یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

سفر...

سفری در پیش رو داری، یا یک مسافر میاد به دیدنت. یا تو فکر سفری یا یکی مسافره و داره بهت فکر میکنه.

 

خیلی وقتها کولی هایی که میگن بزار فالت را بگیرم را دیدید. از اونها اسرار که طالعت بلنده و بزار کف دستت را ببینم و آینده ات را بگم و از شما هم انکار! البته خانمها معمولاً باور میکنند و منتظر مسافر میشینند چشم به راه!

 

ولی ایندفعه واقعاً سفری در راه دارم. سفری که شاید زندگیم را عوض کنه! و البته مسافری هم که امیدوارم تو فکرم باشه و امیدوارم بیاد!!

اون مسافر کسی نیست جز امید به بهتر شدن زندگی.

 

چند سال پیش تو فکر مهاجرت بودم و یک کارهایی هم کردم. اما نگذاشتند و منم بیخیال شدم. ولی راستش هیچ وقت بیخیال نشدم! هنوز هم تو فکر رفتن هستم. شهر خیلی بزرگه و بی در و پیکر. اما برای من کوچیکه. اینجا داره نفسم میگیره. اکسیژن اینجا کمه.

دیشب دوباره همسر گرامی را امتحان کردم و ایشون هم چه سربلند مردود شدند! حالا جریان را میگم

1-      چند وقت پیش گیر داده بودم که باید بریم استرالیا. ایشون هم چون تو اوج جنگهای داخلی بود کاملاً سیاستمدارانه قبول کردند.

2-       اول تیرماه به مدت 15 روز دارم میرم فرانسه. هم ماموریت کاری و هم چند روزی تفریح. دیروز تصمیم گرفتم که چند روزی هم برم اسپانیا.

3-      دیشب الکی گفتم که اسپانیا برام کار پیدا شده و دارم میرم برای کار. چند ماهی میمونم و بعد هم شما پیرو صحبتهای قبلی (بند1) با گلپسر تشریف بیارید. توی این فاصله هم ماشین را بفروشید و بقیه وسایل را هم.

رنگ از رخساره ایشون پرید. خیلی سریع هم گفتند که من هیچ قبرستونی نمیام. مسافرت و تفریح باشه. اما برای زندگی نه. تو میخوای منو ببری اونجا و طلاقم بدی و بری زن بگیری و ....

بگو مگو شروع شد و نهایتاً گفتند که نمیان و منم گفتم که اسپانیا برای تفریح میرم. ولی بدون که دنبال کار مهاجرتم به صورت کاملاً جدی هستم. ایندفعه کسی نمیتونه جلوم را بگیره. من میرم. هرکسی میاد فدمش روی چشم. هرکسی هم نیامد که هیچ.

حالا من موندم و یک تصمیم بزرگ. تصمیم را که گرفتم و خواهم رفت. من ماندم و راهی سخت و تنهایی!

ولی روشنایی را ته راه میبینم.

 

بدرود.
نظرات 5 + ارسال نظر
م.ز سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 05:45 ب.ظ

سلام
یعنی می خوای گل پسر رو بیخیال ! آیندشو بیخیال ؟!
:( :(

لیلی سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 08:15 ب.ظ http://tojanemani.blogfa.com/

سلام

سال­ها پیش .......!!؟

سال­ها پیش از این به من گفتی

که «مرا هیچ دوست می­داری؟»

گونه­ام گرم شد ز سرخی شرم

شاد و سرمست گفتمت: «آری!»

باز دیروز جهد می­کردی

که ز عهد قدیم یاد آرم

سرد و بی­اعتنا تو را گفتم

که «دگر دوستت نمی­دارم!»

ذره­های تنم فغان کردند

که خدا را دروغ می­گوید

جز تو نامی ز کس نمی­آرد

جز تو کامی ز کس نمی­جوید

تا گلویم رسید فریادی

که «دروغ است... جای باور نیست

جز تو دانند عالمی که مرا

در دل و جان هوای دیگر نیست»

لیک آرام ماندم و خاموش

ناله­ها را شکسته در دل تنگ

تا تپش­های دل نهان ماند

سینه خسته را فشرده به چنگ

در نگاهم شکفته بود این راز

که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»

لیک تا پوشم از تو دیده من

بر گل رنگ رنگ قالی بود

«دوستت دارم و نمی­گویم

تا غرورم کشد به بیماری

زان که می­دانم این حقیقت را

که دگر دوستم نمی­داری»


نیلوفر سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 11:09 ب.ظ http:///http://nilufar62.blogfa.com/

فرهاد!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی چی؟
چطوری دلت میاد این حرفا رو بزنی . نگو تو رو خدا.برو هرچی می خوای بگرد ولی عین یک مرد خوب باز برگرد سر خونه و زندگیت
مهاجرت رو فراموش کن
جدی می گم
البته همسرت اگر راضی بود خیلی بهتر بود
ولی حالا که نیست
اصلا حرفش رو هم نزن
بیچاره رو هم اینقدر نچزون اقا!!
دهههههه

مریم پنج‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 10:59 ق.ظ

سلام آثا فرهاد خوبی؟خواستی بری خداحافظی یادت نره هااااااااا.خوش باشی هر جا که هستی

م.ز شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 05:56 ب.ظ

واه نبینم چند تا چند تا م بیاد :دی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد