یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

مهری و چند دلبر(۴)

پرویز... پرویز.... کجایی مرد؟ ای بابا، الان چه وقت خوابیدنه؟! تازه ساعت ۱۰ شبه که.

سلام مهری، خب آخه حوصله م سر رفت و گرفتم خوابیدم. خوبی تو؟

آره خوبم، شکر، کلی حرف میخواستم بزنم باهات، تو هم که خوابیدی. اوکی، بخواب باشه برای بعد.

باشه عزیزم، من میخوابم، شام درست کردم خودت بکش و بخور.

مهری اون شب هم مثل خیلی از شبهای دیگه، بعد از کلی کار اومده بود خونه و باز با پرویز خوش خواب روبرو شده بود که طاقت و حوصله بیدار موندن رو نداشت. پرویز نه تنها حوصله و انرژی همپای مهری جلو رفتن رو نداشت، حتی انرژی و انگیزه بیدار موندن و به حرفهای مهری گوش کردن رو هم نداشت. اون یک کارمند تو همون اداره ای که مهری کار میکرد بود و فقط و فقط همین. نه دوست داشت کار دوم داشته باشه و نه پیشرفت تو کار و تحصیل و زندگی و نه هیچ چیز دیگه ای. اون کاملا از اون چه که داشت، راضی بود.

یک آدم کاملا قانع. البته چیزهای کمی هم نداشت، عشقش رو داشت که میپرستیدش، زندگی آروم و خانواده ای که پشتش بودن. 

آدمی احساساتی، پر از عشق، شاعر، با تیپ و قیافه معمولی و اعتماد به نفس کمی کاذب و مطمئن از اینکه این ها دارایی های اون هستند و تا ابد همینطور خواهند موند.

ولی خب کی میتونه از فردا مطمئن باشه؟ کی میتونه تضمین کنه مهری تا ابد عاشقش میمونه؟

.......

گوش کن پرویز،  ما اگه این وام رو بگیریم و این ماشین رو بخریم، بعد این ماشین رو بدیم دست راننده و قرارداد پیمانکاری رو من اوکی کنم، تو ۲ سال قسطهای وام داده شده و این ماشین برامون مفت میفته و از اینجا به بعد همش سوده. خوب نیست؟

نه!

وا؟!! چرا نه؟!!

مهری ول کن بابا، واقعا این همه پول رو میخوایم چیکار؟

این همه پول ؟!! پرویز تو واقعا به این دوزار پول میگی این همه؟! تازه همینم من با جون کندن و دو سه شیفت کار کردن جمع کردم، مگرنه اگه به تو بود که هیچی!

مهری این جملات رو بت عصبانیت گفت و رفت تو اتاق و نشست سر درس خوندنش. چند دقیقه ای گذشت و پرویز اومد تو اتاق پیش مهری تا بلکه یه جوری صلح رو برقرار کنه.

آخه مهری جان، عشقم، اگه تو سازمان این ماشین که به نام من یا تو باشه مدارکش بره بازرسی، دردسر میشه که!

به اینم فکر کردم نابغه، ماشین رو به اسم مادرم میکنیم. حتی پدرم هم نه، مادرم. اینطوری ردی از اسم ماها نیست.

خب اینجوری چی به من میماسه؟

با گفتن این جمله، پرویز دوباره مهری رو عصبانی کرد و دعوا بالا گرفت و مسیری پیش روی آنها باز شد که آخرش دعواهای بیشتر بود و سرانجام طلاق.

مهری از انفعال بسیار زیاد پرویز توی زندگی خسته شده بود و تمام اون عشق و علاقه، جاش رو داده بود به غم و نفرت حتی. مهری معتقده اگه کسی عاشقه، باید تلاش کنه و عشقش رو نشون بده نه اینکه فقط شعر بگه و بشینه نگاه کنه ببینه عشقش چیکار میکنه. 

.......

دوشنبه شب بود، اولین بار بود که مهری و صادق همدیگر رو تنها میدیدن. اونها با هم فامیل هستند، البته نسبت فامیلی دور، ولی خب بالاخره فامیل هستند و دورادور همدیگر رو میشناسن. 

سوار ماشین صادق شدند و بعد از ۳ سال که از آخرین دیدارشون توی یک مهمونی عقدکنان گذشته بود، کلی حرف داشتند و کلی اتفاق توی زندگی هم افتاده بود که میتونستند و میخواستند در موردش حرف بزنند.

اولین موضوع مطرح شده، جدایی مهری از عشق قدیمیش، همسرش پرویز بود. جدایی اونها خیلی ها رو سورپرایز کرده بود و کلی حرف توی فامیل در مورد اون عاشق شاعر زده شده بود که الان دست رد به سینه اش خورده بود توسط مهری.

اون شب قسمت عمده حرفهای مهری در مورد پرویز و کارهایی که کرده بود و نباید میکرد، و کارهایی که نکرده بود و باید میکرد، بود.

مهری و صادق، هر دو خوشحال از اینکه همدیگر رو بعد از چند سال دیده بودند و خوشحال و راضی از اینکه چندین ساعت با هم حرف زده بودند.

ساعت از ۱۲ داشت رد میشد و صادق داشت مهری رو میرسوند سمت خونه اش. مهری توی ذهنش این ترانه قدیمی از ابی رو تکرار میکرد و خوشحال از اینکه بالاخره یکی بود که راحت و بدون سانسور باهاش میتونست حرف بزنه.

بین این همه غریبه توبه آشنا می مونی حرف های تلخی که دارم من نگفته تو می دونی
من پُر از حرف های تازه عاشقِ گفتن و گفتن تو با درد من غریبه امّا تشنه ی شنفتن
صدای تُرد شکستن مثلِ گریه با صدامه تلخی هق ، هق گریه طعم تلخ خنده هامه
گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخم های کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودنه

مَل مَل ابری دست هات پُر رحمت مثلِ بارون ساکت نجیب چشم هات پُر غربت بیابون
واسه این تن برهنه ناز دست تو لباسه حس گرم با تو بودن مثلِ رویا ناشناسه
مثلِ حس کردن و دیدن عاشق منظره هایی دشمن ساده و پاک پرده ی پنجره هایی
گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخم های کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودنه
گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخم های کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودنه


......

ادامه دارد..


مهری و چند دلبر(۳)

آخه علی تو چقدر زبون نفهمی؟! بابا من به چه زبونی بگم، من نمیخوام تو عاشقم باشی. من تو رو به عنوان دوست لازم دارم و به عنوان دوست، دوستت دارم.

مهری اینها رو وقتی که دیگه داشت از کوره در میرفت و عصبانی شده بود به علی گفت. اما علی همونطور که مهری بهش گفته بود، دوست داشت زبون نفهم باشه!

د آخه لامصب، من چیکار برات بکنم؟ من چیکار کنم دوستم داشته باشی؟ الان که دیگه رهایی و آزاد. دیگه نه پرویزی تو زندگیت هست و نه مهدی! اونها بودند که اذیتت کردند و زندگیت شد این.اون پرویز بی عرضه که لیاقت تو رو نداشت و همه اون چند سال چشمش به مادرش و بقیه بود که ببینه اونها چی میگن. اون حتی مهم ترین اصول زن داری ور بلد نبود اما من که بلدم! من حتی بخاطر تو طلاق گرفتم تا منم رها باشم و با تو باشم. یا اون مهدی دروغ گو. اون حتی دماغش رو هم نمیتونه بالا بکشه و همه زندگیش فیک ه. ولی من، من نه. هم تو محل کارهمیشه هواتو داشتم و دارم، هم قبلتر و هم بعدها. من که مثل پروانه دارم دورت میگردم و همیشه و هر وقت لب تر کردی بودم. پس چرا منو نمیخوای؟

ببین علی داری حسابی عصبانیم میکنی. حسابی. هر کاری کردی، ازت ممنونم. منم برات کم نذاشتم. منم هر چیزی که برام خریدی، برات معادلش خریدم.

بابا مهری تو چرا اینجوری میکنی؟! اصلا کی گفت من چیزی خریدم یا تو؟ من میگم برعکس اون پرویز، من همیشه از زمانی که شناختمت و دیدمت کنارت بودم و پشتیابنت، پس من چرا نباید دوست دشته بشم؟ ما با هم ذوج خیلی موفقی تو کار هستیم، تو زندگی هم میتونیم خیلی خیلی خوشحال و موفق باشیم. خب لامصب منم امتحان کن!

من دیگه بیشتر از این نمیتونم باهات حرف بزنم علی. دیگه هم این بحث رو ادامه نده. همین که گفتم. نه و تمام.

مهری تلفن رو قطع کرد و رفت سوار ماشین صادق شد. برافروخته بود. عصبانیت کاملا تو چهره اش پیدا بود. بعد از سلام و احوال پرسی، صادق ازش پرسید خوبی دخترم؟

نه. یه آدم زبون نفهم هرچی بهش میگم نه، باز هم ول کن نیست.

کی؟ مهدی؟

نه بابا، این بار علی.

صادق خندید و گفت خوشگلی و هزار دردسر!

نه بابا خوشگلی کدومه. واقعا نمیفهمم چرا به این درد دچار شدم؟

خب اگه دوست داری بیشتر برام تعریف کن تا شاید بتونم راهنماییت کنم.

خب علی رو که برات تعریف کرده بودم. چند روز پیش که سانروف ماشین خراب شده بود یک کلمه ازش پرسیدم که جایی میشناسی ببرم درستش کنم؟ یهو گفت صبر کن دارم میام!!! من اصلا نمیخواستم بیاد. خیلی وقت هم بود که ندیده بودمش. اما خب اومد و رفتیم بعد از درست کردن سانروف برای تشکر ازش رفتیم یه کافه قهوه خوریدم و یک ساعتی حرف زدیم و هر کسی رفت خونه خودش. اما آقا بعد از اون شب دوباره فیلش یاد هندستون کرده. این علی بچه خوبیه ها، ولی نمیدونم چجوری بهش بگم بیخیال من شو.

خب مهری جان اگه بچه خوبیه، چرا نه؟ بگو چه چیزیش رو دوست نداری و دست ردبه سینه اش میزنی.

خب راستش چند تا نکته منفی داره. اولا که علی خیلی قالتاقه! خیلی هم زیر و رو میکشه تو کار و زندگی و همه چیز. خیلی بچه زرنگیه ها، اما خب به هر روشی که اخلاقی چه غیر اخلاقی باید به هدفش برسه.

به تو هم تا حالا دروغ گفته؟

نه.

مطمئنی؟

نمیدونم والا. فکر نکنم. حالا که اینجوری میگی، خب شاید!

خب مشکل بعدی؟

یه کم دهاتی طور رفتار میکنه. خیلی بچه زرنگیه ها، از هیچ به اینجا رسیده. ولی هنوز رفتار خودش و خانواده اش همونطور دهاتی طور مونده!

مثلا چجوری؟

چه میدونم، همیچین با کلاس نیست. یه جوریه دیگه.

اوکی، متوجه شدم.

ببین صادق همش در حال کادو خریدن برای منه. هر جا که میره صوغاتی میگیره برام میاره. به هر مناسبتی برام کادو میگیره. حتی ولنتاین پارسال برام کلی کادو خرید و اومد دنبالم و گفت میدونم دوست پسر نداری گفتم اینها رو برات بخرم احساس بد نداشته باشی!

خب تو گرفتی؟

من گفتم نمیخوام. نه. نباید میگرفتی. ببر برای دخترت. اونم یه جا وایساد تا همه رو بریزه تو سطل زباله دیگه منم قبول کردم. البته بگم هر وقت هر چیزی خریده منم همون اندازه براش هدیه خریدم که مدیونش نمونم. مثلا اون برام ساعت خریده 20 میلیون تومن، منم ساعت خریدم 20 میلیون تومن. اون فندک خریده 10میلیون، منم فلان چیز رو خریدم 10 میلیون. اون عینک خریده...

صادق پرید وسط حرفش و گفت صبر کن! چیکار کردی؟ ساعت خریدی بیست میلیون برای کسی که میگی دوست پسرت و همسرت و اینها نیست؟!

خب آره، اون اول خریده خب!

خب اون بخره دختر خوب. اون میخره چون میدونه تو با هدیه گرفتم خوشحال میشی و میخواد که تو رو مال خودش کنه. تو چرا؟ مگه تو هم میخوای اونو مال خود کنی؟ وقتی این کار رو میکنی، نا خودآکاه ذهن اون آدم به این نگاه نمیکنه که خودش هم هدیه خریده، به این نگاه میکنه که طرفش براش هدیه به این گرونی خریده پس عاشقمه!

