یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

فرصت کوتاه

امشب داشتم با یه بنده خدایی که پزشک هم هست در مورد یه موضوعی چت میکردم.

مادرش کرونا گرفته و حالش خوب نیست، خودش هم ناراحت از اینکه کار زیادی نمیتونه انجام بده. 

میگفت یکی از همکارام بهم گفته که حواست باشه اینروزها سر کسی کلاه نزاری! چون شاید فرصت نکنی جبران کنی!

بهش گفتم عجب حرف بجایی زده، واقعا روزهای عجیبی رو داریم سر میکنیم. 

فرصت زیادی نمونده، واقعا ما مردم به چی فکر میکنیم؟ به اینکه تا ابد وقت هست؟ آره خب درسته اما ابد هممون داره میرسه!


رویاهای ضبط نشده!

قبلا این شعر رو توی وبلاگ‌نوشتم.

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد.
الان اما اومدم بنویسم که شانس دوباره دیدن تو توی خواب هم خیلی کم شده و کاش، ای کاش سیستمی روی من نصب بود و آخرین باری که او رو توی خواب دیدم رو ضبط میکردم و این روزها بارها و بارها میشستم و نگاهش میکردم.
دلتنگی حس غریبیه. ....
واقعا نمیدونم الان چی بنویسم. حس عجیبی دارم. بجای اینکه لذت ببرم از شرایط جدید، با خودم میگم کاش ....

سایه مرگ!

تو فاصله تقریبا ۴۰ روز، دو مادربزرگ یکی پس از دیگری رفتند...

چه غم انگیز.

خدایا، چه میکنی؟ خوابیدی؟ ببین چه خبره، کاری بکن!

ما رو به حال خودمون گذاشتی؟ نکن پدر من، نکن...