| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
جهار شنبه داشتم میرفتم سمت شمال. از عصر که دوستم جریان ممنوع الخروج شدنش از تهران را برام تعریف کرده بود خیلی تو فکر بودم. خیلی هم نگران. نگران اینکه کجا زندگی میکنیم و چی داره سرمون میاد.
این دوستم چند روزی هست که آمده تهران زندگی میکنه. هنوز یک خونه به درد بخور براش پیدا نشده. با ایال من هم که تریپ جنگ و دعوا. پس تصمیم گرفت چند روزی خانه عموش باشه تا یک خونه خوب پیدا بشه. این خونه عموش توی شمال شهر و عمو جان این خونه را گذاشتند برای هیات!! (خیلی هم شمال نیست. اما به خاطر اینکه دوستم گفته نباید به کسی گفت محله را نمیگم) هر وقت دوستان هیاتی میخواند جلسه بگیرند میریزن اونجا و معمولاً خونه خالیه. عمو جان هم لطف کردند و گفتند اینجا ساکن باش تا یک خونه بگیری. جریانی که دوستم تعریف میکرد از زبان خودش:
چند روز بود یک پراید جلوی در خونه عمو پارک بود. و کسی هم سراغش نمیومد. بوی گندی هم از ماشین میومد. یکی از همسایه ها آمد و میپرسه که ماشین مال شماست؟ منم گفتم نه! ماشینم کجا بوده؟ من خط 11 میرم اینور اونور.
همسایه گفت پس مال کیه؟ منم گفتم نمیدونم. شاید دزدی باشه! زنگ بزن 110 بیان و چک کنند.
همسایه زنگ زد 110 و یک ماشین گشت آمد و استعلام کردند و دیدند دزدی نیست و رفتند!
چند روزی دوباره گذشت. شب بود. برگشتم خونه دیدم 3 تا ماشین گشت ریختن دم خونه!! افتادند به جون قفل ماشین تا بازش کنند! من هم رفتم بالا و از بالا داشتم نگاه میکردم ببینم چیکار میکنند. نیم ساعتی به قفل ور رفتند و باز شد. (یادش بخیر. یبار در یک پراید قفل شد و حاجیت کمتر از 5 دقیقه درش را باز کرد!!!) مامورها توی ماشین را گشتند. در صندوق عقب را باز کردند. همینطور پشت بیسیم داشتند به مرکز گزارش میدادند. مامور پشت بیسیم میگفت یک کیسه زباله عقب ماشینه. واسه همین بو گرفته!! از اونطرف میگفتند در کیسه را باز کنید.
اینها میترسیدند. میگفتند شاید توش بمب باشه!!!
اونطرف بیسیم داد میزد که احمقها بمب کجا بوده؟ بمب که بو نمیده! اگه بمب بود تا حالا ترکیده بود!! میگم همین الان در کیسه را باز کن ن ن ن ن!!!!!
در کیسه را باز کردند. یهو همشون پریدن عقب. یکیشون داد زد. گفت جنازه است!!! خونیه!!! پشت بیسم گفتند دیگه دست نزنید تا از آگاهی بیاند.
نیم ساعت بعد از کارآگاه ویژه قتل از آگاهی آمد. با دکترهای پزشکی قانونی. مشغول بررسی کردند. جنازه مال یک دختر بود. پر خون. دست و پاش را شکسته بودند و به بدنش بسته بودند تا توی کیسه جا بشه! پاها را هم مچ بریده بودند. خیلی فجیع بود. خیلی. بعد هم معلوم شد ماشین مال خود دختر فلکزده بوده!!!!
این دوست من سربازیش را توی یک کلانتری بوده. قبلاً هم قتل و جنازه و این حرفها دیده بوده. اما این صحنه آنقدر ناراحتش کرده بوده که همینطور به قاتل فوحش میداد و میگفت ببین چه مملکتی داریم!!
بعد هم کارآکاه اومده و چند تا سوال کرده و گفته فعلاً از تهران خارج نشو!!!
این جریان خیلی نگرانم کرد. کی میدونه واقعاً چه اتفاقی افتاده؟ کی میدونه قاتل کی بوده؟ شاید دوستش بوده! شاید هم بد بخت دختره گفت بزار یک خیری به یکی بکنم و من که دارم با ماشین خالی میرم سمت خونه یکی دیگه را هم برسونم!
از اون روز میخواستم این مطلب را بنویسم. اما یا نمیشد یا نبودم یا فراموشی و شاید هم نمیخواستم نگرانیم را منتقل کنم.
مواظب خودت باش.
خیلی، خیلی، خیلی زیاد.
