خیلی کوچیکتر از اون سیاره بودم، میخواستم جهت چرخش اون سیاره رو عوض کنم. قافل از اینکه قانون حرکت سیاره ها دست من و امثال من نیست.
گند زدم.
کنترل امور از دستم خارج شد. سیاره سر کش شد. آتشفشانهای خاموشش فوران کردند. زلزله های محیب. سیل. طوفان شد. همه چیز دگرگون شد. دل سیاره شکست. دل من شکست. حالا من موندم و این ویرونه ها. پر خشم و کینه دیوونه ها ....
خونه
این خونه ویرون واسه من هزار تا خاطره داره
خونه
این خونه خالی چه روزایی رو به یادم میاره
اون
روزا یادم نمیره دیواره خونه پراز پنجره بود
تا
افق همسایه ما دریا بود ستاره بود منظره بود
خونه
خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پر
نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود
پدرم
میگفت قدیما کینه ها مونو دور انداخته بودیم
توی
برف و بادوبارون خونرو با قلبامون ساخته بودیم
خونه
عشق مادرم بود که تو باغچش گل اطلسی میکاشت
خونه
روح پدرم بود چیزی رو همپایه خونه دوست نداشت
سیل
غارتگر اومد از تو رود خونه گذشت پلارو شکستو برد
زد
و از خونه گذشت دست غارتگر سیل خونرو ویرونه کرد
پدره
پیرمو کشت مادرو دیوونه کرد
حالا
من موندمو این ویرونه ها پر خشمو کینه دیوونه ها
من
زخمی من خسته من پاک مینویسم آخرین حرفو رو خاک
کی
میاد دست توی دستم بزاره تا بسازیم خونمونو دوباره
سیاره زیبا، منو ببخش. کاشف بعد از اکتشافش باید بره. اگه دیدی یکسال موند، برای تو بود که موند. حالا باید بره چون موندنش باعث آتفشانهای پی در پی میشه. کاشف اسمش روشه. باید بره و کشف کنه. شاید دنیاهای دیگه و یا شاید هم خودش رو که سالهاست کشف نشده مونده.
شاید هم بجای کشف سیاره ها، باید ....
به امید آرامش مجدد در سیاره زیبای سفید و درخشان
وقتی که معشوق شدی، کارت تمامه!
چون عاشق با یک زنجیر محکم فلزی تو رو با خودش میکشونتت، به هر جا دلش خواست.
حتماً که یک دیوونه عاشق نباید با اسید بزنه صورت معشوقش رو بریزه پایین، میشه این اسید رو به صورت روحش پاشید تا روحش بریزه پایین.
بعضی از عاشقها نا آگاهانه و یا حتی گاهی هم آگاهانه، شیشه اسید رو میپاشند تو صورت معشوقی که به زنجیر کشیده شده.
پس معشوق بودن خیلی هم دلچسب نیست که بعضی از ما ها، بهتر بگم خیلی از ماها حسرتش رو میخوریم.
البته بگم که عاشقی هم آش دندون گیری نیست. چون عاشقی که شیشه اسید و زنجیر دستشه و صورت حقیقی، یا صورت معنوی معشوقش رو میاره پایین، لذتی نسیبش نمیشه.
پس وقتس که عاشق هم شدی کارت تمامه!
ای مرده شوره هر چی عشقه!

اگه یه روز دیدی یکی خیلی شاده و میخنده، شک کن که شاید به همین زودی تمام ظاهر شادش مثل بیک دومینو با یک تلنگر بریزه پایین!
حواست باشه بهش تلنگر نزنی.....
........

...............
گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو ور نشــــانی مختصـــر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو
گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم
گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،درهم و برهم گفتیم
دیدنیها کم نیست ، من وتو کم دیدیم
بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،پرسیدیم
چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی
بیسبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم
خواندنیها کم نیست ،من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین ،شکل سرودن را
در معبر باد ،بادهانی بسته واماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو ، اما در میدانها
اینک اندازةمان میخوانیم
ما به اندازه ما میگوییم ،ما به اندازه ما میروییم
من و تو کم نه که باید شب ب’رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،که میباید ،با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش
نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده
با هم باشیم
گفتنیها کم نیست
پیک سوم رو سر کشید و استکان عرق خوری رو گذاشت روی زمین. همیشه وقتی میخواستند عرق خوری کنند میرفتند تو کارگاه آهنگری ته پارکینگ ایستگاه. تنها جایی بود که هنوز دوربینی نصب نشده بود و کمتر کسی هم حال کار کردن اونجا رو داره و معمولاً خالیه.
