یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

سر جنون سلامت که بهترین علاجه

وقتی که هق هق عشق . زجهء احتیاجه
سر جنون سلامت که بهترین علاجه

 

وقتی که میبینی تو موندی و یک ویرانه، تنهای تنها، چاره ای جز جنون نمیمونه!

وقتی میبینی که یکسال از عمرت گذشت و باز برگشتی سر پله اولت، چاره ای جز جنون نمیمونه!

وقتی میبینی اون چیزی رو که میخوای بدست نمیاری، اما باز هم میخوای و هرجا که چشم میندازی میخواهیش، چاره ای جز جنون نمیمونه!

آره، سر جنون سلامت که بهترین علاجه!

.......................................................

از سفر پر ماجرا برگشتم! سفری که به اصرار بقیه و قول عیال شروع شد و آخرش فهمیدم که ذهی خیال باطل!

مادربزرگ همراهمون بود. به همین دلیل بعضی از جاها رو نمیتونستیم بریم. مادر هم همش مشغول رسیدگی به مادربزرگ بود. شاید با اینکارش داشت به ما بچه ها درس میداد! درس اینکه مادر هم روزی پیر میشه و این ما هستیم که باید دستش رو بگیریم.

مادر بزرگ رو از بچه گی خیلی دوستش داشتم. خیلی زیاد! خیلی هم زرنگ و قبراق بود. یادمه یه تنه حیاط خونه بابا اینها رو جارو پارو میکرد. حالا چند سالی هست که مرض قند گرفته و دیگه حتی نمیتونه به راحتی راه بره. البته پیری هم هست. اون الان دیگه هشتاد و پنج شش سالشه! مادر میگفت شاید سفر آخرش باشه!

من هم قبول کردم که باهاشون برم. هرچند تجربه سفرهای قبلی میگفت که آزموده را آزمودن خطاست! اما خوب دل رو به دریا زدم و شتافتم به سوی دریا!

چو به دریا زدی بزن و با دریا باش!

در کل از این سفر راضی نبودم اما خوب بعضی وقتها هم باید برای بقیه بود. دیروز تو راه برگشت مادر که دید ما دیگه زیادی داریم دعوا میکنیم اومد تو ماشین ما تا سالم برسیم و تو اون پیچهای جاده هنگام دعوا نریم ته دره!!

یه جا که من و مامان تنها بودیم، بهم گفت که عصبانی نباش! گفتم آخه من پشت دستم رو داغ کرده بودم دیگه با اون نیام مسافرت، اما لعنت به من!

گفت خوب تو مسافرتهای تنهات رو برو! میری که؟ تنهایی رفتی اروپا و ...

گفتم خوب کاری میکنم! باز هم تنها میرم! اما دیگه با اون نمیرم! اون هم تنهایی بره! گفت پس گلپسر چی؟ اون الان احتیاج داره که با هم ببینتتون!

یاد حرفهای گلپسر افتادم! تو ماشین بعد از دعوای ما بیدار شده بود و میگفت بابایی حالا که مامان باهات آشتیهههه! خوب تو هم آشتی شو دیگهههه!!

بعد هم به مامانش میگفت مامانیی من ناراحت میشمااا!!!

خلاصه که حق با مامان بود! من بخاطر گلپسر راضی شده بودم که به این زندگی لعنتی ادامه بدم. با خودم میگفتم که کاش گلپسر وقتی بزرگ شد بفهمه که باباش بخاطرش از چی گذشت! از زندگیش! و ...

.....................

میگن عشق و دوست داشتن حرمت داره! یه عاشق حتی اگه فارق شد از اون عشقش نباید حرمت اون عشق رو بشکنه و حتی تو عصبانیت دهنش رو باز کنه و هر چی از دهنش در میاد بگه!

پس عاشقهای دیروز و امروز و فردا، مواظب لحن حرف زدنتون باشین و اگه هم دیدین که طرفتون لحنش عوض شده، کمی فکر کنین! شاید از همون اول عاشق نبوده!

.......................

میخواستم ده صفحه از دعواهای این سفر بنویسم اما دیدم بهتره ننویسم. اینطوری خودم راحتترم! اما خداییش این خانواده قومالظالمین (به قول بعضی از همسایه ها) خیلی پر رو تشریف دارند!!

...........................................

شب قدره امشب. دعا برای من و همه اونهایی که به من مربوط هستند رو فراموش نکنید.

ایام به کام.

 

نظرات 7 + ارسال نظر
[ بدون نام ] شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 05:33 ب.ظ http://ayamidanidke.blogsky.com

سلام عالی بود دوست عزیز لطفا بیا نظرت را در مورد مطالب وبلاگ من بیان کن.

ساغر شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 10:43 ب.ظ

دعا یادت نره عزیز

دیشب یادت کردم. از خدا برای تو د دخترک خوشبختی خواستم.
کاش تو هم توی دعاهات منو فراموش نکرده باشی!

گل آبی یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:36 ق.ظ

به نظرم گوشه ای از موضوعات رو بنویس. برای آینده ات خوبه.
راستی اونی که اسم منه واتر لیلیومه نه خود لیلیوم!‌لیلیوم این گلهای خوشگل بزرگ گلی سه چهار تومانه که همه رنگش هم الان هست از سفید و زرد تا گلبهی و صورتی

والا دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ !
ما با این سواد نداشتمون فکر میکردیم که واتر لیلیوم میشه نیلوفر آبی و لیلیوم میشه نیلوفر!
حالا اگه اسم شما نیلوفر آبیه که حق با شماست!

پریسا یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 11:00 ق.ظ

برای همگی دعا کردم که توانایی و قدرت مقابله با مشکلات رو پیداکنند که این یعنی حل مشکل

منو یاد مادربزرگم انداختی ؛ سفر آخر با مادر بزرگ

ممنون برای دعاهات.

الهه یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 11:05 ق.ظ http://eli1985.blogfa.com

اول از همه خوش حالم از اینکه سلامت برگشتی.
یه چیزی برام جالب شما که همش با هم دعوا می کنید ، به نظرم نمی یاد عشقی بینتون مونده باشه فکر می کنی داشتن همزمان پدر و مادر برای گلپسر به هر قیمتی خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید داشتن یکیشون ولی در آرامش بهتر از بودن هر دو تاشون همراه با تشنج دائمی باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه به خاطر گلپسر موندی باید محیطی براش فراهم کنی که آرامش و عشق و ازش یاد بگیره نه نگرانی از قهر دائمی پدر و مادر و .

حق با توست.
اما تصمیم گیری برای اینکه یک پدر یا مادر خوب بهتره یا دو باهم که بد باشن به این راحتی ها هم نیست!
اگه میتونستم گلپسر رو بگیرم درنگ نمیکردم.
اما اینکه تا ۷ سالگی پیش اونها باشه و بعدش پیش من اصلاْ جالب نیست!

گل آبی یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 11:52 ق.ظ

نه دیگه نشد ها!
فرقش مثل بادام زمینی و بادام هندی و بادام درختی میمونه!! نیلوفر آبی که توی مرداب درمیاد میشه واتر لیلی. لیلیوم هم گل جداییه. ضمنا من چون موقع وبلاگ باز کردن واتر لیلی اشغال بود زدم واترلیلیوم

ببخشید استاد گلکاری که پام رو دراز کردم!!!
میگم مهندس کشاورزی نبودی که؟!!!

ساغر یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 03:38 ب.ظ

ممنون
منم به یادت بودم تو پسر نازت و همسرت

من هم ممنون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد