ماه ها و سالهای عمرم به راحتی گذشتند و هنوز هم دارن میرن. به سرعت. و من به جز کمی تجربه هیچ اندوخته ای ندارم.
تجربه هایی که گاهاً با یاد آوریشون چیزی جز غم باد نسیبم نمیشه. یک بغض کهنه گلوم رو فشار میده و با حرفهای تیز این و اون میترکه.
اینجایی که زمانی آرومم میکرد از بس که سانسور کردم خودم رو بخاطر بقیه و قولهام، دیگه آرمشی برام نداره.
کینه و نفرتی که بخاطر سلسله اشتبهات این و اون بوجود اومده هم به این راحتی ها از بین رفتنی نیست و این نفرت باعث بسته شدن چشمهای متنفر شده!
سری که مثل کبک توی برفها بود یهو اومده بیرون و با دیدن واقعیت شوکه شده.
من تسلیمم.
تسلیم سرنوشت و اون چرخ گردون. تسلیم گردوننده اون چرخ. تسلیم اما …………
.......................
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
ارنستو چه گوارا
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید.
سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش درنمیآمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یک روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم.

موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بیتوجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفشهای «وانیا » فرار کند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر کم میکنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
« یولیا واسیلی اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت کردهام .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید.. طفلک بیچاره !
- من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یکی و یکی.
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشکّرم!
- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقهی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بیرحمانهای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:
در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود...
..................
پ ن:
فکر میکنم که اوضاع خیلی از ماها یا شاید هم همه ماها که الان هنوز داخل مرز گربه هستیم مصداق اون پرستار بچه است! اما بعضی ها صداشون در اومده و بعضی ها هم ....
من به این فکر میکنم که زورگویی هم میتونه مادی باشه و هم غیر مادی! زورگویی های فرهنگی و عقیدتی. زورگویی های مذهبی و زورگویی های س ی ا س ی!
پدر خوانده نشسته اون بالا و ...
بیخیخیل!
زن عشق می کارد و کینه درو می
کند....
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی.....
برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی....

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این, رنج است,
دکتر علی شریعتی
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با
هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با
خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه
شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و
قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما
دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش
تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد
که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون
یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده.
نتیجه اخلاقی داستان
عذاب وجدان همیشه مال کسی است
که صادق نیست
آرامش مال کسی است که صادق است
لذت دنیا مال کسی نیست که با
آدم صادق زندگی می کند
آرامش دنیا مال اون کسی است که
با وجدان صادق زندگی میکند
دیروز که داشتم میومدم شرکت تو مسیر از موزیکهایی که همیشه گوش میکنم خسته شدم و کلاً پخش ماشین رو خاموش کردم. چند دقیقه بعد توی ترافیک باز حوصله ام سر رفت و برای اینکه فکرم الکی این ور و اون ور نره این دفعه تصمیم گرفتم رادیو گوش کنم. از این موج به اون موج تا اینکه یکیشون انتخاب شد و بعد از موزیک یه آقای روانشناس و روانپزشک و مشاور صحبتهاشون رو شروع کردند. یک جمله ای گفت که یک کمی منو به فکر فرو برد. بعد که رسیدم شرکت به خودم اومدم که من رادیو رو روشن کردم که فکر نکنم بدتر شد!!

حالا جمله چی بود؟!
آقای روانشناس فرمودند که متولدین 60 و 70 یاد نگرفتند که شکست یعنی چی و چطور با شکست کنار بیان!
البته جمله جالبی بود اما من با اینکه این مشکل رو بست بدیم به متولدین اون بازه از زمان مشکل دارم. چون خیلی از کسانی که نمیتونند با شکست کنار بین رو میشناسم که مال دهه 50 هستند و کسانی رو هم میشناسم که مثل کوه جلوی مشکلاتشون و شکستها می ایستند که مال آخرهای دهه 60 و 70 هستند. یکیشون همین دوست وبلاگی جدیدم که متولد 68 هستش.
دیروز وقتی فهمیدم که 12 ساله که سرع داره و با اون شرایط تونسته خودش رو به اینجایی که هست برسونه رسونده، به خودم و ...
بیخیال
مهمترین درس زندگی که ماها باید یادبگیریم و به بقیه هم یاد بدیم اینه که شکست رو قبول کنیم با همه ناراحتی هاش. کم نیاریم و به آینده بدون ترس امید داشته باشیم.
اگه یک بار ازدواج کردیم و شکست خوردیم، درس بگیریم و رها کنیم اون شکست رو و با امید به آینده ادامه بدیم. دنبال اون مشکلات توی آینده نگردیم. اون قضیه تمام شده و رفته.
اگه چند بار از روابط دوستیمون ضربه خوردیم بعد از اینکه درس گرفتیم اون خاطرات رو برای همیشه بایگانی کنیم و سعی کنیم کمتر بهشون سر بزنیم و یواش یواش فراموش کنیم. نباید مرور اون خاطرات تبدیل بشه و سمی برای آینده که ذهنمون رو مسموم کنه.
کلاً شکست رو باید قبول کرد.
....................
بدرود
به گزارش خبرنگار اعزامی فرهاد پرس به مناطق مرزی بین فرهاد و عیال، هم اکنون آتش بین نیرو های درگیر بیشتر شده و احتمال ادامه این درگیری ها تا روزهای آینده بسیار قویست.
شایان ذکر است که پس از سفر هفته گذشته وزیر جنگ و هیات همراه، جلسات طولانی بین کابینه برگزار شده که نتایج ای جلسات یه بیرون از اتاقهای گفتگو درز پیدا نکرد. اما شواهد نشان دهنده آن بود که تنشهایی بوجود خواهد آمد که متاسفانه قبل از بازگشت وزیر جنگ تنشهای مرزی بوجود آمده و امروز بعد از ترک وزیر، نیروهای طرفین اقدام به آتش افروزی به روی همدیگر کردند.

خبرنگار ما افزود که تا کنون سازمان ملل متحد (گلپسر) از این درگیری ها بی خبر بوده و هیچ بیانیه یا قطع نامه ای صادر نکرده است.
با نگاهی به گذشته روابط بین این دو همسر! و سفرهای قبلی دیپلماتهای طرفین، امکان شدت آتش اصلاً بعید نیست.
خبر تکمیلی اینکه وزیر جنگ صبح امروز با بدرقه فرهاد! تهران را به مقصد پایتختشان که همانا اصفهان میباشد! ترک کرد.
واحد مرکزی فرهاد پرس
یادایام
دوستت دارم که به دقیقه 90 میرسونی و آخرش گل تساوی رو میزنی!
کارت درسته دیگه، دوست نداری من شرمنده مردم بشم.
خسته ام
ناراحت
عصبی
غمگین از نامردی های این مردم نامرد
اما چه میشه کرد؟ باید تجربه کنم. آنقدر تجربه کنم تا یاد بگیرم که به کسی اعتماد نکنم.
روز بدی بود.
بدرود
روز اول تابستون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. اولین باری که پام رو از ایران گذاشتم بیرون و پام رو در خاک فرانسه روی زمین گذاشتم. روز فستیوال موزیک. روز زیبایی که از همه جای اروپا مردم به پاریس اومده بودند و شادی میکردند.
روز زیبا و دلچسبی بود حتی با وجود اون اتفاق بد!
و اما این تابستون رو هم با بیخوابی شب قبلش، با ترس از قانون سوم نیوتن، با بحثهای خسته کننده کاری و التماس برای گرفتن حق خودت، و با تنشهای ذجر آور آغاز کردم.
اما همیشه یادم خواهد بود که من میتوانم این کشتی رو حتی در بدترین شرایط چه تنها و چه با کمک دوستان بهتر از آب روانم به ساحل آرامش برسونم.
..........................................
نمی توانم
کلاس چهارم "دونا" هم مثل هر کلاس چهارم دیگری به نظر می رسید که در
گذشته دیده بودم.
بچه ها روی شش نیمکت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه
ها این کلاس هم شبیه همه کلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی که من برای اولین بار وارد
کلاس شدم احساس کردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است..
"دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر کوچکی در میشیگان،
تنها دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در
برنامه "بهبود و پیشرفت آموزش استان" که من آن را سازماندهی کرده بودم، شرکت داشت. من هم به
عنوان بازرس در کلاسها شرکت می کردم و سعی داشتم در امر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.
آن روز به کلاس "دونا" رفتم و روی نیمکت ته کلاس نشستم.
شاگردان سخت مشغول پرکردن اوراقی بودند.
