| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. ولی بیچاره فرهاد خبر نداشت شیرین عاشق خسرو بود.
خرداد پر حادثه خوب داره میتازونه.
خواصیتشه. میدونی، هیچ خرداد آرومی رو در زندگیم سراغ ندارم!
کلاً خرداد اگه آروم باشه خرداد نیست. حالا برای من فقط اینطوری یا برای همه، نمیدونم.
امروز عصر ناگهان طوفانی شدید آسمان شهر رو سیاه کرد! از دور که قبار نزدیک میشد و قدم به قدم آسمون رو سیاه میکرد، از پشت پنجره طبقه سوم داشتم نگاهش میکردم.
آمد و آمد و با آمدنش انبوهی از کاغذ و زباله را به هوا میبرد و روی پشت بامها اجسام سبک را به این طرف و آنطرف میکوبید و آرزوی پرواز بعضی از آنها را به حقیقت پیوند میداد!
با نزدیک شدنش صدای آزیر خودروهای پارک شده به هوا میرفت و تیکه های ایرانیت از سقف نورگیر همسایه کنده میشد و پرواز میکرد.
هوا تاریک شد. تاریکیی ترسناک. طوفان شن در کویر را تجربه کرده بودم اما طوفان شهری بخاطر همهمه صدای شهر، ترسناکتر بود. جرثقیلی که از کمر خم میشد و تاب بازی میکردم و هر لحظه جیغ تماشاگرانش را به هوا میبرد و بعضی فرار میکردند از ترس!
همکارهای شجاع، از ترس شرکت را ترک کردند و رفتند. معتقد بودند با سقوط جرثقیل، ساختمان ما خراب خواهد شد و وزنه های سیمانی تعادل جرثقیل دقیقاً قسمت دفتر کار ما خواهد بود.
تنها شدم و با باز کردن لای پنجره صدای زوزه باد و طوفان را به افکارم اضافه کردم تا بنشینم و به اتفاقهای خرداد، و مخصوصاً امروز فکر کنم.
اتفاقهای امروز، از دیروز شروع شد.
از گپی 7 ساعته!!! با دوستی قدیمی که فکر میکنم الکی طولانی شد و باعث شد اتفاقهای بدی امروز بیفته، و شبی که، شروع روزهای پر تنش آینده رو در پیش خواهد داشت.
و چه زیبا خواهد شد اگر و فقط اگر پایان این تنشها هم در خرداد باشد!
شطرنج با شیطان وارد مرحله جدید رو در رویی تمام مهره ها شده و جنگ بین سفید و سیاه وارد مرحله ای خونین شده.
سرباز ها یکی پس از دیگری به خاک می افتند و مهره های اسب و فیل و رخ هم مشغول اجرای استراتژی های طرفین شده اند.
من، تک و تنها با وزیر بازی میکردم. اما از دیشب، اسب را به میدان کشیدم و پی رو آن، دو رخ هم به پشتیبانی و حمایت از وزیر وارد میدان شده اند.
جنگ رو شده است.
به زودی همه مهره ها وارد نبرد خواهند شد. توافق شده بود که بازی مساوی تمام شود اما، کی میدونه تا کی هست؟!؟!؟!؟!
خوندم که در محله ای در شمال غرب تهران بزرگ بخاطر طوفان و بر اثر سقوط مسالح ساختمانی روی سر مردی 25 ساله، مرد کشته شد.
شک ندارم تا لحظه قبل از مرگش، حتی یک درصد هم فکر نمیکرده آخرین لحظات دیدن دنیای زشت و زیباست!
پس کی میدونه تا کی هست؟
شاید روزی وزیر هم خورده بشه و منی که تمام استراتژی هام بر اساس بازی با وزیره؛ بازی را خواهم باخت.
شاید هم در یک آن، یک لحظه، همه چیز تمام شود و خرداد پر تنش به خردادی آرامبخش تبدیل شود.
کی میدونه؟
هیچ کس!
سالها از پی هم گذشتند و سرانجام امروز، در سال 93، سی و چهارمین سال از عمر من شروع شد.
روزهای پر تنشی که در چند روز گذشته طی کردم، باعث شدند که کمتر به این فکر کنم که سی و سومین سال رو چگونه گذر کردم.
خب الان همینجا میشینم و فکر میکنم و مرور میکنم.
.......
..........
...............
...
.............
...................
....
کلی اتفاقهای خوب و بد که نمینویسم!!! :دی
در کل، هر چند که سالی بود همراه با بالا و پایین رفتنهای بسیار، خنده ها و گریه های بسیار، سالی بود که اتفاقهای جالب و مثبتی هم برای من و زندگیم داشت.
