هوا بارونی بود. از همون بارونهای ریزی که آدمو خیس نمیکنن، اما سنگینن، انگار با هر قطرهشون یه چیزی روی شونههات میریزن. علی، با شلوار جین و کاپشن چرمیای که دیگه مثل قبل براش مهم نبود چقدر کهنه شده، روی نیمکت پارک نشسته بود و به کفشهاش خیره شده بود. بارون، آروم آروم میریخت و خیابون رو شست.
یک هفته گذشته بود. فقط هفت روز، اما براش انگار یه عمر گذشته بود. اون شب لعنتی که گوشی ندا رو برداشت و پیامهاشو دید... اسکرینشاتهایی که یکی از بچهها فرستاده بود. عکس ندا و بهرام. دوستِ صمیمیش. همون کسی که باهاش کوه میرفت، شبها پلیاستیشن بازی میکردن، درد دل میکردن.
"نمیخواستم اینجوری بفهمی..." ندا اینو گفت، ولی دیگه مهم نبود. اون لحظه یه چیزی تو دل علی شکست. نه از نوعی که با زمان خوب میشه. از اون شکستنا که صدا نمیده، ولی همه چی رو میسوزونه.
از اون روز دیگه نه غذا خورد، نه با کسی حرف زد. فقط راه رفت، سیگار کشید، و فکر کرد. به همه چی. به اینکه کجای راه اشتباه کرده. به اینکه چرا هیچوقت نفهمید. به اینکه چرا همیشه لبخند ندا رو باور کرده بود.
اون شب، برگشت خونه. موبایلش رو خاموش کرد. یه برگ کاغذ گذاشت روی میز:
«من دیگه نمیتونم. اگه یه روزی کسی اینو بخونه، بدونین که من تلاشمو کردم. ولی بعضی زخما... آدمو تموم میکنن.»
رفت توی حموم. آب گرم رو باز کرد. تیغ اصلاح دستش بود. نگاهش توی آینه افتاد. چشمهایی که قبلاً برق داشتن، حالا خالی بودن.
صدای بارون توی پنجره میکوبید. آخرین چیزی که شنید، همون صدای بارون بود. شاید یه جور آرامش. شاید هم فقط پایان.
قدم زنان در بهشت، به دور دستهای سبز می نگریستم، به تپه های پوشیده از علف های سبز و خوش بو، به آسمان ابری و درختان زیبای سر به فلک کشیده در انتهای دره روبرو، به آبشاری که از کوه روبرو سرازیر بود و به رنگینکمان.
در این بهشت وسوسه انگیز با پس زمینه صدای پرنده های خوش صدا و موسیقی دلنشین گیتار و صدای بی نظیر خواننده محبوب و البته تازه از این دنیا رفته، فرامرز اصلانی، پرواز میکردم و لذت میبردم.
اگه یه روز بری سفر، بری زپیشم بیخبر ، اسیر رویاها میشم، دوباره باز تنها میشم...
در دنیای واقعی، شب بود، ترافیک بود، از اون ترافیک های اعصاب خورد کن.
اما در دنیای خیالی من هوا روشن بود، من در بهشت خود ساخته خودم پرواز میکردم و روی سیال آسمان بدون بال زدن مثل عقاب تنهای عاشق، میچرخیدم و میرقصیدم و مستانه بوی خوش نم بارون رو میبلعیدم!
ناگهان ابرها در هم پیچیدند و آسمان ترسناک و سیاه شد! من از بلندای آسمان به پایین آمدم و فرود آمدم در ماشین و خودم رو در ترافیک یافتم!
شب بود، باران شدید شد، ناگهان آسمان برقی زد و صدایی بلند....
باران تند شد، خیابان ها قفل، در یکی از اتوبانهای جنوب به شمال شهر بودم، فلش های رعد و برق در منطقه ای در شمال شهر به شدت زیاد بود و من از دور میدیدم که ابرها چمبره زدند بر آسمان اون قسمت شهر.
فلش پشت فلش، برق پشت برق، مثل فرش قرمز اسکار که زیباترین بازیگر هالیوودی اومده و تمام خبرنگارها دارن تند تند عکس میگیرن، نور پشت نور.
اگه یه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه....
اومده بودم وسط فرش قرمز، صدای برخورد قطره های درشت باران روی سقف شیشه ای ماشین اونقدر زیاد شده بود که فرامرز به سختی میتونست صدای خودش رو به من برسونه و بگه، اگه بازم دلت میخواد، یار یکدیگر باشیم، مثال ایوم قدیم، بشینیم و سحر پاشیم....
من اینجا چه میکردم؟! اومده بودم زیباترین بازیگر هالیوود رو توی میدون صنعت ببینم؟! یا اومده بودم عکاس های پاپاراتزی رو از دور اون دخترک ترسیده فراری بدم و بگم برید گم شید ای ابرهای پلید!
باید دلت رنگی بگیره، دوباره آهنگی بگیره، بگیره رنگ اون دیاری، که توش منو تنها نزاری......
گوشی رو برداشتم، بعد از ۸ سال،تکست دادم که :
سلام. نترس، تو رعد و برق حواسم بهت هست. بقیه ش با خودت
دستم میلرزید... عکسی که ازش گرفته بودم، هنوز هم روی کانتکتش هست و هنوز بعد از ده سال داره به من نگاه میکنه.
.....
فردا، دوباره رعد و برق خواهد بود، و من حواسم بهش هست!
دستان زیبا و کشیده دختر کوچولو روی کلید های پیانو به زیبایی تمام حرکت میکرد و نتها پشت سر هم نواخته میشدند. با حرکت دستها در حال جادوگری بود این دخترک زیبا رو.
موهای مشکی پرکلاغی و لختی داشت و چتری های جلوی صورتش جوری جلوی چشمهاش رو گرفته بود که من بیننده با خودم فکر میکردم چطوری داری کلیدهای پیانو رو میبینی؟!!
اصلا میبینی؟! شاید نه! استاد بزرگ پیانو مگه باید کلیدها رو ببینه؟! البته که نه!
وای.... خدای من..... نتها پشت سر هم جادوگری میکردند و من مهو تماشای او و غرق در خاطرات کودکی. این دستها و این غرور و این جادوگری ارثی است!
از مادرش به ارث برده...
و من، رفتم به اون سالهای دور.... به نمیدانم چندین قرن عقبتر شاید!
رفتم به ابتدای پیدایشاین اکسیرعشق در من....
به ابتدای وجود من عاشق!
به سالهایی که لحظه شماری میکردم برای دیدن آن دستها، آن زیبایی ها، آن لطافتها و آن عشق!
صدای پیانو، دستان کشیده و زیبای دخترک، مرا برد در خاطرات عاشق بودن مادر دخترک! و ناگهان قطره اشکی که سر خورد و ...
پیر شدم
پیر شدیم
گذشت
فرصت عاشقی به پایان رسید و چه حیف ....
گیلاس شراب رو تو دستش گرفته بود و به روشی که از پدرش یاد گرفته بود میچرخوند تا بوی شراب دربیاد. بو میکرد و کمی از شراب قرمز که طعم گس متمایل به تلخی داشت رو توی دهنش میریخت و مزه مزه میکرد.
با هر جرعه، کمی بیشتر گرمش میشد و کم کم کف پاش مثل همیشه داغ میشد.
ساعت کم کم تز ۱۲ شب هم رد شده بود و وارد ۲۷ آبان شده بود.
و خب چیزی به ساعت ۳ هم نمونده بود.
پنج سال از اون سحر گذشت. مثل باد گذشت. اما غم اون سحر هنوز که هنوزه روی دلش مونده بود.
از بچگی وقتی زمین میخورد و دردش اومده بود ، بهش گفته بودن، عیبی نداره، بزرگ میشی یادت میره!
اما، اون یادش نرفته بود و یادش نمیره.
دردها فراموش نمیشن، مخصوصا اگر زخم هم شده باشی، مخصوصا اگر زخم روی دلت باشه. اینها هیچ وقت فراموش نمیشن!
بزرگ بشی، پیر بشی، باز هم یادته. مگر اینکه مرده باشی!
مرگ مگر اثر کند.....
اما آلزایمر چطور؟ یعنی اگه یه روز آلزایمر بگیرم، یادم میره؟
یا اون موقع هم این خاطرات همش داره تو سرم میچرخه؟!
یعنی اون موقع هم این خروار غم هنوز روی سر من خواهد بود؟!!!
روزها و ماه ها میگذشت و پسرک بارها و بارها تو رویاهاش خودش رو در کنار دخترک قصه تصور میکرد. با دخترک زندگی میکرد، بهش عشق میورزید، اونو تو تمام رویاهای دیگه ش اضافه میکرد و کم کم به جایی رسید که دیگه رویایی بدون حضور دخترک نداشت. حتی تو رویاهای کاملا پسرونه ش که مثلا شرکت در مسابقه اتوموبیل رانی یا فوتبال بود هم دخترک حضور داشت و قسمتی از رویا مختص اون بود.
چند ماه بعدتر، دیگه دخترک فقط در رویاهاش نبود. تو تک تک افکارش هم بود. به هرجا نگاه میکرد، اون رو میدید و مغز پسرک تصویر دخترک رو تمام نمادهای ممکن حک میکرد.
به ماه نگاه میکرد، صورت دخترک در ماه بود. به آب نگاه میکرد ، آب مثل آینه ای جادویی دخترک رو نشون میداد. به تخته سیاه کلاس که نگاه میکرد، از توی خطهای در هم بر هم کشیده شده توی زنگ تفریح، صورت دخترم میومد بیرون. همه جا فقط و فقط دخترک رو میدید.
پسرک عاشق شده بود. عاشق دخترکی که روحش هم خبر نداشت. پسرک عاشق فقط و فقط دخترک رو توی ذهنش و رویاهاش و افکارش داشت. نه دخترک رو میدید، نه صداش رو میشنید و نه میتونست لمسش کنه. تنها چیزی که داشت یک عکس توی آلبوم بود که خاطره یک سفر شمال رو ثبت کرده بود و پسرک و دخترک و بقیه خواهر برادرها و پدر و مادر در کنار هم بودن. یک عکس مربوط به چند سال قبلتر. صورت دخترک توی عکس اونقدر کوچک بود که حتی جزئیات صورتش پیدا نبود. یک پیرهن راه راه تنش بود و از نظر پسرک اون زیباترین پیرهن دنیا بود. اصلا اینکه بقیه توی عکس بودن و چی پوشیده بودن، مهم نبود. مهم این بود که دخترک اونجا بود.
دنیای پسرک متفاوت شده بود. بدون اینکه کسی بهش یاد بده عاشقی چیه، داشت عاشقی میکرد به روش ابداعی خودش. عاشقی کردنش فقط فکر کردن به دخترک بود. خب اون سالها امکان اینکه حتی تلفن کنه به دخترک رو هم نداشت. مسافت طولانی بین تهران و شیراز هم مزید بر علت شده بود و پسرک آرزوی دیدن دخترک رو فقط با خودش میکشوند تا شاید عید یا تابستان برن شیراز و دخترک رو ببینه و بهش بگه که بابا من دوستت دارم!
یعنی میشه؟
چرا اینها منو نمیبرن شیراز؟
چرا زودتر مدرسه تموم نمیشه؟
چرا من بزرگ نمیشم؟
چرا اونها شیرازن؟
چرا ما شیراز نیستیم؟
چرا دخترک نمیدونه من عاشقشم؟
اگه بهش بگم چیکار میکنه؟!!!
........
ادامه دارد...
نه، من این کار رو نمیکنم. پسرک این جمله رو وقتی گفت که از جاش بلند شده بود و میخواست از پیش بابک و ایمان بره. ایمان رو کرد به پسرک و گفت بابا چقدر تو ترسویی! درد نداره که! یه زخم کوچولو با چاقو نوک انگشتت میبری و بعد انگشتمون رو میزنیم به هم و اینجوی پیمان برادری میبندیم.
پسرک گفت: کاری به دردش ندارم که داره یا نداره، اصلا من نمیخوام این کار رو بکنم! اصلا نمیخوام پیمان برادری ببندم با شماها. اصلا من میرم.
بابک سریع گفت باشه، چاقو نه، یه سوزن بزن نوک انگشتت و یه قطره خون هم بیاد کافیه. اصلا خطری هم نداره، من و ایمان قبلا این کار رو کردیم.
پسرک راه افتاد به سمت آسانسور و گفت نه. من نمیخوام.
یهو بابک از جاش بلند شد و گفت بابا کجا میخوای بری، اصلا تو خون نزن، تف بزن! خوبه؟ من و ایمان خون میزنیم تو تف بزن!
پسرک یه نگاهی کرد و با اکراه گفت، باشه. حالا که اینقدر میگین باشه. ولی شما هم نکنین بابا این چه کاریه آخه؟
بابک رو کرد به ایمان و گفت پاشو زود برو از خونتون بیار کاغذ و خودکار و چاغو رو.
ایمان که لاغرتر از بابک بود مثل فنر از جاش پرید و رفت تو خونشون و زود با کاغذ و خودکار و چاغو برگشت.
تو بنویس. اینو بابک به پسرک گفت و پسرک کاغذ و خودکار رو از ایمان گرفت و شروع کرد.
بسم تعالی
ما سه نفر از این به بعد برادر هستیم. برادر ها از هم همایت میکنند. برادرها با هم دعوا نمیکنند. هر کسی که با یکی از برادرها دعوا کرد، بقیه برادرها با هم به اون کس حمله میکنند. برادر ها به هم کمک میکنند. برادرها در تیم فوتبال همیشه با هم هستند.
جملات با همکاری سه نفر نوشته شد و پیمان رو بابک و ایمان با خون، و پسرک با اثر انگشت با کمک خودکار امضا شد.
کاغذ برادری قرار شد همیشه دست بابک بمونه. بابک از سر جاش بلند شد و رفت خونشون و کاغذ رو قایم کرد و اومد. چند دقیقه ای به حرف زدن گذشت و ایمان یه دفعه گفت:
بیاین از عشقهامون بگیم. اول من میگم. من عاشق مهتابم.
پسرک که جا خورده بود با تعجب فقط گوش میکرد و بابک هم با نیش باز همینطور به ایمان و تعریف های ایمان از مهتاب گوش میکرد.
حرفهای ایمان که تموم شد، رو کرد به پسرک و گفت خب تو حالا بگو.
من؟ خب، آخه... من؟ بابک تو اول بگو. پسرک این جمله روگفت تا برای خودش وقت بخره. تا فکر کنه ببینه واقعا عاشق کیه؟ اصلا عشق چیچیه؟ چرا یه چیزی اینها میدونن و بلدن ولی پسرک بلد نیست؟ نکنه از اینها عقب افتاده؟ آخه چجوری اینها بلدن و عشق دارن ولی پسرک نه؟ اصلا کسی که کلاس چهارم دبستان ه باید بدونه عشق چیه؟ نکنه عاشق ه و خودش خبر نداره؟ یعنی عاشق کیه؟
بابک با من و من شروع کرده بود به حرف زدن که آخه نمیدونم چجوری بگم، بگم یا نگم و این حرفها، پسرک هم که تو فکر خودش داشت دنبال عشقش میگشت تا اینکه ایمان گفت نترس دیگه بابا! ما پیمان برادر بستیم. بگو.
بابک گفت آخه من روم نمیشه. تو بگو بهش!
ایمان گفت بابا تو ام، ترسو. آقا این عاشق ه مینا ه.
یهو پسرک زنجیره افکارش پاره شد و گفت کی؟!!! مینا؟!!! خواهر من؟!!!!!
از جاش بلند شد که بره یقه بابک رو بگیره که ایمان گفت چی شد؟ یادت رفت؟ پیمان برادری! برادرها با هم نباید دعوا کنند.
پسرک نشست سر جاش و تازه دوزاریش افتاد که چرا اینقدر این دو نفر اصرار داشتن که پیمان برادری بسته بشه.
شما نامردی کردین. قبلش باید به من میگفتین. پسرک اینو گفت و بابک گفت آخه چیزی نیست که. من فقط دوستش دارم. قول میدم که اذیتش نکنم.
آخه اون ایمان که میگه عاشق مهتاب ه، مهتاب هم که دوست میناست. خودت هم که.... پسرک حرفش رو خورد....
دوباره رفت تو فکر. داشت با خودش مرور میکرد واقعا الان اون عاشق کیه؟
اون عاشق دوچرخه ش ه. عاشق موتور باباش. عاشق ماشین سواری. عاشق فوتبال. عاشق فرستنده اف ام که درست کرده و وقتی میره تو صف نونوایی از اونجا با مامانش یک مکالمه یک طرفه داره و مامانش حرفش رو از رادیو گوش میکنه. عاشق اون تلویزیونی که با جعبه خرما و دو تا چوب و کاغذ درازی که روش نقاشی کشیده و لامپ و ذره بین. تلویزیونی که اختراع پسرک ه ولی هیچی نشون نمیده جز رویاهایی که پسرک توی اون تلویزیون داره میبینه. میبینه که بزرگ شده و مهندس شده و ماشین بیوک خریده و مامانش رو سوار میکنه و میرن دم مطبی که مینا دکتر شده!
هیچ وقت تا حالا به این فکر نکرده بود که جنس مخالف رو دوست داشتن یعنی چی. تا اینکه وسط اون افکار یاد یه حرف باباش که چند روز پیس داشت یواشکی به مامانش میگفت و پسرک که مثلا داشت مشقهاش رو مینوشت شنیده بود. باباش داشت به مامانش میگفت که وقتی بزرگ شد آرزو رو براش میگیرم. اینها خیلی به هم میان.
آرزو؟ یعنی عشق پسرک آرزو بود؟ دختر خاله ش؟
من عاشق دخترک ام. دختر خاله م. خیلی خوشگله. اون خوشگلترین دختر دنیاست. شیراز زندگی میکنن.
پسرک این جمله رو گفت و جلسه اون روز برادران تموم شد.
رفت خونه. تشک ابری که همیشه روش میخوابید رو پهن کرد تا بخوابه. چشمهاش رو بست و شروع کرد به ساختن رویاهای جدید. به رویا های قبلی و ماشین بیوک و مهندس شدن، یک زن، یک عشق هم اضافه شده بود.
دخترک از اینجا وارد زندگیش شد و ....
ادامه دارد.
چند روزی هست که یک بغض خفه شده در گلو، راه نفس کشیدن رو برام سخت کرده. مخصوصا شبها بدجوری بیخ گلوم رو فشار میده و اونقدر محکم اینکار رو انجام میده، که هم دندونهام به هم فشرده میشن و هم گاهی قطره اشکی گوشه چشمی جمع میشه و یهو سر میخوره میاد پایین.
چرا؟ خب این روزها خیلی هامون اینطوری هستیم.
برای ثبت در تاریخ که بعدا اگه یه روزی اومدم دوباره اینجا رو خوندم یادم بیاد، میگم که ما ایرانی ها، الان دقیقا وسط یک انقلاب هستیم.
انقلابی که اولش انقلاب نبود و بعد شد. چون دلم نمیخواد اینجا رو ببندن، چون امکان بکاپ گیری توی بلاگ اسکای وجود نداره، پس اینجا چیزی بیشتر نخواهم گفت از روزها و شبهایی که به ما مردم میگذره که توضیح واضحات ست و بس.
فقط برای یاد آوری خودم میگم که شروع این بغض از م ه س ا بود و بعد با ن ی ک ا و بعد هم س ا ر ی نا و .... صدها اسم. اوجش که دیگه اشک به بغض اضافه شد با خدا ن و ر بود و جاری شدن اشک و درد دندان و فک با ک ی ا ن و خدای رنگین کمانی که فکر میکرد هست و .... نیست!
دیروز رفته بودیم بهشت زهرا. ۴ سال از رفتن بابا،گذشت. چهار سال؟! بله، چهار سال!
تو مسیر خاطراتی از ۸۸ رو مرور میکردیم، مامان گفت انگار همین چند روز پیش بود، چقدر سریع ۱۴ سال گذشت!
گفتم افسوس که دیگه بابا نیست ببینه این روزها رو.
امشب اما، همینطور که تو توییتر و اینستاگرام بالا و پایین میرفتم، رسیدم به ویدیویی از ترانه بزن باران که حبیب خونده. البته بازخوانی اون ترانه بود، ولی خب منو برد به اواخر دهه ۷۰. هنوز دبیرستانی بودم. زمستان سرد، در مغازه بابا،در حال تعمیر ضبط ماشین یا نمیدونم یه چیزی که نوار حبیب توش بود و هوا هم تاریک بود و بخاری نفتی وسط مغازه هم روشن بود.
صدای حبیب، بوی نفت، سرما و حضور پدر.
تا چند سال پیش، هر وقت صحبت این میشد که حاضری برگردی به قبل ، به قبل از ازدواجت و دوباره زندگی کنی و تصمیم های درست بگیری، میگفتم نه! حتی با وجود اشتباهاتم، نمیخوام برگردم، چون سخت بوده مسیر و دلم نمیخواد دوباره این سختی ها رو تحمل و کنم و این همه زحمت بکشم تا برسم به اینجا.
اما، امشب، بعد از اینکه ترانه بزن باران منو برد به سال ۷۷ یا ۷۸، دیدم که حاضرم چشمهام رو که باز میکنم، تو همون مغازه با بوی نفت و سیبیل های یه خط در میون و سرما و ابتدای مسیر سخت باشم، اما در کنار پدر....
