| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
از اول سال فکر کنم بیش از ده بار رفتم مشهد، اون سفر اروپایی 20 روزه که از فنلاند شروع شد و به آلمان و هلند و بلژیک و فرانسه و سوییس و ایتالیا ختم شد. بعد هم شمال و اصفهان و مشهد و ... امروز عصر هم که تصمیم گرفتم برم استانبول و فردا صبح میرم ترکیه.
عیال ناراحته که چرا همه سفرها رو تنهایی میرم. یه جورایی حق داره ولی خوب سفرها همه کاری هستند و البته اون هم جواب سوالش رو میدونه!!
سفر رو خیلی دوست داشتم. هنوز هم دارم. اما خسته ام. دلم میخواد اون طور که خودم دلم میخواد و دوست دارم سفر کنم. دلم میخواد با اونهایی باشم که دوست دارم. جاهایی برم که دوست دارم.
البته نباید ناشکری کنم. باز هم ترجیح میدم همین سفرها باشه تا اینکه هیچی نباشه و ...
روزهای خوبیه. شکر.
خیلی وقته که دست و دلم نمیره اینجا از خودم و حالم بنویسم. یک دوره طولانی رکود. یک خردادی که لحظه به لحظه رنگش عوض میشه دچار یک رکود شده و دلش میخواد که دوباره رنگش عوض بشه!!
میشه؟
امیدوارم.
بدرود
کاش تو هم میتونستی ببینیش. من هر قدر از زیبایی اون برات بگم، باز هم کم گفتم.
خیلی زیباست. باور کن تو این یک سال گذشته خواب و خوراکم رو برده. خطهای روی بدنش خیلی زیبا و قشنگه. جالبه که اون هم همین حس رو به من داره. اما این دیوار لعنتی شیشه ای که بین ماست، نمیزاره صدا من به اون برسه، یا صدای اون به من برسه. ولی من مطمئنم بالاخره یه روزی این دیوار برداشته میشه. مطمئنم. مطمئن....
مار کوچولوی سبز قصه ما، هر شب میومد پیش دوستش که یک موش کور بود و این جملات رو تکرار میکرد. هر شب هم موش کور براش دعا میکرد و از شنیدن وصف زیبایی معشوقه مار لذت میبرد و حسرت میخورد که چرا اون همچین عشقی نداره. بعضی وقتها هم که مار کوچولو از فراق عشقش ناراحت میشد و گریه میکرد، مار رو آروم میکرد ولی تو دل خودش خدا رو شکر میکرد که اون دچار همچین عشقی نشده. صبح تا شب مار کوچولو پشت شیشه میشست و مار زیبای قرمز که خطهای لوزی شکل همه بدنش رو پوشونده بود رو نگاه میکرد و غرق تماشای اون میشد. مار قرمز هم همیشه یه جا ثابت بود و هر چند روز یکبار جابجا میشد. گاهی وقتها دور یک درخت میپیچید و گاهی وقتها هم لای چمنها خودش رو ولو میکرد و ... هر از گاهی که مار کوچولوی سبز نگران مار قرمز میشد و حتی فکر میکرد اون از فراق عشقی که بهش داره مرده، کلی غصه میخورد و گریه میکرد، ولی در اوج نا باوریش صبح میدید که مار زیبای قرمز جاش عوض شده. وقتی میدید که اون نمرده و زنده است ازخوشحالی گریه میکرد و کل محوطه محل زندگیش رو با خوشحالی بالا و پایین میپرید.
چند بار هم موش کور سعی کرده بود تا از زیر دیوار شیشه ای تونل بزنه تا مار کوچولو رو به آرزوش برسونه اما زیر دیوار شیشه ای آنچنان پی عمیق سیمانی ساخته بودند که هیچ وقت موش کور نتونست به اون طرف برسه.
چند سالی بود که مار کوچولو عاشق مار قرمز شده بود و چند ماهی هم بود که از دوستیش با موش کور گذشته بود. تا اینکه یک روز از موش کور یاد دوستش سنجاب افتاد. با خودش فکر کرد که سنجاب میتونه بیاد و از بالای دیوار شیشه ای بپره اون طرف تا پیغام مار کوچولو رو به معشوقه اش برسونه. آخه مار کوچولو توضیح داده بود که بالای دیوار شیشه ای طوری هست که میشه پرید اون طرف و چند بار هم مار کوچولو سعی کرده اما خوب اون نمیتونه زیاد بپره و نتونسته. موش کور هم تونل زد به سمت قفس سنجاب ها. پرسون پرسون دوستش رو پیدا کرد و نشست کلی با دوستش گپ زدن و یواش یواش داستان مار کوچولو رو هم تعریف کرد.
ببین موش کور، میدونم که تو مهربون و خوب هستی، ولی من از مار میترسم. شنیدم که مارها موجودات خطرناکی هستند و ما سنجاب ها رو هم غذای لذیذی میدونند. بیا و از من بگذر. آخه من میترسم.
نه سنجاب جون. از هیچی نترس. آخه اون مار هم مثل تو، تو همین باغ وحش به دنیا اومده و اصلاً نمیدونه که سنجاب چیه و چه مزه ای میده! تازه مارها موش کور هم میخورن. اما ببین منو نخورده! اون فقط سوسک میخوره. تازه آدمها هر روز براش غذا میارن و اون میخوره. چرا باید تو رو که قراره کمکش کنی رو بخوره؟ اون عاشقه. میدونی عشق چیه؟
معلومه که میدونم. خود منم تا حالا چند بار عاشق شدم. تازه اون روزی هم نفهمیدم عاشق کدوم یکی از دو تا سنجابها شده بودم کلی ناراحت بودم بعد هم تصمیم گرفتم عاشق هر دوتاشون باشم. آخه تو نمیدونی اون لعنتی ها عین هم بودن. من اول عاشق یکیشون شده بودم ولی فرداش که رفتم براش گل ببرم دیدم که اون پیش بقیه خواهر برادراشه و اونها شش قلو بودند که دو تاشون دختر بود از شانس من هر دو تا مثل هم بودن. خلاصه که منم میدونم عاشقی چیه. راستی تو میدونی عاشقی چیه؟
منم از توضیح هایی که مار کوچولو بهم داده یه چیزهایی اومده دستم. اما خوب من از روزی که کف قفس موش کورها رو کندم و اومدم بیرون دیگه مسیر اونجا رو گم کردم و نمیدونم چطوری باید برگردم اونجا. واسه همین نمیدونم اصلاً تا آخر عمرم باز هم یه موش کور میبینم که عاشقش بشم یا نه!
خوب چرا عاشق یه موجود دیگه نمیشی؟....
خلاصه اون شب موش کور و سنجاب کلی با هم گپ زدند و حرف زدند و قرار شد که سنجاب فردا با موش کور بره سمت آکواریوم مار کوچولو. صبح شد و هردو باهم از توی تونلی که موش کور کنده بود رفتند تا رسیدن به آکواریوم.
وقتی سنجاب و موش رسیدند دیدند که مار کوچولو مثل همیشه کنار شیشه است و داره اونطرف رو نگاه میکنه. سنجاب کوچولو از همون دور داد زد: سلام. ما اومدیم.
مار صدای اونها رو شنید و سریع اومد سمتشون به استقبالشون. مار رو کرد به اونها گفت من یه شعر گفتم. یه شعر خیلی قشنگ. این شعر رو برات میگم تا وقتی رفتی اونطرف از طرف من به عشقم بگی تا اون بدونه که من چقدر عاشقشم. من مطمئنم که اون هم برای من شعر گفته. شعری که اون میگه رو هم حفظ کن و بیا به من بگو. خیلی دلم میخواد بدونم اون چه شعری برای من گفته...
سنجاب: ولی من میترسم برم اون طرف. از کجا معلوم اون منو نخوره؟! حالا تو سنجاب نمیخوری. شاید اون دوست داشته باشه سنجاب بخوره! نه. من نمیرم. من میترسم.
موش: راست میگیا! چرا من به این فکر نکرده بودم؟
مار: نه! اون خیلی مهربونه. اون هیچ وقت تو رو نمیخوره. من الان چند ساله که اونو میشناسم. من مطمئنم که اون سنجاب نمیخوره. خواهش میکنم برو و نترس.
خلاصه چند دقیقه ای همه با هم مشورت کردند و آخر سر سنجاب راضی شد که بره اون طرف. رفت بالای درخته چه ای که وسط آکواریوم بود تا بپره که چشمش افتاد به ....
سریع از درختچه اومد پایین و زد زیر خنده. همین طور که میخندید داد میزد شلنگه. شلنگه. شلنگه.
مار کوچولو: شلنگه؟ اسمش شلنگه؟ تو میشناسیش؟ چطور جونوریه؟ مهربونه؟ از کجا میشناسیش؟
سنجاب: نه بابا. میگم شلنگه. شلنگ.
موش سریع پرید وسط حرف سنجاب و گفت: من میشناسمش مار کوجولو. خیلی مهربون و خوبه. بهت تبریک میگم. اما سنجاب نباید الان بره اون طرف. سنجاب بیا بریم تو تونل کارت دارم. مار کوچولو تو اینجا صبر کن تا ما برگردیم.
سنجاب: چی چی میگی تو؟ من میگم شیلنگه تو میگی مهربونه؟!!!
موش: بهت گفتم هیچی نگو و فقط دنبال من بیا. همین الان بیا.
موش کور سریع دوید تو تونل و سنجاب هم با تعجب دنبالش رفت تو تونل. مار هم رفت پشت شیشه و شروع کرد با معشوقش حرف زدن.
مار: نمیدونی الان چقدر خوشحالم شلنگ جان. تازه من الان اسمت رو فهمیدم. چه اسم قشنگی داری. الان میشینم و همه شعرهام رو با اسم قشنگ تو هماهنگ میکنم......
موش و سنجاب یک ساعت با هم حرف زدند. موش به سنجاب میگفت همه زندگیه مار کوچولو عشقشه که اون طرف شیشه است. اگه بهش بگیم که اون یک شلنگه و جون نداره، دیگه هیچ انگیزه و امیدی برای ادامه نداره. موش کور معتقد بود که نباید به مار کوچولو حقیقت رو گفت. اما سنجاب نقطه مقابل اون بود. اون میگفت که باید به مار کوچولو گفت تا به زندگی حقیقی برگرده. اون باید زندگی حقیقی و یک عشق حقیقی داشته باشه.
الان که من داستان رو تا اینجاش رو نوشتم هنوز که هنوزه موش کور و سنجاب به نتیجه نرسیدند که چه کاری بهتره و باید به مار کوچولو بگن یا نه.
آیا باید از کسی که امیدش حتی امید خیالی و غیر واقعی، تنها داراییشه، امیدش رو گرفت؟؟!!
دلم میخواد برم مسافرت
کجاش مهم نیست
فقط برم
با ماشین
رانندگی کنم
فقط برم و برم و برم
برم تا ته کوچه تنهایی
یادمه وقتی شانزده هفده سالم بود، تا ته کوچه تنهایی یه مسیر حدوداً 5 یا شاید هم 10 کیلومتری بود.
نمیدونم چقدر بود امااونقدر راه میرفتم که دیگه نمیتونستم قدم از قدم بردارم.
اونهایی که اصفهان رو میشناسند شاید بدونند چقدر بشه. یه مسیر پیاده روی از دروازه تهران تا شهدا و بعد هم سی و سه پل و بعد هم از کنار رودخونه که اون روزها زنده و پر آب بود تا پل شهرستان و حتی بیشتر. بعد که از پا می افتادم نیم ساعت یا یک ساعت ولو میشدم و دوباره این مسیر رو بر میگشتم.
امشب دلم میخواد برم تا ته کوچه تنهایی، اما اونقدر بزرگتر از شانزده هفده سالگیم شدم که دیگه کوچه تنهایی رو باید با ماشین برم. پیاده نمیشه رفت.
یه صفحه دیگه از کتاب زندگی ورق خورد. یک فصل. اما کتاب همچنان ادامه داره. ته داستان هم معلوم نیست. کی میدونه نویسنده آخر قصه رو چطور میخواد تمام کنه؟ یا اینکه کی قراره تمام بشه؟ هیچ کس نمیدونه. هیچ کس.
دلم میخواد برم
برم تا ته کوچه تنهایی
با ماشین
برم و برم و برم
تو کاری با دلم کردی، که فکرشم نمیکردم.....