دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
یکشنبه بود، اولین یکشنبه ای که با هم تو کافی شاپی که بعدها کافی شاپمون، نام گرفت قرار گذاشتیم تا بعد از سالها دیداری تازه کنیم و گپی بزنیم.
من دیر رسیدم، ترافیک رو دست کم گرفته بودم و احتمالاً نیم ساعتی دیر رسیدم.
وارد کافه که شدم بعد از بوی قهوه که معمولاً بوی غالب تمام کافه هاست، بوی عطرش حسابی منو جذب کرد. بوی عطری که مدتها با شنیدنش حالم خوب میشد و قلبم به تپش می افتاد، و شاید هنوز هم! همین چند روز پیش، اواخر اسفند، توی مغازه پلاستیک فروشی مشغول خرید و گشتن دنبال نمیدونم چی بودم که از قفسه پشتی باز همون بو اومد و ضربان قلب من ناگهان رفت بالا! هر چیزی که دست بود رو گذاشتم و رفتم دنبال بو. باید خودش میبود، اما اونجا چندتا دختر جوون بودند که داشتند با همحرف میزدند و چندتا خانم مسن تر. خرید رو رها کردم و تک تک دختر ها رو بو کردم، هیچ کدومشون نبود! باور نمیکردم که بو از یک خانم چادری ه میانسال بود!!!
بگذریم، این وسط بد نیست که بگم این بوها، بدجور آدمو میبرند به ته اعماق خاطرات! مشکل هم اینجاست که این عطرها همیشه در بهترین لحظات استفاده شدند و ...
کجا بودیم؟ کافه! چند ساعتی از همه جا حرف زدیم. از خودمون، از زندگیمون، از گذشته و حال. اونقدر سرمست بودم که موقع خداحافظی اوکی رو گرفتم که باز هم این دیدارها تکرار بشه.
شد. یکشنبه ها روز ما بود. کافه خودمون.
هنوز هم غصه میخورم وقتی میبینم دیگه اون کافه نیست. اون کافه سالهای سال، به گفته خودش، پاتوق تنهایی هاش بوده، و شده بود کافه مون! چقدر برای من ارزشمند بود، و برای اون هم.
چند ماه بعد ارتباطها بیشتر و بیشتر شد. مهتاب رفت ایتالیا و من در کشمکش دعواهای زندگی خودم، تک و تنها بودم تا اینکه یه روزی، استارت دوستی ما خورد و رسماً از چهار دی، دوستیمون شروع شد.
مثل تمام دوستی ها، اولش پر بود از شباهت ها!!
اولین شباهتمون خردادی بودنمون بود و بعدها به سال خروس بودن هر دو، به گروه خونی یکسان، به تقارنهای مهاجرتهای زندگی، به خاطرات مشترک دوران دانشگاه، به سلیقه های مشترک کتاب و فیلم و گاهاً موسیقی، به عطر و رنگ و ...
بهمن اون سال با هم رفتیم سفر. که خب بعدها فهمیدم که اون سفر با وجود اینکه خیلی خوش گذشت بهمون و خاطرات بسیار لذت بخشی مثل تابوت سواری داشت، اشتباه بزرگی بود.
سالها با مهتاب دوست بودم و هیچ سفری با هم نرفتیم و اون همیشه از این قضیه دلخور بود، الان هم شاید اینجا رو میخونه هنوز و باز دلخور میشه از این قضیه، اما با زن، رفتم. دلم رو به دریا زدم و به دریا زدیم! سفر دوبی اون سال شد نکته منفی برای من، و تا آخرین روزهای دوستی هم همیشه پاش رو خوردم! به من انگ این زده شد که تویی که با من رفتی سفر، بعد از من هم تو سفرهات حتماً کسی هست!
این جمع بستن شما مردها شما زنها، همیشه و همیشه بوده و هست. جالب اینجاست که ما مردها هم به هر دلیلی گاهی وقتها هم جنسهای خودمون رو میکوبیم که ...
اصلاً دلیلش مهم نیست و نمیخوام هم بهش فکر کنم، اما با خوندن کامنتی که یه بنده خدا بگه ما مردها ال و بل، اصلاً حس خوبی بهم دست نداد!!!
کجا بودیم؟ آهان از دوبی برگشتیم.
بعد از برگشت پرونده معلق و نیمه باز طلاق مجدداً اومد رو. نمیگم که اون خواست. نه. خواسته اون نبود. سالهای خوب زندگی ه من تو اون زندگی ه بد تلف شده بود و زن به عنوان یک انرژی ه کمکی منو همراهی کرد تا پرونده طلاق به نتیجه برسه. و رسید.
یادمه یک شب قبل از محضر یا شاید دادگاه بود که تو پارکی که اسمش شده بود پارکمون، بهم گفت که اگر داری بخاطر من جدا میشی، نشو!
اون شب بهش نگفتم که آینده خودم رو با کسی غیر از تو نمیتونم تصور کنم، ولی با شنیدن این جمله از اون، اولین جرغه تو ذهنم خورد که اونطور که من فکر میکنم شاید همه چیز شفاف نیست!
اصلاً چرا دارم اینها رو مینویسم؟
اول اینکه تمام این چند ماه گذشته که دیگه داره به سال میرسه، در حال مرور و آنالیز این هستم که چی شد و چرا اینجوری شد. دوم اینکه برای اونهایی که میخونن، درسی بشه که شاید بتونن درست تر از من و زن مسیرشون رو طی کنند، سوم اینکه زن هم بدونه که چرا یه دفعه اینجوری شد، اگر نمیدونه البته!
چون به نظر میرسه که مثل خیلی از وقتهای دیگه، تنها مقصر این قضیه رو من میدونه و داره انتقام میگیره. انتقامی که خودش متاسفانه شده صحه بر تمام افکاری منفیی که من داشتم و دارم و دلیل اصلی اینکه دوم خرداد روز ازدواج ما نشد!
متاسفانه با نوشتن این مجموعه پستها، حال من بد و بدتر میشه و نمیتونم در غالب یک پست تمامش کنم.
به قلبم که الان ضربانش بیش از صد هست، به چشمانم که پر از اشک سرازیر نشده است، و به بغضی که راه نفسم رو گرفته استراحت میدم و بعداً مجدداً ادامه میدم، اگر عمری باقی بود.
تغریبا کل تعطیلات رو تنهایی تو خلوت خودم سر کردم.
فکر کردم و فکر کردم.
چند باری هم به اصرار گلپسر از خونه زدم بیرون و یکبار هم بردمش دیزی بخوره که دم در اون دیزی سرای معروف ایرانشهر، دیدمش و منصرف شدم و برگشتیم خونه!
کلی غر زد که چرا و بهونه کردم حوصله منتظر بودن ندارم و نگفتم قلبم داره تو گلوم میزنه و اگر ببینم با کسی هست، که احتمالا هست، قلب یاری نخواهد کرد!
اگر بگم ثانیه به ثانیه به اون فکر کردم و کل اون چند سال و کلی خاطرات رو مرور کردم ، دروغ نگفتم.
امروز هم سیزده به در و باز مرور سیزده به درهایی که گذشت!
من دیگه آدم نمیشم.
خودم میدونم.
ولی نخواهم مرد وادامه میدم و تصمیم گرفتم همونطور که سیزده رو همه به در کردند و من تز پنجره دیدم، منم عشقی که به ایمجا کشونده من رو، به در کنم!
البته تصمیم تا حالا زیاد گرفتم و نتونستم، ولی اینبار....
باورم نمیشه با من چه کرد. ولی خب ، عشق به در
از خواب بیدار شدم
خسته از خواب
فکر کنم حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود
تنها لذتی که اینروزها از تعطیلات سال نو نصیب من شده، خواب است و بس!
گوشی رو خاموش میکنم و میخوابم، و کسی نیست از خواب بیدارم کنه. معمولا از کمردرد بیدار میشم!
از اتاق خواب منتقل شدم به آشپزخانه و کتری رو روشن کردم و بعد تلویزیون رو روشن کردم تا مثل روزهای دیگه فیلم ببینم.
یک شبکه ماهواره ای پیدا کردم که پشت سر هم فیلم سینمایی میزاره، معمولا هم فیلمهای خوبی میزاره و تبلیغات وسط فیلمش هم کوتاهه
گوشه بالای تصویر نوشته شده بود متروپل! اسم فیلم بود.
عجب
تو این چند روز اونقدر خودم رو بسته بودم به شراب و آلپرازالوم، کمتر مجال فکر کردن داشتم، ولی خب این فیلم رو وقتی تو سینما دیده بودیم اونقدر دلخور بودیم و در موردش غیبت کرده بودیم که خب باز منو برد به روزهای خوب گذشته.
هر چی با خودم کلنجار رفتم به پستچی سر نزنم، نشد که نشد.
خوندم و حالم باز هم گرفته شد.
بارها و بارها تصمیم گرفته بودم که برای دفاع از خودم هم که شده حقایق رو اینجا بنویسم، اما خب هیچ وقت متونستم با خودم کنار بیام که با آبروی اون بازی کنم، حتی وقتی که اون بدترین تهمتها رو به من میزنه.
تو تک تک کلماتش نفرت رو میشه خوند. کاش اون روز که گفتم باید ببینمت، با تنفر بهم نگفته بود تو دیگه نمیتونی بگی باید و نمیشه همدیگر رو ببینیم.
کاش پارسال خرداد که نشستم تمام چتهای از روز اول تلگرام رو تا روز آخرش رو خونده بودم، به اون هم گفته بودم بخون اگر مثل من نگه داشتی تا بفهمی دردم از کحا شروع شده.
کاش اون روزی که رفتم مشاوره و چهار ساعت تمام حرف زدم و حرف زدم و همه چیز رو بی پرده براش گفته بودم تا کمکم کنه بلکه تصمیم درستی بگیرم، اون هم بود.
هزاران کاش دیگر که نوشتنش اینجا دردی رو دوا نمیکنه.
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که، شاید برای همیشه باید فاتحه داشتن خانواده رو بخونم.
چقدر هیف
امیدوارم، واقعا آرزوی قلبی ه من برای اون ه، که خوشبخت بشه. هیچ آرزویی جز این برای کسی که هنوزم دوستش دارم نمیتونم داشته باشم.
