پیرمرد حسابی ترسیده بود. لباسهای عجیبی تنش بود. یک گوشه ای با حالت ترس کز کرده بود و با لرزش از مامور آگاهی پرسید: شما هم از اونهایی؟
سرهنگ آگاهی گفت از کیا؟
از مرده ها دیگه.
نه، من هنوز نمردم. کدوم مرده ها؟ مرده ها کجا هستند؟
پیرمرد اشاره کرد به سمت کف ساختمون که کنده شده بود.
سرهنگ نگاهی به گودال کرد و گفت تو کندیش؟
آره
چرا؟
میخواستم، میخواستم سکه هام رو قایم کنم.
سکه ها؟ کدوم سکه ها؟ الان کجا هستند؟ از کجا آوردی؟
مرده ها برش داشتند. اون پایینه. هرچی هم خاک ریختم دیگه گودال پر نشد.
سرهنگ چراغ قوه اش رو از جیبش در آورد و نور انداخت پایین. بعد هم رو کرد به سرگرد و گفت برو اون پایین باید یک کیسه باشه. برش دار بیار بالا. سرگرد رفت پایین.
سرهنگ رو کرد به پیرمرد و گفت اسمت چیه؟
قاسم
چند سالته؟
سال؟
آره دیگه. چند سالته؟ چه سالی به دنیا اومدی؟
نمیدونم! شما گزمه هستین؟
گزمه؟ بچه کجایی؟
بچه؟ من که بچه نیستم!
منظورم اینه که کجا زندگی میکنی؟ یعنی، چیزه، کجا به دنیا اومدی و بزرگ شدی؟ تهرانی که نیستی. مال کجایی؟
آهان، فهمیدم. اصفهان. وقتی محمود حمله کرد، از اونجا اومدیم بیرون. رفتیم کاشان. اونجا بودیم تا اینکه یه روز دیدم زنم نیست. نصف سکه ها رو برداشته بود و رفته بود. منم دنبالش گشتم. بهم گفتند شاید اومده باشه ری. شما گزمه ای؟
من پلیسم پدر جان. محمود کیه؟
پلیس؟ پلیس چیه؟
سرگرد اومد بالا و یک کیسه دستش بود. کیسه رو داد به سرهنگ. سرهنگ در کیسه رو باز کرد. توش چندتا سکه بود. آورد بیرون و دید چندتا پنج تومانی قدیمی بود و چندتایی هم دو تومانی.
رو کرد به پیرمرد و گفت سکه هات همیناست؟
پیرمرد پرید تا کیسه رو از دست سرهنگ بگیره. سرگرد سریع کلتش رو گرفت به سمتش و گفت ایست. پیرمرد اعتنایی نکرد و کیسه رو از دست سرهنگ گرفت. سرهنگ با دستش اسلحه سرگرد رو آورد پایین و اشاره کرد که آروم باشه.
برو بگو مدیر ساختمان بیاد تو.
سروان رفت دم در و بعد از چند دقیقه مدیر ساختمان وارد شد
................
پسرک با غمی که ته صداش رو تسخیر کرده بود، رو کرد به باباش گفت: بابا، آخه دوستش داشتم.
میدونم پسرم.
نمیدونی بابا. آخه تو که عاشق نشدی تا حالا. شدی؟
آره پسرم. هم من عاشف شدم و هم میدونم که چقدر دوستش داشتی. اما خوب حالا دیگه کاری نمیشه کرد. بزرگ میشی، پیر میشی، یادت میره.
چند دقیقه ای به سکوت گذشت. پسرک به پیر شدن فکر میکرد و پدر به عشق و غم بعد از شکست عشقی. کلی تو خاطرات گذشته اش سفر کرد و یک غم کهنه، زنده شد!
بابا
پدر آب دهنش رو غورت داد و گفت بله پسرم
بابا اگه پیر شدم و یادم نرفت چی؟
پدر لبخندی رو لبش نقش بست. نگاهی به چهره پسرک کرد و دستی به سرش کشید و گفت یادت میره پسرم.
