یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

مهری و چند دلبر (۲۸)

ساعت حدود ۴، مهری اومد و به هر سختی که بود صادق رو سوار ماشینش کرد و رفتند سمت پارک سئول. یه پارک کوچک بر اتوبان کردستان که در ورودیش از توی خیابان خدامی ه. جابجا کردن کسی که هیچ حرکتی نداره، برای یک خانم ظریف مثل مهری، خیلی کار سختی ه. ولی تو شرایط سخت، آدمها ناگهان مثل سومر هیرو ها میشن! وقتی صادق رو بلند کرد و گذاشتش روی ویلچر، با هیچ محاسبه ای جور در نمیومد که یک دختر لاغر قد بلند حدود ۵۰ کیلویی بتونه یه مرد حدود ۸۰ کیلیویی که هیچ حرکتی نداره رو بتونه بلند کنه، که کرد!

تو همین لحظه صادق یاد خودش افتاد، که چطور پدرش رو کول کرد توی تابستان ۹۷. پدرش رو برده بود شمال. که حال و هواش عوض بشه. از ویلا که توی یک شهرک بود، تا دم ساحل یک مسیر پیاده روی بود که برای کسی که با عصای ۳ پایه راه میره، رفتنش اگه نگیم غیرممکن، که خیلی سخت بود. ماشین صادق هم که اصلا ماشینی نبود که بشه باهاش توی ساحل و ماسه های ساحل رفت. صادق با یک وانت صحبت کرد و اون وانتی اومد و پدر رو برد دم ساحل. قرار شد که یک ساعت بعد بیاد و برشون گردونه. یک ساعت رد شد، نیومد، دو ساعت رد شد، نیومد، ۳ ساعت زیر آفتاب توی تابستون کنار ساحل، دیگه غیر قابل تحمل شده بود، اما وانتی، باز هم نیومد. پدر بلند شد و عصا رو برداشت و شروع کرد توی ساحلی که آدم سالم با دو تا پا هم نمیتونه راه بره، رفتن. مسیر طولانی بود. نزدیک نیم ساعتی رفتند، فقط نصف راه رو رفته بودن. پدر نمیتونست، نشست روی صندلی، حرف هم نمیتونست بزنه. صادق عصبانی، پدر درمونده، مادر اما هر چند خیس عرق، اما با روحیه. یه دفعه صادق گفت صبر کنید، من برم با ماشین خواهر فکر کنم بتونم بیام. ولی این نیمه راه رو که اومدیم باید برگردیم چون تو این ماسه ها اصلا نمیشه. 

تا دم ویلا دویید. سوییچ ماشین خواهر رو گرفت و سریع پرید پشت ماشین. از یک مسیر فرعی باید میرفت، مسیری که وانتی رفته بود. اون مسیر از وسط یک زمین خصوصی که در داشت رد میشد ولی صادق دیده بود وانتی چجوری در رو باز کرده بود. پرید و در رو باز کرد. یک سگ گنده شروع کرد به واق واق کردن. صادق ترسید اما جا نزد. پرید پشت ماشین و به سرعت رفت سمت ساحل. نگهبان داد میزد کجا؟!! صادق اهمیت نداد و رفت سمت پدر. تو آخرین نقطه ای که ماشین رو میشد برد متوقف شد. پرید پایین و دووید سمت پدر. رسید بهش. یک مسیر حدود ۵۰۰ متری رو توی ساحلی که به سختی میشد راه رفت، باید پدر رو برمیگردوند. به پدرش گفت، میخوام کولت کنم. مادر گفت میتونی؟ اینجا راه نمیشه رفت!

گفت میتونم. پدر رو انداخت روی کولش، و یک کله تا دم ماشین دویید! بدون توقف! هر چه بیشتر پیش میرفت، پدر سبکتر میشد! دقیقا مثل این بود که چند نفر پدر رو روی هوا گرفتند. دمپایی های صادق توی مسیر پاره شد، ماسه ها داغ بود، اما فقط دو قدم داغ بود، بعد ماسه ها هم سرد شدند! مثل اینکه یکی کل مسیر رو آب ریخته بود. ....

حس صادق تو اون لحظه، مثل سربازی بود که فرمانده تیر خورده رو از میدون جنگ داره به عقب برمیگردونه. سرباز فرمانده رو کول کرده و به سرعت میدوه، آفتاب و ماسه ها هم مثل توپخانه دشمن در حال شلیک هستند، اما هیچ تیری به هدف نخواهد خورد چون سرباز رو نیرویی ماورایی داره پیش میبره.

