نمیدونم تا حالا شکست خوردین یا نه؟
حتماً خوردین.
اصولاً چند مدل شکست داریم و برای هر نوع هم میشه چند نوع عکس العمل داشت.
من هم مثل همه شماها و همه آدمها چندتا شکست رو تو پرونده زندگیم دارم.
یکیش مال دورانه دبستانه. فکر کنم چهارم بودم. توی یک مسابقه دوچرخه سواری. توی شهرک یک مسابقه دوچرخه سواری بین همه بچه های شهرک بود. توی مرحله نهایی حدود 50 نفر رسیده بودیم به مسابقه آخر. من هم با یک دوچرخه 20 ایران دوچرخ وطنی رفته بودم به جنک بقیه. مسابقه شروع شد و من هم مثل بنز پا میزدم! تا نزدیکهای خط پایان اول بودم و حسابی از همه جلو افتاده بودم.
پشت سرم رو که نگاه میکردم میدیدم حسابی از همه جلوترم. مامان و بابا و خواهرم هم (اون موقع یک خواهر بیشتر نداشتم) توی ماشین کنارم میومدند و تشویقم میکردند. داد میزدند آفرین پا بزن پا بزن!
من هم که دیدم حسابی جلو افتادم و خط پایان رو هم میدیدم دیگه پا نزدم. اما دوچرخه من به درد مسابقه نمیخورد! سرعت حسابی کم شد!
مامان و بابا داد میزدن پا بزن دارن میرسن! اما پاهای من قفل شده بود. دیگه نمیتونستم پا بزنم! چراش رو هم نمیدونم. فکر میکنم چون تمرین بدنسازی نداشتم و نرمش قبلش و این حرفها ماهیچه ها گرفته بود.
خلاصه شدم چهارم. مدال ندادن و فقط یک لوح.
اون روز خیلی حالم گرفته شد. یادمه که گریه هم کردم. اون روز هیچ وقت یادم نمیره. اما باعث شد که خودم رو آماده کنم و حسابی غذاهای مقوی بخورم برای دور بعد مسابقات. دور بعد دوم شدم! یادمه که مدالی که بهم دادند هنوز آرم شیرخورشید داشت! مدال نقره ای که الان دیگه نمیدونم کجاست!
چندتا شکست دیگه هم داشتم. شکستهایی که اشکم رو در میاورد!
میدونی عکس العمل ما آدمها در مواقع خواص و بحرانی مثل شکست متفاوته. البته تو بعضی از شکستها تصمیم گیری و کنترل اعصاب کمی سختتره!
چی؟
چی گفتین؟
شکست عشقی؟
کی؟
من؟
نه بابا!
من عشق مشق بیلمیرم!!
عشقم کجا بوده؟ حالا گلپسر یه چیزی گفت! شما چرا جدی میگیرین؟!
اصلاً مگه فرق میکنه؟ من که تجربه اصلا ندارم (جون عمم) اما اون هم مثل دوچرخه سواریه. اگه وارد نباشی و تند پا بزنی و از جلو افتادن مغرور بشی، پات قفل میشه و میبازی! به همین راحتی. اما بعد که باختی فکر کنم گریه میکنی! گریه که کردی بعد میری خودکشی میکنی؟! فکر نکنم! بستگی داره. بعضی ها قوی هستند میرن دنبال پیدا کردن عیب کار و مثل یه مهندس خوب تجزیه تحلیل میکنن و درس میگیرن که مثلاً قبل از مسابقه یه خرما بندازن بالا. بعضی ها هم مثل حسابدارا میشن و تو مسابقه های بعدی همش فکر میکنن که یه جای کار میلنگه و حتماً همه چیز اشتباهه میگه اینکه عکسش ثابت بشه! (از حسابدارهای عزیز پوزش میخوام اما خداییش اینجوری نیستین؟ من خودم 5،6 تا دوست حسابدار دارم. همه تقریباً مثل هم هستند!)
خلاصه که من تجربه کردم که شکست چیز خیلی بدی هم نیست. فقط یکم پای آدم میگیره و بعد از اشک و آه همه چیز مثل قبل از مسابقه است.
بدرود
................................................................
پ ن:
میخواستم کمی هم در مورد جور نبودن چیز های خوب با هم بگم که دیدم بهتر اونو هم یه پست جدا کنم.
از کرَه گی دُم نداشتن
از " کتاب کوچه " ، اثر احمد شاملو
از کرَه گی دُم نداشتن :
... مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون
کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کومک کردن ) دست در
دُم خر زده قُوَت کرد( زور زد ) . دُم از جای
کنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست که " تاوان بده !"
مرد به قصد فرار
به کوچه یی دوید ، بن بست یافت . خود را به خانه یی درافگند
. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی میشست و بار حمل داشت ( حامله
بود ) . از آن هیاهو و آواز در بترسید ، بار
بگذاشت ( سِقط کرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز
با صاحب خر هم آواز شد .
مردِ گریزان بر
بام خانه دوید . راهی نیافت ، از بام به کوچه یی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت . مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایهء دیوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد ، چنان که بیمار در حای بمُرد . پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست
!
مَرد ، همچنان
گریزان ، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند . پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد . او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مرد گریزان ، به ستوه از این همه، خود را به خانهء قاضی افگند که " دخیلم! " . مگر قاضی در آن
ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود . چون رازش فاش دید ، چارهء
رسوایی را در جانبداری از او یافت : و چون از حال و
حکایت او آگاه شد ، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است . قصاص طلب
میکنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست . باید
آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید ، به
پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد ،
هلاکش کرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت
بیمار بوده است ، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است
. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار
بنشانیم و تو بر او فرودآیی ،
چنان که یک نیمهء جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده
بود ، به تأدیهء سی دینار جریمهء شکایت بیمورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی
آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامی
جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد . حالی میتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را
جبران کند . طلاق را آماده باش
!
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال میکرد ، که ناگاه صاحب
خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست
!
صاحب خر همچنان که میدود فریاد کرد : مرا شکایتی نیست .. محکم کاری را
، به آوردن مردانی میروم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است
اندر حکایت تولد گلپسر.
ساعت 6:15 بعدازظهر پنجشنبه با یک عدد کیک ناب بی بی و یک کادو تولد رسیدم خونه. عیال هم غر غر کنان استقبال کردند و فرمودند من گفته بودم دوستای گلپسر 6 بیان اما هنوز هیچ کس نیومده؟!
چند تا تیکه بار هم کردیم و من رفتم پیش دوستم پایین!
نیم ساعت بعد تنها مهمون تشریف آوردند. یکی از دوستان گلپسر که 4 ساله هستند.
نیم ساعت بعد عیال زنگ زدند که هیچ کس نیومده! پاشو بیا ببینیم چه میشه کرد!
رفتم بالا و خودم کنترل موضوع رو به عهده گرفتم.
نتیجه شد دو تا جشن تولد! با دو تا کیک! راه افتادم توی کوچه و هرچی بچه تو کوچه بود جمع کردم! آخر شب هم خاله و پسر خاله و دختر خاله و دوست و همه!
خلاصه که در کمتر از یک ساعت دو تا جشن بر پا کردم!
یه چیزی بگم؟! بعضی وقتها خیلی با خودم حال میکنم!
بدرود.
.............................................
پ ن:
1- ماشین رو گذاشتم صافکاری تا در غر شده رو درست کنه. بد جور ریخت ماشین به هم ریخته شده!
2- ماشین کثیف برای بعضی ها مثل من یک چیز عادیه! اما برای ماشینی که همیشه تمیز بوده چه نشونه ای میتونه داشته باشه؟ یا صاحبش عوض شده یا صاحبش عوض شده!!
3- تصمیم گرفتم زندگی رو در آستانه سالگرد جدایی طولانی بندازم توی جریان طبیعیش!! نمیدونم تصمیمم درسته یا نه!!
..............................................
امکان نمایش آمار پستهای نوشته شده در هر ماه رو فعال کردم.
اعداد رو بردم توی اکسل.
بخاطر اینکه اعداد توی پرانتز بودند اکسل اونها رو به عنوان اعداد منفی شناخت!
با اعداد یک نمودار ساختم.
نتیجه جالبی شد!!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
...............................................
پ ن :
برم بی بی مثل پارسال برای خرید کیک و بعد هم کادو!
تعطیلات خوش.
ششم تولد گلپسره. من هم از صبخ تا حالا اینور اونور دنبال کار و پول تو خیابونها و بیابونها و کوه و کمر چرخیدم.
حالا هم خورد و خسته و تشنه و گشنه نشستم برای تولد آقا موزیک دانلود کردم و رایت کردم تا بهشون خوش بگذره.
تولد امسال رو قرار شده فقط بچه ها باشن و مادرشون و پدر گلپسر هم نباشه!!
چرا؟
چون پدرش تصمیم گرفته بود توی خونه مامانش اینا که سالن بزرگی داره یه پارتی درست و حسابی بگیره که خوب بیخود کرده اصلاً اسم پارتی آورده و نتیجه این شد که اصلاً تولد بچه مال بچه است و دوستهای بچه و چه معنی داره دوستهای باباش هم باشن!
بابای بچه هم مثل یک پسر خوب گفت چشم و فقط خرجش رو میده و آخر شب هم که اومد خونه اگه کیک مونده بود میخوره!
بدرود
درگیری و کشمکش فقط مختص خونه نیست. اینروزها توی خونه کمابیش آرومه اما توی کار و بازار نه! یر پول دوستها دارن همدیگه رو پاره پاره میکنن! اون هم سر چندرغاز! البته برای بازاری ها چندرغازه و برای من خیلی پوله!
حدود 17 میلیون تومان!
اما فدای سرم!
مگه نه؟!
خداییش این بازاری ها عجب موجوداتی هستند!! همیشه ادعای صداقت دارند و میگن حرف ما یعنی سند! یک حرف بازاری از صدتا سند معتبرتره! اما پای عمل که میرسه، سند نداشته باشی کلاهت پسه!
تازه جالبیش اینجاست که فکر میکنند فقط خودشون از اینکارها بلدند و میتونن بپیچونند و سر به قول خودشون تازه واردها مثل منو کلاه بزارن. اما کور خوندن! مگه نه؟
حالا جریان چیه؟
جریان مال اون موقع است که بنده توی شرکت قبلی کارمند بودم. سر یک پروژه با مدیر عامل کل انداختم و بردم و اون هم اخراجم کرد. من هم خوشحال از اخراج شدن و از اینکه پروژه رو بردم اومدم بیرون. این آقای رفیق بازاری هم گفت فرهاد جون من نوکرت که هستم هیچ، چاکرتم هستم! بعد هم گفت بیا با من کار کن. من هم گفتم داداش این یه پروژه رو شما ادامه بده، این قرارداد با کارفرما این هم پیمانکار خودم برای اجرا. شما جنس رو تامین کن و سود جنسش نوش جانت و من هیچی نمیخوام. توی اجرا هم هرچی گرفتی میدی به من خودم با پیمانکارم حساب میکنم.
بعد از چند هفته گفت رفیق من با پیمانکارت هم حساب میکنم و مابقیش رو میدم بهت.
پروژه هم پروژه بزرگی بود. اون موقع به حساب من 40 میلیون برای من و شرکام میموند. این آقای بازاری عزیز هم 400 میلیون جنسش رو تامین میکرد که 40% استفادش بود. (من تو دفتر مرکزی بودم و نرخ سود رو میدونستم) خلاصه کنم که سودش رو گذاشت جیبش و حالا تصمیم گرفته که 40 تومان اینطرف رو هم هپل هیپو کنه!!
البته ما هم شلغم تشریف نداریم که! داریم؟
خیر!
20 تومان ته بدهیم سر جنس خریدن برای پروژه های دیگه رو نگه داشتم. ایشون هم میگن شما بیاین و 20 تومان رو بدین و من 40 تومان رو تا دو ماه دیگه میدم. میگم چک بده، میگن نه!
حالا امروز هم زنگ زده که چون تو گرو کشی کردی پول منو نه دیگه پول میخوام و نه پول میدم!!
این یعنی به خیال خودش 20 تومان دیگه رو کشیده بالا!
من که سهم خودم رو گرفتم و بقیه شرکا سرشون بی کلاه موند. البته اونها هم یه جورایی حقشونه! اون موقع که کل بین من و مدیر عامل بود و اخراج اونها ساکت نشستند!! اما حق این بازاری هم نیست که بالا بکشه!
حالا به موقعش برای اون هم دارم.
از همه اش جالبتر اینه که فکر کرده داره با کورها تیلیت میخوره!! 20 تومن رو بده تا من دو ماه دیگه 40 تومانتو بدم!!!
منم گفتم بیا! بگیرش!
والا به خدا!
میبینی روزگارو؟!!
بدرود.
اینروزها دوباره ترافیک خیابونها زیاد شده. من هم دیرتر میزنم بیرون تا کمتر تو ترافیک بمونم. اما باز هم میمونم! ترافیک هم لحظه خوبیه برای یادایام!
برای یادآوری خاطرات گذشته و مرور احساسات. صبح توی همت بودم و تو ترافیک داشتم مرور میکردم که چطور خوابم رو بنویسم یا اصلاً بنویسم یا ننویسم! همینطور جملات رو تو ذهنم مرور میکردم و رانندگی میکردم. یادم افتاد که بیمه ماشین چند روزی هست که تمام شده و هنوز وقت نکردم تمدیدش کنم. پشت یه ماشین گرون قیمت میرفتم و دیدم که بهتره لاین رو عوض کنم. هرچند سالهاست که تصادف نکردم اما دیدم که احتیاط کنم بهتره. کشیدم تو لاین سرعت و پشت یه ریو میروندم. یادم افتاد که سپر ریو هم 300 تومنی پولشه و یه خط هم روش بیافته ماشین از ریخت می افته. همینطور تو این فکرها بودم و خواب و یادایام که افتادم تو مدرس. تا وارد مدرس شدم (ماشینها تقریباً سرعت گرفته بودند) یهو همه با هم زدند رو ترمز!
من هم ترمز گرفتم. ماشالله آنقدر رانندگیها خوبه که من همیشه موقع ترمز گرفتن توی آینه نگاه میکنم که ببینم اگه کسی داره از عقب میزنه جا خالی بدم. یه 206 پشت سرم بود و دیدم که خوب جمعش کرد. اما از توی شیشش دیدم که پراید گوله داره میاد سمتش! آنچنان از عقب محکم زد به 206 که ماشینش پرت شد و خورد به ماشین من!!
پیاده شدم. ماشین من چیزیش نشده بود. 206 هم خیلی اوضاعش بد نبود. اما پراید بیچاره!!!!
راننده رو هم که میتونین حدس بزنین چی بود!!
مسافرین 206 همه مشغول مالش گردن بودند!! بد ضربه ای خورد بهشون.
خلاصه پراید هم شاکی که چرا ترمز میگیرین!!
بگذریم.
با اون ضربه همه جمله های پستمم یادم رفت!!
بدرود.