آخه بابا من خیلی خیلی عاشقش بودم. اون قشنگترین و مهربونترین مارمولکی بود که تاحالا دیدم. یادته چه چشمهای قشنگی داشت؟
آره پسرم یادمه. اما ان رو هم میدونم که یادت میره.
بابا، اگه پیر شدم و یادم نرفته بود، تو یادم میندازی که باید یادم بره؟ آخه میترسم پیر بشم و یادم نرفته باشه که عاشق مارمولکم بودم و کسی هم یادم نندازه که پیر شدم و باید یادم بره!
باشه پسرم. خودم یادت میندازم.
اما آخه اگه من پیر بشم که دیگه تو نیستی! الان بابا بزرگ که پیر شده دیگه باباش نیست. تو هم اون موقع نیستی و داری من رو گول میزنی.
پسرک دوباره رفت توی اتاقش و شروع کرد به گریه.
پدر هم به گذشته هاش فکر میکرد و در سکوت گریه میکرد. پسرک فکر میکرد پدر نمیفهمه که عشق یعنی چی، پدر فکر میکرد که مگه میشه پسرش عاشق مارمولک شده باشه!
......................
ساعت که از هشت و نیم بگذره، و تنها توی دفتر کارت نشسته باشی، بهترین فرصته که بشینی و ذهنت رو بیاری روی وبلاگت، هرچند اینجا کپی میشه و ذهنت کماکان پر خواهد ماند!
بدرود
پسر همسایه دویید طبقه پایین و از همونجا داد زد: خاله، از تو خونتون داره خاک میاد بیرون. فکر کنم سقف خونتون ریخته!
زن زد تو صورتش و گفت خاک تو سرم! مرد برو ببین چه خبره؟
همه رفتند سمت خونه و تو تاریکی ها کورما کورمل میرفتند تو. مرد از توی جیبش گوشی موبایلش رو در آورد و چراغ موبایلش رو روشن کرد. فرزانه خانم هم موبایلش رو در آورد و گفت مال منم داره! اونم چراغ موبایلش رو روشن کرد و رفتند به سمت جایی که سقف خراب شده بود.
همه داشتند به بالا نگاه میکردند و بعضی ها هم میترسیدند جلو بیان. یکی که تو نیومده بود داد زد خطرناکه ها! ممکنه آجرها بریزه رو سرتون! این خونه ها قدیمیه و بساز بندازی. رو هیچ چیزش نمیشه حساب کرد.
فرزانه خانم گفت آره راست میگه. برادر زاده منم همین رو میگفت. هر وقت میاد خونه ما، راه که میره همه چینی های تو دکور صدا میدن. آخه ماشالا یک کم تپله و ...
زن پرید وسط حرفهای فرزانه و گفت فرزانه جون وقت گیر آوردیا؟! حالا موقع این حرفهاست؟! نمیبینی خونه زندگیم به چه روزی افتاده؟!!
یهو یه کیسه از توی سوراخ سقف افاد پایین و پشت سرش هم خاک! پیر مرد از اون بالا داشت خاکها رو با بیل میریخت پایین.
مرد داد زد آهای مرتیکه خر. چه غلطی داری میکنی؟ ببین خونه زندگی رو به چه روزی انداختی؟!
با بلند شدن صدای مرد ریختن خاک هم قطع شد. پیر مرد از بالای سوراخ سقف به پایین نگاه کرد. اول حسابی شوکه شد و داد زد یا ابالفضل!
بعد یک فانوس رو نزدیک سوراخ کرد و شروع کرد به پایین نگاه کردن. حسابی ترسیده بود. با لرزش و ت ت پ ت گفت ش ش شما مرده این؟ اونجا اون دنیاست؟!
زن داد زد چی؟ مرده؟ مرتیکه خودت مردی! بعد هم زد زیر گریه و با جیغ گفت ببین خونه زندگیم رو چیکار کردی؟
پیر مرد گفت شما اونجا زندگی میکنین؟ مگه اینجا قبرستونه؟ به من نگفته بودند این خونه روی قبرستون ساخته شده!
مرد گفت در رو باز کن تا بهت نشون بدم قبرستون کجاست.
همه با هم دویدند به سمت طبقه بالا و شروع کردند به کوبیدن در.
پیر مرد هم از پشت در داد میزد اینجا مرده داره. اینجا مرده ها رو خاک کردن. اینجا مرده ها زنده شدن. اینجا ...
مثل دیونه ها یه چیزهایی رو میگفت و همسایه ها هم در میزدند و دری باز نمیشد.
یه دفعه یکی از پشت سر داد زد، اینجا چه خبره؟
پسر همسایه اولین نفری بود که گفت سلام آقای پلیس.
زن اومد جلو و گفت جناب سروان خونمون رو خراب کرده. باز هم نمیکنه.
سروان گفت راه رو باز کنید و از پله ها رفت بالا.
در زد و گفت باز کنید. از کلانتری محل اومدم.
پیر مرد همینطور داشت به حرفهای قدیمش ادامه میداد و اصلاً توجه ای به حرفهای سروان نداشت.
سروان محکم در میزد و پیرمرد هم بی اعتنا به درزدنها میگفت مرده ها اون پایین زنده شدند.....
سروان بیسیمش رو برداشت و به مرکز گزارش داد که جریان از چه قراره.
مرکز هم بهش مجوز ندادند که در رو بشکنه. تقاضا کرد تا از کلانتری یک افسر مافوق بیاد و جریان رو بررسی کنه.
یک ساعتی گذشت تا یک سرگرد از کلاتری به همراه یک مامور آگاهی اومدند توی ساختمون و رفتند دم در.
پیرمرد ساکت شده بود. سرگرد در زد و گفت در رو باز کن!
پیرمرد دوباره شروع کرد. اینجا نفرین شده است. اینجا مال مرده ها بوده. هرچی خاک بود ریختم تو گودال اما دیگه پر نشد.
مرده ها زنده شدند. خدایااااا کمکمون کن. اینجا نفرین شده است.
سرگرد رو کرد به مامور آگاهی و گفت چی دستور میدین جناب سرهنگ؟
مامور آگاهی به سربازی که همراهشون بود گفت بشکنید درو .....
............
ادامه دارد...
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم
میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،مثل گلدان خالی زشت است و آدم
را اذیت میکند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر میکنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛
یعنی، راستش، چطور بگویم؟دلم میخواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه
قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمیدانم... کسی که
خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته
باشد.
خب
راست میگویم دیگر . نه؟
پدرم میگوید:قلب، مهمان خانه نیست که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز
توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در
پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب
است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدتها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم
را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...
اما
وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت
است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم میرسید و قلبم را به هر دوتاشان میدادم؛
به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش میدانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم،
مقداری جای خالی مانده...
فورا
تصمیم گرفتم آن گوشهی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان
داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش
اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این
کوچکی، مگر میشود؟
اما وقتی نگاه کردم،خدا جان! میدانید چی دیدم؟
دیدم
که همه این آدمها، درست توی نصف قلبم جا گرفتهاند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی
راحت هم ولو شده بودند و میگفتند و میخندیدند. و هیچ گلهیی هم از تنگی جا
نداشتند....
من وقتی دیدم همهی آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا میدهم، سعی کردم این عموی
پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم
جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما
تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا میگرفت،
صندوق بزرگ پولهایش بیرون میماند و او، دَوان دَوان از قلبم میآمد بیرون تا
صندوق را بردارد...
نادر ابراهیمی
کوکی یک نوک به ظرف ماست زد و بعد هم یک نوک به ته خیاری که جلوش بود.
کوکی: عجب چیزیه لعنتی! داره سرم گیج میره!
قهوه ای رفت سمت ظرفی که توش آبجو ریخته بودند و 3 بار نوک زد و بعد هم ماست و خیار.
قهوه ای: کوکی حالا از اوم مرغ فرنگیه بگو. اون چجوری بود؟
کوکی گفت بچه جون تو حالا مونده تا بخوای بفهمی چه دورانی من تو این کوچه ها داشتم و دارم!
طلایی بلند شد و اون هم رفت سراغ ظرف آبجو و ماست و خیار و ... بعد هم رو کرد به کوکی و گفت ما که چیزی نفهمیدیم! همچین مالی هم نیست! اما ای..... ولی صفای مرامت کوکی. دوباره رفت سمت ظرف آبجو و دو تا نوک زد و گفت میخورم به سلامتی هرچی خروسه!
