| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
زندگی شطرنج نیست!
زندگی تخته است.
شطرنج رو فقط باید خوب فکر کنی و خوب مهره ها رو بازی بدی. به موقع حمله کنی و سیاست داشته باشی. بدونی که چجوری فکر طرفت رو بخونی و چجوری نذاری نقشه هات لو بره.
خوب زندگی هم همه اینها رو داره. پس چرا شطرنج نیست؟

چون شانس هم دخیله! یعنی باید تاس هم خوب بیاری و بخت باهات یار باشه!
هر چی هم خوب بازی کنی و خوب فکر کنی اگه بخت باهات یار نباشه ....
...............................
همین الان با شوهر دختر داییم چت میکردم.
دختر دایی که بیش از 20 ساله که ندیدمش! الان بیست سال از مرگ دایی میگذره و من از قبلترش دیگه هیچ کدوم از بچه هاش رو ندیدم.
دختر دایی جان ما هم الان 3 ماهه که مامان شده. نه یکی اون هم دوتا!!
مثل مامانش دو تا پسر آوره.
الان قبرس زندگی میکنند. شوهر خوبی داره. یعنی من تو این نیم ساعت چت حس خوبی بهش داشتم و معمولاً من اشتباه نمیکنم.
چند تا از خاطرات کودکی با دختر داییم رو برای شوهرش گفتم و جالب بود که جریان گم شدن گوش ماهی ها تو شمال رو اون هم برای شوهرش تعریف کرده بود!!!
اون موقع من فقط 6 سالم بود. دو خانواده با هم رفته بودیم. شمال. من و دو تا دختر دایی ها یک سطل پر از صدف جمع کرده بودیم و زیر ماسه ها چال کرده بودیم و نشانه هم گذاشته بودیم تا روز آخر با خودمون بیاریم تهران.

فکر کنین که روز آخر کل ساحل اون پلاژ رو زیر و رو کردیم هیچ اثری از گوش ماهی ها و سطل نبود!
داغش به دلمون موند. من هنوز که هنوزه یادمه!
امشب که برای شوهر دختر دایی تعریف کردم گفت که زنش هم این خاطره رو تعریف کرده براش!!
فکر نمیکردم کسی غیر از من هنوز یادش مونده باشه اون داغ رو!!!!!
......................................
میبینی این اسب افسار گریخته چطور منو داره به این طرف و اون طرف میبره؟!
امشب باز من رو برد به شمال و اروپا و بهشت زهرا!!
بهشت زهرا سر قبر دایی.........
بدرود
تخته نرد ؛تقدیر یا تدبیر ؟! شاید هر دو
امان از روزی که تاس بخت و اقبال از سر ناسازگاری در بیاد
احوال جهان چو کعبتین است و چو نرد
نامرد؛ ز مرد می برد؛ چه توان کرد
(کعبتین = تاس)
این اسب سفید وحشی شما هم ظاهرا بقیه اسبها رو بیدار کرده و افسارگسیخته
این روزها خیلی سفرکردم(۱۰ سالگی ؛ دخترهای دایی ؛ ساحل ؛ شن بازی؛قلعه؛ ۱۵ سالگی و اعتیاد به بازی تحته نردو....)
سفر در اعماق خاطرات واقعاْ لذت بخشه!
من تخته بلد نیستم. ولی خوووووووووووووب رفتی پی خاطرات. هی هی باعث می شی چیزایی که خیلیی وقت بود بهش فکر نکرده بودم یادم بیاد. کاش هنوز بچه بودم
یاد بگیر خوب!
کاری نداره که.
بچه گی که اصلاْ حرفش رو نزن! باز باید بزرگ بشی! اگه میشد همیشه بچه باشی آره اما اگه قرار باشه بزرگ بشی فایده نداره.
سر قبر دایی چه خبر بوده ؟؟
همونی که میشناسمش؟!!!!
سر قبر جز خاطره تعریف کردن و گریه چه کار میکنند؟!
سلام/در هفته گذشته دایی ام در سن 65 سالگی که بزرگ طایفه و مرد خیر و سخاوتمندی بو د و همه دایی جان اورا صدا می زدند از این دنیا رفت وتمام اقوام را ناراحت کرد /لطفا چند بیت شعر برایم بفرستید
خدایش بیامرزاد