....

اون شب صادق کلی با مهری حرف زد و راهنماییش کرد. به عنوان یک مرد نسبتا جا افتاده و با تجربه، و از نگاه شخص ثالث، صادقانه به مهری کمک کرد که رفتارش رو با علی اصلاح کنه. از نطر صادق، در رابطه با علی، مهری هم مقصر بود.

صادق تعریف کرد که سالها قبل خودش تو شرایط مشابه بوده. بهش گفت که علی احتمالا یک عاشق واقعیه. البته شاید با به دست آوردن تو دیگه عاشق نباشه، اما الان، مخصوصا با رفتارها و عکس العمل هایی که از تو دیده، یک عاشق به نظر میرسه.

صادق اما اینو به مهری نگفت که اگه علی به نظرش شیک و با کلاس نیست، بخاطر اینه که با مهدی داره مقایسه میشه. بهش نگفت علی رو با مهدی مقایسه نکن. هر دو اونها هم خصلتهای خوب و مثبت دارن و هم خصلتهای بد و منفی، اونها مکمل هم هستند یه جورایی! البته باز هر دو در یک چیز مشترکن. اون هم دروغ! علی شاید الان به مهری دروغ نگفته، شاید هم گفته. تنها تفاوت این دو در این قضیه اینه که مهدی دستش رو شده ولی علی نه هنوز.

صادق حتی این رو هم نگفت به مهری، که شاید مهدی بعد از اینکه به تو دست پیدا کرد، دیگه خیلی براش مهم نبود که دروغش رو پنهان کنه و وا داد تا تو بفهمی. شاید اگر هنوز بهت دست پیدا نکرده بود، کماکان نقشش رو جوری بازی میکرد که باز هم نفهمی! همون طور که علی شاید....

......

جمعه بود. آخرهای شب. هوا ابری بود اما خبری از باران نبود. تا اینکه یهو بارون هم به کلکسیون قشنگی های اون جمعه اضافه شد. هر دو دوست، هر دو هم دم، هر دو همراه و رفیق، زیر یک چتر سفید مسیر پیاده رویشون رو ادامه دادند به سمت ماشین. سردی هوا باعث شد صادق کمی به لرزه بیفته. و خب مهری برای اینکه صادق رو گرم کنه، هونجا تو خیابون اجازه داد صادق بچسبه بهش و در آغوش بگیرتش. این شاید اولین آغوش ایستاده دو رفیق همدم بود. صادق اما نگران. نگران تکرار نشدن این لحظات.

همینطور که به سمت ماشین میرفتند، صادق توی ذهنش این ترانه تکرار میشد.

داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
جمعه وقت رفتنه، موسم دل کندنه
خنجر از پشت میزنه، اون که همراه منه
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعهها خون جای بارون می چکه

شاید در همین روزهای پیش رو، صادق رو برای مدتی که شاید هم طولانی باشه ببرن! ببرن و دیگه دسترسی به جایی و کسی نداشته باشه و دیگه شاید نتونه مهری رو ببینه.
اون شب، صادق با خودش فکر میکرد یعنی تو این فرصت کم میشه فاصله خودش رو با مهری کم کنه؟

......
ادامه دارد



مهری و چند دلبر (۲)

وای خدا چقدر سردمه، ای وای  چرا شلوار پام نیست؟! چقدر کرختم؟!

این حرفها رو مهری وقتی چشمهاش رو باز کرد و از خواب بیدار شد، با خودش گفت و بعد رفت سمت توالت. وقتی خودش رو توی آینه دید تعجب کرد!

وای دختر چه کردی دیشب؟!! چقدر گریه کردی؟ چرا گریه کردی؟!

همینطور که به چشمهای باد کرده اش نگاه میکرد و فکر میکرد که دیشب تو مستی چه گذشته بهش، صدای ترانه آینه فرهاد تو گوشش بود.

میبینم صورتمو تو آینه، با لبی خسته میپرسم از خودم، این غریبه کیه از من چی میخواد؟ اون به من یا من به اون خیره شدم؟! ....

وای، صادق چه کرد؟ رسید خونه؟ نکنه دوباره ماشینش خراب شده باشه؟ نکنه تو دردسر افتاده باشه؟

رفت سمت گوشیش و دید که صادق چندتا وویس فرستاده براش، مال دیشب بود، تو مسیر خونه ش.

وویس ها رو پلی کرد و رفت سمت قهوه جوش تا برای خودش قهوه درست کنه. تصمیم گرفته بود امروز نره سرکلاس.

ببین عزیزم، اگه فردا که بیدار شدی، یا کلا هر وقت دیگه، خواستی سرزنش کنی خودت رو، خودت به خودت بگو دوست داشتم، هر کاری دلم بخواد میکنم...

این جملات توی وویس های صادق بود. مهری تازه یادش افتاد که دیشب، آخر شب چه اتفاقی افتاده بوده و تا کجاها پیش رفته بودن.

خانم مهری، شما متهم هستید به خیانت به هم نوع! تو روی اصول خودت پا گذاشتی، تو کاری کردی که جزای تو چیزی جز مرگ نخواهد بود!

اون من غمگین که وظیفه اش خراب کردن حال خوب ه، برای مهری دادگاه تشکیل داده بود تا کنترل رو از عشق و من عاشق زندگی بگیره. احساس خطر کرده بود و بهترین کار این بود که تشکیل پرونده بده و درخواست کنه دادگاه  وجدان، سریعا حکم عذاب وجدان رو صادر کنه. و خب تو این سالها این من غمگین، بارها و بارها موفق بوده و در شرایط مختلف تونسته بوده کنترل بدن رو در دست بگیره.

مهری، روزش رو با غم و حس عذاب وجدان شروع کرد. کلاس نرفت، قهوه خورد و سیگار کشید و فکر کرد. خیلی سرسری جواب تکستهای صادق رو داد و بیشتر وقتش رو در دادکاه وجدان، سر کرد. کاملا بی دفاع و بدون وکیل مدافع.

حس عذاب وجدان خیلی اذیتش میکرد. سعی میکرد تن صداش توی وویسهایی که برای صادق میفرسته معمولی باشه، ولی صدا اون صدای قبل نبود و صادق خوب میفهمید که مهری حالش خوب نیست.

صادق هم خوب نبود. شب عجیبی رو پشت سر گذاشته بود. شبی که خیلی خوب و عالی و با دیدار مهری شروع شده بود، ولی در ادامه و بعد از مست شدن مهری از شراب ناب شیراز، گریه ها و حرفهای مهری تلخی هایی از زندگی رو براش رو کرده بود که اصلا فکرش رو هم نمیکرد.

آقا سعید، این باکس هایی که از ایتالیا اومده رو لطفا کارهای cnc ش رو انجام بده. 

شیما شما مناقصه پروژه فلان رو تا امروز حتما جمعش کن.

آتنا شما این حواله ها رو پیگیر باش و آقای کاظم پور رو بفرست اینها رو بخره و بیاره.

صادق اما تو محل کارش بود، اون نمیتونست نره. به چندتا از کارمندهاش یه سری کار داد و خودش لپتاپش رو باز کرد سرش رو گرم کار کرد.

تو هم با من نبودی، مثل من با من، و حتی مثل تن با من ...

صفحه فایرفاکس رو که باز کرد، این ترانه از سایت آپارات باز شد و فرهاد شروع کرد به خوندن. 

این یادگار دیشب بود، دیشب وقتی مهری داشت از صادق گلگی میکرد، این ترانه از فرهاد تو ذهن صادق بود و بعد از اینکه مهری کمی آرومتر شده بود، ترانه رو گذاشتند و همدیگر رو بقل کردند و در اتاق ۱۲ متری که قسمت عمده ش رو میز و کاناپه و بقیه وسایل اتاق گرفته بود، رقصیدند و بوسیدند و گریدند و ...

تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید
مثل هر عاشق
رها باشد ...
تو هم از ما نبودی یار
ای آوار
ای سیل مصیبت وار ....

آقای صادق، شما متهمید به اغفال دختر معصوم و مهربون، مهری. اون رو مست کردی و بعد از مستی ازش کام گرفتی! من در همین بارگاه وجدان شما رو متهم میکنم و درخواست اشد مجازات دارم.
اون من غم دوست، برای صادق هم دادگاه تشکیل داده بود و در خواست عذاب وجدان کرده بود. صادق اما اون من رو خوب میشناخت و بلد بود باید چه کنه.
اولا که دوست داشتم، دوما که دوست داشت و در آخر هم اینکه به هیچ کس مربوط نیست حتی به خودم!
صادق اینها رو گفت و قبل از اینکه دادگاه حتی بخواد رسمیت پیدا کنه از اتاق رفت بیرون و آنچنان در رو محکم کوبید، که من غم دوست و بقیه رفقاش، از توی ذهنش مهو شدن.
اما واقعا فکر کردین من غم دوست میره؟ نه قطعا. اون از در میره و از پنجره میاد...
امروز قرار بود مهری و مهدی همدیگر رو ببینند. صادق هم میدونست اینو. صادق از مهری خواست که موقع رفتن خبر بده و مهری هم همین کار رو انجام داد.
از لحظه ای که خبر دار شد، من غم دوست اینبار با حربه جدید وارد شد.
نگرانی و استرس.
نکنه مهدی اذیتش کنه به هر روشی، نکنه اتفاق بدی بیفته، نکنه مهری بعد از امروز دیگه نخواد صادق رو ببینه؟
من غم دوست حال خوب رو باز داشت از صادق میگرفت.
صادق اما باز راه‌ حل دیگه ای به ذهنش رسید.
نوشتن قصه جدید،
 قصه مهری و چند دلبر

.....
ادامه دارد....

مهری و چند دلبر (۱)

گره کراواتش رو سفت کرد و برای آخرین بار سر و وضع خودش رو توی آینه نگاه کرد و بهترین عطری که داشت، زد و سوییچ ماشینش رو برداشت که بزنه بیرون.

امروز روز مهمی برای مهدی هست، اونقدر مهم که از دیروز که قرار رو فیکس کرده همش داره روی جملاتی که میخواد بگه و رفتاری که میخواد داشته باشه، فکر میکنه. 

مرور خاطرات و رفتارش با مهری در چند ماه گذشته و شناخت نسبتا خوبی که از اون به دست آورده، کمک خوبی براش خواهد بود.

 مهدی آدم موفقی تو جامعه خودش رو نشون داده و به قول معروف برای خودش کسی شده. 

همه جا اونو به دکتر مهدی  ، دارای دکتری در رشته مدیریت بازرگانی از دانشگاه پنسیلوانیا میشناس. همون دکتر خوشتیپ ه خوب بلده حرف بزنه و خوش لباس ه و قاعدتا پولدار. 

مگه میشه کسی دوستش نداشته باشه؟!

بله، میشه! بعدا خواهید فهمید...

از طرف دیگه، مهری، دختری مهربون، موفق، مدیر یک ارگان دولتی، جوان، زیبا، جذاب، موفق و در حد خودش، پولدار.

میشه کسی مهری رو دوست نداشته باشه؟ 

احتمالش کمه، ولی خب هیچ وقت هیچ چیز قطعیت نداره، پس اینبار هم جواب مثبته، بله میشه هرچند در داستان ما اینطور نیست.

کل مسیر خونه تا خونه مهری رو تو فکر بود، تو فکر اینکه چطوری جملاتش رو در کنار هم بچینه تا به هدفش برسه.

آخه مهدی یه بار بدجوری گند زده! هرچند اعتماد به نفسش که خب البته کاذب و برآمده از دروغهایی بوده که خودش باورکرده، داره بهش امید پیروزی میده و استرس رو ازش دور کرده، اما ناخودآگاه ذهنش خوب میدونه که در برابر خواسته ها و معیارهای مورد نظر مهری هیچی نیست.

مهری دنبال اینه که بعد از شکست اول، کسی رو انتخاب کنه که حداقل ۷۰ درصد از معیارهاش رو داشته باشه. 

البته حق هم داره.

بعد از تجربه زندگی چند ساله با پرویز، و قبول شکست در انتخاب اولش، و مخصوصا الان که برای خودش کسی شده، به هیچ وجه نمیخواد انتخاب دومش هم اشتباه باشه.

مثل خود من نویسنده!


ادامه دارد....