بعد هم به کوکی رو کرد و گفت کوکی خیلی کوکیا!! بگو ببینم چه کردی با اون فرنگیه! بعد هم بال چپش رو آورد بالا و گفت ببین. هنوز جاش مونده.
کوکی گفت خوب خودت شاخ شده بودی! تو که میدونی من دست بزارم رو یه مرغ، مال خودمه. چقدر اون روز بهت گفتم برو و بیخیال این شو؟ گوش نکردی و دعا بالا گرفت!
بعد هم کوکی ادامه داد که: اون روز بعد از دعوای ما، من و مرغ فرنگیه رفتیم تو حیاطشون. با خودم فکر میکردم خیلی باید سالار باشه. اما راستش همچین مالی هم نبود. البته بگم خودش خیلی حال کردا! اما من، نه. تا قبل ز اون روز همیشه فکر میکردم مرغهای فرنگی یه چیزه دیگه هستند. حسرت میخوردم که چرا من فرنگی نیستم! خداییش هیکل این مرغهای فرنگی بدجوری غلط اندازه. هر کی باشه فکر میکنه که آخره حاله اگه یه خروس بپر روشون و ... اما بعد که پریدی، میفهمی همچین مالی هم نیستند. مرغهای خودمون یه چیز دیگه است!
کوکی رفت دوباره سراغ نعلبکی آبجو و ماست و خیار.
قهوه ای رو کرد به طلایی و گفت اما تو یه چیز دیگه ای از فرنگیه میگفتی که؟
طلایی چشم و ابرو اومد که یعنی هیچی نگو!
کوکی که چشمهاش حسابی سرخ شده بود رفت به سمت طلایی و یک قوقولی قوقو بلند کرد و بعد زد زیر خنده.
طلایی که رفته بود تو گارد دفاع هم نفسش رو داد بیرون و یه لبخند از روی ترس و بعد هم ....فرت. چلغوزش افتاد کنار قهوه ای که کنارش قایم شده بود.
قهوه ای هم از پشت طلایی اومد بیرون و خندید و رفت سمت آبجو.
کوکی گفت میدونستم میری سراغ مرغ فرنگیه. آمارت بهم رسیده بود. خدم گفته بودم کاری بهت نداشته باشن. آخه خیلی رو مخم بود این فرنگیه.
طلای گفت من هم دو سه بار بیشتر نرفتم سراغش. یه بار که روش بودم صاحبش رسید و با لقد زد زیر شکمم و از تو حیاط پرتم کرد بیرون. بعد هم مرغ فرنگیه رو انداخت تو قفسه ته حیاط و یه خروس فرنگی انداخت تنگش. نمیدونم چی شد که چند روز بعد هم جفتشون رو سر برید!من هم دیگه از ترسم تو حیاط اونها نرفتم.
کوکی گفن من میدونم چرا سرشون رو برید. چون بهش گفته بودند روزی 4 تا تخم میزاره. اما روزی دو تا سفید مزاشت. اونم که هیچ کدومش جوجه نمیشد کسی هم تخماش رو نمیخرید. میگن آدمها تو شهر از این تخمها میخورن. کوفتشون بشه....
............
ادامه دارد...
پسرک داد زد : نه! خودت حرف مفت میزنی. من خیلی هم درست میگم
مرد رو کرد به پسرک و گفت بی ادب. آدم با بزرگتر که اینجوری حرف نمیزنه! بدو برو خونتون تا نیومدم گوشت رو بکشم.
زن رو کرد به مرد و گفت واا!! چیکارش داری بچه رو؟ خوب شاید راست میگه.
مرد گفت حالا اصلاً راست میگه. این چه لحن حرف زدن با بزرگتره!
بعد هم رو کرد به فرزانه خانم و گفت فرزانه خانم من از طرف این آقا پسر از شما معذرت میخوام.
زن داشت خون خونش رو میخورد. با خودش میگفت اگه با من هم اینجوری حرف زده بود همینو میگفتی؟! عمراً!!!
