یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

پوشالی!

محکم

استوار

سر بلند و پر آوازه

مثل کوه قوی و پابرجا

مثل کوهی که هیچ زلزله ای نمیتونه از جا تکونش بده.

آرام و پر شکوه

وقتی به ظاهرش نگاه میکنی، میفهمی که بیدی نیست که با این بادها بلرزه.

اما...

این کشتی بزرگ، با کوله باری از تجربه، با غرور و آوازه شکست دادن هزاران هزار طوفان، در دل دریای آرام به مسیر خودش ادامه میداد. بدون کوچکترین لغزش. بدون هیچ تکان یا حتی کوچکترین اثری از ضعف. هیچ کسبه خودش جرات این رو نمیداد که بخواد شک کنه که این کشتی بزرگ، روزی به سرنوشت تایتانیک دچار بشه.

در دل یک شب، ابتدای شب بود به گمانم، در یک آن، یک تکه یخ، یک تکه یخ خوش خط و خال سفید، آرامش این کشتی بزرگ را به هم زد و به کشتی یاد آوری کرد که تنها ظاهری قوی برای خودش ساخته بوده و از درون پوسیده است!

حالا کشتی داره لحظه لحظه غرق شدن خودش رو میبینه و افسوس میخوره. افسوس که فقط ظاهرش رو ساخته بوده و از درون، به یک تلنگر بند بوده. اما در عجب از اینکه چطور از اون طوفانها گذر کرده....

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

نظرات 2 + ارسال نظر
سالومه پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:12 ب.ظ

کاش اینجا هم از این گزینه‌های لایک داشت
خیلی‌ لایک دوست عزیز

مونیکا یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:45 ب.ظ

میدونی این قصه ی خیلیهاست....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد