تصور کن، وسط دعوای دو نفر دیگه تلفنی گیر بیفتی. اون طرف دو نفر که با هم دعوا میکنند و تو هیچی نمیدونی و ...
عصبی بودن اون دو طرف که ادعای عشق همدیگه رو یدک میکشیدند روی تو هم تاثیر میزاره و حالا که اومدی تا ناهارت رو بخوری میبینی که تمام سلولهای بدنت عصبی هستند و نمیتونی چیزی بخوری.
بیخیال ناهار میشی. میشینی پشت میزت و زل میزنی به صفحه مانیتور تا شاید توی عمق این عکس زیبا بتونی خودت رو غرق کنی. فایده ای نداره. چون داد و بیدادها هنوز توی گوشت داره میپیچه!
شریکت میاد کنارت و بهت میگه چی شده؟ کی بود؟ صدای جیغ کی بود که از موبایلت میومد؟ رفتی بیرون چه اتفاقی افتاد؟
میگی که حالم خوب نیست!
میگه سوپر من بازی در نیار تا حالت بد نشه! تبلیغ ردبول رو دیدی؟ سوپرمن فکر کنم ردبولت تمام شده! پاشو بیا کارگرا منتظرند. بیا الکی بشین سر میز و با غذات بازی کن شاید اشتهات باز بشه.
بلند میشی و میری سر میز. اما فایده ای نداره.
کمی از کباب رو مزه مزه میکنی و باز بلند میشی میای پشت کامپیوترت. با خودت فکر میکنی چی میتونه آرومت کنه؟
جواب رو میدونی! شاید نوشتن توی وبلاگ. اما یاد یه چیز دیگه هم می افتی! همای.
همای رو پخش میکنی و اینا رو مینویسی!
.... گفت در سر عقل بایدت، بی کلاهی عار نیست!!!
5 – وقتی که یک کاری که به نظرت درست بوده انجام دادی، ولی اون نتیجه ای رو که مد نظرت بوده نگرفتی و غم اومده و توی دلت نشسته، از کوره در نرو و عصبانی نشو و عجولانه تصمیم نگیر. بعضی وقتها باید صبر کنی تا نتیجه تصمیم درست و عمل درستت رو ببینی و شک نکن که حق با تو بوده و شک نکن که دیر یا زود همه میفهمند که درست عمل کردی.
6- وقتی عصبانی میشی چشماتو نبند و دهنت رو باز کن و هر چی از دهنت میاد بیرون بگو! چون پشیمون میشی و مجبور میشی معذرت خواهی کنی.
7- اگه یه روز اشتباه کردی و فهمیدی مقصر بودی، شهامت اینو داشته باش که خودت پا بزاری جلو و بگی معذرت میخوام.
8- یادت باشه که اول باید برای خودت ارزش قائل بشی تا بتونی کاری رو انجام بدی. اگه خودت رو کوچیک کنی تا در حد طرفت باشی طرفت دچار توهم میشه و یادش میره که خودت رو براش کوچیک کردی. جالب اینجاست که بعد از مدتی خودت هم یادت میره که چی بودی و خودت رو کوچیک کردی.
9- تو در قبال اونهایی که دوستشون داری و اونهایی که دوستت دارند مسئولی. مسئولیتت رو خوب انجام بده اما یادت نره که دوران "شهادت کار مردان خداست" گذشته و مسئولیتت در قبال خودت و زندگی خودت سنگینتره.
10- بازی باخته رو ادامه نده. اگه توی یک درس افتادی و استاد بهت نمره نداد تا زمان نهایی شدن نمره وقت داری که التماس کنی و وقتی نهایی شده التماست فایده ای نداره و جز بازیچه دست استاد قرار گرفتن چیزی عایدت نمیشه. پس از شکست درس بگیر و با انرژی بتازون به سمت جلو. سعی کن درسی رو که یکبار با یک استاد گرفتی و افتادی دیگه با اون نگیری. مخصوصاً استادی که به بازی گرفتت!
فعلاً همین ها رو یادم باشه تا بعد.
راستش از صبح درگیر کاربودم و هستم. یه چیزی تو ذهنم اومده که خواستم بنویسم. یعنی حقیقت اینه که یک اتفاق رو میخواستم بنویسم اما دیدم که بهتره اینجا ننویسم! جای دیگه ای هم ندارم که بخوام بنویسم.
فقط یک اشاره میکنم که هودم یادم باشه که در روز ششم مهر هشتاد و هشت خیلی گیج شده بودم! گیج از یک پرسش! گیج از کسی که میخواست از من سوالی کنه و ...
فکر کنم کافیه. برای یاد آوری خودم کافیه.
و اما چند تا نصیحت به خودم!
1- وقتی یکی رو بردی تو لیست سیاه، حتی اگه جلوی اسمش تیک خورد دیگه از لیستت درش نیار و یادت بمونه که کاری که اون کرده و باعث شده که ببریش توی لیست سیاه، ممکنه که تکرار بشه! تیک خوردن یعنی بخشیدن و دلیل این نیست که باز هم بخوای بهش راه بدی که یکبار دیگه کاری کنه و باعث بشه لیست سیاهت طولانی ار بشه!
2- بعضی از آدمها راه رو اشتباه میرن. تو باید فقط مسیر رو بهشون نشون بدی. نشون دادن مسیر دلیل بر این نیست که تو هم همراهشون مسیر اشتباه رو بری که همش بگی بابا داری اشتباه میری. تو مسیر خودت رو برو. مسیر درست رو. اگه کسی گوش شنوا داشته باشه مسیر درست رو میگیره و میره. اگر هم نه که به تو چه؟!
3- اکثر موارد دل آدم واقعیت رو بهش میگه. اکثر مواقع، اما بعضی از موارد دل هم اشتباه میکنه و این تویی که باید با عقلت حقیقت رو بفهمی. اما هیچ وقت غیر ممکن رو باور نکن و حتی بهش شک هم نکن! یعنی اگه چیزی رو دلت گفت غیر ممکنه مطمئن باش که غیر ممکنه و تو حق نداری که شک کنی.
4- دیگه هیچ وقت حوس ایثار نکن. چون تجربه نشون داده که تو راه ایثارگری شهید میشی!! تو جنبه ایثارگری نداری و میخوای که ذوب بشی! میخوای هر طور شده مسئله رو حلی کنی و بعضی ها دچار سوءتفاهم میشن!
....................................
این پست به دلیل مشغله زیاد نیمه کاره موند!
یک استاد ریاضی دیگه داشتم که منو بدجور اذیت کرد. ترم دوم بود نمیدونم یا سوم. اصلاً یادم نیست مال کدوم ترم بود. مال زمانی بود که من دیگه مرتب نمیومدم دانشگاه. موقع امتحان پایان ترم بود که گیر داد شما سر کلاس من نبودید! هر چی من قسم که بابا بودم میگفت نه! راستش بودم اما کم! بچه ها هم همیشه وقتی حاضر غایب میکرد یه جوری برام حاضری رد میکردند. خلاصه که این استاد عزیز حسابی گیر داد. آخرش متقاعد شد که امتحان بدم.
نزدیکهای آخر امنحان بود که پرید برگه های منو گرفت و داد به مراقب که ایشون تقلب کردند! هر چی من گفتم بابا آخه چخ تقلبی، گوش نکرد. داد به مراقب و گفت صورتجلسه کن برگه ها رو. من دیدم که از روی دست اون یکی مینوشت! مراقب گفت پس برگه اون رو هم باید صورتجلسه کنم. استاد گفت نمیخواد. فقط همین کافیه. اون رو میشناسم. اون دانشجوی خوبیه! مراقب گفت که آخه نمیشه. اون هم گفت همین که من میگم. بعد هم مراقب بهم گفت نگران نباش. کمیته انظباطی این صورتجلسه رو قبول نمیکنه. گفتم آخه بابا من هنوز دو تا سوال رو ننوشتم! گفت خوب کاری از من بر نمیاد!
خلاصه برگه من صورتجلسه شد. نتایج رو زدند. دیدم نمره من رو زدند 25 صدم! شاخم در اومد. رفتم کمیته انظباطی و این ور و اونور تا قرار شد نمره درست رو بزنند. استاد هم نامردی نکرد و برام رد کرد 9.9 . حسابی از دست اون استاد شاکی بودم. همون روز قسد کردم هر طور شده حالش رو بگیرم. اما باز بسنده کردم به لیست سیاه خودم!
اسمش رفت تو لیست سیاه! ترم بعد هم تنها استادی که میتونستم باهاش بگیرم همون استاد بود! اول کلاً اون درس رو نگرفتم. اما بعد که دیدم یک ترم عقب می افتم تو حذف . اضافه درس رو با همون گرفتم. کلاسها رو هم مرتب رفتم. با وجود اینکه خیلی ازش متنفر بودم اما کاری هم بکارش نداشتم و خواستم که هر طور شده از شرش راحت بشم. تو امتحان پایان ترم باز همون آش و همون کاسه! باز هم نزدیکهای آخر امتحان پرید برگه من رو گرفت! بلند شدم و عصبانی شدم و گفتم مرتیکه مگه دیوانه ای!! خیلی عصبانی شده بودم. برگه رو از دستش کشیدم و گفتم دیگه چه مرگته؟! شروع کرد به داد و بیداد که به من فوحش میدی؟! خلاصه حسابی جلوی خودم رو گرفتم تا نزنم موتور و گیربکسش رو بیارم پایین. سرش داد زدم احمق روانی تلافی این کارت رو سرت در میارم! برگه رو پرت کردم تو صورتش و رفتم بیرون.
البته این دفعه دیگه مطمئن بودم که به اندازه 10 نمره نوشتم.
باز تو برد نمره من شد 25 صدم! هر کاری هم کردم نتونستم درستش کنم. مرتیکه منو حتی تا مرز اخراج هم کشوند که با آشنا این طرف و اون طرف پیدا کردن حل شد و فقط یک ترم مشروطی خورد تو پرونده من.
ترم بعد با یک استاد دیگه که از قضا دوست و از مشتری هام بود همون درس رو گرفتم و کلاً سر کلاس نرفتم. امتحان هم با یک درس تخصصی دیگه تداخل داشت که سر ریاضی فقط نشستم و صورت سوالها رو نوشتم و آمدم بیرون. استاد دوست هم خودش جوابها رو برام نوشت و بهم داد 12.
ترم آخر هم 20 واحد گرفتم و یک درس رو هم نمیدونم اسمش چی بود اما بدون اینکه سر کلاس رفته باشم فقط رفتم امتحان دادم و عقب هم نیفتادم.
................................
یک سالی از فارق التحصیلیم گذشته بود که یک روز توی شرکت بودم و تلفن زنگ زد. حدس بزنین کی بود؟
استاد اولی! همونی که اسمش تو لیست سیاهم بود. از صداش شناختمش. میخواست کامپیوتر بخره. آگهی شرکت منو دیده بود و زنگ زده بود. وقتی مطمئن شدم خودشه خوب مخش رو زدم که بیا و بهت تخفیف میدم. روزی هم که اومد رفتم توی اتاق کارشناسها و به شریکم گفتم هر طور شده بهش کامپیوتر بفروش. اون هم از اون ارزونها که حسابی بیچاره اش کنه. اون هم حسابی بهش جا کرد!
پول رو داد و قرار شد 3 روز بعد بیاد سیستم رو ببره. روزی که قرار بود سیستم رو ببره منشی فرستادش تو اتاق من. با منشی هماهنگ کرده بودم که فلانی اومد بفرستش پیش من. اومد تو و با دیدن من کمی حا خورد. البته اول خوب نشناخت. اما وقتی نشست و من گفتم استاد فلانی منو میشناسی؟ یادش اومد!
گفت شما اینجا چیکار میکنی؟
گفتم اینجا شرکته منه! شما اینجا چیکار میکنید؟
گفت کامپیوتر خریدم! بد بخت رنگش شده بود مثل گچ! گفتم یادته با من چیکار کردی؟ گفت نه! چطور باید یادم باشه؟ گفتم بهت گفتم احمق مگه دیوونه ای! یادت نیست؟
گفت والا یه چیزایی یادمه! اما چرا گفتی؟
هی می خندید. از اون خنده های عصبی.
گفتم مهم نیست. من معذرت میخوام. اون موقع حتماً از دست شما ناراحت بودم. حالا که دیگه تمام شده و من هم درسم تمام شده.
آهی کشید و گفت حالا سیستمم آماده است؟
گفتم نمیدونم. اجازه بدین بریم اتاق سخت افزار چم کنیم.
رفتم توی اتاق سخت افزار و به کارمندم الکی سفارش کردم که هوای استاد رو داشته باش! قبلش حسابی بهش سفارش کرده بودم که این کامپیوتر اگه هفته ای دو بار خراب نشه اخراجی!
استاد هم خوشحال کامپیوتر رو زد زیر بقلش و رفت. حالا خونش کجا بود تو یکی از شهرستانهای اطراف اصفهان. یعنی از خونش تا شرکت من 2 ساعت تو راه بود!
رفت و دو روز بعد برگشت. یک هفته کامپیوتر موند و بعد از یک هفته آمد برد. دوباره دو روز بعد برگشت و ...
بلایی سرش آوردم که خودش یک روز آمد اعتراف کرد که جریان چی بوده!
وقتی شنیدم مخم سوت کشید. استاد بهم گفت ببین فلانی میدونم که از دست من ناراحتی. میدونم که بهت بد کردم. اما من هم دلیل دارم برای کارم!
گفتم چه دلیلی؟ گفت خانم پ رو یادته؟
گفتم معلومه که یادمه! همکلاسیم بود. گفت من از اون خواستگاری کردم!
پخ زدم زیر خنده! آخه این استاد بنده خدا خیلی قیافش زاقارت بود!
گفتم خوب به من چه؟ گفت اون بهم گفت که اجازه بده فکر کنم. من الان موقعیتش رو ندارم. بعد هم یه روز بهم گفت که شما خواستگارشی و خونه وادش میگن که شما گزینه بهتری هستی اما خودش منو میخواست!
باز شاخم در آمد! گفتم تو هم باور کردی؟
گفت چرا نباید باور میکردم؟ مگه من چم بود؟!
گفتم خوب تصمیم گرفتی با نامردی به هدفت برسی! حالا چرا ترم بعد باز اون کار رو کردی؟
گفت من به پ دادم 17. ترم بعد هم باز باهام درس داشت. اون ترم هم باز همون قصه خواستگاری تو ادامهه داشت. من هم باز انداختمت تا حسابی عقب بیافتی.
گفتم خوب حالا بالاخره پ باهات چیکار کرد؟
گفت هیچی بابا! بعد که دیگه ریاضی هاش تمام شد فهمیدم سر کارم!
دلم برای استاد کمی سوخت. اما دوستم که جریانات رو شنیده بود نگذاشت کوتاه بیام. استاد تا دو سال ماهی یکی دوبار مهمون شرکت ما بود و به اندازه پول 2 تا کامپیوتر پیاده شد. آخرین بار که دیدمش بهش گفتم فلانی، من دیگه ازت گذشتم. برو خدا رو شکر کن که قرار بر این شد که خودم انتقامم رو بگیرم. مگر نه معلوم نبود که چی سرت میومد!
از حرفم عصبانی شد و گفت که میرم ازت شکایت میکنم! گفتم برو هر غلطی کهه دلت میخواد بکن! رفت و من همون شب جلوی اسمش تیک زدم و دیگه هم ندیدمش.
..........................................................
پ ن:
اون روز به استاد گفتم که با این کارت باعث شدی که من دیگه هیچ وقت به فکر ادامه تحصیل نباشم و دیگه هم هیچ وقت به ادامه تحصیل فکر نکردم و من که ریاضیم همیشه بالاترین نمره ام بود، از ریاضی متنفر شدم و یه جورایی کل ریاضی رو یادم رفته! میبینید چطور بعضی از کارها و نامردی ها مسیر زندگی آدمها رو عوض میکنه؟!!
بدرود
خلاصه که م بعد از اون جریان نمره با من خیلی بهتر شد و یادمه که مادرش هم زنگ زد و تشکر کرد. اما چند وقت بعد یه روز که از دانشگاه بر میگشتیم بهم گفت که یک عاشق باید بتونه هر چه که یک معشوق میخواد رو فراهم کنه. هرچه که میخواد! من بهش گفتم که گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم. اما م گفت من صبر ندارم. همین الان همه چیز رو میخوام و فکر میکنم که تو نمیتونی! بعد هم بهم گفت که تو برای من با همه پسرها فرق داری. چون من از همه پسرها متنفرم و داخل آدم حسابشون نمیکنم اما به تو احترام میزارم! ولی این احترام گذاشتن دلیل بر این نمیشه که از آمال و آرزوهام بگذرم...
خلاصه که اون روز یادمه که حسابی عصبانی شدم و با سرعت هرچه تمام پیاده روی کردم و با خودم گفتم که م بزرگترین اشتباه زندگیش رو کرد که منو از دست داد!
اون روزها خیلی خودم رو تحویل میگرفتم و فکر میکردم که من یه چیز دیگه ام!!