مهری هم همینطور. صادق رو گذاشت روی ویلچر، ویلچر رو راه انداخت. رسیدن به رمپ. مهری کاملا حرفه ای، عقب عقب ویلچر رو از رمپ برد پایین. صادق گفت باریکلا. میخواستم بهت بگم باید عقب عقب بری که دیدم خودت خیلی حرفه ای هستی. وارد پارک شدند. صادق مسیر رو گفت. کنار یک درخت رسیدند. صادق گفت همینجاست. اولین پیتزا رو اینجا خوردیم. روی چمنها. چمنها رو آب داده بودند و لباسهامون خیس شد، ولی کی اهمیت میده؟

لطفا منو همینجا بزار و برو. یک ساعت دیگه بیا که بریم. 

مهری رفت. اما نرفت. از دور حواسش به صادق بود. هوا سرد بود. کم کم تاریک شد هوا. سر یک ساعت، مهری رفت جلو. گفت خب؟ چه کنیم؟

صادق گفت شاید جلسه ای چیزی داشته. شاید یادش رفته. 

مهری گفت: شاید تو راهه. 

صادق گفت: شاید هم نمیخواد بیاد. کسی که زیر همه چیز زده، چرا باید بیاد؟

مهری گفت: خب بریم؟

صادق گفت بریم. 

اما دلش نمیخواست. مهری فهمید دلش نمیخواد و دوست داره باز هم صبر کنه. گفت: به نظرم یک ساعت دیگه بمونیم.

صادق هم از خدا خواسته، گفت باشه.

یک ساعت دیگه هم صبر کردند. نیومد. مهری ویلچر رو هل داد به سمت رمپ. صادق گفت نمیتونی. شیب رمپ زیاده. یکی رو پیدا کن کمک کنه. مهری گفت میتونم بچه جون! 

مهری دوباره شد سوپر هیرو، ویلچر هم مثل اینکه برقی شده باشه، شروع کرد به بالا رفتن. رسیدن دم ماشین. در رو باز کرد. صادق رو مثل پر کاه بلند کرد و گذاشت توی ماشین. ویلچر رو جمع کرد باز مثل پر کاه ویلچر آهنی رو گذاشت توی صندوق عقب. خودش هم سوار شد و راه افتادند.

صادق توی ذهنش دعوا بود. دعوای سخت. بین دل و عقل. بین مغز و قلب. یکی از زبان الاهه، یکی از زبان صادق. دعوای ذهنش بالا گرفت. به مهری گفت، میشه موزیک بزاری؟

مهری گه خودش هم درگیر دعوای ذهنی بود، گفت فکر خوبیه. از کی بزارم؟

صادق گفت: نامجو. یه ترانه داره توش میگه عقل لاستیک فرسوده نیست گیر کرده در گل و لای... اسم ترانه رو یادم نیست. 

مهری گفت بزار سرچ کنم. آه که اینطور... اینه اسم ترانه.

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور

سررسید دفتر روز است نه شب
عشق سوادی شبانه‌ست که دراز است و قلندر پیدا
جان به جان‌آفرین تسلیم نمی‌شود
بازگشت همه به سوی او نیست

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه پس که این‌طور
آه پس که این‌طور

دست به قنداق نمی‌رود
تفنگ غلاف می‌شود
جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود
روز به شب نمی‌نشیند
روز به شب نمی‌نشیند

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه پس که این‌طور
آه که این‌طور
آه پس که این‌طور

بهرام گور از پله بالا نمی‌رود
آهو به دست هیچ‌کس آرام نیست
غزل در کوچه روانه نیست
غزل در کوچه روانه نیست

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور

معشوق همیشه پابرجاست
تکرار نمی‌شود همه چیز
شب وصل قبل از تولد نیست
عقل یک لاستیک فرسوده نیست، گیر کرده در گل و لای
مغز نیست یک مخابرات متروکه
مغز نیست یک مخابرات متروکه
مغز نیست یک مخابرات متروکه

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور…


......

ادامه دارد...


۴ دی ۱۴۰۰

یه قراری با الناز داشتم، امروز، ساعت ۵. قراری که از ۸ سال پیش زمان و مکانش رو تایین کرده بودیم.

نمیدونم با کدوم عقل نداشته ام فکر میکردم کسی که زیر همه چیز میزنه و زده، زیر این قرار نمیزنه و میاد!

رفته بودم که ببخشم. 

نیومد.

ولی مهم نیست.

من بخشیدم.

تجربه ای بود. همیشه باید به حرف بقیه گوش کرد. نباید گفت که نه، فلانی فرق داره، نه، هیچ فرقی وجود نداره!

دید من، بخاطر عشقی که بود، یک آدم معمولی مثل بقیه رو، متفاوت میدید. 

همین.


مهری و چند دلبر(27)

سلام مهری جان، حالت چطوره؟

سلام مریم جون. ممنونم. شما خوبید؟

مرسی عزیزم. من خوبم. شکر. مادر خوبن؟

خدا رو شکر، اونم خوبه. سلام میرسونه. صادق چطوره؟

صادق خیلی بهتره. خدا رو شکر از زمانی که شروع کرده به حرف زدن، خیلی خیلی بهتره.هرچند حرف زدنش هنوز خیلی روون نیست،  امیدوارم که خیلی زود حالش خوب خوب بشه. فقط یه سری حرفهای عجیب غریب میزنه که هرچند میتونم حدس بزنم چی به چیه ولی خود منم یه جاهاییش رو نمیفهمم. تازه من که با دیدی کاملا متفاوت به این قضیه و حرفهاش نگاه میکنم. الان کجایی شما؟ میتونی با صادق حرف بزنی؟ میخواد باهات حرف بزنه و از من خواست که بهت زنگ بزنم.

بله عزیزم. چرا که نه. لطفا گوشی رو بهش بدید.

باشه عزیزم صبر کن تا گوشی رو بزارم روی اسپیکر و برم پیشش. میدونی که هنوز نمیتونه با دستهاش خیلی کاری انجام بده و نمیتونه گوشی رو بگیره.

الو، سلام مهری

سلام عزیزم. حالت چطوری؟

من، خوبم، شکر، خواستم بگم که، اگه ممکنه،.... مامان، میشه لطفا یه لحظه از اتاق برید بیرون. ببخشید......

مادر صادق گفت: بله، حتماً. چرا که نه. و ازاتاق رفت بیرون.

مهری جان، عزیزم فردا چهارم دی هست. من که میدونی نمیتونم برم بیرون. یعنی تواناییش رو ندارم فعلا. خب... راستی تو اصلا میدونی در مورد چی صحبت میکنم که؟

بله عزیزم. میدونم. خوب هم میدونم. خب به نظرم یک تکست بفرست عقب بنداز، یا اینکه...

صادق پرید وسط حرف مهری و گفت: نه. لزومی نداره. فقط خواستم بهت بگم که من میخواستم و میخوام به قولی که دادم عمل کنم. اما خب شرایطم اینجوری شده.

مهری گفت: نه دیگه! من که مشکلی نمیبینم که تو روی حرف ده سال پیشت، یا بهتر بگم هشت سال پیشت بمونی. فقط نمیتونی راه بری، که اینم راهکار داره. اصلا من خودم میام دنبالت و میبرمت. اینطوری تو یک بار دیگه هم ثابت کردی که روی حرفت هستی.

صادق گفت: با تو؟ آخه نمیشه که.

مهری جواب داد: چرا، میشه، هیچ مشکلی از نظر من نداره. چه ساعتی هست قرارت؟

صادق گفت: درست یادم نیست. ولی فکر کنم پنج.

مهری: خیلی هم عالی. من فردا بین سه و نیم تا چهار میام دنبالت. میبرمت سر قرارت و بعدش هم برت میگردونم خونه. خوبه اینجوری؟

صادق گفت: باشه. ممنونم ازت. تو این مدت تو سنگ تموم گذاشتی. کاش بتونم یه روزی....

مهری پرید وسط حرف صادق و گفت: اصلا حرفشم نزن. من هیچ کاری نکردم. بعد هم تو خوب میشی به زودی و دوباره این منم که کمک میخوام.

صادق: عزیزم تو که قبلا هم هیچ وقت کمکی از من نمیخواستی. ولی ایشالا که لطفت رو بتونم جبران کنم.

......

بعد از چند جمله تعارف دیگه، تماس تلفنی صادق و مهری تمام شد. صادق مادرش رو صدا کرد و بهش گفت که فردا عصر قراره با مهری بره بیرونو ازش خواست که به داود زنگ بزنه تا بیاد کمکش کنه و آماده ش کنه. مادر صادق هم همین کار رو کرد.

.....

مهری از اون طرف غرق در فکر بود. که کار درستی هست اصلا؟ نکنه حال صادق بدتر بشه با رفتن سر این قرار؟ اگه نیاد؟ اگه بیاد و حرفهای ناراحت کننده بزنه؟ اگه بیاد بعدش اتفاق های بد بیفته؟ و هزار تا اگه دیگه ....

.....

صادق، هیجان زده، نگران، هم خوشحال و هم ناراحت! در انتظار. پر از فکر و استرس!! این قسمت رو هم نوشت. ولی آخرش نتونست با خودش کنار بیاد که ترانه مناسب این قسمت چی میتونه باشه! چون واقعا نمیدونست که فردا قراره چی بشه!!

پس این قسمت رو همینطوری بدون ترانه بست!