شاید حتی اینبار به اینجایی که الان هستم نرسم، ولی مهم نیست. کاش واقعا تمام این سالها خواب و رویایی بوده باشه تو ذهن من و الان چشمهام رو که باز میکنم، اینجا نباشم و اونجا باشم.
قطره اشک از کنار چشمم سر خورد و رفت روی گونه و بعد هم روی کوسن مبل که زیر سرم ه. چشمهام باز شد. نه، رویا و کابوس و خواب نبود، من تو سال نکبت ۱۴۰۱ م، تو آبان خونین. بدون پدر و پر از غم.
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آ وار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جوباران پراز سنگ
بزن باران که وقت لایروبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
بپا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش گریان شو بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
زدامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آ وار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جوباران پراز سنگ
بزن باران که وقت لایروبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
نور خورشید از میان شاخه های درختان حیاط ساختمان همسایه و از میان ساختمان ها مستقیم به چشمهای من تابید. شاخه های نور چیزی رو میخواستندبه من بگن. ولی خب گوشهای من بسته بود به تمام حقایق. من، شوک شده و در اندوهی ویرانگر، به مانند درمانده ای در میان آوار ساختمان فرو ریخته بر سر، گیج و مبهوت میان بودن و نبودن، بعد از نظاره کردن به خودروی سرخ زیبا که از پیچ کوچه گذشته بود، بعد دیدن صورت زیبای راننده اون خودروی زیبا، بعد از دیدن رفتن گل مریم، به استقبال پاییز رفتم.
کمی با شاخه های نور نظر بازی کردم و راهم رو گرفتم و رفتم به سمت پارکینگ، دوباره چشمم به موتور سیکلت سبز زیبا افتاد، و باز افسوس که چرا فرصت نشد شاخه گل مریم رو بر روی موتور بنشونم و لذت عبور باد از گلبرگ هاش رو بهش تقدیم کنم. افسوس خوران، سلانه سلانه پله ها رو بالا اودم و بعد سوار آسانسور شدم و اومدم بالا.
تنها.
چه کسی میتونست مرهم تنهایی من باشه؟ چه کسی جز این وبلاگ؟
ما، همه تنهاییم. تنهای تنها. ما در این دنیا تنهای تنها، به حال خود واگزار شده ایم و این اضطراب تنهایی بر تمام ما چیره گشته است. و تنها خورشید است که گاهی از میان درختان، شاخه نوری تقدیم ما میکند و بس!
چه باید کرد؟ چه میتوان کرد؟ هیچ، جز چنگ زدن در آغوش چیزی که این تنهایی را درمان التیام بخشد.
من، چه چیزی الان دارم؟ هیچ! جز کار.....
چه پیشرفت جدید در انتظار من است!!!!!
دوران لذتهای مصنوعی و کارهای زیاد الکی، شروع شد. چون لذت واقعی زندگی، سوار بر خودرو قرمز سرخ رنگ، پیچید در کوچه سوم و از جلوی چشمان من، رفت!
نجوا
شهریار قنبری
فرهاد مهراد
رستنی ها کم نیست من و تو کم بودیم خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست من و تو کم خواندیم من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم من و تو اما در میدان ها اینک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می بینیم ما به اندازه ی ما می چینیم
ما به اندازه ی ما می گوییم ما به اندازه ی ما می روییم
من و تو کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و درهم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست
کمتر پیش اومده که تو زندگی نقش برده رو داشته باشم. البته یه جورایی رفتارهای ارباب و برده ای نداشتم ولی خب تو کنترل زندگی، معمولا من بودم که هدف گذاری کردم و به سمت هدف هدایت کردم و زندگی رو پیش بردم.
چه زمانی که زن داشتم و چه قبلش و چه بعد از جدایی، تو این ۸ سال.
خب البته همیشه هم اینطوری نبوده. مدتی که کوتاه هم نبود، عاشق شدم و کنترل رو دادم دست معشوق. چون اون هم یکی مثل من بود و میخواست ارباب باشه. خب این وسط من عاشق بودم و این من بودم که کوتاه اومدم و ارباب، نقش برده رو بازی کرد.
ولی همونطور که میگن، دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد!
چند سال که گذشت یه جایی زیر اون همه فشاری که الناز میاورد، یه دفعه شونه خالی کردم و گفتم صبر کن، من نمیتونم!
اون رابطه و اون عشق بالاخره تموم شد. اینروزها اما، دارم با خودم فکر میکنم که شاید وقتشه که دوباره شانس زندگی رنگی داشتن رو امتحان کنم و رنگ عشق رو بپاشم تو زندگیم.
اما میدونید چیه، من کلا نمیتونم عاشق برده ها بشم. عاشق کسایی که از جون و دل برام مایه میزارن و هر کاری که بگم میکنند و کنترل همه چیز رو میدن دست من. نه، اینها برای من جذاب نیستند.
نه که از اینها بدم بیاد، نه، اتفاقا با اینها راحت تر زندگی میکنم، ولی دل منو یک ارباب قوی میتونه ببره.
ولی سوال اینجاست، از بین دو مدل دوستی دو ارباب و نه با هم بودنشون، و کوتاه اومدن یک ارباب برای با هم بودنشون(مثل دفعه قبل) کدوم رو انتخاب کنیم؟
ذهنم درگیره، حسابی هم درگیره.
یه وقتهای، خودش میاد از اون عرش کبریایی پایین، میگه بیا تو بغل خودم عزیزدل.
یه وقتهای مثل امشب.
میاد و میری تو بغلش دراز میکشی و زل میزنی تو چشمهاش، اونم وقتی خوابیده!
با زبان بی زبانی میگه، نگاهم کن بنده من، نگاه کن که خدا خودش اومده پایین تا بهت بگه هست، هرچند خواب باشه!
و تو، مست نگاهش میشی، مست از دیدنش، مست لمس تنش، و تو پوست خودت نمیگنجی، تو ابرها داری پرواز میکنی و میبالی به خودت که خدا تو بغل تو آروم خوابیده، هر چند حواسش به همه چیز هست....و گاهی میگه نه، تا ثابت کنه خدا، خداست حتی وقتی خوابه.
خودش که خواب بود، نمیشد ازش چیزی خواست، من اما در به در دنبال کسی که بتونه زمان رو نگه داره، بتونه زمین رو از چرخش نگه داره تا خورشید نیاد و این لحظه تا ابد ادامه پیدا کنه.
و خب نشد، آخر سر خدا بیدار شد و گفت، بنده من، خواب خوبی بود، ولی بریم. بریم که چرخ دنیا رو باید بچرخونم!
یک شب، مثل امشب، ارزش تمام شبها و روزهای پر از غم و اندوه رو داشت. امشب بهم ثابت شد زندگی زیباست و خدا هست و من دوستش دارم.
خاکسپاری چی میتونه برای گفتن داشته باشه، جز غم و گریه و افسوس؟ جز خداحافظی تلخ با جسم کسی که دوستش داشتی و دیگه نیست؟
جز دیدن چهره ای زیبا برای آخرین بار؟
من هم شانس این رو داشتم که چهره زیبای مهری رو برای آخرین بار ببینم. با چشمانی برای همیشه بسته، اما باز هم پر از زیبایی و جذابیت.
آخ، مهری، هیف تو بود، کاش اینقدر زود نمیرفتی. این جمله ای بود که در لحظه دیدن صورت مهری برای آخرین بار به زبون آوردم.
کسانی بودند که نزدیکان مهری رو آروم کنند و زیر بقلشون رو بگیرند تا بتونن روی پا وایسن، اما کی بود که تو اون لحظه من رو که از درون داغون داغون بودم رو آروم کنه؟ اصلا مگه کسی تو اون لحظه حال منو میدونست؟ قطعا نه!
الان که چند روز از اون روز لعنتی گذشته، باز اومدم اینجا پیشت، تا برات تعریف کنم از اون روز. البته که تو خودت اون روز اینجا بودی و میدیدی. میدیدی که دارن جسمت رو زیر این خاک ها میزارن، میدیدی که حال همه داغونه، میدیدی که چقدر آدمها عزادار تو بودن. ولی ما تو رو نمیدیدیم مهری عزیزتر از جان.
راستی، اون بطری شرابت رو هم که نصفه مونده بود تا بالاخره یه روزی با هم تمومش کنیم رو برات آوردم. نمیدونم الان دیگه خبر داری اونطرف چه خبره یا نه، نمیدونم حالا که بیشتر میدونی، هنوزم دلت میخواد این شراب رو با هم بخوریم یا نه، اما من رو قولمون هستم. پس با هم مینوشیمش.
گیلاس اول رو مینوشیم به سلامتی ه ....
صادق خواست به عادت همیشه بگه به سلامتی تو، که دید دیگه تویی نیست که بخواد سلامت بمونه! دردش گرفت از اینکه دیگه نمیتونه بگه به سلامتی تو. بغض کرد و با بغض گفت: آخ مهری، آخ مهری، چرا آخه؟ من الان چی بگم برای این پیک؟ این گیلاس رو مینوشیم به سلامتی عشقمون! سر عشقمون سلامت...
صادق جرعه ای از گیلاس رو توی دهنش نگه داشت و گیلاس مهری رو تا نیمه ریخت روی خاک دقیقا زیر عکس مهری که هنوز با چسب به تیکه بلوک بالای قبر چسبیده بود. آخه مهری عادت داشت گیلاس شرابش رو زیاد زیاد بنوشه!
نمیدونم اینجوری بهت میرسه یا نه، اما آرزو میکنم الان اونطرف بهشتی باشه و تو اونجا باشی و مست از شراب بهشتی! البته، الان پیش من باش، همینجا، روبروی من بشین و با هم بنوشیم و به حرفهام گوش کن. باشه؟
باشه عزیزم.
قربونت برم. مرسی که حرفمو گوش میکنی، هنوز هم.
خب آخه اون موقع که زنده بودم که خیلی گوش نمیکردم، دیدم بزار الان یه کم حرفتو گوش کنم بچه مون سرخورده نشه.
هاهاها، هنوزم شوخی میکنی؟ دمت گرم بابا. اوضاع خوبه اونجا؟
نه دیگه، قرار شد تو حرف بزنی و من گوش کنم. پس بازم بنوش و برای منم بریز و حرف بزن، باشه؟
قبول! پس اینبار به سلامتی روحت که الان روبروی من نشسته و داره به حرفهام گوش میکنه، خوبه؟
آفرین، حالا شد، قبول، من هنوزم سلامتی لازم دارم!
صادق دوباره جرعه ای نوشید و کمی از گیلاس مهری رو خالی کرد روی خاک.
