| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
دو سال از شبی که برای آخرین بار صدای بابا رو شنیدم و باهم حرف زدیم گذشت.
درست دو سال پیش در چنین روزی تو بیمارستان بودم و پر از دلهره. سکته، اون سکته لعنتی تمام اون خوبی ها رو با خودش برد و من در حصرت یکبار دیگه گپ زدن با پدر...
دو سال پیش صداش رفت و پارسال هم خودش. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم اینقدر زود بره. اینقدر زود بره و منو بزاره با هزارتا مسئولیت و غم.
گاهی وقتها فکر میکنم از پسش بر نمیام. تو این روزها حسابی درگیر بحث با خواهر کوچیکه بودم که کنکور و دانشگاه و درس و زندگی رو چیکار کنه.
درگیر پسر خودم که دبیرستان رو چه کنه.
کار و شرکت و مشکلات مالی.
و و و و
یادم افتاده بود به زن. به اینکه قسمتی از همین روزهایی که من الان دارم رو اون سالها پیش تجربه کرده. البته اون فقط قسمت برادر رو، و نه مدیریت شرکت تو این اوضاع، و نه فرزند نوجوان، و نه مادر عاشق افسرده، و نه بی پولی!
یادمه میگفت زیر این بار مرد شده! البته زیر این بار کارش به بیمارستان هم کشیده که خب خدا رو شکر من اینبار هم هنوز کارم به اونجا نرسیده.
از صبح حالم بد بود. نمیدونم چرا، کلی کار هم سرم ریخته ولی نمیتونستم تمرکز کنم. تا اینکه یهو یادم افتاد امروز روز سالگرد سکته بابا بود و ...
خدا بیامرزه همه رفتگان، خدا ببخشه همه اشتباهات من و بقیه رو، خدا رحم کنه به همه گمراهان! به همه اونهایی که فکر میکنن خیلی زرنگن و حسابی در کار نیست! عاقبتی در کار نیست!
خدا رحم کنه به زن هم!