یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یلدای مهتابی

salam.

in payiz ham mesle hameye payizhaye ghabli sofrasho jam kardo be tarikh peyvast.

khodayish payize bi orzeyi bud o har kari kard tabestun ham ghablan karde bud. akhe payize bi barun ham shod payiz?!!

engar in ruza hame yad gereftan vazayefeshuno anjam nadan, hatta payiz!

vali khob etefaghaye khubo shirin ham dasht, mage na?! khub fekr konin, yadetun umad ya begam?! begam? begam?

emshab ham ke shabe yaldast o tu asemune kasife in shahr az vasate dudo abr mahtab dare jelve gari mikone.

yaldaye mahtabitun khande barun.

in post mobile neveshte o fenglish,

bedrud azizan.

تا حالا بی هدف و حالا هدفمند میشویم!

از صبح تا حالا تو شوک این بنزین لیتری ۷۰۰ تومان موندم!

چه میشه گفت جز اینکه :

۷ مرحله تا مدیریت جهانی با پول امام زمانی و درایت ولایی و مدیریت ا ن:

۱- هدف مند شدن یارانه ها /

۲- علف مند شدن سفره ها /

۳- توکف مند شدن شمال بروها /

۴- هکف مند شدن قیافه ها /

۵- تلف مند شدن مستضعفین /

۶- نجف مند شدن علما /

۷- شعف مند شدن رهبر /

بر محححححححححححمد صلوات ...


دختر مردم...

دست خودم نبود.

نمیدونم چرا وقتی بهم گفت با دختر مردم رفتی رستوران، تو دلم داشتم میخندیدم.

میخواستم بلند شم و یه قر بدم و بگم دختر مردم، پکرم کرده، امسال از هر سال عاشقترم کرده...

اما دیدم اگه بلند بشم قر بدم دیگه حتماً با یک ضربه چاقو کشته خواهم شد....!!

میدونه بابا میدونه، خود شیطون بلاش میدونه که من کشته قد و بالاشم!!

هاها

اگه دوست داشتین یاد قدیما بکنین و به این اثر شاد از استـــــــــــــاد شماعی زاده گوش کنین، میتونین از اینجا دنلود کنید.

.........

خنده همیشه مهمون لبهاتون باشه دوستان خوبم.

بدرود

تا کی؟

فرهاد٬ وقتی ناراحتی و عصبانی٬ همش به خودت بگو آروم باش. آروم باش. آروم باش...

به خودت بگو اینها احمقی بیش نیستند و این حماقت رو به اونها ببخش!

اما چه کنم با غرور شکسته شده توسط حماقت؟

تا کی باید ببخشم؟

حتی بدون معذرت خواهی و ندامت!

اما فرهاد آروم باش.

اونها احمقی بی چشم و رو بیش نیستند.

حماقت نشانه بد بودن نیست. شاید فقط احمق باشند!

نوش جان

از این که بخوام برای دوستانی که نظر میدن توی وبلاگ محدودیتی بزارم هیچ وقت خوشم نیومده و هنوز هم خوشم نمیاد.

دوستانی هم که با ناسزا و تهمت بنده رو مورد لطف خودشون قرار میدهند رو هم آزاد میگذاشتم تا شاید عقده های درونی شان رو اینجا خالی کنند و فقط مواقعی که کار به فحاشی های ناموسی و گاهاً توهین به بقیه میرسید نظر رو حذف میکردم یا جوابی در خور میدادم.

همیشه عقیده ام این بوده که بالاخره این دوستان روزی به خود خواهند آمد و با نخواندن این تراوشات مغز خسته من روح لطیف و فکر زیبای خودشون رو به آرامش خواهند رساند.

اما زهی خیال باطل. دوستان تمایل دارند که این تراوشات رو میل نمیاند!

برای اونهایی که نظرشون اینه که این نوشته ها تراوشات قسمت خواصی میباشد ، حرفی ندارم جز اینکه نوش جانتان.

ظاهراً شما به خوردن این تراوشات علاقه ای خواص دارید و برای همینه که بیخیال اینجا نمیشی!

از بقیه دوستان معذرت میخوام این پست فقط شامل اونی میشه که اینگونه فکر میکنه و اینگونه نظرش رو میده.

.................

متاسفانه از این به بعد نظرها بدون تایید من نمایش داده نخواهد شد و بعضی از نظرها هم حذف خواهد شد.

بدرود

 

 

کجاست انسانیت؟!

خیلی وقت بود که ننوشته بودم.

حقیقت اینه که دلیلی برای نوشتن نبود و خودم هم مشغول بودم و حتی گاهی هم چند خطی مینوشتم و پاک میکردم.

سرم رو گرم کردم و زندگی رو توی مسیری انداختم، یا شاید هم افتاده شده، که سکوتم رو توی اینجا به دنبال داشته.

اما امروز روزی بود که از صبح ذهنم درگیر بود و دلم میخواست بیام و آنقدر بنویسم که خالی بشم.

ولی خوب باز هم کار و کمی هم وبگردی فکرم رو مشغول کرد تا شاید باز هم ننویسم.

خوب آخر هم با دیدن یک فیلم مستند آنقدر حالم بد شد که دیدم رنگم شده مثل گچ و نفسم بالا نمیاد.

توی این هوای تمیز و فرح بخش که تنگی نفس رو برایم به دنبال داشت دیدن این فیلم کلی دردم رو بیشتر کرد و به من یاد آوری کرد که به کجا داریم میریم!

فیلمی که اصلاً دیدنش رو بهتون توصیه نمیکنم که هیچ، توصیه میکنم مثل من وسوسه نشین تا بفهمین کجا و میون کیا زندگی میکنین!

بعد از فیلم جنایت سعادت آباد که جلوی خودم رو گرفتم و ندیدم، حالا این یکی توی کرج اتفاق افتاده و ...

.........

کجا داریم میریم؟

چه بر سر ما انسانها آمده؟

سنگ دلی تا کجا؟

تا این حد؟

حالم خوب نیست.

لعنت به من که با کنجکاوی الکی روح و روانم رو به این روز انداختم.

اما بد نیست که هر از گاهی تلنگری به خودمون برنیم و بفهمیم که به کجا رسیدیم!

.............

بدرود

فلوت سحرآمیز

........

پسرک به منبع صدا رسید. یک دختر بچه کوچولو که یک فلوت رو داشت به زیبایی تمام مینواخت. پسر بچه مات و مبهوت به دختر که سفیدی صورتش توی نور ماه درخششی ویژه داشت نگاه میکرد و دختر کوچولو هم با لذت و استادی تمام به آفریدن نظم در سکوت شب ادامه میداد. پسرک با احتیاط به دختر کوچولو نزدیک میشد. میترسید که دختر کوچولو غیب بشه و دیگه هیچ وقت نتونه دوباره پیداش کنه. از طرفی هم فکر میکرد داره خواب میبینه و با نزدیک شدن به دختر کوچولو حتماً از خواب بیدار میشه. از اون لحظاتی بود که دوست داشت برای همیشه جاودان بشه و تا ابد بخوابه.

ولی کششی عجیب از طرف دختر بچه با فلوت سحرآمیزش اونو به سمت خودش میکشوند و پسر بچه شیطون که حالا جادو شده بود دل رو به دریا زد و دختر کوچولوی سفید درخشنده رو لمس کرد.

دختر کوچولو غیب نشد و موسیقی همچنان جادو میکرد.

پسر بچه جلوی دختر کوچولو نشست و زل زد توی چشمهای معصوم دختر نوازنده. دختر نگاهش رو از زمین به چشمهای پسرک دوخت و همچنان به نواختن ادامه داد.

...........

کنسرت جادویی

شب بود. اما همه جا روشن بود. ماه روشن از همیشه بزرگتر بود و با نور سفید و زیباش همه جا رو روشن کرده بود. ماه از همیشه بزرگتر بود. آنقدر به زمین نزدیک بود که فکر میکردی با دست میتونی بگیریش.

از اون شبهایی بود که پلنگ رو به خیال به دست آوردن ماه به کوه میکشونه.

پسر بچه که همیشه از تاریکی شب میترسید از لای درختهای سر به فلک کشیده به سمت نور میرفت. پاییز بود و زمین پر از برگهای خشک به زمین افتاده. قدمهای استوار پسر بچه روی برگ درختان ملودی زیبای امید رو بوجود می آورد. پسر بچه مست نور شده بود. مست از نور مهتاب و ملودی زیبای امید.

ناگهان صدایی به گوش آمد. صدایی زیباتر از ملودی برگها. پسر بچه ایستاد. روی صدا تمرکز کرد. صدای یک ساز بود. شاید فلوت و یا شاید یک ساز دهنی. صدا از روبرو بود. پسر بچه صدا رو از ماه میشنوید. دوید به سمت صدا و ماه. هرچه بیشتر میدوید صدا نزدیکتر میشد اما ماه هم با همون سرعت دور میشد. پسر بچه خسته شد و ایستاد. فریاد زد که نرو! نفس نفس میزد و خستگی همه وجودش رو گرفته بود..........

کم گذشت و صدای موسیقی سلولهای خسته و به هم ریخته وجودش رو جلا بخشید و آرامش دوباره به تن خسته اش برگشت. اینبار آهسته به سمت صدا قدم برداشت و ملودی امید با ملودی زیبا و جادویی مخلوط شد و کنسرت زیبایی آفرید که پسرک رو جادو میکرد!

پسرک به منبع صدا رسید و .........

نور بود و زیبایی و .....

..............

پ ن:

شاید یک روز کاملش کنم!! شاید.

بدرود