با من نمیشد، نشد، ولی تو خوشبخت باش و بنویس و منو خوشحال کن.
عجب سالی بود امسال
پر از بالا و پایین
پر از اتفاق
اتفاقهای خوب و بد عمدتاً!
نفسهای آخرش ه
اصلاً دلم براش تنگ نمیشه!!
با وجود اینکه از بعضی لحاظ خیلی خوب بود برای من، و با وجود شانس بزرگی که آوردم و خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شد، اما دلم نمیخواد دیگه به خاطراتش فکر کنم و بگم که سال خوبی بود!
..................
از بس نوشتم و سانسور کردم، کلا رشته کلام از دستم خارج شده.
جهارشنبه سوری، تک و تنها تو خونه نشستم و به اون چهارشنبه سوری ه پر از خنده و زمین خوردن تو تپه و بالن بزرگ آرزوهایی که پرواز نکرد، فکر کردم و گریه کردم و از خودم متنفر شدم!!!
------
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست!
سال نو به همه پیشاپیش مبارک.
شاد باشید و سر زنده، مثل من احمق نباشید!
معرفت در گرانیست، به هر کس ندهند پر طاووس قشنگ است، به کرکس ندهند!
امروز بعد از چند ماه بالاخره باهاش حرف زدم. چند باری قبلاً زنگ زده بودم و وقتی صداش رو شنده بودم، تپش قلبم رفته بود بالا و از خود بی خود شده بودم، و قطع کرده بودم. بدون گفتگویی.
اما امروز خب، حرف زدیم با هم، که خب کاش حرف نزده بودیم!
تمام تصورات من از اون به یکباره شکست. زن اونی نبود که تمام این سالها من فکر میکردم که هست.
من رو بست به رگبار تهمت، و انکار کرد خیلی چیزها رو!
جالبه که من هنوز هم دلم نمیاد که اینجا بنویسم، چون فکر میکنم که شاید دستی یا همکاری از طرف اون، اینجا رو بخونه و چیزهایی بفهمه که زن دوست نداره کسی بفهمه!
یادم نمیاد هیچ وقت اینطوری کسی باهام رفتار کرده باشه. هیچ وقت.
خدایا، اگر هستی، که هستی، بهش بفهمون که این کار درست نیست. بفهمون که داره اشتباه میکنه.
من راضی نیستم!
زن، میدونم که میخونی، اینو یادت نره که:
خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی
و من، درس خوبی گرفتم امروز. به هیچ کس، تاکید میکنم هیچ کس، حتی عشقتون، اعتماد نکنید.
خدایا، آه منو شنیدی؟!!
دلم قرص نیست
توش ماشین لباسشویی روشنه!
همش این جمله تو کله ام ه که خوبهایی که دل آدم را قرص میکنند بهتر از قرصهایی که حال آدم را خوب میکنند هستند.
امشب دقیقا جای خالی اون خوب رو احساس میکنم.
خوبی که نمیدونم کی هست!
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!
عصر بود، تو راه خونه بودم، از روی بی حوصلگی لیستس از خریدهایی که برای خونه لازم دیده بودم بخرم رو از داشبورد ماشین در آوردم و تصمیم گرفتم برم به یک فروشگاه پلاستیک فروشی برای خریدن یک سری خرت و پرت.
از سطل زباله توالت گرفته تا دستمال تمیز کننده و چوب لباسی و جاروی دسته بلند. اولین مغازه چیز به درد بخوری پیدا نکردم، سوار ماشین شدم و رفتم سمت مغازه بعدی، فروشگاه نسبتا بزرگی بود با چند ردیف از اجناس و چند فروشنده. چندتا مشتری هم تو مغازه بودند. همینطور که داشتم دستمال های نانو فایبر رو برانداز میکردم، بوی آشنایی به مشامم رسید.
بوی مست کننده، چقدر این بو آشنا بود. اونقدر جذاب بود این بو که دیگه به کل یادم رفت چیکار داشتم میکردم. بو از ردیف وسط قفسه ها بود و من در ردیف آخر بودم. دستمال ها را رها کردم و رفتم به دنبال بو.
خدای من، 3 دختر و دو زن نسبتاً مسن اونجا بودند. یعنی صاحب اون بو هم اونجا بود بین اون دخترها؟! این سوال منو وادار کرد که به هوای گشتن به دنبال چیزی برم وسط اونها تا بلکه صاحب بو همون کسی باشه که همیشه برای مست کردن من از این عطر استفاده میکرد!
هیچ کدوم از دخترها اون نبودند. با لب و لوچه آویزون تصمیم گرفتم که حداقل بدونم کهچه کسی اونقدر خوش سلیقه بوده که همچین عطری به خودش زده!
فهمیدنش سخت بود، چون همه با هم کنار هم بودند. دور برشون بودم تا بلکه بالاخره صاحب این سلیقه رو پیدا کنم و هر وقت کسی از اون جمع جدا میشد من به دنبالش بو کشان میرفتم تا ببینم بالاخره کدومشونه!
تک تک دخترها رو چک کردم و نبود! باورم نمیشد که صاحب اون عطر یک زن مسن بود! غیر قابل باور! چند بار با خودم کلنجار رفتم که ازش بپرسم که ببخشید خانم اسم عطرتون چیه؟! ولی نتونستم. شاید نزدیک نیم ساعت تا اون خانم خردش رو بکنه هرجا رفت دنبالش بودم و بو کشان از اون عطر لذت بردم و رشک خوردم که کاش میتونستم باز هم این عطر رو از همونی که میزد ببویم!
واقعاً چرا من بعد از بیش از اون همه دوستی هیچ وقت اسم عطری که زن میزد و منو مست میکرد رو یاد نگرفتم؟!!
چرا فکر اینو نکردم که اون شاید روزی نباشه و من روزی مثل امروز تشنه این بو باشم!
عطرها دیوانه کننده اند. تو را میبرند به اعماق خاطرات شیرین. چون آنها فقط در روزهای خوب حک شده در ذهن استفاده میشوند و نه در روزهای جنگ!
اون خانم رفت و من با بی حوصلگی و حسرت چند تکه برداشتم و رفتم به صندوق، خریدم رو کردم و رفتم خونه.
کتابی که از ورق خوردن زیاد برگ برگ شده بود را برداشتم تا شاید این ذهن عطر زده! را رها کنم!!! اما نشد که نشد.
کتاب مثل همیشه پرت شد و من ماندم تنهایی!
از فرودگاه میومدم
به سمت خونه
چند روزی گلپسر پیش من بود و مثل تمام دفعات قبل تو فرودگاه هر دو ما بغضمون رو تو گلو خفه کرده بودیم و با چشمانی سرخ ولی بدون ریزش حتی یک قطره اشک همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم و خداحافظی....
تو مسیر اما داستان حداقل برای من عوض شد.
پر از غم و فکر اینکه اگر ال شده بود و بل شده بود الان زندگیمون چجوری بود و اگر واقعا همدیگر رو دوست میداشتند و اگر فلان و ....
رسیدم به خروجی ه دریاچه تو همت. شب بود. ساعت حدود ۹:۳۰. یک پسربچه تو پیچ ایستاده بود و برای من دست بلند کرد. نزدیک که شدم و ماشین رو دید دستش رو انداخت و من وارد پیچ شدم. دیدم کمی جلوتر چندتا سگ ولگرد وایسادن و دارن پارس میکنند. زدم روی ترمز و توی آینه رو نگاه کردم و دیدم پسرک از ترس سگها جلو نمیاد. همونجا تو پیچ زدم دنده عقب و دستم رو گذاشتم روی بوق و اشاره کردم به پسرک که بدو بیا. چندتا ماشین هم به سرعت از کنارم رد شدند و با بوق فوحش میدادن که اینحا جای دنده عقب رفتن نیست
حق داشتند. ولی من فقط به پسرک فکر میکردم و میگفتم گور بابای ماشین. پسرک اومد جلو و شیشه رو دادم پایین و گفتم بدو بیا بالا بدجاست.
گفت پول کرایه ندارما، گفتم بیا بالا زود باش.
دیدم داره دنبال دستگیره در عقب میگرد. در جلو رو باز کردم و گفتم بیا بالا.
سریع سوار ماشین شد و راه افتادم. صدای بوق اخطار نبستن کمربند ایمنی بلند شده بود و پسرک با ترس اشاره کرد به سگها. گفت اینها هر شب اینحا میان و نمیزارن من رد بشم. گفتم فهمیدم ترسیده بودی. با سنگی چیزی بزن از خودت دورشون کن. گفت دیشب پرت کردم و تازه بدتر شد و دهتایی دنبالم کردند.
از پیچ که خارج شدم دیدم چهارتا سگ دیگه هم وایسادن و منتظر پسرک بیجاره بودن!
گفتم خب چرا از جای دیگه نمیری؟ کجا میخوای بری؟
همینجور به چراغهای جذاب روی داشبورد ماشین خیره شده بود و صدای ترشیده بازی آلارم کمربند تبدیل به آژیر شده بود و پسرک نمیدونست از ماشین سواری لذت ببره یا سوالهای بی سر و ته منو جواب بده. هنوز نفس نفس میزد و بوی خوبی هم نمیداد. گفت میرم دریاچه، راهی غیر از این نداره که از اتوبان رد بشم.
گفتم چند سالته؟ ده سال.
یاد گلپسر افتادم که نیم ساعت پیش به مامور کنترل کارت پرواز در ورودی سالن ترانزیت گفت ده سالمه!
اسمت چیه؟
امید
امید مدرسه هم میری؟
بله
کلاس پنجمی؟
نه کلاس اولم
دیر رفتی مدرسه پس. خونتون دریاچه است؟
نه اونجا میرم سرکار
نگاهی بهش انداختم و تازه متوجه بسته جورابی که دستش بود افتادم. یاد عرفان افتادم. تو پارک خودمون دیده بودیمش. تو یکی از اون شبهای هزار و یک شبی که با زن داشتم، قبل از تعطیل شدن پارکمون!
