| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
خونه،این خونه ی ویرون،واسه من هزار تا خاطره داره
خونه،این خونه ی تاریک، چه روزایی رو به یادم میاره
اون روزا یادم نمیره،دیوار خونه پر از پنجره بود
تا افق همسایه ی ما دریا بود،ستاره بود، منظره بود
خونه،خونه جای بازی برای افتاب و ماه بود
پر نور واسه بیداری،پر سایه واسه خواب بود
پدرم می گفت: قدیما کینه هامونو دور انداخته بودیم
توی برف و باد و بارون، خونه رو با قلبامون ساخته بودیم
خونه عشق مادرم بود، که تو باغچش گل اطلسی می کاشت
خونه روح پدرم بود، چیزی رو هم پای خونه دوست نداشت
سیل غارتگر اومد، از تو رودخونه گذشت
پل ها رو شکست و برد، زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سیل، خونه رو ویرونه کرد
پدر پیرمو کشت، مادرو دیوونه کرد...
حالا من موندم و این ویروونه ها
پر خشم و کینه ی دیوونه ها
منه زخمی،من خسته، من پاک
می نویسم اخرین حرفو روو خاک:
کی میاد دست توی دستم بزاره،
تا بسازیم خونمون رو دوباره؟
به شدت حوصله ام سر رفته.
همش به خودم لعن میفرستم که چرا لپتاپ رو با خودم نیاوردم خونه تا سرم رو گرم کار کنم.
چند روز گذشته رو همش فکر کردم، به همه چیز و همه کس.
ماه مهر با کلی اتفاق دیگه داره به تهش میرسه. از تولدهای مامان و بابا و خواهرزاده ها، تا سفر و کلی اتفاق های دیگه.
حقیقتش اینه که این ماه هم، مثل بقیه ماه ها، منو دیگه خوشحال نمیکنه.
خواستم با بخشیدن اونهایی که منو آزردن، کمی خودم رو خوشحال کنم، اما دیدم نه، تک و توک آدمهایی هستند که نمیتونم به هیچ وجه ببخشم. تنها توصیه ای که بهشون میکنم اینه که آرزو کنند دنیای دیگه ای نباشه، و تو این دنیا هم عاقبت ظلمشون بهشون برنگرده. چون من نمی گذرم. به هیچ وجه.
.....
چند ماهی هست دارم وسوسه میشم برم سراغ توییتر. برم اونجا بنویسم، جایی که الان دیگه همه نویسنده شدن! کسایی دارن اونجا مینویسن که زمانی که من وبلاگ نویسی رو شروع کردم، کلا نبودن! ولی نمیدونم چرا اینجا رو با وجود اینکه کسی نمیخونه، با وجود اینکه از مد افتاده، دوستش دارم.
فقط نگران اینم یه روزی، بلاگ اسکای کلا سرویسش رو تعطیل کنه! اون روز چقدر غصه خواهم خورد!
کاش راهی بود که راحت ازش بکاپ بگیرم جای دیگه.
بخشی از خاطرات و لحظات کل زندگیم اینجاست!
تصورش برام جذاب و جالبه که من مردم و سالهای سال بعدش، یکی اومده اینجا و خونده و با خودش گفته، عجب، این یارو هم چه زندگیی داشته! الان هم مرده.