مهری، درد داشت؟ لحظه مردن و میگم.
نه صادق، سوال نپرس ولی، تو حرف بزن.
آخ راست میگی، باشه. من حرف میزنم. ولی خب تو که همه چیو میدونی؟ ولی باشه، دوست دارم بازم بگم. اولا که دلم خیلی برات تنگ شده. برای بوسیدنت، برای دیدن روی ماهت، برای...
خب من که الان اینجام، ببین منو دیگه! بوسیدن رو هم .... هاهاها نه تو رو خدا نخوای اینجا منو ببوسی که بقیه اگه ببینن قطعا یا جیغ میزنن و فرار میکنن یا میان میبرنت تیمارستان.
هاهاها. باشه، پس شب که تو خونه تنها بودم بیا، حله؟
هاهاها، تو ول کن نیستیا؟!! به روح منم میخوای تجاوز کنی! هاهاها
هاهاها، خدا بگم چیکارت نکنه مهری، خب باشه بابا، بازم نیا! زنده بودی که نیومدی، الانم نیا. پیک بعدی به سلامتی روح شادابت!
زنده که بودم، روحم اینقدر شاداب نبود، یادته که؟ همش ناراحت بودم که چرا این همه عاشق دارم که به درد نخورن!
بله خانم زیبا، بله، خوب یادمه، دق که ندانی چیست گرفتن، تو ای خانم زیبا!
والا فعلا که من دق کردم و مردم و شماها همتون سر و مر و گنده!
حالا تو هم همش یادم بنداز مردیا! بیخیال شو دیگه مهری بزار این شراب و بخوریم بره دیگه.
باشه بابا، اصلا من حرف نمیزنم. شما بفرمائید آقای نویسنده!
خب جونم برات بگه که الان حالم بهتره، میدونی چرا؟
چرا؟
گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم، چه بگویم چو بیایی، غم از دل برفت!
اصل شعر رو یه کم تغییر دادیا، ولی بازم قبوله. آفرین قشنگ بود دیوانه!
دیوانه؟ چرا بهم میگی دیوونه؟
قرار شد سوال نکنیا، اما خب آخه کدوم آدم عاقلی میاد میشینه سر قبر یکی و با خیال روحش شراب میخوره؟!!
خیال؟! کی گفته خیال؟! تو واقعیت محضی، تو واقعی ترینی!
باشه بابا، اصلا تو عاقل، پس پیک بعدی رو من میگم به سلامتی کی. اینو به سلامتی عقل نداشته تو ... هاهاها
باشه، قبول، به سلامتی عقل نداشته من.
صادق دوباره نوشید و کمی ریخت روی خاک!
صادق خان، لامصب نریز اینا رو روی خاک، بخورش بلکه یه حالی بهت بده. من که اینجوری چیزی بهم نمیرسه که. تو مست شو من بیشتر حال میکنم. بعد هم می ریزی زمین مورچه ها رو مست میکنی داستان میشه این وسط! حتما بعدش هم میخوای قصه مورچه مست سر قبر مهری رو بنویسی!
باشه، قبول، یه جرعه از گیلاس خودم برای خودم، یه جرعه از گیلاس تو میخورم برای تو.
آفرین، ولی مال منو سر بکش! بلدی که؟
به سلامتی مورچه های سر خاک مهری.
......
مکالمه صادق و مهری، یا بهتر بگم روح مهری، یا شاید هم تصور خیالی از روح مهری، تا نزدیک غروب ادامه پیدا کرد. شبهای قبرستون ترسناک و سرد و دلهره آوره، اما صادق، نه ترسی داشت و نه سردش بود و نه خسته. تا اینکه دو تا سرباز اومدن بالای سرش و یکیشون دستش رو گذاشت روی شونه صادق و گفت: آقا، حالتون خوبه؟
سرباز دوم گفت: بازم یه مست دیگه!
سرباز اول گفت: آقا پاشو کمکت کنیم، شبها نمیشه کسی اینجا بمونه. پاشو نه برای خودت دردسر درست کن و نه ما.
صادق گفت: منخوبم، خوب خوبم.
سرباز دوم گفت: بله، کاملا معلومه! حاجی ما خودمون شبها اینجا جرات نمیکنیم باشیم شما چجوری جرات میکنی تنها؟
صادق گفت؛ منکه تنها نیستم!
سرباز دوم گفت: بفرما، نگفتم مسته؟ پاشو بریم مگرنه به زور میبرمت.
هر دو سرباز زیر بقل صادق رو گرفتند و بلندش کردند، چند قدم که رفتند، صادق دیگه خودش رو پاش وایساد و رفت سمت ماشین و سوار شد و روند سمت خونه.
چه ترانه ای بیشتر از سلام آخر احسان خواجه امیری میتونست اشک صادق رو تا خود مقصد و حتی تا لحظه خوابیدن جاری کنه؟
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ......
وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا ......
وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا .....
صدای عبدالباسط که از توی اسپیکر نصب شده تو حجله پخش میشد، کل کوچه رو توی حال و هوای غم و مرگ فرو برده بود. هوا سرد بود کمی مه آلود، اما بیشتر بخاطر وارونگی هوا، کل شهر رو لایه ای ذخیم از دود گرفته بود. دقیقا دو روز و ۱۷ ساعت از رفتن مهری گذشته بود.
تو این دو روز و ۱۷ ساعت، خواب که هیچ، نفس کشیدن راحت هم از خانواده مهری و دوستهاش، رخت بر بسته بود و رفته بود.
صدای گریه و شیون مادر مهری یک بند از توی خونه سکوت سرد زمستانی کوچه رو میشکست. پدر مهری، تو این دو روز و ۱۷ ساعت، به اندازه بیست سال پیر شده بود.
برادر یک بند گریه میکرد و افسوس لحظاتی رو میخورد که میتونست رابطه بهتری با مهری میداشت، ولی نداشته بود.
برادر زاده با وجود اینکه سعی کرده بودند ازش پنهان کنند که چی شده، چیزهایی حالیش شده بود و بی تابی میکرد.
صادق توی ماشین که دقیقا جلوی حجله پارک شده بود نشسته بود و هر از گاهی اشکی که از گوشه چشمش جاری میشد رو پاک میکرد. از تو دل اشکها تصویر مهری رد میشد و وارد چشمهای صادق میشد. مثل این بود که مهری از توی استخر آب داره به بالا و به صادق نگاه میکنه. تصویری زیبا با لبخندی زیباتر. عکس مهری خیلی زنده بود، اما خودش....
عکاس وقتی داشت این عکس رو میگرفت، حتی یک درصد هم فکر نمیکرد که این عکس قراره روزی روی حجله مرگ نصب بشه!
عکاس کی بوده یعنی؟ چه کسی عکس به این زیبایی از مهری گرفته؟ از توی عکسش هم عشق میریخت بیرون!
عکاس احتمالا یا پرویز بوده یا مهدی!
اگه پرویز بوده، از عشقش عکس گرفته و بعد طوری زندگی رو پیش برده که جدایی تنها راه رهایی مهری بوده و بعد از طلاق هم مسیر زندگیش افتاده به مهدی و ....
اگر هم مهدی عکاس بوده از عشقش عکس گرفته و بعد کاری کرده که آخرش مرگ مهری رو رغم زده!
توی قصه ها، همیشه استعاره ها وجود داشتن! مهدی، مهری رو توی این قصه کشته، حالا این کشتن واقعی بوده یا استعاره؟!!
صادق، غرق در این افکار و چشمش قفل روی عکس مهری، ناگهان توجه ش به روبرو جلب شد.
سه نفر داشتن میومدن سمت حجله. یک مرد و یک زن در جلو، و پرویز هم با کمی فاصله در پشت سرشون. برادر پرویز و مادرش جلو میومدن. اومدن و نگاهی به حجله انداختند و وارد ساختمان شدند، اما پرویز ایستاد. چشم دوخت به عکس مهری. همونجا وایساد و احساس میکردکه خوابه!
باور نمیکرد چیزی رو که میدید. باور نمیکرد عکسی که با عشق گرفته بود، بشه عکس روی حجله مرگ!
پشیمون بود، خیلی زیاد، اما پشیمونی مگه فایده ای داشت؟!
الان دیگه ۲ روز و ۱۸ ساعت از رفتن مهری گذشته بود. امروز قراره که مراسم خاکسپاری انجام بشه. بعد از کلی دوندگی، بالاخره بازپرس ویژه قتل و پزشک قانونی اجازه خاکسپاری رو صادر کرده بودند. با وجود شرایط کرونا و تعطیلی بخاطر آلودگی هوا، جمعیت نسبتا زیادی جمع شده بودندتا حرکت کنند به سمت بهشت زهرا. جمعیت سوار ماشین هاشون شدند و راه افتادند. صادق هم ماشین رو روشن کرد و دنبال بقیه ماشین ها حرکت کرد.
توی مسیر به این فکر میکرد که عشق به مهری، حالش رو خوب کرده بود و اونو از حال بد و معلق عشق قبلی خارج کرده بود. به این فکر میکرد که مهری بود که به دادش رسیده بود. عشق به مهری. به این فکر میکرد که این عشق رو باید زنده نگه داره، حتی اگر معشوق دیگه زنده نیست!
خب بالاخره رسیدیم.لامصب این ترافیک تهران رو حتی معجزه هم نمیتونه درست کنه! انواع و اقسام آدمهای مختلف، دولتهای مختلف، شهردارهای مختلف اومدن و رفتن، ولی ترافیک هیچ جا نرفت! پیاده شو دختر همینجاست...
وای خدا خسته شدم، دیگه دلم میخواست بخوابم بابا بزرگ. آخه این همه پارک نزدیکتر چرا باید میومدیم اینجا آخه بابایی؟
حالا پیاده شو تا بهت بگم عزیزدلم. این پارک یه قصه داره، میخوام قصه اش رو برات بگم.
آخ جون قصه! آخ جون، من عاشق قصه هاتم بابایی.
از روی صندلی عقب اون پتو رو هم با خودت بردار و پیاده شو دختر گلم.
.....
خب همین نیمکت خوبه برای نشستن. بزار اول من تمیزش کنم لباسهاش خوشگل دخترم کثیف نشه و بعد میشینیم و منم قصه این پارک رو برات میگم.
یکی بود یکی نبود، اون قدیم قدیما، نه خیلی قدیما، اما دقیقا سی سال پیش، توی همچین روزی من اومدم توی این پارک سر یه قرار. اول از هر چیزی بگم، این قصه، واقعیه، یکی از قصه های زندگی خود منه. تا الان کسی نمیدونست، اما همون سی سال پیش که اومدم توی این پارک، با خودم عهد کردم اگر روزی روزگاری تویی به دنیا اومدی، و پانزده سالت شد، بیارمت توی این پارک و این قصه رو برات تعریف کنم.