به عرفان گفته بودم دوست داری از تو سقف ماشین بری بیرون و من رانندگی کنم؟ اون هم که حوراب فروشی بود مثل امید، با لذت گفت آره و کل مسیر سعادت آباد تا فرحزاد رو عشق کرد، به یاد پسر خودم
امید خونتون کحاست؟
کن
چجوری برمیگردی؟
وقتی جورابها رو بفروشم بالاخره یکی پیدا میشه که برسونتم تا قسمتی از مسیر رو. میشه من دم یو (اسم بازیی که کنار دریاچه است) پیاده کنین؟
بله که میشه. شام خوردی عمو جون؟
بله. خوردم. ممنون.
مسیرم رو کج کردم و دقیقا جلوی یو پیاده اش کردم. موقع خداحافظی باهاش دست دادم و رفت. رفت و بغض من ترکید.
از دریاچه تا خونه رو تقریبا بدون اینکه ببینم اومدم.
ماهان، عرفان و امید. همه ده ساله، با سرنوشتهای مختلف. همه هم قد و هم اندازه، هر کدوم با غم مخصوص خودشون.
کاش میتونستم کاری کنم.
کاش.
خب احتمالاً همتون از روی کار اومدن رییس جمهور جدید آمریکا و فرمانهای جنجالی و دیوانه وارش خبر دارید
با فرمانش برنامه رفتن من رو ابتدا تحت تاثیر قرارداد و بعد از معلق شدن فرمان توسط دادگاه فدرال، ایمیل و تلفنی از مدیر HR شرکت جدید گرفتم که آقا تا میتونی سریع خودتو برسون.
بهش گفتم خبرت میکنم.
فرداش بهش ایمیل زدم که تو شرایط فعلی، کشور من بیش از هر موقعی به من و امثال من احتیاج داره!
خیلی ها میگن تحت تاثیر جو اینجوری میگی، اما اونهایی که منو میشناسن میدونند که من واقعا دوست دارم بتونم کشورم رو بهتر بکنم، حتی به اندازه نوک سوزن!
اگر ایران بجز ویران سرا نیست
من این ویران سرا را دوست دارم
اگر آب و هوایش نیست دلکش
من این آب و هوا را دوست دارم
تمام عالم از آن شما باد
من این یک تکه جا را دوست دارم
من این یک تکه جا را دوست دارم
...
سرم روی تن من نباشه گر که بیگانه بشه هموطن من
اگه خاک من از دست بره جایی ندارم
دلم میمیره از غصه دیگه نایی ندارم
بجزء نام تو ای مام وطن ای موطن من
دگر بر روی لبهای خود آوایی ندارم
ایران ایران، ایران ایران
امروز اگر کسی از من میپرسید که نظرت در مورد طلاق چیه؟ آیا طلاق رو به کسانی که زندگی ه بدی دارند توصیه میکنی؟ قطعا میگفتم بمیرید ولی تنها نکنید خودتون رو!
حالم اونقدر از این جمعه لعنتی به هم میخوره که گفتن نداره.
جمعه ها فقط غروبش نیست که دلگیره، کل جمعه دلگیره!
چون با صدای بلند و شفاف بهت میگه تنهایی!
تنها
تنها و بی کس
جمعه پیش غم آتشنشانها بغضم رو ترکوند و این جمعه تنهایی خودم!
تنهایی ه عدو!!
عجب زمونه ای شده ...
رفیقی میگفت میدونی مشکل تو چیه؟ مشکل تو اینه که نمیدونی از دنیا چی میخوای. نمیدونی دنبال چی هستی.
با اعصاب داغون و روحی بین زمین و آسمون، حدود ساعت ۵ عصر اومدم تو تخت و خوابیدم.
خب البته واضحه که با کمک قرص
چندباری خواستم بلند شم و ماشین رو راه بندازم به سمت اصفهان و برم دست گلپسر رو بگیرم و بیارمش تهران، بعد از تو گوشی ه محکمی که به مادرش خواهم زد، ولی دیدم تا اینجای کار راحته، بعدش چکار کنم؟!!
همش صحنه کتک خوردن گلپسر از اون افریطه جلوی چشمم بود و از تو داشت منو میسوزوند و تک تک سلولهام بغض داشتند و میلرزیدن
مدتهاست که دیگه نفرین کردن رو بد میدونم و اصلا به زبون نمیارم اما هر بار که جای دستهاش رو روی رون پای بچه میدیدم، ناخودآگاه این جمله میومد تو ذهنم که بشکنه دستش. تو مثلا مادری؟!!!
ساعت ۳ صبح از فشار قبر بیدار شدم!
بهش میگم فشار قبر چون آنچنان فشاری روی تک تک استخوانهام احساس میکردم که انگار یک کوه روی بدنم گذاشتن.
مثل تمام دیروز و امروز اخبار ساختمان پلاسکو رو پیگیری کردم تا شاید معجزه ای که برای من هیچ گاه رخ نداده برای اونها رخ داده باشه، که خب اونجا هم خبر خوبی نبود.
آرزوی این رو کردم که کاش من جای اونها بودم. کاش تو اون لحظه من بعد از اینکه جون کسی رو نجات داده بودم زیر خروارها آهن و سیمان و آتش مدفون میشدم و فقط یادی از من باقی میموند.
