یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

قلعه حیوانات

سالها پیش برای اولین برا تصمیم گرفتم کتاب قلعه حیوانات رو بخونم. ولی خوب، بعد از خوندن چند صفحه ای نمیدونم چی شد که نخوندم.

چند بار دیگه هم سعی کردم و هر دفعه نیمه کاره رها شد.

تا اینکه هفته پیش بالاخره همت کردم و خوندمش.

خوب داستان جالبی از سرنوشت اکثر انقلابها رو در قالب یک قصه به تصویر کشیده که با کسانی که در انقلابی زندگی کرده اند یا تاریخ انقلابی رو خوندند خوب میتونند ارکان مختلف قصه رو درک کنند.

اما شخصیتی که منو جذب کرد، خر بود! خر قصه بارها میگه که خرها از همه بیشتر عمر میکنند و از هیچ اتفاقی نه خوشحال میشه و نه ناراحت.

این روزهای من، شده خر قصه. فکر میکنم که هیچ چیز عوض نخواهد شد. حیوان همیش حیوان خواهد ماند و هیچ تغییر و انقلابی هم سرنوشتش را عوض نخواهد کرد.

و هیچ انقلابی هم سرنوش مرا تغییر نخواهد داد. البته این نظر رو از خودم دور میکنم چون مطمئنم که دارم کار درستی رو انجام میدم. ولی امیدی به آینده ای بهتر هم ندارم.

پرم. پر از استرس، نگرانی، فکر، نقشه، پیشبینی، و و و....

تنهای چیزی که الان میتونه خوشحالم کنه رهایی از بلاتکلیفیه. دلم میخواد زودتر این روزها رد بشه و بدونم که الان در حکومت سلطنتی تزار روسیه هستم یا بواسطه انقلاب سرخ در اتحاد جماهیر شوروی! یا شاید هم در جمهوری دموکراتکی روسیه.

هر چه باشم، باشم. مهم نیست. مهم این است که این باشم یا آن. این بلاتکلیفی و دوران گذر خسته ام کرده.

و خستگی خطرناک است.

برای من خطرناک است.

سالها پیش خسته شده بودم که الان اینجا هستم.

خستگی بد است.

خر است.

خر خوب است

گاو مش حسن هم خوب است.

گوزن اما ...

ثبت شد اینجا


بهش گفت که نرو، من حسودم. حس خوبی ندارم. مطمئنم که یکی این وسط میخواد تو رو از من بدزده.

جواب شنید که دیوونه ای. با دلبری بهش جواب داد که دیوونه جونم، اینها پنج ساله که با من دوست هستند. از چی میترسی؟

بهش گفت باشه. راست میگی. من نباید اینقدر حسود باشم. اینها رو میگفت و تو دلش به خودش فوحش میداد و همش یاد فروتن قرمز می افتاد. نباید دیوونه باشه. پس بهش گفت برو عزیزم. مواظب خودت باش و بهت خوش بگذره.


حالا اون میدونست که عاشق دیوونه اش، دوست نداره که بره. عاشق دیوونه هم حرف نا گفته ای رو نذاشته بود. خودش رو هم در حدی نمیدونست که بخواد اجازه بده عشقش بره یا نره. از طرفی هم عاشق دیوونه با خودش فکر میکرد که دنیاست دیگه، داره میچرخه. کی از فرداش خبر داره؟ شاید روزی جای اونها عوض شد. روزی اون بخواد بره و شاید و شاید و شاید....

اگه معشوق بره، تکلیف اون روزی که معلوم نیست کی باشه، روشنه. عاشق هم میره! و اگه هم معشوق نره، باز هم تکلیف روشنه. عاشق نمیره هیچ وقت.

روز موعود رسید. هر دو از خواب بیدار شدند. معشوق رفت. عاشق شکست. عشق شکست. نه برای اینکه معشوق رفته بد، نه. برای اینکه دو اون روزی که معلوم نیست کی باشه، عاشق هم خواهد رفت!

اینجا ثبت شد.

تا هر دو یادشون بمونه.

قرار بود ثبت بشه. همون روزی که اجازه صادر شد. عاشق تصمیم گرفته بود که اینجا ثبت کنه که معشوق نرفته و تا ابد نباید جایی بری. ولی خوب، اون روز چهارشنبه بود. تا جمعه روز موعود زمین دو دور چرخیده بود و ...

پس ثبت شد که رفت.

ثبت شد و از حالا تا اون روزی که معلوم نیست کی باشه، همه چیز مثل قبله و بعد از اون روز هم شاید!