| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |

امروز تولد گلپسر قند عسله. دوسالش شد پدر سوخته. ولی با آمدن وزیر جنگ و خط دهی های جدید و تیکه پرانی ها، اوضاع خونه به هم ریخت. چند روزی بود که جو آرومتر بود ولی دوباره...
ایال میگه چون هنوز مامانم کادوش را نخریده، جشن را فردا میگیریم. من میگم نه همین امشب. چون من قبلاً گفتم و همه در جریانند و فردا هم خواهرم نمیتونه باشه.
اون میگه خواهرت مهمتره یا کادو نداشتن مادر من؟
من میگم مگه چی میخواد بخره؟
اون میگه حوله حمام!
من میگم خوب اینکه کار سختی نیست. همین الان بره سر کوچه و بخره!
میگه خوب میخوام آش رشته درست کنم.
میگم خوب درست کن...
اون میگه و من میگم و ....
آخر سر هم میگه من فردا میگیرم. تو امشب برو خونه مامانت بگیر من هم نمیام!
من هم میگم باشه.
اون دوباره میگه یعنی اگه مامان بچه تو تولد نباشه مهم نیست؟!
دوباره اون بگو و من بگو!
تا سر حد انفجار عصبانیم کرد.
از صبح تا حالا هر جا سرک میکشم موج منفی میبینم! همه همسایه ها بسی پنچرند الی یکیشون که انشالله همیشه پر باد بمونه!
انشالله اونایی هم که پنچرند به آرامش برسند و بتونند خوب از پس این زندگی اوراغ بر بیان!
یعنی واقعاً این استرسی که بهمون وارد میشه سر هیچ و پوچ می ارزه؟؟!!
زندگی زیباست.
پر از قشنگی!
مثل امروز که با وجود همه نا ملایمتهاش، باز هم زیباست.
یاران همراه، دوستان یاد ایام، ایام به کامتون.
شاد و پیروز
بدرود.
حتماً شنیدین که میگن هرچی سنگه ماله پای لنگه! این جریان خواهر زن من هم شده دقیقاً همین سنگ و پای لنگ.
این بنده خدا متولد ساله شصت و چهاره. هنوز من و ایال ازدواج نکرده بودیم که ایشون من را به عنوان مشاور زندگیشون انتخاب کرده بودند و درد و دل میکردند و ...
اون موقع ها عاشق شده بود. هنوز 16 سالش بیش نبود که سفت عاشق یک پسری شده بود که به گفته خودش سالها بود به فکرش بود و بهش عشق میورزید! از من میپرسید که فلانی چه کنم و من هم جواب میدادم که باهاش میخوای بمونی بمون ولی فکر ازدواج و این حرفها نباش که این کیس نه مید تورو بگیره و نه به دردت میخوره. حواست باشه که بعدها حالت گرفته نشه.
یک آقا پسری هم خفن عاشق این خانم بود. آقا پسر متولد 61 و از دوستان برادر ایال! حالا چطور این شازده با برادر ایال که متولد 56 هستند، کاری نداریم! خودش میگه که من بخاطر اینکه به عشقم (خواهر زن) برسم با داداشش ریختم رو هم!!! ما هم میگیم اوکی!
این خواهر زن از من میپرسید که چه کنم؟ من هم میگفتم هیچ کدام از اینها به درد تو نمیخوره! بشین درست را بخون و بیخیال این دوتا شو.
اون هم حسابی گوش کرد! 18 سالش بود که با اولی به هم زده بود و دومی هم سر بازیش تمام شده بود و پاشنه در خونه را در آورده بود که یالله اینو بدین به من!
برادره که یه تریپ خفن حال پسره را گرفت و گفت اسم خواهر منو بیاری، نیوردی! (اونهایی که یاد ایام قدیم را میشناسند میتونند با خوندن پستهای کابوس با ایشون آشنا بشن)
اما سر انجام خانم خودشون وارد صحنه شدند و فرمودند که من میخوام و هیچ کس هم نمیتونه جلو را بگیره!
مشاور هم که کشک! تنها حامی ایشون ایال بنده بودند که هرچی من گفتم بابا نکن این کارو به گوشش نرفت و گفت این دو تا عاشق همند و خوشبخت میشن!!!! (می خواست تجربیات خودش را به اون یکی منتقل کنه!)
عقد کردند. و ده ماه بعد خواهر زن تحملش تمام شد و شروع کرد به تعریف کردن که همسر جان ال میکنه و بل میکنه. یک جلسه دعوتشون کردم خونه. با هر دو جدا گانه حرف زدم. دیدم که فایده ای نداره. آب پاکی را ریختم روی دست خواهر زن که جوونیت را خراب نکن که این وصلت جور نیست! راه نجاتت طلاقه!
نه تنها من بلکه کل خواهرها و مادر و برادر و پدر و همه و همه گفتند که طلاقت را بگیر را شر کار را بکن!
پاشنه کفشش را کشید و راهی دادگاه شد. از این دادگاه به اون دادگاه و این وکیل به اون یکی. ماشینی که مال پسر بود و به نام خودش بود (پراید) از زیر پای پسره کشید و فروخت! یک مقدار پولش را خرج غر و فر (دماغ و اینا) کرد یک مقدار هم به سفارش خواهر بزرگتر که عقل کل فامیل هم هستند و تنها لیسانسیه خانواده و اینا، در راه تجارت جهانی گلدکوئیست (باز هم حرفهای مشاور که بنده بودم کشک!) به باد دادند و فکر کنم یک میلیونی ماند.
بعد از یک سالی تلاش، خبر رسید که عروسی فلان روزه!! شاخی از همه در آمد که نپرس!
پدر خدا بیامرز (توی جریان طلاق پدرش هم فوت کرد) یک دانگ از خانه را به نام دختر آخری کرده بود که کمکی بهش شده باشه. خانه را فروختند و یک آپارتمان اطراف اصفهان خریدند و عروسی و بیکاری همسر و بچه!!!!
وقتی خبر حامله شدنش را شنیدم شاخم در آمد که این خانواده کلاً یک ت..... (سانسور)
سر جریانات کابوس بین من و کل فامیل اونطرفی در گیری هایی پیش آمده بود و من دیگه نه مشاور بودم و نه هیچ! تا اینکه یواش یواش همه شون به تکاپو افتاده بودند که آشتی کنند و وجدانشون درد آمده بود. یک روز بلن شد آمد تهران و گفت من متاسفم برای همه چیز و راستش خیلی وقتها حس میکنم تو بهترین دوست و مشاورم بودی و هیف که به حرفت گوش نمیکردم. من هم گفتم درسته که تو و اون خواهر بزرگه ازم معذرت خواهی کردین اما راستش من از همه تون متنفرم! شما نامردهایی هستین که دومی ندارین.
به حرفم خندید و گفت به مرور زمان یادتت میره.
منم گفتم شاید!
اون روز فهمیدم که زندگی بزرگش کرده! اون دیگه دختر بچه شر و شوری که همه کار میکرد و از هیچ کس ابایی نداشت و به حرف کسی هم گوش نمیکرد نبود. بزرگ شده بود! (البته اون موقع حامله هم بود)
دورادور از زندگیش خبرهایی میشنوم. خبر اینکه بیکاری شوهره و تنبلیش بد جوری تو تنگنا گذاشته بودتشون. خبر اینکه گفته بود دلش برای من تنگ شده!. خبر اینکه بچه بعد از به دنیا آمدنش مشکلی به مشکلاتش اضافه کرده. و اینکه شوهرش سر انجام بعد از چند سال بیکاری یک تاکسی اجاره کرده و روش کار میکنه.
دیشب هم یک خبر جدید شنیدم. آن هم اینکه تاکسی استیجاری نشت گاز داشته.شوهر تاکسی را میبره تعمیرگاه. تعمیرکار میگه که کپسول گاز باید خالی باشه. ماشین را میبره بیرون گاراژ و شیر گاز را باز میکنه تا کپسول خالی بشه. خودش هم میشینه روی صندلی راننده و در ماشین باز. باد میزنه و در صندوق عقب محکم بسته میشه و از جرغه آهن روی آهن ماشین میره رو هوا!

شانسش میگه که از ماشین پزت میشه بیرون و کپسول منفجر نمیشه و فقط ماشین آتیش میگیره! نصف ماشین میسوزه!
خودش هم تمام موهای سر و صورت و دست. شکستگی دست و حالا هم بیمارستانه!
تاکسی استیجاری و بدون بیمه بدنه!
زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیز آید و ....
دلم براش سوخت. ایال میگفت زنگ زده بود و زار زار گریه میکرد!
چند روز پیش یک ایمیل در مورد شترهایی که توی قفس و باغ وحش بودند خواندم. مطلب قدیمی بود ولی جالب. آخر داستان بچه شتر از مادرش میپرسید که ما چه غلطی توی این باغ وحش میکنیم؟! و نویسنده ادامه میداد که قابلیتهای ما مهم نیست، مهم اینه که ما با اون قابلیتها کجا هستیم. آیا همونجایی که باید باشیم هستیم؟!
امروز داشتم وبلاگ گردی میکردم! با مطلبی در وبلاگ یکی از همسایه ها بر خوردم که دیدم جای زن و مرد توی اون زندگی عوض شده بود!
خلاصه اش این بود که زن ناز میکشید و مرد ناز میکرد!
بعد هم سری به خودم و زندگیم زدم. دیدم که جای ما هم بعضی از وقتها عوض شده! از میپرسند که کجایی؟ چه میکنی؟ با کی بودی؟ چرا اینطور؟ چرا اونطور؟ و...
دیروز هم جلسه ای کاملاً رسمی بین من و ایال بود که ایشون مسرانه میخواستند که تکلیف این زندگی را روشن کنند!
البته صورتجلسه نوشته نشد و چیزی هم تسویب نشد جز اینکه اعتراف کردند که خواهرشون فرمودند که حق با منه، پس حق با منه، پس بهتره که فکری به حال منه بی نوا بشه و شاید بهتر میبود که همان پارسال جدا میشدیم و این حرفها...
اواخر جلسه فرمودند که بهتره که یک زن دیگه بگیرم تا قدر اولی را بدانم!!
شاخمان اصلاً هم در نیامد. چون میدونستیم که با وجود اینکه این حرف را از ته دلشون گفتند اما جواب مثبت بنده مساویست با جنگ جهانی بعدی. (تا حالا چند تا جنگ جهانی داشتیم؟! چون آمارش از دستم در رفته همان بعدی بهتره!)
جلسه تمام شد و چند دقیقه بعد با لحن تمسخر آمیز فرمودند: میدونم که از این خبرم خیلی خوشحال میشی! میدونی که تولد گلپسر قند عسل نزدیکه (6 شهریور) مامانم اینها دارن میان تهران برای تولد!!
مامانم اینا یعنی کیا؟!
مامان، خواهر کوچیکه، دختر خواهر کوچیکه، خواهر وسطی، دختر خواهر وسطی و شاید هم دو سه تا دیگه!!
آخه عزیزم (از اون عزیزم های موقع عصبانیت بود. قابل توجه بعضی ها!!!) شما میدونید که این ماه حقوق بنده صفر تومان بیش نبود!! چرا دعوت کردین؟
انداخت روی شوخی و گفت: ما نون میخوایم و گوشت، پول نداری (دیشدیمدیلیم) ت را بفروش!!!
.....
سر مبارکتون را درد نیارم. لشکر دشمن در
(داشتم این مطلب را تایپ میکردم که مدیریت محترم عامل تشریف آوردند توی اتاق بنده حقیر، قدم رنجه فرمودند و قدوم مبارکشون را روی تخم چشم بنده گذاشتند و امر فرمودند که روز سه شنبه برم دفترشون برای حقوق صفر تومان صحبتی بکنیم! ولش کن. بریم سر مطلب خودمون)
لشکر در چند روز آینده حرکتی میکند به سمت منزلگاه کمی تا قسمتی نیمه آرام تا آرامش باقیمانده را هم به اف(F) عزما بدهد!
ما هم بریم دنبال فروش دیشدیم دیلیم و فکر پول باشیم که به بهترین نحو ممکن پذیرایی کنیم که اگه مرغ سفره خروس باشد خبر گزاریهای بین المللی اعلام خواهند کرد که گرسنگان آفریقا برن پیش دختر ما لنگ بیاندازند که دختر ما یک دهم آنها هم غذا گیرش نمیاد که هیچ برق خونه همسایه بغلی دختر عموی مربی مهدکودک دختر صاحب خونه اشون هم میره!! اون هم روزی دو ساعت!! کی میخواد جواب این همه ظلم به دختر من را بده؟!
ایال امر فرمودند که از وبلاگ قبلی تمام اهانتها به مادرشون را پاک کنم. (بعضی جاها گفتم وزیر جنگ) من هم این دستور را گذاشتم تحت بررسی! گفتم که در صورتی که ایندفعه تیکه نیاندازند پاک میکنم!
حالا به نظر شما ایشون میتونند جلوی زبون از تیغ تیزترشون را بگیرند؟! یحتمل نمیتونند و اهانتها باقی خواهد ماند! (وزیر جنگ خیلی اهانته بزرگیه نه؟ خوب منم عقده ای شدم و میخوام تلافی نفرینها را در بیارم دیگه!)
دوستان همراه، عزیزان من!، ایام به کامتون باد!
بدرود.