| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
هنوز حالم جا نیومده. هنوز خوب نشدم. هنوزم امیدی واهی دارم که شاید راهی باشه. آخه میگند در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت....
خیلی دلم میخواد که راهساز باشم!
از صبح تاحالا دارم سعی میکنم و با خودم کلنجار میرم که انگولک کردن دل پاره پاره را بزارم کنار و بزارم توی خاکستر خاموشش بمونه. اما چه کنم که با نسیمی خاکستر کنار میره و آتش دل زبانه میکشه.
این خلاءی که توی وجودم بوجود آمده بود، از لحاظ فیزیکی هم داره تحت تاثیرم میزاره.
از صبح تاحالا همش از ته دل آه میکشم.
ولی خوب چاره ای نیست.
زندگی همینه.
من میتونم، بقیه نمیتونند. بهتره از هر کسی به اندازه توانش توقع داشته باشم.
من راه را میسازم اما بعضی ها جیگر ندارند که وارد این راه خطرناک بشن!
حق دارن. این کوره راهی که ساختم درسته زیباست، اما خیلی خطرناکه!!! خیلی خیلی زیاد.
ولی خوب من اهل خطر و ریسک بودم و هستم. همیشه گفتم که چو به دریا زدی، بزن و با دریا باش!
چند روزی هست که همش این ترانه از عارف افتاده رو زبونم:
این منم اون ساده دل که به عشقت داده دل
آی
نگاه کن زیر پات زیر پات افتاده دل
آی
به دل آتیش نزن عشق تو امیدشه
غم
شده مهمون دل چه عزیزی پیش شه
ساده
دل ،ساده دل
ساده دل هرگز نمی گفت از شب و شب قصه ی بی خوا بی هاش
ساده
دل فهمیده بود تو عاشقی صادق نمی مونی باهاش (این قسمت ربطی به داستان فرهاد
نداره!)
ساده
دل
یک
شب عاشق تر شد و راهی می خونه شد
باده
خورد و گریه کرد عاقبت دیوونه شد
ساده
دل
پشت
خونت اومدش سر به دیوارا زدش
عاشق
عشق تو بود با همون خوب و بدش
این
منم اون ساده دل که به عشقت داده دل
آی
نگاه کن زیر پات زیر پات افتاده دل
ساده
دل
اون
یه رنگ نابلد خسته از دنیای بد
دل
به عشقت داد و رفت سر به کوه دره زد
این منم اون ساده دل که به عشقت داده دل
آی
نگاه کن زیر پات زیر پات افتاده دل
خدای من، چرا؟
ایال و گلپسر دارند بر میگردند. ساعت 7 میرسند تهران. دیشب با گلپسر حرف زدم و....
مرخصی روانی من هم تمام شد. از لحن حرف زدن دیشب ایال میشد شیپور مارش جنگ را شنید. میگه میاد تا اساسهاش را جمع کنه و برگرده بره اصفهان. اما تجربه نشون داده که همچین کاری نمیکنه! تجربه نشون داده که بعد از چند روز که از جداییش از وزیر جنگ بگذره، بیخیال میشه و چند وقتی حرف رفتن نمیزنه.
نمیدونم.
گیجم.
این سوییچ مخ انگار خراب شده!!! هرچی خاموشش میکنم باز هم مخه داره مثل مخ خر کار میکنه!
خرم دیگه.
شک نکن.
ولی......
چو به دریا زدی، بزن و با دریا باش!
اوس کریم، این روزگار نیست!
اینو از وبلاگ یکی از همسایه ها کش رفتم. اما بد رقم تو مخمه.....
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!
توی مرحله سخت و خطرناکی هستی. نمیدونم چی بگم چون میدونی که اوضاع خودم چقدر ناپایداره. فقط میدونم که نباید عجله کنی. تنها کاری که انجام به موقعش خیلی مهمه گذشت و صبوریه. برای جدا شدن به این زودیها دیر نمیشه!
چشم همسایه.
باز هم مثل همیشه لفتش میدم و عجله نمیکنم!