به شاگرد ده ساله کنار دستم نگاه کردم و دیدم ورقه اش
را با جملاتی که همه با
"نمی توانم" شروع شده اند پر کرده است.
"من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم.."
"من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم کنم."
"من نمی توانم کاری کنم که دبی مرا دوست داشته باشد."
نصف ورقه را پر کرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت
عجیبی به این کار ادامه می داد.
از جا بلند شدم و روی کاغذهای همه شاگردان نگاهی
انداختم.
همه کاغذها پر از "نمی توانم " ها بود.
کنجکاویم سخت تحریک شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به
ورقه معلم بیندازم. دیدم که او نیز سخت مشغول نوشتن "نمی توانم " است..
"من نمی توانم مادر "جان" را وادار کنم به جلسه
معلمها بیاید."
" من نمی توانم دخترم را وادار کنم ماشین را
بنزین بزند."
"من نمی توانم آلن را وادار کنم به جای مشت از حرف
استفاده کند."
سر در نمی آوردم که این شاگردها و معلمشان چرا به جای
استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی کردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت کار
به کجا می کشد.
شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یک صفحه را
پر کرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلم گفت:
- همان یک صفحه کافی است. صفحه دیگر را شروع نکنید.
بعد از بچه ها خواست که کاغذهایشان را تا کنند و یکی
یکی نزد او بروند.
روی میز
معلم یک جعبه خالی کفش بود. بچه ها کاغذ هایشان را داخل جعبه
انداختند. وقتی همه کاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست،
آن را زیر بغلش زد و
همراه با شاگردانش از کلاس بیرون رفتند.
من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا"
رفت و با یک بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند.
بالاخره به انتهای زمین بازی که
رسیدند، ایستادند. بعد زمین را کندند.
آنها می خواستند "نمی توانم" های خود را دفن کنند!
کندن زمین ده دقیقه ای طول کشید چون همه بچه های
کلاس چهارم دوست داشتند در این کار شرکت کنند. وقتی که سه چهار متری زمین را کندند، جعبه
"نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاک ریختند.
سی و یک شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر کدام از
آنها حداقل یک ورقه پر از
"نمی توانم" درآن قبر دفن کرده بود... معلمشان هم همین
طور!
دراین موقع "دونا" گفت:
- دخترها! پسرها! دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم
کنید.
شاگردها بلافاصله حلقه ای تشکیل دادند و اطاعت
کردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و "دونا" سخنرانی کرد:
- دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره "نمی
توانم" را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاکی با ما زندگی می کرد و در زندگی همه ما حضور داشت.
متاسفانه هر جا که می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در کاخ سفید! اینک ما "نمی
توانم" را درجایگاه ابدی اش به خاک سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و
برادرهایش یعنی "می توانم"، "خواهم توانست" و "همین حالا
شروع خواهم کرد" باقی خواهد ماند.
آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی
هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با کمک شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
خداوند "نمی توانم" را قرین رحمت خود کند و به همه
آنهایی که حضور دارند قدرت عنایت فرماید که بی حضور او به سوی آینده بهتر حرکت کنند. آمین!
هنگامی که به این سخنرانی گوش می کردم فهمیدم که
این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش
نخواهند کرد. این حرکت شکوهمند سمبولیک چیزی بود که برای همه عمر به
یاد آنها می ماند
و در ضمیر ناخود آگاه آنها حک می شد.
آنها "نمی توانم" های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین
کرده بودند. این تلاش شکوهمند، بخشی از
خدمات آن معلم ستوده بود.
ولی هنوز کار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم
شاگردانش را به کلاس برگرداند. آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم "نمی توانم" را برگزار
کردند. "دونا" روی اعلامیه ترحیم نوشت:
"نمی توانم : تاریخ فوت 28/3/1980"
و کاغذ را بالای تخته سیاه آویزان کرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها
بماند.. هر وقت شاگردی می گفت: "نمی توانم"، دونا به اعلامیه اشاره می
کرد و شاگرد به یاد می آورد که "نمی توانم" مرده است و او را به خاک
سپرده اند.
با اینکه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولی آن روز
مهمترین درس زندگیم را از او گرفتم.
حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم که "نمی
توانم" به یاد اعلامیه فوت "نمی توانم" و مراسم تدفین او می افتم