وای خدای من! یعنی اینی که میخوای الان بگی قصه خود خودته؟!
بله عزیزم، قصه خودمه. شروع قصه مال سی سال پیش هم نیست، شروعش مال ۳۸ سال پیشه، اون موقع ها من ۳۲ سالم بود و با یه دختر خانومی دوست شده بودم که اسمش الاهه بود. اون ساختمون رو میبینی اونجا؟ همون ساختمونه که خیلی بلنده؟ اونجا قبلا یه ساختمون فکر کنم نهایتا ده طبقه بود. الاهه توی اون ساختمون کار میکرد. کارمند بخش ممممم راستش بخشش رو یادم نمیاد. دیگه منم حسابی پیر شدم دخترم. آره میگفتم، توی اون اداره کار میکرد، بعد یه روزی من و الاهه قرار گذاشتیم که همدیگر رو ببینیم. الاهه هم از یه پیتزا فروشی پایین همون ساختمون، یه پیتزا خرید و اومدیم نشستیم توی باغچه، روی چمنها، فکر کنم زیر اون درخت پیر که اونجا خشک شده، پیتزا رو خوردیم. چند ماه بعدش داشتیم در مورد یه خاطره دوران کودکی من حرف میزدیم و تصمیم گرفتیم یه قرار با هم بزاریم برای ده سال بعدش. ولی چون ده سال بعدش رو شاید یادمون میرفت، گفتیم یه سال رند رو انتخاب کنیم که شد سال ۱۴۰۰.
اوووه! ۱۴۰۰! یعنی اون موقع بابای من چند سالش بوده؟
اون موقع بابات ۱۵ سالش بود، دقیقا هم سن الان تو. واسه همین تصمیم گرفتم وقتی یه نوه داشتم که ۱۵ سالش بود بیارمش اینجا و براش تعریف کنم.
یعنی پس این قصه رو برای خود بابام تعریف نکردی بابابزرگ؟!
نه دخترم. برای اون تعریف نکردم.
آخه چرا بابایی؟
دورت بگردم که وقتی میگی بهم بابایی دلم پر میزنه برات. نگفتم براش چون بالاخره ممکن بود توی اون سن و غیرتی که روی مامانش داشت، هر وقت میدید من به دختر دیگع ای علاقه دارم با باهاش دوستم، هرچند که جدا شده بودم از مادربزرگت، ولی اون خوشش نمیومد. منم دیدم بهتره این قصه ها و خاطرات رو برای تو تعریف کنم. خلاصه من و الاهه قرار گذاشتیم روز ۴ دی سال ۱۴۰۰ بیایم اینجا. حتی اگر دیگه با هم دوست نبودیم و خبری هم از همدیگه نداشتیم. من و الاهه اوایل سال ۹۵ دوستیمون تموم شد، یه سری دلخوری های زیاد هم بوجوداومد و کارهایی کرد که من خیلی عصبانی شدم ازش و ... تا اینکه سال ۱۴۰۰، نزدیک یک ماه مونده بود به قرار، با یه خانم دیگه دوست شدم به اسم؟ فکر میکنی اسمش چی بود؟!
ممممم بزار یه کم فکر کنم،.... نمیدونم بابایی. یه راهنمایی کن خب دیگه.
هفته پیش یه قصه دادم بهت بخونی، خوندیش؟
آهان، فهمیدم، مهری، با مهری دوست شدی. آره راست میگی، تو اون قصه هم یه جاش مهری اون صادق که نویسنده بود رو آورده بود پارک سر یه قرار! یعنی، اون صادق هم خودتی بابابزرگ؟!!!
آره دیگه، اونم منم.
یعنی شما مردی و زنده شدی؟!!
بله، منم مردم و زنده شدم.
آخه تو که نویسنده نبودی بابایی!
نویسنده ای که شغلش نویسندگی باشه، بله نبودم، اما یه چیزهایی نوشتم دیگه. یکیش همین قصه مهری و چند دلبر.
وای، چه عالی. پس همه کاره بودی بابایی. خب پس چرا اون قصه رو تهش رو ننوشتی؟ چرا آخر اون قصه بالاخره نگفتی مهری چیکار کرد؟ مهدی چی شد؟ بقیه؟ اصلا دوستیت با مهری چی شد؟ مهری الان کجاست؟
صادق آهی کشید و به مریم، نوه اش گفت: عجله نکن دخترم. آوردمت اینجا تا همون قصه رو بقیه ش رو بگم. مگرنه قصه این پارک و الاهه شاید جذاب باشه اما فقط، برای من. ولی ادامه قصه مهری، خیلی تلخه و ...
مریم جون، قسمت آخر اون قصه چی شد، یادته؟
تو قسمت آخری که نوشتی، صادق یا بهتر بگم شما، به مهری گفتی که مهدی بوده اسید پاشیده، بعد هم گفتی تو بودی که پرویز رو زدی. آخرش هم مهری قهر کرد و رفت.
صادق: آفرین، خوب یادته، اون شب مهری رفت و چند روزی تنهایی رفت آبعلی ویلا خانوادگیشون. تو اون چند روز هرچی بهش زنگ زدم تلفن رو جواب نداد. نه گوشیش رو و نه تکست و نه وویس و هیچی. میدیدم که آنلاین میشه ولی خب قهر کرده بود و جواب نمیداد. منم بهش حق میدادم و با خودم فکر کردم که تنها باشه بهتره. تا اینکه یه روز مامانم، مادربزرگم بابات، زنگ زد بهم که بابات نیومده خونه. منم بدو بدو راه افتادم این ور اون ور و هرچی گشتم پیداش نکردم. همون موقع بود که شک کردم نکنه کار مهدی باشه. یه وویس فرستادم برای مهری و اونم وقتی دید شرایط چجوریه و امرجنسی ه، زنگ زد و با هم حرف زدیم. آدرس مهدی رو میخواستم و بهم داد. منم چند نفر رو اجیر کردم و فرستادم برن مهدی رو بگیرن ببرن جایی تا از زیر زبونش حرف بکشیم. خب همیشه بدون مریم جونم که دست بالای دست بسیاره.
مریم: این یعنی چی؟ یعنی دست شما بلنده؟
صادق خندید و گفت: نه عزیزم، این یعنی هر کسی که فکر کنه قویترینه، اشتباه میکنه، و قطعا یکی دیگه پیدا میشه که از اون قوی تره. مهدی هم فکر میکرد با پول دادن به اون چند نفر میتونه هر کاری بکنه و گیر نیفته. منم ۵ نفر رو فرستادم سراغش، اون پنج نفر رفتن و آوردنش، بردنش توی یک انباری، بستنش به صندلی، و اونقدر زدنش تا بالاخره لو داد که چی شده و زنگ زد به اونهایی که بابات رو گرفته بودن و آدرس داد که بابات رو بیارن.
قرار شد اونها بابات رو ببرن آبعلی، ما هم مهدی رو ببریم اونجا، و اونجا مهدی رو بدیم و بابات رو بگیریم. ما راه افتادیم سمت آبعلی، حدود دو ساعتی تو راه بودیم، اونها هم حدود یک ساعت بعدش بابات رو آوردن. وقتی دیدمش بابات رو، از خوشحالی داشتم اشک میریختم. محکم بقلش کردم و مهدی رو هم که کمی صورتش زخمی شده بود دستهاش رو باز کردیم. یه دفعه مهری عصبانی شد و حمله کرد سمت مهدی، دم پله های خروجی، مهدی که شوکه شده بود، یه دفعه مهری رو هل داد و .... مهری از بالای پله ها پرت شد پایبن. پله ها زیاد نبود، ۵ یا ۶ تا پله بود، ولی سر مهری خورد لبه سنگ و ....
مریم دست بابابزرگش رو گرفت و گفت: خب، بعدش چی شد؟
صادق آهی کشید و گفت: مهری خیلی زود، توی اوج زیبایی و جوانی، در نهایت جذابیت، رفت و ما رو تنها گذاشت !
مریم: یعنی مرد؟!!
صادق: بله عزیزدلم. مرد.
مریم: مهدی چی شد؟
میخواست فرار کنه، اما گرفتیمش، بعد هم دادگاه و محکوم شد به قتل عمد. چند سال دادگاهش طول کشید و بعد هم قصاص شد. مریم عزیزم، من هم عملا بعد از اون روز، زنده نیستم و لحظه شماری میکنم برای دیدن دوباره مهری. از همون موقع بود که دیگه تنهایی رو انتخاب کردم عزیزم.
قصه مهری اینطوری تموم شد. مهری رفت و تمام عاشقهای خودش رو داغدار کرد.
قصه گوی پیر شهرم بگذر آرام از کنارم
در برم منشین برایت قصه ای دیگر ندارم
قصه هایم مرده در من دیگر از افسانه سیرم
بر مزار قصه هایم مینشینم تا بمیرم
روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی
کز دل من میگریزد عشق و رویای جوانی
رفتی و لب های من شد گور سرد قصه هایم
آمدی تا بار دیگر جان بگیرد غصه هایم
این زمان افسرده جانی بی پناهم
ای گنه کرده برو من بی گناهم
تمام.
خیلی عجیبه.اصلا باورکردنی نیست!!! تو چطوری این چیزها رو میفهمی؟
خودمم نمیدونم چطوری، فقط میدونم، همین.
خب اگه میدونی، چرا ثابت نمیکنی حرفهات رو؟
گفتم که، فقط میدونم، حتی دلیلش رو هم نمیدونم و نمیدونم چرا میدونم!
مادرت گفته بود که حرفهای عجیب میزنی، ولی خب تو این چند وقت فرصت نشده بود در موردش حرف بزنیم. خودت هم چیزی نگفتی.
صادق کمی مکث کرد و گفت: آخه مهری جان، کسی باور نمیکنه. حتی خود تو هم مطمئن هستم که باور نمیکنی. هر کسی که شنیده فکر کرده خواب نما شدم و دارم چرت و پرت میگم. ولی واقعا یه چیزهایی یه موقع هایی میاد به ذهنم که خودمم نمیفهمم چرا و از کجا میاد. گاهی وقتها خودم به یه چیزی فکر میکنم تا بفهمم، گاهی وقتها اصلا فکر هم نمیکنم به چیزی و یه چیزهایی به ذهنم میرسه، یا تو خواب میبینم.
مهری گفت: خب مثلا به چه چیزهایی فکر کردی؟
صادق گفت: ببین من مهندس کامپیوترم، الکترونیک هم خیلی جزئی یه چیزهایی تو بچگیم از بابام یاد گرفتم. خیلی جزئی. ولی الان مدار طراحی میکنم بدون هیچ پروتوتایپی و تستی، میفرستم برای ساخت و درست درمیاد!
مهری گفت: من که سر در نمیارم چی میگی ولی یه کم تواضع هم بد نیستا! دیگه زیادی داری خودتو بالا میبینی!
صادق خندید و گفت: راست میگی، ولی خب آخه چند بار این کار رو کردم! دروغ که نمیگم که. حالا تو اگه ازم بپرسی چرا این مدار رو اینطوری طراحی کردی، میگم نمیدونم فقط میدونم اینطوریه!
مهری: یعنی کلا بدون اشتباه؟!
صادق گفت: بدون اشتباه که نه، اما خودم اشتباهش رو میفهمم و سریع خودم اصلاحش میکنم!
مهری: با کمک کی؟
صادق: نمیدونم! یعنی میدونم، اما میخندی بهم و میگی دیوونه شدی!
مهری: آهان، پدرت حتما!
صادق: قطعا. ولی باورت نمیشه اگه بگم احتمالا خود پدرم هم اگر زنده بود بعضی از این مشکلات و سوالات رو جوابی نداشت براش. بهتر بگم احتمالا خودش هم بلد نبود!
مهری: میگم که تواضع و فروتنی هم خوبه!
صادق گفت: بیا، دیدی خودت هم باورت نمیشه. حالا این در مورد کارم ه. تو بعضی چیزهای دیگه هم هست. مثلا تو الان یه جایی رو بگو، که من تا حالا نرفتم، من میبرمت.
مهری گفت: خب این که نشد دلیل. تو تهران رو خوب بلدی.
صادق گفت: نه عزیزم، مگه میشه کسی تهران رو کلا بلد باشه. یه جایی از پایین شهر بگو، یا شرق، یا هرجا. من بدون کمک از موبایل و جی پی اس، میبرمت.
.......
مهری و صادق چند تا مسیر رو همینطوری امتحان کردند. صادق شروع میکرد به رانندگی و گاهی وقتها از کوچه پس کوچه های باریک میرفت، و وقتی مهری میپرسید از کجا میدونی این راه درسته؟ میگفت نمیدونم، فقط میدونم!
این گفتگو و تست کردنها، دو ساعتی ادامه داشت. تا اینکه صادق خسته شد و ماشین رو نگه داشت. رو کرد به مهری و دستهای مهری رو گرفت توی دستش و بهش گفت: در کنار تمام این دونستن های بی دلیل، چندتا چیز دیگه رو هم میدونم. گفتنش برام سخته، اما الان دیگه باید بگم، فکر میکنی بتونی بدون هیچ عکس العملی بدی، فقط بشنوی؟
مهری با تعجب چشمهاش رو دوخته بود به چشمهای صادق و گفت: خیره ایشالا! چی شده؟
صادق گفت: نمیدونم از کجا، نمیدونم چرا، نمیدونم چرا میدونم، اما میدونم که متاسفانه اسید پاشی کار مهدی، یعنی به خواسته مهدی بوده تا بترسونتت!
مهری دستهاش رو از توی دستهای صادق کشید و با صدای بلند گفت: نههههه! غیر ممکنه!
صادق دوباره دستهای مهری رو گرفت و گفت آروم باش، این حقیقته. بعد هم هنوز چیزهایی که میخوام بگم تموم نشده، مهدی خواسته که منو از تو دور کنن، با آسیب زدن به من یا خانواده ام!
مهری اینبار سکوت کرد و توی ذهنش قیافه مهدی رو مرور میکرد زمانی که صحبت صادق رو میکرد. به نظر مهری این دور از تصور نبود.
صادق گفت: یه خبر بد دیگه هم دارم، امیدوارم که منو ببخشی، قضیه پرویز کار من بود!
مهری دوباره خودش رو کشید عقب و اینبار با صدای بلندتر و شبیه به جیغ گفت: تو؟!!!! چرا؟!!! چطور تونستی؟!!!
صادق گفت: لطفا خودت رو کنترل کن، من خودم مثل سگ پشیمونم. فکر میکردم اسید پاشی کار پرویز بوده و خواستم انتقام بگیرم.
مهری دستهاش رو گرفت روی گوشش و سرش رو گذاشت روی داشبود ماشین و گفت: لطفا دیگه چیزی نگو. منو برسون دم ماشین خودم. باید برم دیگه.
صادق گفت: آخرین حقیقت رو هم میخواستم بگم. نگم؟
مهری گفت: نه دیگه، بسه. تو صادق قبل نیستی. اون صادق جونش میرفت ولی صداقتش نمیرفت. تو اون نیستی.
صادق چیزی نگفت. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. نزدیک های ماشین مهری که رسید، زد کنار. گفت: شاید فرصت نشه دیگه این حقیقت آخر رو بهت بگم. البته شاید خودت این یکی رو قبلا فهمیده باشی، اما خودم تا الان به زبون نیاوردم. حقیقت آخر اینه که من عاشقتم مهری....
گوشهای مهری صوت میکشید. بدترین افکار ممکن توی ذهنش بود. صادق راه افتاد و دم ماشین مهری توقف کرد. مهری پیاده شد و بدون خداحافظی در ماشین صادق رو بست و سوار ماشین خودش شد و راه افتاد. تو کل مسیر گریه میکرد و با خودش فکر میکرد که صادق در مورد اسید پاشی و پشت پرده بودن مهدی دروغ گفته. اسید پاشی هم کار خودش بوده. و چه احمقانه تمام این مدت مهری نگران حال صادق بوده. چطور مهری دل داده بود به صادقی که اینقدر ناصادقانه بوده باهاش! چطور تمام این مدت عشقش به صادق رو پنهان کرده بوده تا اونو از دست نده اما عشقی پوشالی و بر اساس دروغ توی دلش ریشه داده بود.
........
گلی که دست تو چیده پیش رومه
هنوزم بادبادکامون لبِ بومه
صدای پات میاد از اون سرِ دالون
میگی خوبی چی چیه، وفا کدومه؟
بین ما هر چی بوده، تموم شده
عشقِ این دوره چه بی دووم شده
دستِ سردت میگه اون روزها گذشته
دیگه عشق و عاشقی از ما گذشته
میگم آروم بشه دل، تنها بمونه
میدونم دورهء این حرفا گذشته
بینِ ما هرچی بوده تموم شده
عشقِ این دوره چه بی دووم شده
دلم اندازهء این ابرا گرفته
عشقِ تو خنده از این لبها گرفته
چی بگم، هر چی بگم فایده نداره
غمِ عالم توی قلبم جا گرفته
بین ما هر چی بوده تموم شده
عشقِ این دوره چه بی دووم شده
کسی که زندگشو باخته تو نیستی
اون که با رنگ و ریا ساخته تو نیستی
اون منم، تنهاترین تنهای دنیا
اون که خوب و بد نشناخته تو نیستی
بین ما هر چی بوده تموم شده
عشقِ این دوره چه بی دووم شده
..........
برای یک نویسنده، کشتن خودش اما توی اوج عشق و دوست داشته شدن، خیلی خیلی راحت تر از کشتن عشقی ه که بهش ورزیده میشده. اما چه میشه کرد؟ بازی های سرنوشت تو قصه ها هم تلخن!
ادامه؟!!!
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه.
فکرم اما درگیر بود. درگیر اینکه اینجای قصه رو به کجا برسونم. مسیر زندگی مهری کدوم طرفی میره و من مهری توی قصه رو به کجا ببرم. بقیه عشاق چی میشن؟ سهم خودم از این قصه چیه؟
چند وقتی هست که میخوام ته قصه رو ببندم، اما صاحب قصه، میگه نه! شاید چون خودش تو دنیای واقعی نمیدونه چیکار کنه، دوست داره مهری قصه و حتی نویسنده هم ندونه چیکار کنه.
امروز صبح،توی ترافیک مسیر خونه تا شرکت، مجالی بود برای صحبت کردن با صاحب قصه. خب تصویری صحبت کردن موقع رانندگی، شاید کار سختی باشه و برای بعضی ها غیر ممکن، اما برای کسی که از شوق دیدن یار، یا بهتر بگم دوست، از شنبه که روز بدی بوده، له له میزنه، همین هم غنیمت ه. گفتگوی نه چندان طولانی اما بسیار بسیار دوست داشتنی و البته گاها دوست نداشتنی!
جایی که صاحب قصه، از نویسنده بخواد که اونو توی قصه بکشه، چطور میتونه دوست داشتنی باشه؟ خواسته ای که تصورش هم تلخ و نا دوست داشتنیه!
اما امروز عصر، یا باز بهتر بگم ابتدای شب، تمام مسیر فکر و ذهن من مهری و قصه مهری و چند دلبر بود. گاهی اینروزها، ترانه ای رو انتخاب میکنم و بر اساس اون، قسمتی از قصه رو مینویسم. برعکس شرایط عادی و روال معمول قصه گه اول قصه رو مینویسم و بعد ترانه مرتبط با قصه رو انتخاب میکنم. ترانه این قسمت رو انتخاب کردم.
توی ماشین، تو مسیر، همت، حدفاصل باکری تا دریاچه. چند جمله ای هم براش توی ذهنم نوشتم.
اما.... اما پاک کردم.
این قسمت، ترانه دارد، قصه ندارد! قصه رو خود صاحب قصه، یا تویی که میخونی به این ترانه وصل کن.
داریوش، سهم من
توی این دنیای بی حاصله بودن
با همه شکستگی های دل من
با همه تلخی قصه تو و من
من که حیفم میاد از گلایه کردن
ارزش گلایه من بیش از اینهاست
نه برای اون کسی که اهل سوداست
کسی که لحظه به لحظه رنگ دنیاست
من ساده به خیالم از خود ماست
سهم من از تو چه بوده غیر آزار
تویی که دنیا برات شده یه بازار
من تو رو به چشم یاری دیده بودم
تو من رو اما به چشم یه خریــــدار
ارزش گلایه من بیش از اینهاست
نه برای اون کسی که اهل سوداست
تو رو باید میشناختم که هزار تا چهره داشتی
روی احساس و دل من داشتی قیمت میگذاشتی
تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست
چینی شکسته دل دیگه پیوند شدنی نیست
سهم من از تو چه بوده غیر آزار
تویی که دنیا برات شده یه بازار
من تو رو به چشم یاری دیده بودم
تو من رو اما به چشم یه خریــــدار
توی این دنیای بیحاصله بودن
با همه شکستگیهای دل من
با همه تلخی قصه تو و من
من که حیفم میاد از گلایه کردن
......
ادامه دارد...
حالش خوب نبود. خیلی سعی کرد صداش معمولی باشه و بغضی توی صداش نباشه، اما خب، نتیجه ای نداشت.توی تک تک کلمات اون جمله کوتاه، انبوهی از غم نهفته بود و تن صدا داد میزد که کوهی از غصه روی دل گوینده اون کلمات ه.
"ممنونم، ببخشید تلفنی صحبت میکردم. حوصله نداشتم بخوابم"
گیرنده این پیام صوتی، چند بار وویس رو گوش کرد. هر بار که گوش کرد، بیشتر و بیشتر دلش آتیش گرفت! با خودش فکر کرد که الان زنگ بزنه؟ الان بره پیشش؟ الان....!
نتونست تصمیم گیری کنه که کار درست چیه.
"میشه بگی چی شده؟ میتونی صحبت کنی؟ دلت میخواد بگی اصلا؟"
صادق این وییس رو برای مهری فرستاد و منتظر شد ببینه مجال حرف زدن خواهد بود یا نه.
حرف زدند، مهری از غمی که روی دلش افتاده بود گفت. غمی کهنه که هر از گاهی با تلنگری سر باز میکرد. اون شب هم حرفهای دوباره مادرش، و حرفهای مهدی بعد از اون، حسابی به هم ریخته بودش.
همینطور که مهری تعریف میکرد که چی شده و چه حرفهایی رد و بدل شده، صادق رو حسی عجیب که مخلوطی از عصبانیت و عذاب وجدان بود فرا گرفته بود. عصبانیت بابت اینکه چرا حالا که یکی صادقانه و بدون بسته بندی شیک و رک خواسته اش رو میگه، بقیه اینطوری به قضاوت میشینن و بهش انگ میزنن که تو زیاده خواهی! ولی اگه یکی دیگه همین خواسته ها رو با سیاست و دروغ گویی بگیره از طرفش، بهش میگن به به و چه چه!
عذاب وجدان هم بابت اینکه برگشتن توی مسیر برگشتن مهدی به زندگی مهری، ناخواسته کمک کرده بوده. و حالا اگه باز اون مهدی آسیب بزنه، صادق هم شاید بی تغصیر نباشه!
مهری جان، به نظر من حق با تو ه. ولی بهتره که پله پله پیش بری و کمی سیاست چاشنی حرفهات کنی. واقعا نمیشه با بعضی ها، بهتر بگم با خیلی ها اینقدر رک و صادق بود. البته مادرت از نقطه نظر خودش حق داره، ولی به نظرم تو این مورد حق بیشتر با تو ه. بعد هم چند روز پیش بهت گفتم، زندگی اونقدر ها هم که فکر میکنیم جدی و طولانی نیست! بجای جنگیدن و وقت گذاشتن برای اینکه به بقیه ثابت کنی که حق با تو ه، بگذر از کنارشون و از تک تک ثانیه های زندگیت لذت ببر.
توی این چند سال گذشته، و مخصوصا این اتفاقات اخیر، چیزهایی دیدم که فهمیدم که الکی داریم عمرمون رو بدون اینکه ازش لذت ببریم سپری میکنیم. هر ثانیه ای که بدون لذت رد بشه، واقعا هدر داده شده. البته بگم لذت منظورم فقط شادی کردن و حال کردن نیستا، هر چیزی که باعث بشه توی اون لحظه حس خوب بهت دست بده. گاهی وقتها غم به آدم حس خوب میده!
بزار اول در رابطه با اینکه چقدر زود ممکنه دیر بشه یه چیزی بگم. یک دوستی دارم من که شیراز زندگی میکنه. دور از جون تو فکر کنم یک سال از تو بزرگتر باشه. کارمند یکی از اقوام ما بود و سالهاست که من میشناسمش. چند سالی هم دوست دختر پسر عمه من بود که خب الان نیست. چند روز پیش، تازه دستم خوب شده بود، توی اینستاگرام داشتم برای خودم چرخ میزدم. دیدم که یک عکسی استوری کرده. زدم روی عکسش، دیدم که موهاش رو از ته زده، و زیرش اون جمله معروف از موراکامی رو نوشته. حتما شنیدیش. از کتاب کافکا در کرانه.میگه که طوفان که فرو نشست ، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای. اما یک چیز مشخص است ، از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی...
ببین مهری، لحظه ای که این عکس رو دیدم، ناخودآکاه، هنگ کردم و یک قطره اشک گوشه چشمم جمع شد. تو نمیدونی این دختر چقدر شاداب و پر انرژی بود. یک شیطون به تمام معنا. با وجود اینکه موهاش رو زده بود و آثار شیمی درمانی روی چهره اش بود، اما هنوز کمی از اون زیبایی های قبلش رو داشت. همون لحظه یک اسکرین شات از اون استوری گرفتم تا هر وقت که فکر کردم زندگی حالا حالاها هست، نگاهش کنم و یادم بیفته که نه، کسی نمیدونه فردا چه بازیی در انتظارته! عکسهای قبل از شروع شیمی درمانیش و عکسهای بعدش رو برات میفرستم، ببین خودت تا بفهمی که دنیا و زندگی به هیچ بنده! واقعا به هیچ!
عزیزدلم، چهارچوبهات اگه باعث میشه از زندگی در حال قافل بشی، چهارچوب اشتباهیه. یکیش همین صداقت غیر قابل درک برای بقیه است. نجنگ. همرنگ جماعت شو. همون آدم قبل با خواسته های قبلت باش، اما مثل بقیه جور دیگه بخواه...
مهری گفت: راست میگی صادق. آدمها خودشون کاری میکنن که بهشون دروغ بگی.
صادق گفت: یه مثل معروفی هست که میگه، نباید گفت جز راست، نباید گفت هر راست! دروغ نگو، ولی اینطوری هم خواسته هات و معیار هات رو مطرح نکن. مثل بقیه رفتار کن. رک بودن رو بزار برای اونهایی که میفهمن و قدرش رو میدونن.
مهری گفت: چشم. تلاشم رو میکنم. مرسی که هستی و حرفهام رو گوش میکنی.
صادق گفت: اولا که چشمهای قشنگت بی بلا، دوم هم اینکه منم از تو خیلی خیلی ممنونم. در ضمن یه چیز دیگه هم میخوام بگم. تو اگه دور از جونت همین الان بمیری، آماده ای؟ آیا هر کاری که میخواستی کردی؟ همه چیز های ممکن رو تجربه کردی؟ بزار خودم جواب بدم، نه! تو یک چیزی رو تجربه نکردی. اونم عاشق شدنه. میدونم که الان میگی عاشق شدن چیز مزخرفیه. میخوای بگی تو خودت زخم خورده از عشقی. بله، درست میگی، اما اگه الان از من بپرسی باز هم میخوای عاشق بشی و عشق بهت صدمه بزنه؟ میگم قطعا! باز هم دلم میخواد که عاشق بشم و باز هم عشق بهم صدمه بزنه. عشق همه جوره زیبا و جذاب و لذت بخشه. غم عشق هم لذت بخشه. مردن از عشق هم لذت بخشه. تا عاشق نشی، نمیفهمی من چی میگم.
بیشتر از این سرت رو درد نمیارم. من قطع میکنم و ازت میخوام ترانه فریاد زیر آب داریوش رو قبل از خوابیدن گوش کنی...
.......
مهری و صادق خداحافظی کردند. صادق هم ترانه فریاد زیر آب رو گذاشت و لذت برد و اشک ریخت....
ضیافت های عاشق را خوشا بخشش،خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق،برایِ گُم شدن در یار...
چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل؟خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن،خوشا از عاشقی مردن...
اگر خابم اگر بیدار،اگر مستم اگر هشیار
مرا یارای بودن نیست،تو یاری کن مرا،ای یار
تو ای خاتون خاب من،منِ تن خسته را دریاب
مرا همخانه کن تا صبح،نوازش کن مرا تا خواب
همیشه خوابِ تو دیدن دلیلِ بودنِ من بود!!
چِراغِ راهِ بیداری اگر بود از تو روشن بود...
ضیافت های عاشق را خوشا بخشش،خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق،برایِ گُم شدن در یار...
نه از دور و نه از نزدیک تو از خواب،آمدی،ای عشق!!
خوشا خودسوزی عاشق،مرا آتش زدی،ای عشق
......
ادامه دارد...
نمیخوام زیاده روی کنین. فقط مثل دفعه قبل، بترسونینش. حالا مهری رو که میدونستم چجوری، ولی اینو واقعا نمیدونم. خودتون یه فکری بکنین. بالاخره کارتونه و حتما بلدین.
خیالتون تخت. این چیزهایی که شما ازش تعریف کردین، به نظر میاد بچه پر رو باشه. خودش رو بعید میدونم با یه کم خط خطی کردن هم بشه کنار گذاشت، ولی اینطور آدمها روی کسی که دوستش دارن، حساسن. حالا یا باید سراغ خواهر مادرش بریم، یا بچه ش. ولی شما اصلا نگران نباش. ما کارمون رو خوب بلدیم. دیدین که دفعه قبل چقدر تمیز کار کردیم. عمرا بتونن ردی ازمون بزنن.
خب آره، ولی چه فایده؟ نتیجه ای که میخواستم رو نگرفتم که. من فکر میکردم وقتی مهری بترسه، میدوه میاد بقل خودم تا ازش محافطت کنم، اما اون بدتر کرد و رفت جهت مخالف!
والا قربان ما مرده شوریم، هر کسی رو بدن بهمون، میشوریم، حالا راستیاتش خودمونم نمیدونیم چرا این ضرب المثل رو میگن، ما هم از اوستامون یاد گرفتیم، اون خدابیامرز همینو میگفت، منظورم رو که ملتفتین که؟ یعنی ما بلد نیستیم که این کارایی که انجام میدیم چرا باید انجام بدیم و بعدش چی میشه، فقط انجام میدیم و پولمون رو میگیریم. حالا بعدش اون مهری خانم شما کدوم وری بیاد یا نیاد، اینش رو ما سر در چی؟ نمیاریم. حالا هم شما میگی این صادق رو بشونیم سر جاش، ما در همین حد عقلمون میرسید که خودش کله اش بو قرمه سبزی میده، باید دور و بریاش رو ترسوند.
خیلی خب، شما همین کار رو انجام بدین. فکر کنم همون مادرش کافی باشه. ولی نرین بزنین بکشینا، یه زهر چشم کوچولو.
نه استاد، خیالت تخت. ما کارمون رو تمیز انجام میدیم. این حسین آقا خوب ما رو میشناسه. مگه نه حسین آقا؟
حسین رو کرد به مهدی و گفت؛ نگران نباش. کارشون درسته. فقط اینکه نتیجه بگیری یا نه رو، مطمئن نیستم.
مهدی گفت: حالا بعد در موردش حرف میزنیم. آقایون رو مرخص کن برن فعلا.
حسین پاکت پولی که مهدی داده بود بهش رو داد به سردسته شر خر ها و بعد اون دو نفر رفتند. بعد رو کردبه مهدی و گفت: مهدی بعید میدونم اینکار جواب بده. بایدکلا حذفش کنی تا راحت شی از شرش.
مهدی: یعنی چجوری حذفش کنم؟ خب الان هم همینکار رو میخوایم بکنیم دیگه. میخوایم بترسه و بکشه کنار.
حسین: نه. منظورم اینه که باید مرده باشه! اینطوری تازه بیشتر مهری رو میفرستی اونطرفی.
مهدی: نه بابا، من آدمش نیستم. مهری دیگه اونقدرها هم ارزشش رو نداره که بخوام عذاب وجدان قتل رو با خودم بکشم تا آخر عمرم.
حسین: من نمیگم داره یا نه، میگم این کار فایده نداره. تازه ممکنه اینطوری انگشت اتهام سر قضیه اسید پاشی هم دوباره بیاد سمتت.
مهدی آهی کشید و پکی زد به سیگارش و گفت: نمیدونم واقعا. گیر افتادم. هیچ راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه. حالا بزار اینا اینکار رو هم انجام بدن، فوقش اگه نشد دفعه بعد شرش رو میکنیم. من فقط میدونم که این مهری و عشقش داره دق میده منو.
حسین: بابا تو هم الکی این مهری رو گنده کردی. از همون اول هم گفتم بکش بیرون از این. خودت کلید کردی روش. حالا که خودمون دو نفریم و کسی هم اینجا نیست، اما خداییش تو به چیزهایی که میخواستی رسیدی، باید بکشی بیرون. تو که معلوم بود آخرش دستت رو میشه، میخواستی یه مدت با دروغ گولش بزنی و باهاش باشی ، که بودی، دیگه چه اصراری ه که ادامه بدی حالا که دستت رو شده؟
مهدی: آخه تا حالا کسی به من نه نگفته بود، این خیلی داره بهم فشار میاره. این منم که باید تموم کنم، نه مهری! گفتم که داره دق م میده!
حسین: همش میگی دقم میده دقم میده، یاد ترانه نامجو افتادم.
مهدی: کدوم ترانه؟
حسین گفت: بزار الان برات میزارم. و بعد از توی گوشیش ترانه خانم ایران زیبا رو پخش کرد و گوش کردند، به خیال اینکه فقط خودشون دو تا توی اتاق بودند، اما نفر سومی هم توی اتاق بود که هم بود و هم نبود! بود اما اونها نمیدیدن. نفر سوم پدر صادق بود که الان بالاخره فهمیده بود اسید پاشی زیر سر کی بوده و خطری هم خانواده اش رو تهدید میکنه!
حالا اون چطوری میتونه خطر رو رفع کنه؟ اصلا میتونه؟ راهی هست؟
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا
سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
با توام ایرانه خانم زیبا!
شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
چهره اگر صد هزار سال بماند آن پشت با تو که من پشت پردهام آنجا
کاکل از آن سوی قارهها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنهام آنجا
بیتو گدایم ببین گدای کوچهی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا
...
خاطرهای از تو هیچ نیاید خویش بیایی عور بیایی
فکری هیچم کنی هم تو کنارم با توام ای ایرانه خانم زیبا
...
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
با توام ایرانه خانم زیبا
جا نگدازی مرا که میدوم از خود زیرزمین! آی وطن! زن!
.........
ادامه دارد...
من واقعا نمیفهمم این صادق دیگه از کجا پیداش شد؟ چرا تو اینقدر سنگ اینو به سینه میزنی؟
آقا مهدی، چند بار این سوال رو میپرسی؟ چند بار باید من جواب بدم؟ تو بگو مشکلت چیه این وسط؟
مهری جان، شما اینقدر که به صادق داری اهمیت میدی به من که دوست پسرتم اهمیت نمیدی!
مهری با چشمان متعجب نگاه مهدی کرد و گفت: چی؟ کی گفته من دوست دختر شما هستم و شما دوست پسر من؟!
اینبار مهدی سعی کرد قیافه آدمهای متعجب رو به خودش بگیره و گفت: اگه من دوست پسرت نیستم پس چی ام؟
مهری جواب داد که: دوست. فقط دوست. یه زمانی دوست پسرم بودی، اما الان، نه دیگه. فقط دوست.
مهدی: فقط دوست! دوست معمولی! خب صادق چیه این وسط؟
مهری: اون دوست خوب ه من ه. تنهای کسی که خیلی باهاش راحتم و از همه چیز زندگیم حرف میزنم. تو اون دوره ای که شما با کارهات کاری کردی که دیگه حتی دوست معمولی هم نباشیم، صادق بود که مثل سنگ صبور به حرفهای من گوش میداد. تو عمرم گوشی به خوبی صادق برای شنیدن ندیدم.
مهدی گفت: خب چند سالش هست این آقا صادق شما؟!
مهری: صادق چهل سالشه. در ضمن، دوست دختر خودش رو داره و داره باهاش زندگی میکنه. خیلی آدم درونگرا و رومانتیکیه. یک آدم متفاوت. بعد هم فکر نمیکنی به تو که دوست معمولی من هستی خیلی ربطی نداره که من چیکار میکنم و چیکار نمیکنم؟
مهدی گفت: خوبه دیگه. علی دوست معمولی، صادق دوست معمولی، اون دکتر روانپزشکه چی بود، اونم دوست معمولی، اونی که برات نقاشی میکشه و اینا، اونم دوست معمولی! منم مثل همه اونها دوست معمولی! میدونی، تو خیلی خوب میتونی آدم رو شکنجه بدی! الان هم داری حسابی منو شکنجه میدی با حرفهات. حرفی میزنی که آتیش میزنه آدمو!
مهری گفت: ببین تو میخوای دوست پسر من باشی؟
مهدی: خب معلومه که میخوام باشم!
مهری: ببین، نمیتونی. من چیزهایی میخوام که تو نداری. هر وقت داشتی، بیا جلو. خوبه؟ اصلا کاری هم ندارم که یکبار به دروغ گفتی داری این چیزها رو. خیلی خب، دروغهات فعلا هیچ، الان داری؟
مهدی: همین دیگه. میگم خوب بلدی آدم رو شکنجه بدی!
مهری اینبار کمی آرومتر گفت: ببین عزیزم، این تویی که داری خودت رو اذیت میکنی. تصور کن که تو عاشق یک ماشین چه میدونم چند میلیاردی، مثلا مازراتی هستی. هر روز میری در نمایگشاه ماشین التماس میکنی که مازراتی رو به قیمت چه میدونم 200 میلیون بهت بدن. میدن؟ خب نمیدن دیگه. بعد به اونها بگی دارین منو شکنجه میدین!
مهدی با خنده گفت: اوه اوه! چه خبره حالا؟ یعنی میخوای بگی توی دختر ها تو مازراتی هستی؟!
مهری گفت: بابا این حرف من چه ربطی به این داره که من چی هستم و نیستم! میگم تو چیزی هستی که اون فاکتورهای مورد نظر منن رو نداری. حالا هر روز بگو که از فاکتورهات کوتاه بیا و منو قبول کن. اصلا یه مثال دیگه، تو عاشق یک پرایدی که صاحبش دیوونه است و میگه ماشین من 50 میلیارد قیمتشه، تو هم گیر دادی که الا و بلا من اینو میخوام. یارو هم میگه نه زیر پنجاه میلیارد نمیدم. یارو داره شکنجه ت میده؟! خب بابا ول کن. این همه پراید دیگه. تو هم ول کن، این همه دختر دیگه که هیچی نمیخوان ازت!
مهدی گفت: اصلا بحث ما راه به جایی نمیبره. به زودی من اونقدر پولدار میشم که همه اون خواسته های تو رو برآورده میکنم.
مهری گفت: یادت نرفته که فقط مشکل پول نیست!
مهدی: نخیر! یادم نرفته! ول کن اصلا
تو همین لحظه صفحه ساعت هوشمند مهری روشن شد. تکست بود، از صادق! مهری با تعجب گوشی رو برداشت و نگاه کرد دید صادقه! نوشته بود: مهری جان میتونی حرف بزنی؟!
مهری سریع بهش جواب داد که: خودتی صادق؟! چطوری تایپ کردی؟!
صادق جواب داد که: از چند دقیقه پیش دستهام رو هم دوباره میتونم تکون بدم و کاملا روشون کنترل دارم!
مهری نوشت که: وای خیلی عالیه. خیلی خوشحالم کردی. ببین پیش مهدی ام. بهت زنگ میزنم بعدش.
گوشی رو گذاشت کنار و دید مهدی داره چپ چپ نگاهش میکنه. به مهدی گفت: صادق بود. دستهاش هم خوب شده!
مهدی گفت: به سلامتی. خب چی میگه؟
مهری: هیچی. قرارشد بعدا بهش زنگ بزنم.
مهدی گفت: اگه من ازت بخوام رابطه ات رو با صادق ....
مهری پرید وسط حرفش و گفت: حرفشم نزن. سنگ صبور من صادق ه. بعد هم چیزی بین ما نیست که کسی بخواد بگه دوستیمون رو قطع کنیم.
مهری از جاش بلند شد و گفت: من باید برم دیگه. تو کاری با من نداری؟
مهدی گفت: من که چیزی نگفتم که یهو عصبانی میشی!
مهری گفت: نه اتفاقا عصبانی نیستم. خیلی کار دارم. میدونی که. باید برم روی مقاله ام کار کنم. بعد هم به اندازه کافی امروز حرف زدیم و همدیگر رو دیدیم. باشه بقیه اش برای بعد. خداحافظ.
و پشتش رو کرد به مهدی و راه افتاد.
................
سوار ماشینش شد و راه افتادسمت خونه. غمگین بود مهری. این همه عاشق دور و برش، اما تنها! به مهدی گفته بود که صادق سنگ صبورش بوده، اما حقیقت این نبود. صادق هم اونی که باید میبود، نبود. کلافه از زندگی و بازی هاش. غمگین رانندگی میکرد. ته دلش خوشحال بود که صادق دستش خوب شده، اما صادق مال اون نبود! هیچ کس واقعا مال مهری نبود. این همه عاشق که هیچ کدوم به درد نمیخوردن! تو این چند وقت، حسابی تنهایی رو تجربه کرده بود و کلی شب بی ستاره رو سر کرده بود. کاش واقعا معجزه ای که برای صادق افتاده بود، برای زندگی مهری هم میفتاد، این خواسته ای بودکه همش توی ذهن مهری بود و فلش میزد.
مهری آهی کشید و گفت: خدایا، منم معجزه میخوام! میشه برای منم معجزه ای کنی؟!
همین لحظه دوباره صدای نوتیفیکیشن گوشی اومد. شیما بود. یک ترانه فرستاده بود. پخش کرد و مهری غرق در ترانه روند تا مقصد!