این ساعت غر غرو و پر سر و صدا داره 12 و بیست دقیقه بعد از نیمه شب چهرشنبه یا به عبارت صحیحتر بامداد پنجشنبه رو نشون میده. فرهاد هم تک تنها روی کاناپه لم داده و لپتاپش رو هم گذاشته روی پاش و داره این خطوطی رو تایپ میکنه تو حالا داری میخونی.
اول چند تا خبر روزمره و بعد هم...
اول که خودرو ملی حالش خوب شده و بعد از چند روز بستری بودن باز هم وفای خودش رو نشون داد و هنوز هم سنگ صبوره فرهاده. این بد بخت جز پول هیچ چشم داشتی از فرهاد نداره. هیچی! حتی...
دوم اینکه همانطور که خیلی ها فهمیدین اولین برف امسال رو هم تجربه کردیم! امشب داشتم با خودم مرور میکردم که برف پارسال هم عیال اینجا نبود! حالا قهر کرده بود یا همینطوری رفته بود اصلاً یادم نیست! حوصله ورق زدن خاطرات یادایام قدیم رو هم ندارم تا بفهمم. اما احتمالاً پارسال هم قهر بوده! از بچه گی برف رو خیلی دوست داشتم. با وجود اینکه دردسرهای زیادی برای همه مون درست میکنه اما هنوز هم وقتی برف میاد یاد تعطیلی مدرسه می افتم و برف بازی و لذت! کاش هنوز هم بچه بودم! یادش بخیر!
اما اصل مطلب اینکه توی یک دوراهی خیلی پیچیده و گنگ گیرکردم. جایی که نمیدونم کدوم راه رو برم. حقیقت اینه که از من قدیم که فعلاً هم در خدمت شماست نه من و نه هیچ کس دیگه خیری ندیده! از من جدید هم خوشم نیومد! خیلی من بود! همش شده بود من و به غیر از من هیچ توجه ای نداشت!! بعضی وقتها خیلی رذل میشد! هر چند که چند روزی بیش عمر نداشت اما خیلی امروزی شده بود! بوی مدرنیته فاسد میداد که اصلاً قشنگ نبود!
حالا هم نمیدونم چیکار کنم! میدونم که باز هم گنگ و پیچیده گفتم و شاید خیلی از شماها نفهمین جریان چیه! راستش نمیدونم که مطلب رو باز کنم یا نه! خیلی دلم میخواد که بدون سانسور بنویسم. اما من قدیم نمیزاره! من قدیم سانسورم میکنه!
اما بزار در همین حد بگم که کمر گیتار عشقم زیر بار غم شکسته!
صد بار نوشتم و پاک کردم. ساعت از ۱ هم گذشته و من هنوز هم نتونستم با خودم کنار بیام که بنویسم یا ننویسم.
فکر کنم تنهایی باید این مساله رو حل کنم یا صورت مساله رو پاک کنم!
شبهای تنهایی رو باید با چشمان بارانی طی کرد و دم بر نیاورد و سر کرد و آرزو کرد که خود خدا یه طوری یا حلش کنه یا تمامش کنه!
این صفحه مانیتور هم دوباره تار شد!! این هم نشانه ای دیگه از ضعف فرهاد!
بدرود!
حالم خوبست.
ماشینم خوب نیست، اما اون هم داره یواش یواش خوب میشه. بچم پنجشنبه ترکید! امان از این سرعت! آخه فرهاد از هر جا دلش بگیره سر ماشین تلافی میکنه! اون هم تحمل میکنه، تحمل میکنه، تحمل میکنه اما یهو دیگه تحمل نمیکنه!! چیکار میکنه؟ یک صدای بلند انفجار و بعد هم بغضش میترکه و از توی کاپوتش دود و بخار و همه چیز میزنه بیرون!!
تا این لحظه که در خدمت شما هستم 500 چوب آب خورده! ولی انشالله ایندفعه دیگه رله است و روبراه.
کارم زیاد است. سر خودم رو بسی گرم کردم که بعضی از مشکلات رو نفهمم. تا حالا که جواب داده.
یادایام پارسال خرداد ماه متولد شد. بدون هیچ خواننده ای. بودن هیچ نظر دهنده ای. بی کس بی کس. اما حالا چند تا دوست دارم که میان و قسمتی از خاطرات و احساسات رو میخونند و البته نظر هم میدهند. بعضی از نظرها هم واقعاً زیبا و مفیده. بعضی ها مسیر زندگیم رو عوض کردند. و بعضی ها خاطره شدند.