معمولاً بقیه برای آدم در زادروز تولدش آرزو های خوب دارند، ولی من همینجا برای خودم آرزو های خوبی دارم!!!
امیدوارم در سی و پنجمین شروع، اتفاقهای خوب بیشتری داشته باشم برای نوشتن، یا ننوشتن، و شادی های بیشتری رو تجربه کنم.
بعد از سالهای دو کیکی و سه کیکی و تک کیکی، احتمالاً امسال بدون کیکی رو تجربه خواهم کرد.
البته از انصاف به دوره اگه اشاره ای نکنم به تبریکهای فراوانی که از دیشب شروع شده و امروز هم همراهم بوده.
دوستان عزیز تر از جانی که شادی رو در پر تنش ترین روزها همراه من میکنند.
-------
پی نوشت: امسال هم کیک داشتم! و سورپرایز و ...
| ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود | وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود | |
| من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او | گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود | |
| گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون | پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود | |
| محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان | کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود | |
| او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان | دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود | |
| برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم | چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود | |
| با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او | در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود | |
| بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین | کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود | |
| شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم | وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود | |
| گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل | وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود | |
| صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من | گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود | |
| در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن | من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود | |
| سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا | طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود |
اگه خواستی سیلی بزنی تو گوشش، مطمئن باش سیلی محکمتری خواهی خورد.
زورت نمیسه سرشو محکم بکوبی به شیشه ماشین.
زورت نمیرسه بکوبیش به دیوار. نمیتونی بلندش کنی و مثل یک تکه سنگ پرتش کنی روی زمین و نمیتونی بیخ گلوش رو بگیری و خفه اش کنی.
چرا؟ چون زورت نمیرسه.
اما من یه راه کار برات سراغ دارم.
عاشقش کن.
عاشقش که کنی، ضعیف میشه. در مقابلت هیچ میشه. میتونی با یک فوت پرتش کنی. حتی یک فوت هم نمیخواد.
عاشقش که کردی، بشکنش. اون موقع خودش خودش رو میزنه. خودش به خودش سیلی میزنه. خودش سرش رو محکم میکوبه به شیشه ماشین. خودش مثل دیوونه ها خودش رو میکوبه به دیوار و خودش پرت میشه روی زمین، از ضعف!
خودش روزی صدبار راه گلوش گرفته میشه.
خودش روزی هزار بار خفه میشه.
سوپر من هم اگه باشه، له میشه و میشکنه.
چون عشق زورش میرسه.

تمام استخوان های قلبم یکجا شکست وقتی که تمام تخم مرغهای احساسم را در سبد زیبا و بلورین عشق گذاشتم و ابلهانه در بزرگراه صداقت به آزمایش گذاشتم و تمام هجده چرخ تریلی زشت دروغ از رویش رد شد.
تمام استخوانهای قلبم یکجا شکست چون من دیگر هیچ چیز برایم نمانده.
تمام استخوان های قلبم یکجا شکست و من تمام شب را زیر پتو، با لباس لرزیدم و تمام سلولهای مغزم فقط و فقط تلاش کردند تا حالم بدتر شود.
تمام استخوانهای قلبم شکست چون طرف بلورین و زیبای عشق شکننده بودند و من، ابلهانه تمام دارایی احساسم را یکجا گذاشته بودم تا فصلی نو را صادقانه، با اخلاص، و تمام و کمال شروع کنم.
تمام استخوان های قلبم شکست و من دیگر من نیستم.
تمام استخوانهای قلبم شکست و عشق میدانست تمام احساس من را در سبد دارد و دروغ میدانست تمام من را خواهد شکست.
تمام استخوانهای قلبم شکست و من بعد از یکسال شب را به سحر رساندم و طلوع خورشید را دیدم.
تمام استخوانهای قلبم شکست و صدای کر کننده آن تمام وجودم را فرا گرفته و من، دیگر آن من نخواهم بود!
صبح شد، سه خرداد، آزادی خرمشهر و سالگرد استخدام و .... تولد من بی قلب در خردادی دیگر.
خردادی مثل همه خردادها طوفانی.
من عاشق خردادم و متنفر از خرداد.
تمام استخوانهای قلبم یکجا شکست و تمام.
خانه سرد
وحشی خانه تهران
کشور دروغ گو ها
جهان زامبی ها
خرداد منفور سال نحص
بعد از یک شب عزاداری، ساعت 5:53 صبح