اون روز اسم م رفت توی لیست سیاه بخاطر اینکه پول رو جایگزین من کرد. شاید اون تصمیم درستی گرفت اما خوب به من خیلی بر خورد و اسمش رو نوشتم توی لیست سیاه و چند سال بعد هم جلوی اسمش تیک خورد.

......................................
یکی دیگه از بچه های کلاس هم خانم پ بود که رفیق فاب م بود. این دوتا همیشه با هم بودند. بعدها یک روز پ من رو کشید کنار و گفت که من از دست تو خیلی عصبانی و ناراحتم. گفتم چرا؟ گفت مگه ما دخترها گوسفندیم که تو ما رو بین خودتون تقسیم کردی؟! تعجب کردم و پرسیدم من؟! کی همچین حرفی زده؟ کیو من تقسیم کردم؟!
بهم توضیح داد که رضا گفته که تو فلان روز بهش گفتی که م مال تو و پ مال رضا! من هم توضیح دادم که رضا برای اینکه با تو باشه اینو گفته و من هیچ وقت همچین حرفی نزدم. تا آخر دانشگاه هم بارها و بارها با رضا دعواش شد و اومد پیش من باز گلگی. روزهای آخر دانشگاه بود که م منو کشید کنار و بهم گفت که میخوام باهات حرف بزنم. من هم قبول کردم و اول حرف گفتم که خانم م من با یکی دیگه نامزد کردم! تعجب کرد و بهم توضیح داد که از حرفهای اون روزش پشیمونه و دوست داره که ازش دلگبر نباشم. من هم گفتم از اون جریان نزدیک 4 سال گذشته! بعد هم توضیح داد که پ از همون اول تو رو دوست داشته و میخواسته با تو باشه و زمانی که جریان نمره ریاضی رو من بهش گفتم حسابی دلش شکست که چرا تو اونو نمیخوای و منو میخوای! بعدها هم همیشه زیر پای من مینشست که فرهاد هیچی نداره! وقتی هم که تو برای خودت شرکت راه انداختی و وضع مالیت بهتر شد باز هم زیر پای من بود که دیگه نباید تو بری جلو و بزار اون بیاد جلو. تو هم که هیچ وقت دیگه حتی کوچکترین حرفی با من نزدی. گفتم که غرور من اجازه اینو بهم نمیده که کسی که اون حرفها رو بهم زده رو ببخشم و باز بهش فرصت بدم. اما اون حرفهای تو باعث شد که من بیشتر بجنبم و زودتر به اینجایی که هستم برسم.
خلاصه که اون روز خواستم که جلوی اسم م تیک بزنم و اسم پ رو اضافه کنم. اما دیدم که همین تحت تاثیر پ قرار گرفتن هم جرم کمی نبود و باید حداقل به من میگفت. پس اسم پ رو به اسم م اضافه کردم و منتظر نشستم که هر دو یک روز تیک بخورند.
پارسال یک روز رضا بهم زنگ زد. شماره من رو از یکی دیگه از بچه ها گرفته بود. بهم گفت که میخواد با پ ازدواج کنه اما مادرش نمیزاره! گفتم چرا؟ گفت آخه خیلی براش گرون تمام میشه که یه دونه پسرش بخواد با کسی که قبلاً ازدواج کرده ازدواج کنه!!
شاخم در آمد! گفتم که مگه پ قبلاً ازدواج کرده؟! گفت که آره!! بعد از دانشگاه با یکی ازدواج میکنه و بعد هم جدا میشه!! حالا هم من میخوا بگیرمش که مامانم نمیزاره. تو که خانواده ما رو میشناسی!!
رضا از یک خانواده بسیار ثروتمند اصفهان بود که بسیار اصیل هستند و با قر و فرهای خودشون!
اون روز بعد از حرفهای رضا جلوی اسم پ تیک زدم.
.........................................................................................................
بدرود
این روزها حال و هوای مهر همش منو میبره به مدرسه و دانشگاه. چند تا از خاطران دانشگاه رو با خودم مرور کردم که یاد لیست سیاه خودم افتادم.
حالا جریان لیست سیاه چیه؟ ارض میکنم خدمتون.
وقتی که نوجوون بودم خیلی وقتها پیش میومد که حسابی دلم از یکی پر میشد. آنقدر که حس انتقام تمام سلولهای بدنم رو میگرفتم و کل سیستم بدنم تخت تاثیر همین حس قرار میگرفت و حتی مریض میشدم.
یکروز که حسابی دلم گرفته بود نشستم و با خودم و خدای خودم خلوت کردم که این جور مواقع چیکار باید بکنم؟!
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که لیست همه اونهایی رو که اذیتم کردند و دلم رو شکستند و کاری کردند باهام که حقم نبوده رو بنویسم و از خدا بخوام که انتقام منو ازشون بگیره.
یک کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن. بعد هم اون کاغذ رو نگه داشتم و تصمیم گیرفتم تا یک سال کاری به اون کاغذ و آدمهای اون کاغذ نداشته باشم. اسم کاغذ هم شد لیست سیاه!
همین کار رو هم کردم. بعد از یکسال رفتم سراغ لیست سیاهم. دونه دونه از بالا خوندم و هر کسی که به نحوی تلافی کارش سرش اومده بود رو جلوش یک تیک زدم. از اون موقع به لعد هم این لیست رو تو ذهنم مینوسیم. هر کسی که وارد لیست سیاهم بشه دیگه من کاری بهش ندارم و باور کنید که بعدها یا خودشون بهم میگن که پشیمونن و یا از جای دیگه میفهمم که سرشون اومده و من جلوی اسمشون تیک میزنم.
..............................
چند تا از خاطرات دانشگاه رو که مرور میکردم یادم افتاد به لیست سیاهم. اسم بعضی از همکلاسی ها توی لیستم بود! دو نفر رو که کلاً فراموش کرده بودم.
یکیشون یکی از همکلاسی ها بود. خانم م. ترم یک بودم که توی یک اتفاق با م دوست شدم. یک دوستش معمولی که من کمی جدی گرفته بودم. بعد هم حسابی ذهن و فکرم رو گذاشتم برای م. خداییش دختر زیبا و خوش خلقی بود. تو کل دانشگاه (به قول بقیه پسرها) تک بود. آخر ترم یک م ریاضی رو افتاد!!
یک روز زنگ زد خونه و بهم گفت که من ریاضی رو افتادم و از ترم بعد اکثر کلاسها رو با هم نیستیم. حالا چرا این حرف رو به من زد نمیدونم!!
بهش گفتم هر روز برو دانشگاه و هر وقت استاد اومد یه زنگ به من بزن تا من بیام و باهاش حرف بزنم. یک هفته تمام دانشگاه بست نشست اما خبری از استاد نشد. آموزش هم گفت که دیگه استاد فلانی نمیاد تو این دانشگاه و گفتن که دیگه دانشگاه آزاد تدریس نمیکنند.
یادمه که دوشنبه انتخاب واحد ترم جدید بود. شنبه شب م زنگ زد که استاد نیومد و دیگه هم نمیاد. آموزش هم گفته تمام اون نمره ها رو نهایی میکنه و من با 7 می افتم.
به م گفتم که من سعیم رو میکنم. فردا رو به خودم مرخصی دادم (با بابا کار میکردم) با یکی از دوستان افتادیم دنبال آدرس استاد. از این دانشگاه به اون دانشگاه تا بالاخره رد استاد رو تو داشنگاه صنعتی اصفهان زدیم. ساعت نزدیکها 4 عصر بود که رسیدیم دانشگاه صنعتی. تو این دانشکده اون دانشکده صداش رو از پشت یک در شنیدم. به دوستم گفتم فکر کنم که آخر های کلاس باشه. من میرم تو و تو هم پشت در بایست و وقتی همه اومدند بیرون نزار کسی بیاد تو. رفتم ته کلاس نشستم . تا استاد چشمش افتاد به من لبخندی زد و بهم اشاره کرد که چیکار داری؟ اشاره کردم که بعد از کلاس!
من رو خوب میشناخت. مایه اغتشاش کلاس من بودم. ریاضی من خوب بود و بقیه بچه های کلاس افتضاح! واسه همین من استاد رو به سفارش بچه ها سوال پیچ میکردم تا اون نرسه درسش رو بده و قسمت اعظمی از کتاب آخر ترم موند! اون هم دو سه بار بهم تذکر داد که میندازمت و حتی یه بار بهم گفت دیگه حرف نزن و برو بیرون!!
