یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

پسرک

نه، من این کار رو نمیکنم. پسرک این جمله رو وقتی گفت که از جاش بلند شده بود و میخواست از پیش بابک و ایمان بره. ایمان رو کرد به پسرک و گفت بابا چقدر تو ترسویی! درد نداره که! یه زخم کوچولو با چاقو نوک انگشتت میبری و بعد انگشتمون رو میزنیم به هم و اینجوی پیمان برادری میبندیم.

پسرک گفت: کاری به دردش ندارم که داره یا نداره، اصلا من نمیخوام این کار رو بکنم! اصلا نمیخوام پیمان برادری ببندم با شماها. اصلا من میرم.

بابک سریع گفت باشه، چاقو نه، یه سوزن بزن نوک انگشتت و یه قطره خون هم بیاد کافیه. اصلا خطری هم نداره، من و ایمان قبلا این کار رو کردیم.

پسرک راه افتاد به سمت آسانسور و گفت نه. من نمیخوام.

یهو بابک از جاش بلند شد و گفت بابا کجا میخوای بری، اصلا تو خون نزن، تف بزن! خوبه؟ من و ایمان خون میزنیم تو تف بزن!

پسرک یه نگاهی کرد و با اکراه گفت، باشه. حالا که اینقدر میگین باشه. ولی شما هم نکنین بابا این چه کاریه آخه؟

بابک رو کرد به ایمان و گفت پاشو زود برو از خونتون بیار کاغذ و خودکار و چاغو رو.

ایمان که لاغرتر از بابک بود مثل فنر از جاش پرید و رفت تو خونشون و زود با کاغذ و خودکار و چاغو برگشت.

تو بنویس. اینو بابک به پسرک گفت و پسرک کاغذ و خودکار رو از ایمان گرفت و شروع کرد.

بسم تعالی

ما سه نفر از این به بعد برادر هستیم. برادر ها از هم همایت میکنند. برادرها با هم دعوا نمیکنند. هر کسی که با یکی از برادرها دعوا کرد، بقیه برادرها با هم به اون کس حمله میکنند. برادر ها به هم کمک میکنند. برادرها در تیم فوتبال همیشه با هم هستند.


جملات با همکاری سه نفر نوشته شد و پیمان رو بابک و ایمان با خون، و پسرک با اثر انگشت با کمک خودکار امضا شد.

کاغذ برادری قرار شد همیشه دست بابک بمونه. بابک از سر جاش بلند شد و رفت خونشون و کاغذ رو قایم کرد و اومد. چند دقیقه ای به حرف زدن گذشت و ایمان یه دفعه گفت:

بیاین از عشقهامون بگیم. اول من میگم. من عاشق مهتابم.

پسرک که جا خورده بود با تعجب فقط گوش میکرد و بابک هم با نیش باز همینطور به ایمان و تعریف های ایمان از مهتاب گوش میکرد.

حرفهای ایمان که تموم شد، رو کرد به پسرک و گفت خب تو حالا بگو.

من؟ خب، آخه... من؟ بابک تو اول بگو. پسرک این جمله روگفت تا برای خودش وقت بخره. تا فکر کنه ببینه واقعا عاشق کیه؟ اصلا عشق چیچیه؟ چرا یه چیزی اینها میدونن و بلدن ولی پسرک بلد نیست؟ نکنه از اینها عقب افتاده؟ آخه چجوری اینها بلدن و عشق دارن ولی پسرک نه؟ اصلا کسی که کلاس چهارم دبستان ه باید بدونه عشق چیه؟ نکنه عاشق ه و خودش خبر نداره؟ یعنی عاشق کیه؟

بابک با من و من شروع کرده بود به حرف زدن که آخه نمیدونم چجوری بگم، بگم یا نگم و این حرفها، پسرک هم که تو فکر خودش داشت دنبال عشقش میگشت تا اینکه ایمان گفت نترس دیگه بابا! ما پیمان برادر بستیم. بگو.

بابک گفت آخه من روم نمیشه. تو بگو بهش!

ایمان گفت بابا تو ام، ترسو. آقا این عاشق ه مینا ه.

یهو پسرک زنجیره افکارش پاره شد و گفت کی؟!!! مینا؟!!! خواهر من؟!!!!!

از جاش بلند شد که بره یقه بابک رو بگیره که ایمان گفت چی شد؟ یادت رفت؟ پیمان برادری! برادرها با هم نباید دعوا کنند.

پسرک نشست سر جاش و تازه دوزاریش افتاد که چرا اینقدر این دو نفر اصرار داشتن که پیمان برادری بسته بشه.

شما نامردی کردین. قبلش باید به من میگفتین. پسرک اینو گفت و بابک گفت آخه چیزی نیست که. من فقط دوستش دارم. قول میدم که اذیتش نکنم.

آخه اون ایمان که میگه عاشق مهتاب ه، مهتاب هم که دوست میناست. خودت هم که.... پسرک حرفش رو خورد....

دوباره رفت تو فکر. داشت با خودش مرور میکرد واقعا الان اون عاشق کیه؟

اون عاشق دوچرخه ش ه. عاشق موتور باباش. عاشق ماشین سواری. عاشق فوتبال. عاشق فرستنده اف ام که درست کرده و وقتی میره تو صف نونوایی از اونجا با مامانش یک مکالمه یک طرفه داره و مامانش حرفش رو از رادیو گوش میکنه. عاشق اون تلویزیونی که با جعبه خرما و دو تا چوب و کاغذ درازی که روش نقاشی کشیده و لامپ و ذره بین. تلویزیونی که اختراع پسرک ه ولی هیچی نشون نمیده جز رویاهایی که پسرک توی اون تلویزیون داره میبینه. میبینه که بزرگ شده و مهندس شده و ماشین بیوک خریده و مامانش رو سوار میکنه و میرن دم مطبی که مینا دکتر شده!

هیچ وقت تا حالا به این فکر نکرده بود که جنس مخالف رو دوست داشتن یعنی چی. تا اینکه وسط اون افکار یاد یه حرف باباش که چند روز پیس داشت یواشکی به مامانش میگفت و پسرک که مثلا داشت مشقهاش رو مینوشت شنیده بود. باباش داشت به مامانش میگفت که وقتی بزرگ شد آرزو رو براش میگیرم. اینها خیلی به هم میان.

آرزو؟ یعنی عشق پسرک آرزو بود؟ دختر خاله ش؟

من عاشق دخترک ام. دختر خاله م. خیلی خوشگله. اون خوشگلترین دختر دنیاست. شیراز زندگی میکنن.

پسرک این جمله رو گفت و جلسه اون روز برادران تموم شد.

رفت خونه. تشک ابری که همیشه روش میخوابید رو پهن کرد تا بخوابه. چشمهاش رو بست و شروع کرد به ساختن رویاهای جدید. به رویا های قبلی و ماشین بیوک و مهندس شدن، یک زن، یک عشق هم اضافه شده بود.

دخترک از اینجا وارد زندگیش شد و ....


ادامه دارد.