دیروز نزدیکهای شرکت بودم که یک بنده خدایی زنگ زد روی موبایلم که مهندس دستم به دامنت، سیستم خوابیده! مردم اینجا معطلند. ناراضیند و دارند سر و صدا میکنند. امروز صبح تابلو برق اصلی دستگاه ازش دود بلند شده و اپراتورها هم ترسیدند و خاموش کردند. تو را به خدا بیا و یک کاریش بکن!
گفتم شماره من رو از کجا آوردین؟
گفت از آقای فلانی. (این آقای فلانی همون بنده خداییست که کارهای جدید را بهم میده و آواره این شهر و اون شهرمون کرده! خدا خیرش بده J ) آقای فلانی گفته فقط شمایید که میتونید سریع بیاید و سیستم را راه بندازید!
گفتم آقای فلانی نگفتند که من اردبیل بودم و همین الان رسیدم!؟؟!!؟!؟
گفت چرا ولی دستم به دامنت!!
خلاصه که بهش گفتم برو از همون کرج یک برقکار پیدا کن و کن تلفنی راهنماییش میکنم که چیکار کنه.
برقکار را پیدا کرد و تلفنی راهنمایی و سیستم راه افتاد.
گفتم عصر میام تا اصولی درستش کنم. گفت باشه.
یک ساعت بعد دوباره زنگ زد که یک حرفه ای آوردم و سیستم کاملاً درست شد. ممنون از راهنماییتون و لزومی نیست شما زحمت بکشید.
من هم با توجه به اینکه کمی پول از دست دادم بابت راهنمایی تلفنی اما خوشحال بودم. چون آنقدر خسته بودم که ترجیه میدادم سریع برم خونه و بخوابم.
ساعت 3 بود که دوباره زنگ زد و گفت مهندس دوباره دود از تابلو بلند شده!!
قرار شد برم و راهش بندازم. خورد و خسته رفتم سمت کرج. بابام هم پایه و گفت میام. هرچند دلم میخواست تنها باشم اما گفتم بزار اون هم باشه شاید کمکی از دستش بربیاد. رفتیم و کارمون را انجام دادیم و داشتیم بر میگشتیم سمت تهران.
نمیدونم چی شد که سر از مهرشهر در آوردم! یهو بابام گفت مگه نمیخوای بری خونه؟ گفتم چرا! گفت خوب رد کردی خروجی اتوبان را که! حواست کجاست؟ از روی پل مهر شهر دنده عقب رفتم و برگشتم توی اتوبان.
اون موقع بود که فهمیدم اصلاً تمرکز ندارم و گیج میزنم. انداختم توی اتوبان و از خروجی فاز 4 به بعد همش لایی بازی! بنده خدا بابام هم چند جایی صداش در آمد که بابا جان من قلبم ضعیفه و پلیس هم اگه بگیرتت با این خلافی سنگینی که ماشین تو داره (400 تومان ناقابل) حتماً ماشینت را می خوابونه ها!!
کو گوش شنوا!!!
فقط لایی بازی بود که میتونست حالم را جا بیاره!! باز هم دم ماشین بیچاره گرم.
شب با یکی از دوستهام رفتیم خونه. خونه خالی و ساکت. دوست داشتم برم نت و سری به همسایه ها بزنم و چتی هم بکنم. اما آنقدر ترکیده بودم که بعد از خوردن املت پسرپز افتادم. مثل خرس خوابیدم!
خواب یکی از دوستهام را دیدم. خواب شیرینی بود. خواب شیرین برای فرهاد همیشه شیرینه!! دوستم به مشکل بر خورده بود. شاکی بود که تو همیشه به دادم میرسیدی چرا اینقدر بی معرفت شدی؟؟
میدونستی که لنگم چرا تنهام گذاشتی؟
تو خواب هم پا روی دلم گذاشتم و گفتم خودت خواستی!
اما حالا تو بیداری دارم میبینم که از فرهاد این نامردی ها بر نمیاد. هر جور شده باید کمکش کنم. هیچ وقت یادم نمیره که چقدر کمکم میکرد.

یاران یادایام، ایام به کامتون باشه و هیچ وقت خوبی دوستهاتون را فراموش نکنید.
بدرود.
فرهاد گردنش درد میکنه و تمام بدنش خورد و داغونه. فرهاد استراحت لازم داره و آرامش. فرهاد موقتاً مجرده و زندانبان رفته مرخصی! پارسال هم موقعی رفته بود مرخصی که....
فرهاد تنهاست و کسی نیست.
