یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

پایان فروردین

سلام

شرمنده اونهایی که این مدت می آمدند و میدیند نیستم هستم. حقیقت ننوشتنم چند هدف داشت. یکی ایکنه ببینم وقتی نمینویسم هم کسی میاد اینجا سر بزنه یا نه. دوم اینکه وقتی نمینویسم کسی می پرسه چرا نمینویسی؟

سوم اینکه این روزها  اگه خدا بخواد کمی کارم زیاد شده و باید به کارهام رسیدگی کنم.

پنجم اینکه چیز خواصی برای گفتن نداشتم.

ششم هم اینکه کمی دلخور بودم و نمیخواستم این دلخوریم رو بروز بدم!!

هفتم هم اینکه ........

.................

بیخیال.

روزروزگار خوش است و نگرانی و دلتنگی من هم به درک!

مگه نه؟

اصلاً چرا هر وقت میام باید غر غر کنم؟

غر غر دیگه بسه و باید بیم اینجا و فریاد بزنم که خدا رو شکر.

خدا رو شکر که از ای بدتر نشده.

خدا رو شکر چون بدتر از این هم ممکن بود.

خدا رو شکر که همه چیز ختم به خیر میشه، مطمئنم.

.................

اگه گفتین نکته این پست چی بود؟

بدرود

 

بکوب شیشه غم را به سنگ!

سلام

سلام به همه رفقای گل خودم.

عیدتون مبارک

سال نو رو به همتون تبریک میگم.

امیدوارم که سال 90 براتون یه سال خوب و عالی باشه و هیچ غمی رو تجربه نکنین.

دیدین 89 هم رفت؟ راحت نرفت! حسابی کرم ریخت اما بالاخره رفت!

تو لحظات آخر سال داشتم به این فکر میکردم که سال به سال داره اوضاع غم انگیز تر میشه  و همیشه آخر سال که میشه با یه غمی از سالی که گذشته یاد میکنیم.

اما باز هم امید داریم که غم تمام بشه و شادی در خونه دل تک تک ما ها رو بزنه.

راسته که شاعر گفته گر نکوبی شیشه غم را به سنگ، هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!

آخه آخرین لحظات سال 89 (دیگه بر نگرده!) ، بعد از نوشتن اون پست آخر نیت کرده بودیم که بریم مسافرت. بریم شیراز و سری به پدر بزرگ و مادر بزرگ بزنیم و یه هوایی تازه کنیم که...

89 آخرین کرمش رو هم ریخت.

یک عدد دزد نا بکار نامرد، در غفلت 10 دقیقه ای من، لپتاپ، مدارک ماشین، پنل پخش ماشین، پاسپورتهای عیال و گلپسر، و یک کم خرت و پرت دیگه رو برد که برد!!

البته تو آخرین لحظات شماره ماشینش رو دوست من برداشت ولی جستجوی ماموران محترم پلیس به جایی نرسیده! (تا این لحظه)

البته به قول دوستی خدا کنه که بخوان کاری رو انجام بدهند! مال ما مردم عادی دیگه اهمیت آنچنانی نداره که...

خلاصه این اتفاق باعث شد که مسافرت ما کوتاه بشه و بنده برای پیگیری پرونده سرقت برگردم تهران.

خودم که امید دارم که پیدا بشه، هر چند بقیه میگن که نه! اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد!!

از همه مهمتر هم فایلهایی بود که توی لپتاپ داشتم. کل اطلاعات شرکت توی لپتاپ من بود! خدا میدونه چطوری میشه از این بحران رد شد. البته من معتقدم که میتونم یه جوری راست و ریسش کنم.

و معتقدم که دزد رو هم میگیرم.

حیف لپتاپم بود L تو این اوضاع باید برم 2 تومان پول بدم تا یه چیزی تو مایه های اون پیدا کنم!

بیخیال

شیشه غم خورد به سنگ و سال 90 اومد.

همه همه همه تون رو دوست دارم.

براتون هم آرزوی بهترین ها رو دارم.

دعا کنین که این آقا دزده رو هم بگیریم! (به قول گلپسر حتماً تا حالا کلی باهاش بازی کرده!!)

بدرود


پ ن :

دوستانی که به وبلاگشون سر میزدم دوباره آدرسشون رو برام بزارن چون حافظه من فقط بعضی از آدرسها رو یادشه و بقیه تو حافظه لپتاپ بوده که الان دست آقا دزده است!