یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

حکم فمار زندگی!


تو و شریکت نشستین دارین ورق بازی میکنین. اون هم بازی حکم!

شریکت حسابی غر زده سرت (دستهای قبل) که خر وقت دیدی برگ برنده دستته معطل نکن و سریع حکم لازم کن و شر کار رو بکن و خلاص!!

چند تا برگ خوب هم توی دستته و موندی که طبق روال خودت و هر جور بلدی و تا حالا پیش بردی بازی کنی یا همونطور که شریکت میگه! آرامشت رو از دست میدی و دل رو میزنی به دریا و شروع میکنی به بازی طبق دستور العمل شریک! اولی رو میبری، دومی رو میبری، سومی، چهارمی، پنجمی، خوشحال که دیگه داری کوت میکنی یه هو ......!!! وای! عجله کرده بودی! این برگ الان نباید رو میشد! دست می افته دست حریف و ....! متاسفم! باختی! دست رو دادی و حاکمی رو هم!

به همین راحتی!

هر برگی رو باید سر موقعش بازی کرد! تحت تاثیر شریکی که به اندازه تو تجربه این بازی رو نداره نباید قرار گرفت!!

نتیجه میشه از دست دادن دست و حاکمی و شاید هم کل بازی!!

زندگی هم مثل قمار میمونه! هر برگی رو باید به موقع رو کنی! برگ برنده ای که بی موقع رو بشه میشه برگ بازنده!!

 

عید سال 85

مرد: حس عاشقی چه جوریه؟

زن: خیلی خوبه! لذت بخشه! آدم زندگیش معنا پیدا میکنه! البته بعد از یه مدتی هم تمام میشه و خیلی معمولی میشه! کلاً عاشقی خوبه اما دوام نداره. مثلاً من زمانی فکر میکردم خیلی عاشقتم و بودم! اما حالا دیگه اون حس تمام شده!

مرد: به نظر تو هرکسی حق نداره که عشق رو تو زندگیش تجربه کنه؟!

زن: خوب چرا! میدونم که تو هنوز عاشق من نشدی اما خوب بشو!!!

مرد: میشه؟ فکر میکنی ممکنه؟! عشق زوریه؟ زوری کسی میتونه عاشق کسی بشه؟

سکوت حکمفرما شد!!!

مرد: میدونی من حس میکنم که عاشق شدم!! میدونم که این حماقته که صادقانه دارم میگم که عاشق شدم اما این یک حقیقته و دوست دارم که بدونی!

زن شوکه شده بود و باور نمیکرد! همیشه فکر میکرد که دیگه بازی رو برده و صاحب همیشگی مرده! مخصوصاٌ حالا که دیگه حامله بود و یک بچه تو راه داشتند!

اون شب نقطه عطفی بود برای اون زندگی. رنگ مشکلاتشون عوض شد. موضوع دعواهای روزانه عوض شد! همه چیز عوض شد! از اون روز یک نفر دیگه شد موضوع بحث اونها و بعد از چند روز موضوع بحث کل فامیل!!

کار مرد از نظر اونها یک تابو بود و از نظر خودش یک امر طبیعی و حتی به خودش حق میداد که عشق رو تجربه کنه!

مرد از همه چیز گذشته بود و تصمیم گرفته بود که زندگی مشترکش با زن رو تمام کنه و زندگی سراسر عشق و رنگی رو جایگزین اون زندگی سیاه کنه! مرد میگفت که من فقط یکبار حق زندگی کردن دارم پس باید لذت ببرم!

نتیجه اون بازی میدونین چی شد؟؟

نتیجه این شد که کسی که برگ برنده رو دیر یا زود رو کنه محکوم به شکسته و مرد باخت!!

 

سال 88

مرد با خودش زمزمه میکرد: با آنکه همه باخته در بازی عشقم! عشق است قمار من و بازیگر آنم...

مملو از حسهای مختلف بود! عشق، عصبانیت، حسادت، غرور شکسته شده، بازنده، غمگین و...

از در خونه وارد شد. کودک خردسالی که الان در آستانه سه سالگی بود رو بوسید و ازش پرسید دوست داری یه مامان دیگه داشته باشی؟

بچه گفت آره!