امروز صبح ساعت 7 بود که رسیدم تهران. سفر پر ماجرا به شمال و اردبیل تمام شد. دیشب ساعت 1 نیمه شب بود که کار تمام شد و دمش گرم بابا یک کله تا تهران آمد تا ما به کارمون برسیم! ساعت 1.5 بود که از اردبیل راه افتاد و ساعت 7 بود که توی اتوبان کرج جلوی خروجی فاز 4 مهر شهر نگه داشت تا بقیه راه را که توی ترافیک بود من بشینم پشت ماشین!
دمش گرم. خداییش من که پسر اونم فکر نمیکنم بتونم یک پشت و بدون وقفه اون هم توی مه و بارندگی اینهمه برونم!
حالا هم خسته و داغون نشسته ام پشت میزم و دارم این جفنگیات را مینویسم. مدیر جدید هم از راه رسیده. صبح تشریفشان را آوردند و از فردا بجای یک رییس زبون نفهم دو تا رییس زبون نفهم دارم!!!
اینروزها بکوب چسبیدم به کار و پول در آوردن. فقط خدا میدونه تا کی بتونم اینطوری ادامه بدم و نترکم!!!
دلتنگم.
بدرود.
از صبح تا حالا کلافه ام. نمیدونم چیکار کنم. حوصله ام هم سر رفته. کمی تمرین زبان و باز هم بیحوصلگی. این دو تا همکار فضول من هم که همیشه مایه دغ من بودند و حتی نمیتونستم با تلفن راحت حرف بزنم، نیستند. بقیه همکارها هم جمیعاً پیچیدن به این ور و اون ور. بخشی که بی رییس بشه و بی صاحب بهتر از این نمیشه! معاون رییس سابق هم که نقش رییس موقت را ایفا میکنه عرضه جمع کردن این بچه ها را نداره. آخه یک دختر که آره و اینها که نمیتونه جلوی اینهمه گرگ بایسته که! میتونه؟ نه که نمیتونه!
خلاصه که بخش شده همش بکش بکش. این وسط فقط من بدبختم که سرم بیکلاه مونده!
راستش من هم پایه ندارم. اگه داشتم موقعیت خوبی بود برای پیچش!!!!
بابا چرا از ایرانی بازی فقط دردسرهاش به ما برسه؟! بزار ما هم کمی ایرانی بازی در بیاریم دیگه!
چه فایده. پایه ای نیست.
چقدر فرهاد داره جای خالی یک پایه را با تمام وجودش حس میکنه!
راستی کسی میدونه جریان شیرین و فرهاد و جریان خسرو و شیرین چه ربطی به هم دارند؟!!
جریان اونها هم مثلث بوده؟ یعنی یک شیرین و دو عاشق! فرهاد و خسرو!
چقدر اینروزها فرهاد دلش شیرین میخواد!!!!!!
شیرینها، مواظب فرهادهاتون باشین. فرهادها شماها هم قدر شیرین هاتون را بدونین.
بدرود.
تعطیلی وسط هفته بود که به خیلی ها خوش گذشت و به من نه! هنوز نتونستم از این حالت معلقی که دارم در بیام. هنوز نتونستم با شرایط جدید کنار بیام. هنوز نتونستم فرهادی باشم که شیرینی نداره و بجاش گلپسر قند عسل داره. هر وقت هم که فیوز میپرونم و دوباره فیلم یاد هندستون میکنه دوباره این گلپسره که لوندی میکنه و باعث میشه که خورد بشم!
کاش وقتی بزرگ شد بفهمه که باباش بخاطر اون از چی گذشت.
حالم هیچ خوب نیست و تمرکز درست و حسابی ندارم.
فردا قرار بود برم یزد. اما حس کردم به دریا بیشتر از کویر احتیاج دارم. جای برنامه هفته دیگه و این هفته را عوض کردم. میرم شمال و اردبیل. اولین باره که به قسمت ترکنشین کشور میرم. همیشه فکر میکردم اون کسی که منو میبره به این ناحیه تا ببینم، خودم نیستم! اما اینبار هم خودمم که دارم تجربه جدیدی کسب میکنم.
دیروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب شد که شارسال نصیحت دوستم را گوش کردم و ماشین را یک تعمیر اساسی کردم. بد بخت این روزها شده تنها همدم و همراه من. مثل دیوونه ها باهاش حرف میزنم و ازش کار میکشم. توی این مسافرتهای ایرانگردی هم که شده رفیق شفیق!
همه رفتند و این ماشین با معرفت با وجود بعضی از بی معرفتیهاش ماند!
یاران همراه یادایام، ایام به کامتون باشه و بیشتر از همیشه شاد باشین و روبراه. توی شبهای قدر هم منو فراموش نکنید.
التماس دعا.