بعد تجسم کردم که اگر من واقعا اونجا بودم آیا جرات این فداکاری رو داشتم؟!!
فکر میکنم داشتم ولی خب مطمئن نیستم.
با اینکه بیدارم و گرسنه، ولی از همون فشار قبری که گفتم توان بلند شدن از جام رو ندارم.
تصور کردم که اگر این برج الان مثل پلاسکو بیاد پایین، من که الان طبقه دوم هستم، ۱۵ طبقه بالاتر از من روی من آوار خواهد شد. یعنی اون فشار از این فشاری که الان روی من هست بیشتره؟!!
دلم برای خودم میسوزه
چه غریبانه ننگ خیانت به پیشونی من زد و دلم رو شکست و من رو به این نقطه کشوند.
به جایی که هم دلتنگشم و هم ... هم ... نمیدونم بگم تنفر یا بگم دلخوری یا بگم عصبانیت... فقط ازش بغض دارم.
الان یک هفته است که برگشتم. دقیقا هفته پیش همین ساعت پام رو گذاشتم خونه.
ولی خب، رفیقم راست میگه. زن هم راست میگه. من نمیدونم چی میخوام. تکلیفم با خودم روشن نیست.
حالا که مطمئنم زن همراه خوبی برای ادامه مسیر زندگی ه پر تلاطم من نیست، نباید به اون فکر کنم و عشقم رو باید به اون تمام کنم، اما لعنت به این دل. تنها نفرینی که میتونم و میکنم نفرین به دل خودمه.
برگشتم
به چند دلیل
اول اینکه برای تبدیل ویزا باید از خاک آمریکا خارج میشدم
که خب این اولی رو میتونستم تا ۴ ماه دیگه به تعویق بندازم.
دوم اینکه اوضاع شرکت تو تهران اونطور که باید پیش میرفت و توقع من بود، نبود. البته خودم هم میدونستم اون شرکت بدون من خیلی چیزها کم داره ولی فکر میکردم از اون کله دنیا میشه این کله دنیا رو کمی کمک کرد که خب نتیجه اونی که باید نبود.
سوم اینکه...
بزار این سومی و دلیل اصلی رو جور دیگه ای بگم
میگن اونهایی که کار نیمه تمام تو این دنیا دارن، اگر بمیرن و جسمشون از این دنیا بره و به قول معروف دستشون از این دنیا کوتاه بشه، روحشون در این دنیا سرگردان خواهد ماند.
رفتن من از اینجا مثل مرده ای بود که روحش اینجا سرگردان بود.
روح سرگردان تهران
فقط جسمش اونقدر عمیق در داخل زمین رفته بود که از اون سر کره زمین زده بود بیرون!
پس دلیل سوم و مهمتریندلیل اینه که روح من اینجا جا مونده بود.
حالا اینکه چجوری بتونم روحم رو راضی کنم که باز با من بیاد و بریم، خودم هم نمیدونم.
بارها و بارها با خودم جلسه گذاشتم و بحث کردم تا بتونم خودم رو متقاعد کنم که کدوم خودم درست میگه، اما نه این خودم و نه اون خودم نتونستن اون یکی رو با خودش همراه کنه.
خردادی است دیگر!
و اما تو این چند روزی که از اومدنم گذشته، تنها تجربه جدیدی که کسب کردم اینه که اگه بری، حتی اگر برگردی هم دیگه اون جایگاه رو نداری!
کاری باهات میکنند که باز بری.
دیگه اون میزی که مال تو بود، مال تو نیست. این اولین مورد ه و این موارد زیادن.
حتی همین الان که از ساعت ۴ صبح بیدار شدم از فکر زیاد و عدم هماهنگی ساعت بدن، و دارم به رابطه خودم با بقیه فکر میکنم میبینم که خود من هم وقتی کسی رفته و اگر برگشته دیگه اون جایگاه قبل رو بهش ندادم.
کمی که نه، بیشتر از کمی به خودم اومدم.
دیگه ثانیه به ثانیه فکرم اونجایی که نباید باشه نیست، شده در حد روزی چند ساعت سرجمع
و خب البته کمتر و کمتر خواهد شد
همینکه دیدم و با روح و جسمم فهمیدم که بود و نبود من آنچنان فرقی هم نداره، باعث شد بیشتر به خودم بیام.
و در آخر اینکه برعکس خیلی ها، تهران رو با تمام بدیهاش بیشتر از هرجای دنیا دوست دارم.
و شاید هم از رفتن دوباره منصرف بشم.
......
برای من این واژه غریب ه
با وجود اینکه سالهایی که عسلویه کار میکردم بخاطر اینکه شرکت خارجی بود و بیشتر همکارها خارجی بودن و سال نو میلادی تعطیلی و درخت کریسمس و این حرفها، و بعدها هم کلی دوست و همکار خارجی و باز این حرفها، و مصادف شدن ۴ دی ه خودم هم با کریسمس، ولی باز من سال نو رو به نوروز میشناسم و معتقدم این سال نو مال ما نیست!
ولی با این وجود آتش بازی های سال نو ه اینها رو همیشه دوست داشتم و دارم.
خب به همین دلیل امروز از کالیفرنیایی شمالی کوبیدم و اومدم کالیفرنیایی جنوبی و لوس آنجلس برای دیدن آتش بازی سال نو
تو مسیر بارون میومد اونم چه بارونی
من که عاشق رانندگی تو بارون بودم دیگه آخریا کلافه شده بودم.
ماشین هم چند روزی ه که دیگه سر ناسزگاری داره با من. روزی که میخواستم بخرمش به فکر این بودم که این مدل از بنز شانسی بلند رو برادر ه زن که عشق ماشین بود هر بار که میدید میگفت حاجی این عالیه. این حرف نداره. اما خب بنزی که مرگ نداره چند روزی هست که حالش بد شده. البته تا الان بیش از ۱۶ هزار کیلومتر باهاش تو آمریکا رانندگی کردم ولی باز هم بنز هم بنزهای قدیم.
خلاصه کنم خسته ام کرد بارون و ماشین ولی دوباره اومدم لوس آنجلس
اینجا ایرانی تا دلت بخواد هست
میشه فارسی حرف زد
میشه غذای ایرونی خورد
میشه بوی تهران رو حس کرد
مستقیم رفتم رستوران ایرانی و چلو خورش قیمه و بعد هتل
فردا شب امیدوارم اتش بازی ه قشنگی ببینم و ارزش این همه راهی که اومدم رو داشته باشه
امروز که با مادرم و پدرم حرف میزدم بغض کردم. چند روزی هست به گلپسر هم زنگ نزدم. میدونم که نمیتونم باهاش حرف بزنم و بغضم خواهد ترکید.
حسابی از دستم ناراحته. میگه چرا بهش نگفتم میرم که ...
بیخیال
اینو با خودم بودم
سال ه نو ه خارجی ها به خارجی ها تبریک
کریسمس هم به اونها
دیشب تا صبح ترانه من خونمو میخوام، از حمیرا رو گوش کردم.
مثل دیوونه ها
بدرود
نزدیک دو ماه شده که اومدم آمریکا
کشور رویاها
کشوری که خیلی ها خودشون رو میکشن که پاشون به اینجا برسه
جالب اینجاست که خیلی از جاهای دیدنیشون هم برمیگرده به بنادری که در سالهای قبل محل ورود مهاجران بوده و محل شروع زندگی جدید برای خیلی ها.
خب البته دلیل اینجا اومدن من با خیلی ها متفاوته
من برای فرار از عشقی که داشت لحظه به لحظه منو به سمت اشتباه میکشوند اومدم، و وقتی اومدم دیدم باز هم نمیتونم از اون عشق دست بردارم و لحظهبه لحظه با منه و شروع کردم به رویاپردازی که اگه با اون اینجا باشم چی میشه و ...
تا این لحظه که تو سانفرانسیسکو دارم این پست رو مینویسم به تایید خود آمریکایی ها کمتر کسی مثل من آمریکا رو گشته.
از دالاس تگزاس با یه ماشین سفرم رو شروع کردم و به اوکلاهما، سن لوییس، شیکاگو، کلیولند، آبشار نیاگارا، نیویورک، نیوجرسی، مریلند، واشنگتن دی سی، ویرجینیا، کارولینای شمالی و جنوبی، آتلانتا، اورلندو، میامی، نیواورلئان، هیوستون و سن آنتونیو تو تگزاس و سن دیگو و لوس آنجلس تو کالیفرنیا جنوبی، لاس وگاس و الان هم سانفرانسیسکو تو کالیفرنیا شمالی
تقریبا محل زندگی آینده ام رو انتخاب کردم.
ولی خب یاری که تو ذهنم بود دیگه برای همیشه پرونده اش رو بستم.
فقط امیدوارم سر خرده مسائلی که بینمون هست که البته همچین خرد هم نیست اذیتم نکنه!
راستش چمعبندی من از امریکا و زندگی تو امریکا بعد از دیدن این همه شهر و ایالت مختلف چیزی نیست جز اینکه خوشا تهران و ترافیک و دود و الودگی هوا.
اینجا احساس این رو دارم که روی هوا هستم.
دلم میخواد پام روی زمین باشه.
دیروز تو سیلیکون ولی، با شرکتی بسیار خوب به تفاهم رسیدم برای کار، پیشنهادشون خوب و وسوسه کننده است. ولی قطعیش نکردم.
چند روزی وقت خواستم.
من ایرانی هستم
اینجا ایران نیست
احتمالا برمیگردم به ایران، کشور خودم.
کلی ایرانی اینحا دیدم، تو رفاه کامل، اما همشون یه چیزی کم دارن. ایران رو
حتی اونهایی که با حرص از بدی ایران و خوبی اینجا میگن، اونها هم آرامش ندارن.
سر در گمم، هم دردهای بستن پرونده عشق، و هم تصمیم سخت مهاجرت.
قطعا از این درد نخواهم مرد!
شاد و پیروز باشید
۷ دی ۹۵
سانفرانسیسکو
کالیفرنیا
ایالاتمتحده آمریکا
وقتی داشتم پست قبلی رو مینوشتم، با خودم عهد کردم که اگر تو ۴ دی دیگه توهین و تهمتی نبود و اثری از روند خوب و قبول اشتباه بجای بلند کردن انگشت اتهام به سمت من، فرصتی دوباره بدم تا شاید اینبار سربلند باشیم. هردو.
و عهد کردم که اگر باز هم روند قبلی ادامه پیدا کرد برم دنبال سرنوشت خودم و برای همیشه این پرونده رو ببندم.
حتی یادآوری کردم که ۴ دی ه و ...
نذر هم کردم که اگر اینبار شد، فلان کنم و فلان، و فراموش کنم که چه کرد با من.
و عهد کردم که اگر باز بدی شد به من و باز تهمت وحرفهای ناراحت کننده، برای همیشه قید زن روببزنم ک برای دفاع از خودم بنویسم که چه گذشته بین ما!
وقتی مثل همیشه خوندم که چی نوشته و خوندم که کامنتهای اون چیه، قاعدتا باید مینوشتم که چه شده و چه گذشته، اما....
نذر بیحا کردم و آواره دنیا شدم...
قید زن رو زدم
همین الان.
برای همیشه
ولی نمینویسم
چون دوستانش و همکارانش شاید اینجا رو بخونن
آبروی اون برای من مهم ه
حتی اگر ابروی من برای اون نباشه
پس
نمینویسم
تمام
چیزی نمونده تا ۴ دی
ایران حدود ۲ ساعت
و اینجا هم نیم روز
از اینجا دیگه دارم خسته میشم
ساعت مچی ه من هنوز رو وقت تهران ه و شاید برای همیشه بمونه
این هم راهش نبود
فکر درد داره میکشتم!
باز هم یلدا
یک یلدای دیگه
اما متفاوت
دور از خانواده و هر دوست و آشنایی
بدون هندوانه و فال حافظ و همنشینی های مرسوم
با طعم گس شراب و اناری بزرگ، با ۱۲ ساعت اختلاف از سرزمین پدری
بعد از گشت و گذار از ۳ ربع از کل آمریکا، امشب و الان تو کالیفرنیا تک و تنها با هزاران فکر در سر، با هزاران خاطره بازی و هزاران دلتنگی، به خوردن شراب و انار و حالا هم ثبت این شب در اینجا رسیدم.
اونهایی که میخونید اینجا رو، یلداتون با تاخیر مبارک.
اونهایی که اینجا رو میخونید، بدونید تو این ۴۰ روز، خیلی جاها رو دیدم و کلی اتفاق افتاد برام که ننوشتم، شاید هم ننویسم هیچ وقت.
اونهایی که اینجا رو میخونید بهتون بگم که آواز دهل از دور شنیدن خوش است.
جاهایی که برای خیلی ها آرزو ه، برای من شد خاطره و یه جورایی دلم نمیخواد دیگه مرورشون هم کنم.
بگذریم
روز و روزگار بر همتون خوش
اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی
مثبت که نگاه کنم اینو از چرندیاتی که پشت سرم میگه رو برداشت میکنم.
اما حقیقت اینه که، اعصابم رو به هم میریزه با تهمتهای بی جا و پشت سر هم.
دلم میشکنه که چطور میتونه با اون همه خوبی که بهش کردم و اون همه عشقی که گذاشتم وسط اینجوری منو بچزونه؟!!
یعنی یادش رفته؟
میدونم که یادگاری ها رو هر روز میبینه و آدم فراموش کاری نیست. پس چطور؟!!
گاهی اونقدر عصبانیم میکنه که تصمیم میگیرم کلی از رازها رو اینجا بنویسم و از آبرویی که داره از من میبره دفاع کنم.
اما یه چیزی جلوم رو میگیره.
همون چیزی که اون درکش رو نداره و نمیفهمه چیه.
باشه.
اینطوری اگه خوشحال میشه ادامه بده.
به قول زن، یه بچه دهاتی ه شهرستانی ه عقده ای، منو میگه ها، اومد و با قیچی شد قاتل کش چادر!
بعد هم که سالها سکوت و بی خبری تا جریان ماساژ!
دنبال ماساژور میگشت بعد از ...
میبینی خوب همه چیز جزء به جزء یادمه؟!!
بعد هم که چند سال و هزاران خاطره خوب و بد!
این آخری ها هم که دودمانتو به باد میدم و تهدیدهای دیگه و تهمت و ...
شلیک آخر رو اما خوب زدی.
تداعی ه همون ماساژ و ...
آفرین
خوابها تمام شد
بی خوابی البته جاشو گرفته که الان ساعت ۱ صبح به وقت این گوشه دنیا اومدم و دارم مینویسم
که بی خوابی هم با قرص و الکل حل میشه
امیدوارم
راستی فردا میرم کنسرت ابی
سالهاست که آرزوش رو داشتم
نیویورک و ابی و ...
حالم بهتره
از موقعیت عید شکرگزاری و جمعه سیاه ه این فرنگیا استفاده کردم و کلی خرید درمانی.
جای همتون خالی.
زن هم که خدا رو شکر با ماساژ درمانی حالش خوبه!