مرد: اما دیگه این مامان رو نداری ها! عیبی نداره؟ گریه نمیکنی بگی مامانم رو میخوام؟

بچه: خوب بیا بزنیمش!

مرد: کیو بزنیم؟

بچه: مامانو!!

مرد: چرا بزنیمش؟

بچه: خوب دیگه دعوا نکنه!!!!

مرد: برو بابا! بیخیال!

 

زن از اول نظاره گر این گفتگو بود!

زن: این حرفها چیه به بچه میزنی؟

مرد: آماده باش که از هم جدا بشیم!!!

زن: چی؟ دوباره چی شده؟ باز عاشق شدی؟ یا باز همون عشق قدیمیت برگشته؟

زن این سوالها رو خیلی آروم و بدون عصبانیت و مثل اینکه از قبل میدونست پرسید!!

مرد: آره! دیگه از این زندگی خسته شدم!

زن: اینو که میدونستم! چیز دیگه اس هم هست که بخوای بگی؟

مرد: نه! جوابت چیه؟

زن: قانون این حق رو به تو میده که هر کاری دلت بخواد بکنی و برای من هم حق و حقوقی قایل شده! حقم رو اگه بدی من نمیتونم مخالفتی داشته باشم! میتونم؟

مرد: نه

زن: پس مهم نیست که من مخالف باشم یا موافق! اما تا غرون آخر حقم رو باید بدی، بچه هم مال خودمه! فکر کنم وضعت حسابی خوب شده ها!! نه؟؟

مرد از خونه رفت بیرون. تا ساعت 12 شب بیرون بود! داشت به این فکر میکرد که کار درستی کرده یا نه! باز خاطرات اون عید براش زنده شده بود! اشتباهی که مسیر زنگیش رو عوض کرده بود! در کل به این نتیجه رسید که اون 10 درصد آرامش قبل از اون عید رو دیگه هیچ وقت نداشته! عکس العمل زن خیلی متعجبش کرده بود! اینکه اون مثل اون سال نبود! اون سال از شب تا صبح گریه کرد و اینبار هیچ!!

از موبایل مامان و باباش بهش زنگ میزدند و اون جواب نمیداد! میدونست که زن بازی رو دست گرفته و حتی میدونست که جمله هایی که خواهد شنید چی هست!

12 شب برگشت خونه. زن هنوز بیدار بود.

زن: سلام!

مرد: سلام.

زن: گزارش دادی که گفتی بهم؟!!

مرد: به کی گزارش بدم؟

زن: خودت خوب میدونی! تو بازیگر این بازی نیستی! باز یکی دیگه بازی رو دستش گرفته! تو مال این حرفها نبودی که از رو بازی کنی!

مرد: نه! گزارشی در کار نیست! بازیگری هم در کار نیست! من پشیمون شدم از حرفم!

زن: چی شد؟!!! مامانت پشیمونت کرد؟؟

مرد: نه! من اصلاً با مامانم حرف نزدم! جوابشون رو ندادم.

زن: میدونی من ازت ممنونم که گفتی! آخه چند سالی بود که توپ دست تو بود! موقعش بود که منم کمی بازی کنم! حالا دیگه همه حرفم رو قبول میکنند که همه حرفهای تو تو چند سال گذشته بهونه ای بوده و من خوبم و این تویی که بدی!!

مرد: بس کن لطفاً. من این روزها حالم خوب نیست. از دیشب تا حالا هم فقط چند تا لیوان آب خوردم و هیچ! الان هم خیلی ضعف دارم! بزار چند روز با خودم خلوت کنم با خودم حرف بزنم ببینم که چرا این ذهنم اینقدر مشوشه!

این جملات مرد یعنی اینکه غلط کردم! بزار برگم رو بردارم و یک برگ دیگه رو بازی کنم!

حالا چقدر باید باج بده خدا میدونه!

باج برای یک اشتباه! اون هم زمانی که فکر میکرد برگ متمم اون برگ دست شریکشه و اون بازی رو تکمیل میکنه! مرد باید یاد بگیره که زود نباید بازی کنه و روی برگ شریکش هم نباید حساب کنه!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد