| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
روز اول که آمدم اینجا به این آقای پاتریشیو (مسئول رسیدگی به ماها) گفتم که حاجی جون من بعد از لیموژ میخوام برم بارسلون. یک قطار از لیموژ به بارسلون هست. ساعت ۱۱ شب جمعه حرکت میکنه. قیمت بلیطش هم ۱۵۰ یوروست. یک بلیط یرای من بگیر. اوکی؟؟
ایشون هم گتند چشم. تازه من برات میگردم اگه راه بهتری هم بود همونکار رو برات اوکی میکنم!
فرداش هم گفت که بهترین راه همونه که خودت گفتی و بلیط هم برات رزرو کردم و فقط همون شب برو ایستگاه و بلیط رو بگیر و سوار شو.
من هم دیروز عصر با بقیه برو بچ رفتم ایستگاه که بلیط رو بگیرم که..........
موسیو برای شما بلیطی رزرو نشده!!!!!!
به جون همون چشمهای بابا غوریت پاتریسیو گفت رزرو کرده! رو کردم به بقیه بروبچز که بابا شما بهشون بگین رزرو کرده. این چرا حالیش نیست!!!
از ما اسرار و ار اون هم انکار و گفت رزروی در کار نیست و قطار هم پره!!!
بعد گفت چون بچه خوبی هستی یک قطار دیگه هست که ساعت ۱ صبح راه می افته و بعد میره یک شهر دیگه و از اونجا باید قطارت رو عوض کنی و یکی دیگهو این حرفها!!!
چاره ای نبود. قبول کردم. خریدم. تو دلم هم چند تا فوحش آبدار به این احمق فرانسوی دادم.
بعد از خریدن بلیط با برو بچ تو شهر راه میرفتیم که رسیدیم به یک بار. قبلاْ این بار رو رفته بودم. دستگاه ساخت آبجو داره و آبجو های خیلی مرغوبی درست میکنه. رفتیم که فقط ببینیم ولی موندگار شدیم. منی که غرق خواب بودم و میخواستم زود بخوابم تا ۱ شب اونجا بودم. کمی اعصابم هم خورد و نگران گلپسر. خلاصه کنم که این نامردها هم نامردی نکردند و هی خوردن. منهم که میخواستم کم نیارم هی خوردم. هرچی میگفتم بابا دیره پاشین بریم هتل. این رفیق تونسی هی میگفت نه بابا بخور خوبه!! ۱۰ تا لیوان گنده از این آبجو ها رو ریختیم تو خندق بلا!!!
اصلاْ نفهمیدم کی خوابیدم! ولی دمش گرم. مثل خرس خوابیدم. این هم یکی از اون خوابهایی بود که خیلی وقت بود نداشتم.
یک اتفاق جالب هم افتاد. توی بار با یک پیرمرد فرانسوی آشنا شدم. همکار قدیمی خودمون. ۲ سال پیش بازنشسته شده. در مورد ایران و تهران و شهرها چیزهایی میگفت که من که ایرانی ام نمیدونستم!
از اولین موسسان شرکت بود. شرکتی که من توش کار میکنم یکی از بزرگترینها توی دنیاست (تو زمینه کاری خودش) و اولین کارخونه خارج از فرانسه رو هم توی ایران زده. سال ۱۹۷۱. پیرمرده میگفت من زمان شاه و بعد از انقلاب هم ایران بودم. سالهای زیادی ایران زندگی کردم. خیلی کشورهای دیگه هم بودم. ایران به نظر من یکی از قشنگترین کشورهاست و فرهنگ ایرانی از بهترین و با ادبترین فرهنگهاست.
بقیه همکارها مخصوصاْ این لبنانی احمق که همش میگفت خلیج و من هم سریع تصحیح میکردم خلیج فارس - حسابی میخ کوب شدن. من هم با یک افتخاری گوش میکردم به تعریفهای پیر مرد از ایران.
جالب اینجاست که از هکارها همه اشون سراغ گوگوش رو میگرفتند!! همه اشون گوگوش رو میشناختند و حتی یکیشون یک موزیک از گوگوش رو حفظ بود!!
امروز روز آخر که اینجا هستم و بعد دیگه میرم تا نوازشی به اعصابم بدم و برگردم تهران ببینم ادامه زندگی چی میشه!
راستی به همه مشکلات سفر اروپایی تغییر ساعت رو هم اضافه کنید! امشب ساعت فرانسه عوض میشه! من هم امشب میرم. اونجایی هم که باید قطار رو عوض کنم هم نمیدونم ساعتشون چیه!!
خدا کنه بین زمان و مکان گم نشم!!!
آهان. یادم اومد. بارسلون اینترنت ندارم. چون نمیخوام برای اینترنت پول الکی بدم و برم هتل گرونتر.
دوستان خوبم باز هم منو از دعاهاتون محروم نکنید.
(اینو تازه خوندم..البته شرمنده کلی خندیدم ببخشیدا....)
ولی من اینو جدی مینویسم... :)
تو رامن چشم در راهم.....
چقدر خوبه که هنوز به ملیتمون و کشورمون افتخار می کنیم :x
هر چقدر هم بدنامش کردن و گند زدن ....
بازهم وقتی یه نفر یا یه تیممون مقامی میاره ذره ذره وجودمون لبریز شادی میشه .
وقتی یکی از کشورمون تعریف می کنه غرق هیجان میشیم و ...
خوشحالم :)
تذکر :
آقای کاملاً محترم برای بار هزارم خدمتتون عرض می کنم اینقدر با افکارتون منفی ها رو جذب نکنید . برگشتید ایشالله همه چی خوبه . هر روز بهتر از دیروز .
ایام به کام آقای یاد ایام :دی
پس بی زحمت برگشتی زود بنویس چه خبره.
معلومه که خیلی خوش گذشته ایشالله همیشه به خوشی و شادی
به به آبجو هم که زدی به خونت
چه شرکت خوبی دارین معلومه که خیلی لارجن
برات دعا هم میکنیم راستی از ایال هم خبر دارین ؟ گرچه که فعلا وقت این حرفا نیست خوش باش