خاطرم نیست که از بارانی یا که از نسل نسیم...
هرچه هستی گذرا نیست هوایت بویت.... فقط آهسته بگو..
با دلم می مانی ......
دعای همه شما دوستان بدرقه راه پر درد و سخت منه. ممنون از همه تون.
بدرود.
با سلام به همه دوستهای گلم.
آخرین خبر اینه که من جدید به درد نمی خورد و من قبلی آمد و به قول م . ز . پرتش کرد از زندگی بیرون!
...........................................
بدرود
من جدید چند روزی بیشتر از عمرش نمیگذره. زندگی جدید من خیلی هم بد نیست اما کمی بی حوصله و تنهاست. دیشب سمینار یا بهتر بگم شامیناری توسط شرکت به مناسبت عرضه محصولی جدید در هتلی برگزار شد. ده دقیقه سخرانی جنجالی که به قول همکارم احتمال پرتاب گوجه فرنگی و تخم مرغ هم بود انداختند به گردن من! بهانه شان هم این بود که اینطوری خودت رو مطرح میکنی و نماینده ها میشناسندت و معروف میشی و این حرفها!
من هم فایلهای مورد نظر رو ساختم و مشکلات احتمالی رو هم پیدا کردم و طی جلسه ای با رییس بزرگ کل پروسه مورد بحث رو عوض کردیم! یعنی احتمال پرتاپ اشیا خوراکی رو حذف کردیم!
آخر سر هم سخنرانی رو انداختم گردن رییس محترم!
راستش خیلی بی حوصله شدم. این من جدید کمی زودرنجه و اصلاً حوصله کل کل با کسی رو نداره. با دوست چند ساله که از اول دبیرستان تا حالا باهاش دوستم دعوام شد. البته خداوکیلی ربطی به من جدید نداره! بد رفته بود روی اعصابم!
با یکی از همکارها هم دیشب دعوام شد! اون هم خداییش من مقصر نبودم!
.....
این ساعت دیواری خونه رو هم باید عوض کنم. تازه خریدمش اما بد جور تیک تاک میکنه! دیشب با هر تیک تاکش انگار یک پتک میزد توسر من. باورت میشه چند بار از صدای تیک تاک ساعت از خواب بیدار شدم؟! من که با صدای تلویزیون هم میخوابیدم. با صدای گریه بچه و حتی جیغ! اما حالا تیک تاک ساعت!!!
بدرود.
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را .
باید دیگه من نبود. من به درد این شرایطی که دارم نمیخورم. شرایط رو نمیتونم عوض کنم پس من رو عوض میکنم.
ای دریغ از من که بیخود مثل تو گم شدم تو ظلمت تن.
ای دریغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد میزنی تو آینه من.
....ای مثل من تک و تنها دستم رو بگیر که عمر رفت! همه چی تویی زمین و آسمون هیچ....
متاسفم برای خودم که دیگه تمام شدم. من دیگه من نیستم. خدا من سابق رو بیامرزه و تولد من جدید رو تبریک میگم.
من جدید، بی هدف و انگیزه، بدون خوبی های من قبلی، بدون عشق و عاطفه و احساس من قبلی و با سردی فصلی که متولد شده. به سردی همین روزهای سردی که داریم. به سردی یخ و مثل خود یخ. سفید اما یخ! یک رنگ اما بیرنگ. بی عشق و پر از هیچی. من قبلی زیبا بود و جذاب و شیرین و رنگ به رنگ و رنگارنگ. اما من جدید...
دریغ.
من خالی از عاطفه و خشم!!!!
خالی از خویشی و غربت !!!
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن !
عشق آخرین همسفره من مثل تو منو رها کرد حالا دستام مونده و تنهاییه من!
ای دریغ از من که بی خود مثل تو گم شدم گم شدم تو ظلمته تن.......
ای دریغ از تو........
که مثل عکس عشق هنوزم داد می زنی تو آیینه ی من!
وای گریمون هیچ!!
خندمون هیچ !!
باخته و برندمون هیچ!!
تنها آغوش تو مونده غیراز اون هیچ !!!.........
ای مثل من تک و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چی تویی زمین و آسمون هیچ !
در تو می بینم همه بود و نبود بیا پر کن منو ای خورشید دل سرد .......
بی تو میمیرم.................
مثل قلبه چراغ نور تابوندی !
کی منو از تو جدا کرد؟؟
من معذرت میخوام
اما اومدم به اونهایی که فکر میکنند من خرم بگم که من دیگه خر نیستم و خودشون هستند!
بدرود
امان از روز بی روزن امان از این همه رهزن
گفته بودم که چند روز پیش تلفنی با ایال (من نمیدونم ایال درسته یا عیال!) صحبتی داشتم که به نتیجه هم نرسیدیم. اواخر صحبتها بودیم که با جمله مامانم اومد تلفن رو قطع کرد!
همون موقع بود که با خودم گفتم این زن برای من زن نمیشه! زنی که بچه داره و نزدیک 7 سال از ازدواجش گذشته و برای صحبت کردن با شوهرش باید اجازه بگیره و اگه یواشکی زنگ بزنه دچار دردسر میشه و عرضه اینکه شرایط رو عوض کنه رو نداره، زن نمیشه!
همون موقع بود که تصمیم گرفتم بر یکی از شرایطی که گذاشته بودم برای برگشتنش بیشتر پافشاری کنم. شرط اینکه دور خانواده و مخصوصاً وزیر جنگ رو خط بکشه و بچسبه به زندگیش.
دیشب وزیر جنگ زنگ زده به بابام. گفته که تکلیف رو زودتر روشن کنید. اینطوری نمیشه که دختر من رو فرستادین اینجا و گفتین برو!!
بابام هم شاخش در آمده و گفته ما بارها و بارها گفتیم که نرو. حتی پسر من اجازه رفتن هم بهش نداده. دختر شما سر خود لوازم رو جمع کرده و رفته! حتی پسر من میخواست وقتی از سفر برگشته بود بره و به خاطر عدم تمکین شکایت کنه که ما منصرفش کردیم. حالا شما میگی ما فرستادیمش؟؟!!!
وزیر جنگ گفته حالا چه فرقی میکنه! چه شما فرستادین چه خودش اومده!!!
بابام هم گفته خیلی فرق میکنه!
خلاصه که آخرش گفته یا زودتر تکلیفش رو مشخص کنید یا ما بریم و دادخواست بدیم.
بابام هم گفته من نمیدونم. هر جور میل شماست. فقط اینو میدونم که ما صلاح نمیدونیم که گلپسر رو دختر شما بزرگ کنه. وزیر جنگ هم گفته باشه. اون هم نمیخواد! هر چی قانون بگه.
حالا منتظریم که ببینیم چه میکنند. فکر کنم اینطوری اگه پیش برم عزیز دل بابا میاد پیش باباش.
هرچند....
این روزها خیلی به هم ریختم. هم کارها و هم مسایل خودم به هم گره خورده. مشکلات سر کار رو هم اضافه کنید. دعوا با همکارها و رییس کل و ...
یاران همراه، دوستتون دارم و محتاج دعاهای آرام بخشتونم.
بدرود.
تیک، تاک، تیک، تاک...
چیک، چیک، چیک،...
و صدای تایپ کردن. صدای انگشتانی که روی صفحه کیبرد میخورند و این جملات رو دارن مینویسند. این کل صداهاییست که در خانه من شنیده میشود. خانه ای که زمانی صداهای دیگری داشت. خانه ای که تا دو ماه پیش پر سر و صداترین خانه کوچه بود. خانه ای که صدای خنده و جیغ کودکی دوساله را از دیوارهای خود به بیرون پرتاب میکرد. اما این روزها فقط و فقط سکوت و صدای ساعت دیواریست که حکمفرماست. دیگه حتی صدای گریه های مرد هم به گوش نمیرسد. مرد دیگر گریه نمیکند. مرد گریه ها را میخورد. فکر کنم باید کمتر تنها بمونم. چون وقتی تنها میمونم صدای سکوت شکنجه ایست برای دل فراموشکار من. دلی که دیگر برای گلپسر هم تنگ نیست! من میگویم نیست اما تو باور نکن!
اما حال من و ایال و گلپسر و همه و همه خوبه. حال دلم هم خوبه. ار تنهایی هم دارم لذت میبرم. حسابی هم دارم کار میکنم. همینطور دارم کار میگیرم و کار میکنم.
شبها هم معمولاً تا 12 بیدارم و بعد هم خواب. تا قبل از دیشب روی کاناپه و توی حال میخوابیدم اما از دیشب تصمیم گرفتم برم و توی تخت بخوابم. تنهایی توی تخت دو نفره خوابیدن هم عالمی داره!
راستی اون شبی که به خانم همسر زنگ زدم و حرف زدیم به این نتیجه رسیدم که این آخرین راه حل این مشاوران محترم هم کار ساز نخواهد بود. و احتمال خوب شدن و سر عقل آمدن ایشون مساویست با احتمال قهرمان شدن ایران در المپیک 2008 پکن! (احتمالش چقدره؟)
برای برگشتنش شرایطی گذاشتم که قبول نکرد. از جمله اینکه دور خانواده محترمشون که بارها و بارها باعث مشکل شدند را خط بکشند. دیگه حرف از اصفهان زندگی کردن را نزنندو....
بگذریم، قرار شد که ایشون بروند و درخواست طلاق بدهند و زمانی که احضاریه دادگاه به دست من رسید در ازای گرفتن گلپسر و پرداخت مهریه ایشون را طلاق بدهم و آزاد شوند! زندان بان هم می خواد آزاد بشه!!
اما فردای آنروز با حرفهایی فهماندند که نچ! کار به این راحتی ها هم نیست. والا منم توش موندم. سر در نمیارم. بالاخره چی میخواد؟! طلاق میخواد؟ امتیاز میخواد؟ گلپسر رو میخواد یا نمیخواد؟ فکر کنم هنوز خودش هم نمیدونه چی میخواد!
دیروز هم تقاضا فرمودند که برای اینکه میرن کلاس زبان یک MP3 Player لازم دارن و یکی براشون بخرم! من هم متاسفانه قبول نکردم! مشکل اصلاً پول نیست اما این هم انصاف نیست که کل مخارج ایشون که خانه را با اون وضعیت (بردن بیش از کلیه لوازم) ترک کردند را من پرداخت کنم.
محل کار هم که شده جولانگاه گدایانی که معتبر شدند! امروز چند بار با خودم گفتم که یا رب مباد گدا معتبر شود، گر شود از خدا بی خبر شود.
دوستانی که با حمایت بقیه دوستان به مقامی رسیدند و حالا دارند برای همون حامیان همیشه گیشون شاخ و شونه میکشند. البته شما بهتر فرهاد رو میشناسین که عمراً در مقابل همچین افرادی کم بیاره!
روی وایتبرد بخش این بیت از حافظ رو نوشتم:
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات هرکه با دردکشان در افتاد بر افتاد!
چند وقتی کم نوشتم. حقیقت غیر از روزمرگی چیز دیگه ای برای گفتن نداشتم. برای ثبت روزانه ها هم دلیلی نمیبینم. سر خودم رو با کار زیاد داغ کردم! آخه یه کمی از سرگرم کردن گذشته.
بوی زمستون داره میاد و ماشین بنده هم مثل اینکه دوباره تصمیم گرفتند که کمکی اذیت کنند! پارسال که خیلی خودش رو لوس کرد و خرج تراشید! انشالله که امسال اینطوری نشه. آخه من هم فرصت نمیکنم یه دستی به سر و گوشش بکشم. مثل اسب داره میدوه! خوب به من چه که آرمش رو اسب انتخاب کردند! حتماً اسبه دیگه! اما نمیدونم چرا بعضی وقتها مثل اسب نجیب نیست و با جیب خیلی کار داره!
سرتون رو درد نیارم.
بدرود.
پ ن: الان که این مطلب رو تایپ کردم خونه هستم. تصمیم داشتم همین الان آپ کنم که ذهی خیال باطل! تلفن خونه توسط مخابرات محترم یکطرفه شده! فردا میرم و قبض رو میدم و هر وقت وصل شد می آپم. این هم از فردا صبحی که برای خودرو ملی محترم کنار گذاشته بودم!!
خیلی عجله دارم.
دیشب بعد از نزدیک به دو ماه به همسر گرامی زنگ زدم. البته به درخواست ایشون.
هیچ نتیجه ای نگرفتیم!
باید برم نمایشگاه الکامپ
بدرود.