فرزانه هم رو کرد به مهندس و گفت آقای مهندس خدا از زبونتون بشنوه. زبون من مو در آورد از بس به این سحر جون گفتم به این بچه ات ادب یاد بده. اما کو گوش شنوا؟ همه که مثل شما با فهم و کمالات نمیشن که! همه که مثل شما...
فرزانه خانم داشت حسابی چاپلوسی میکرد که دوباره صدای کلنگ از توی خونه پیر مرد رفت به هوا و همه متوجه خونه پیر مرد شدند.
زن شروع کرد به در زدن. صدای کلنگ هم بی وقفه ادامه داشت.
مرد موبایلش رو از تو جیبش در آورد و شماره گرفت
الو. سلام. وقتتون بخیر. آقا ما تو ساختمونمون یک مشکل داریم. یکی از همسایه ها داره با کلنگ کف خونش رو میکنه. کل خونه ما رو هم به هم ریخته. لوستر ما کنده شده و ... بله؟ از کجا فهمیدم؟ خوب صدای کلنگه دیگه. ... خیر. ندیدم. البته پسر همسایه میگه که داره....چیزه. آقا شما یک مامور بفرستین ببینه چه خبره. فقط زودتر این داره کل ساختمون رو خراب میکنه. بله. بله. یادداشت بفرمایین. تهران. منطقه ....
اون طرف خط پلیس مرده بود از خنده. داشت تو دلش میگفت پ ن پ! از آمریکا زنگ زدی مامور بفرستم. خوب آی کیو تهرانش رو که میدونم!
تلفن مرد تمام شد و فرزانه خانم رو کرد به مرد گفت آفرین آقای مهندس. عجب کار درستی کردید. چطور ما (با اشاره ای به زن) عقلمون به این نرسید؟ میگن ما زنها ناقص العقلیما!!
زن پرید وسط حرف فرزانه و گفت ای بابا! حالا تا یک ساعت دیگه هم پلیسها نمیان.
فرزانه گفت نه بابا. سه سوت میان! یادت رفته سال 88 تا صدای الله اکبر در میومد پیداشون میشد؟ حالا هم سه سوت میان. دیگه پلیسها که مثل قدیم نیستند. از ماشین بنزها دارن. خیلی تند میره. یه بار آقامون میگفت تو جاده یکی از این بنزها 200 تا میرفته. بخدا خودش میگفت. تازه میگفت همینطور که 200 تا میرفته تیر اندازی هم میکردن. یه بار هم برادر عروسمون میگفت که زنگ زدن پلیس گفتن طبقه پایینی پارتی گرفتندو از اون پارتیا ها!! از اونهایی که همشون همه کار میکنندا! میدونی که؟ تا زنگ زده بودند نیم ساعته پلیس با مینی بوس اومده بوده همه رو لای ملحافه و پتو پیچیده و برده. حتی نگذاشته بودند لباسشون رو بپوشن! دلم کلی برای جوونها سوخت. آخه مگه چه گناهی داشتند؟ فقط یه کمی میخواستند دور هم خوش بگذرونند!
رو کرد به مرد و گفت میبینی آقای مهندس؟ زمونه بدی شده. کلاً دیگه هیچ دلخوشی نیست.
همینطور که فرزانه داشت از مشرق به مغرب میرفت و از تجربیات فک و فامیلش میگفت، دو سه تا دیگه از همسایه ها هم جمع شدند و در خونه پیر مرد حسابی شلوغ شد. هر کسی یک نظری داشت. یکی میگفت در رو بکنیم و بریم تو. یکی میگفت از پنجره بریم. چندتایی هم شانسشون رو با در زدن امتحان کردند اما هیچ فایده ای نداشت. یک ساعتی از زمانی که به پلیس زنگ زده بودند گذشته بود و صدای کندن همچنان ادامه داشت. پسر همسایه هم برای خودش معرکه گرفته بود و برای بقیه بچه ها داستان بافی میکرد.
تا اینکه یک صدای بلند که شبیه ریختن آوار بود همه رو به سکوت وا داشت و صدای کلنگ هم قطع شد....
.............
ادامه دارد...