خلاصه که من رو خوب میشناخت!! مایه دقش بودم. میانترم هم بهم داد صفر! آورده بودم 5/4 اما گفت تو حقت نیست و من تشخیص میدم بهت بدم صفر!
من هم پایان ترم آوردم 25/14 و نمره نهایی هم همون شد.
خلاصه کلاس تمام شد و همه بچه خر خونا رفتند بیرون! رفتم جلو و بهش دست دادم. گفت تو رو که پاس کردم اینجا چیکار میکنی؟
گفتم هم برای خودم اومدم و هم برای یکی دیگه...
بگذریم. یک ساعت تمام مخ استاد رو گذاشتن توی فرغون و راضیش کردم که بیاد دانشگاه و 7 م رو بکنه 10!!
استاد بهم گفت فلانی بخاطر تو میام و اینکار رو میکنم. با وجود اینکه با خودم عهد بستم دیگه پام رو هیچ دانشگاه آزادی نزارم اما میام. فقط دیگه تا آخر عمرم ریختت رو نبینم!
فردا صبح توی دانشگاه م رو دیدم. حسابی پنچر بود. بهش گفتم که یک خبر خوب برات دارم. گفت تو این وضعیت هیچی منو خوشحال نمیکنه. بهش گفتم استاد میاد و نمره تو هم میشه 10. من دیروز برات درستش کردم.
از خوشحالی داشت بال در می آورد. استاد اومد. نزدیک 100 نفر دورش حلقه زدند که نمره بگیرند. استاد هم به سرعت میرفت سمت دانشکده و به هیچ کس هم اهمیت نمیداد. از کنار من رد شد. برگشتم و بهش سلام کردم و گفتم استاد ممنونم. برگشت و نگاهی بهم کرد و گفت مگه نگفتم نبینمت؟
گفتم معذرت و سرم رو انداختم پایین. استاد هم خنده ای کرد و رفت. نیم ساعت بعد نمره های نهایی آمد پشت شیشه. م شده بود 10 ! و بقیه هم هیچ تغییری نکرده بودند. البته یک 5/9 رو هم کرد 10 !
از پله های محوطه داشت میومد پایین. از صدای همه همه بچه هایی که دوره اش کرده بودند فهمیدم داره میاد. پشتم رو کردم که دیگه همدیگه رو نبینیم! اومد و زد به پشتم. برگشتم و گفتم استاد ببخشید. نمیخواستم سر راهتون باشم. دستم رو گرفت و با خودش کشید. به بچه ها هم گفت همه برین. نمره ها نهایی شده و دیگه کسی اینجا واینسته! بچه ها رفتند و بهم گفت، جای تو اینجا نیست. تو شاگرد با هوشی هستی اما نمیدونم چیکار کردی که اینجایی! نمره رو درست کردم. بخاطر تو کوبیدم و اومدم تو این خراب شده و یه یکی دیگه هم مجبور شدم نمره بدم. اون دو نفر هر دو ترم بعد ریاضی رو می افتند. تو هم فکر خودت باش. کاش اون قدر این کارت رو بدونه اما شک دارم! این نصیحت رو هم از من داشته باش، آدمها قدر خوبی های زیاد رو نمیدونند. خوبی باید کم کم باشه. زیاد بشه دچار توهم میشن!
گفتم استاد من تا آخر عمرم این خوبیت رو فراموش نمیکنم.
گفت من هم از تو ممنونم. باعث شدی به خودم بیام و بفهمم جای من اینجا نیست! کلاس دیروز رو دیدی؟ همه بچه های المپیادی بودند. جای من سر کلاس اونهاست. و شاید جای تو هم!!
موفق باشی.
باز تشکر کردم و خدا حافظی.
باید برم. بقیه اش رو خلاصه میکنم. م قدر من رو ندونست. چون من همه چیز داشتم غیر از پول! چند سال بعد که من وضعم بهتر شده بود فهمید که دیر شده بود. بعد هم دیگه خبری ازش نداشتم تا پارسال که یکی از بچه ها بهم گفت م برای بار دوم ازدواج کرده و ضاهراً دومی هم به درد نمیخوره!!!
...................
ادامه دارد...
دیشب ال 5 صبح با خودم کلنجار میرفتم تا بخوابم. هرکاری میکردم خوابم نمیبرد. هزار دفعه دنده به دنده شدم تا شاید خواب یه رحمی بهم بکنه و این چشمهایی که از خستگی یا چیز دیگه میسوخت رو آروم کنه، اما خواب کجا بود!
همینطور که دنده به دنده میشدم یاد شب قبل افتادم. شب قبل ساعت حدود 11 بود که عزم خواب کردم. همینطور که دراز کشیده بودم و چشمهام رو بسته بودم شروع کردم به درد و دل با خدای خودم. خیلی حرفها زدم. اینطور هم شروع کردم که فقط یک ساعت تا پایان تابستون مونده. بعد هم قراره پاییز بیاد. خلاصه که من فصل جدید رو جدید میخوام شروع کنم.
خوابیدم. با یک کابوس از خواب پریدم. راستش چند روزی بود که اصلاً هیچ خوابی ندیده بودم. با خودم هم فکر میکردم که بی خبری یعنی خوش خبری! پس حتماً همه چیز خوبه! ولی از دیدن اون کابوس باز ...
از خواب که پریدم به ساهت بالای سرم نگاه کردم. ساعت 4 صبح بود. همونجا آهی کشیدم و به خدا گفتم که فقط چند ساعته که توی پاییزیم!! اینه رسمش؟ حسابی از دستش شاکی بودم که حالا که من به هیچ چیز فکر نمیکنم این کابوس یعنی چی؟ اون هم تو فصل تازه؟! اون هم تو پاییز رنگارنگ هفت رنگ؟!
................
این هم از خواب ساعات اول پاییز. دیشب هم تا صبح داشتم تو ذهنم پست مینوشتم. یعنی اگه میشد که شبها که سرم رو میزارم که بخوابم هرچی تو ذهمنه تایپ بشه الان کل اینترنت پر بود!!
خفن کار دارم.
میرم دنبال کار و زندگی.
بدرود.
ساعت نزدیکهای 8 بعد از ظهر پاییز شده و من بعد از یک روز کامل دور از جون سگ دو زدن توی گوشه کنار این شهر اومدم شرکت تا هم یه سری به وبلاگ بزنم و هم ماشین رو بردارم و برم سمت خونه.
راستش خیابونها به طور وحشتناکی شلوغه! دقیقاً از ساعت 5 تا حالا از پارچین تا اینجا که خیابون مطهریه تو راه بودم! 3 ساعت یک مسیر 20 دقیقه ای رو اومدم! تصمیم گرفتم چند دقیقه ای بمونم تا ترافیک کمتر بشه و برم سمت خونه. حسابی هم خسته ام. اما دیدم حیف روز اول پاییز، روز اول مهر، ماه مهربانی رو هیچی ننویسم. قبلش یه سری به کامنتها و در و همسایه زدم. بعد هم یه سری به مسنجر و ایمیل ها. هیچ خبری از هیچ کسی نیست!
چند تا کامنت داشتم که دوستان جدید و قدیم گذاشتند، و دیگر هیچ!!
کامنت م.ز و نبودن هیچ دوستی و تنهایی هم منو یاد این ترانه از معین انداخت!
همـه رفتن
کسـی دور و بـرم نیست
چنین بی کس
شدن درباورم نیست
اگــر ایـن
آخـر و ایـن عـاقبت بـود
بجز افسوس
هوایی در سرم نیست
همه رفتن
کسی با ما نموندش
کـسـی خـط
دل مـا رو نخوندش
همــه رفتـن
ولـی این دل مـا رو
همونکه فکر
نمیکردیم سوزندش

چه حاشا
کرده این اندر نخواهش
چـه آیـا
زنـده ایـم یـا جـون سپرده
چه حاشا
صحبتی حرفی کلامی
چـه جـزو
رفتـه هـایـی مـا نمانـده
عجـب بـالـا
و پـاییـن داره دنیـا
عجب این
روزگار دل سرده با ما
یه روز دورو
ورم صدتا رفیق بود
منو امـروز
ببیـن تنهای تنهام
خیال کردم
که این گوشه کنارا
یکــی داره
هـوای کــار مــا را
یکی غمگین
میون دلسوز ما هست
نـداره آرزو
آزار مـا رو
عـجـب بـالا
و پایین داره دنیـا
عجب این
روزگار دل سرده با ما
یه روز دور
و ورم صدتا رفیق بود
ولـی امـروز
ببین تنهـای تنهـام
تنهـای
تنهـام
.....................................................................................................
اگه دوست داشتین شما هم این ترانه رو مثل من گوش کنید اینجا کلیک کنید.