کف کارگاه یک تکه مقوا مینداختند و میشستند به عرق خوری. پیک پنجم که نوش شد، قفل زبان آتشنشان باز شد و شروع کرد به درد دل کردن پیش علی.
از خواستگاری که برگشتیم، خیلی سریع اونها هم جواب مثبت رو دادند و من و روناک به هم محرم شدیم. کم کم حال من هم خوب شد و دیگه اون حمله ها بهم دست نداد، که ای کاش عقل میکردم و هر از گاهی یک حمله دست و پا میکردم!
علی گفت: داداش یه پیک دیگه بزن اینقدر هم به چیزای بد فکر نکن. خداییش تو هم برای خودت مارمولکی بودیا!!
امین گفت: ای بابا. داداش خوشی کجا بوده؟ از زمانی که روناک رو از من گرفتند، دیگه یه روز خوش به زندگیم ندیدم.
علی: حالا کجاست؟ هیچ خبری ازش نداری؟
امین: نه والا. کاش میشد پیداش کنم.
پیداش کنی که چی بشه؟ چی بهش بگی؟ چیکار کنی؟ زن و بچه ات چی؟
اون زن احمق که دوباره ول کرده رفته ور دل ننه اش! اصلاً طلاقش میدم بره.
هاهاها! بد جور شدیا! حسابی گرفتت! 1000 تا سکه رو از کجا میخوای بیاری؟! پرنیان چی؟!
آتش نشان از سر جاش بلند شد و رفت سراغ گیره آهنگری. یک تکه تسمه آهنی رو به گیره بست و با پتک افتاد به جونش. آنقدر محکم ضربه میزد که کل میز آهنگری تکان میخورد. علی خواست که پتک رو ازش بگیره که پتک از دست هر دو اونها در رفت و محکم خورد توی تابلو برق و بعد از یک صدای بلند و جرقه، همه جا تاریک شد. یک لحظه سکوت همه جا رو پر کرد. علی فندکش رو روشن کرد و سریع بطری عرقها رو برداشت و از کارگاه زد بیرون. چند نفر داشتند میدویدند به سمت کارگاه که صدای زنگ خطر بلند شد و همه برگشتند به سمت ماشین های آتشنشانی. امین هم سریع از سر جاش بلند شد و دوید سمت موتور سیکلت. امروز شیف امین بود که پیشرو باشه. کارش این بود که با موتور آتش نشانی مسیر رو برای ماشینها باز کنه. دم در خروجی علی هم ترک موتورش سوار شد و با بلندگوی نصب شده روی موتور سیکلت شروع کرد به دستور دادن به خودرو ها تا مسیر باز بشه. توی بیسیم به امین مسیر حادثه اعلام شد. تو بازار نزدیک به امام زاده. جای شلوغی بود....
![]()
.....................
وقتی ماموریت تمام شد و برگشتند به ایستگاه، امین و علی احضار شدند به دفتر رییس. افسر نگهبان احضارشون کرده بود.
وارد دفتر که شدند رییس برگشت و آمد به سمت هر دو آنها. یک سیلی محکم زد به علی. بهش گفت تو خواهر زاده منی! از تو توقع دارم که بیشتر مواظب باشی. گزارش دادند که تو ماموریت مست بودین! میدونین جون مردم دست شماهاست؟! اکیپ راه باز کن که مست باشه، یعنی ماشینها دیرتر میرسند، و ...
علی گفت دایی ما زود مسیر رو باز کردیم. کسی هم کشته نشد.
افسرنگهبان داد زد که ســـــــاکت. حرف نزن. به من هم نگو دایی. من رییسم. میفهمی؟!
امین گفت: آقای رییس من مرخصی میخوام. زندگیم داره میپاشه.
رییس گفت نمیشه. نیرو ندارم. تو هم خیلی مرخصی گرفتی. حالا هم هر دو شماها برین بیرون. اینبار رو گذشت میکنم. اون تابلو برق رو هم درست کنین. دیگه هم تو ایستگاه از این برنامه ها نباشه. اگه این جریان درز پیدا کنه هم من اخراجم هم شماها زندانی. قانون رو که میدونین؟ گم شین بیرون
...........