مهری و چند دلبر (۲۶)

عقربه های ساعت روی دیوار، نشون میداد که نزدیک های نیمه شب شده. چیزی نمونده بود به شروع سال نو. به رسم اینجا، وقتی که سال نو میشه، که همیشه راس ساعت ۰۰:۰۰ اول ژانویه ست، دو تا عاشق، یا همسر، یا حالا هر ذوجی که هستند، همدیگر رو میبوسند. یک بوسه عاشقانه. شاید این رسم چیزی برگرفته از  رسم سال نو خودمون باشه که میگن تو لحظه تحویل سال در حال انجام هرکاری که باشی، تا آخر سال همون کار رو میکنی! شاید اینها هم همدیگر رو میبوسن تا آخر سال در حال بوسه و عشق بازی باشن!! شاید!

نزدیک های ساعت ۱۲ نیمه شب که شد، مهمونها خودشون رو آماده میکردن برای بوسه! بعضی ها هم که مثل میزبان، تنها بودند، تو اون لحظه با جیغ و خوشحالی و کف زدن، اعلام میکردن که خوشحالن از شروعی دوباره.

باز طبق رسم اینجا، از ۱۰ ثانیه مونده به ساعت صفر، همه شروع میکنن به شماردن تا به بقیه بگن آماده باشین.

تو همین لحظه یه دفعه همه شروع کردن به شماردن، البته به زبان رایج همونجا، 10, 9 , 8 , 7 , 6 , 5 , 4 , 3 , 2 , 1 , هوراااااااااااا

ذوج ها شروع کردن به لب بازی و آغوش محکم، بقیه هم نگاه میکردن و دست میزدن و خوشحالی. 

لب بازی حدود ده تا بیست ثانیه طول کشید و ذوجها یکی یکی از هم جدا شدند. اونهایی که مست تر و بالاتر بودند، دیرتر و اونهایی که کمتر الکل روشون تاثیر گذاشته بود، زودتر! البته یکی دو تا ذوج هم که داغ بودند از عشق عمیقتر، از همه دیرتر!

بعد از این مراسم، تبریک گفتن سال نو به همدیگر شروع شد. چند دقیقه ای هم دوست و آشنا و غریبه، به تبریک گفتن مشغول شدند. بعضی ها به انگلیسی، بعضی ها به فارسی دست پا شکسته با لهجه امریکایی، بعضی ها هم به فارسی روان.

تو این لحظه، میزبان که یک خانم شیک حدود پنجاه ساله بود، گیلاس شرابش رو آورد بالا و با صدای بلند طوری که همه بشنون گفت: از همه شما ممنونم که امشب تشریف آوردید و من و برادر زاده ام رو خوشحال کردید. برای همتون آرزوی سال خیلی خوبی رو دارم. مینوشیم به سلامتی سال نو و همه شما عزیزان.

بعد همین جملات رو به انگلیسی گفت و آخر حرفهاش همه با هم گیلاس هاشون رو بالابردن و نوشیدن.

بعد از اینکه مشروبهاشون رو نوشیدند، ماریا دعوت کرد از همه که برن به اتاق بقل و از غذاهایی که روی میز هست استفاده کنند و از خودشون پذیرایی کنند.

هر کس که از کنار ماریا رد میشد، تشکر میکرد و تعریف میکرد که چقدر ماریا اون شب خوشگل شده و از برادر زاده ماریا هم تعریف میکردن و میرفتن توی اتاق.

عمه، راستی شما چی شد که اسمتون رو اینجا عوض کردین؟ 

عرشیا جان، تلفظ اسم مهری، برای اینها خیلی سخت بود. منم تصمیم گرفتم که یه اسمی بزارم که هم برای خودمون راحت باشه و هم این زبون نفهما، بعد هم زد زیر خنده و گفت خب زبون نفهمن دیگه عمه جون. هر چی بهشون میگی به زبون آدمیزاد، مثل بز فقط نگاه میکنن و میگن وات؟!! خب وات و درد بی درمون، زبون به این قشنگی رو چرا نمیتونن اینها حرف بزنن؟!!

عرشیا زد زیر خنده و گفت عمه شما میخوای نیم میلیارد آدم تو این کله دنیا فارسی یاد بگیرن؟!!

چرا که نه عزیزم؟! مگه این همه آدم زبون اینها رو یاد نمیگیرن؟!! باز هم زد زیر خنده و گفت ولشون کن اینا رو. چقدر کار خوبی کردی اومدی. خیلی خوشحالم کردی. این مهمونی فقط بخاطر تو ه عزیزدلم.

ممنونم عمه جون. ایشالا شما هم با من برگردی ایران و چند روزی هم شما به کشورت سر بزنی.

آخ گفتی، دلم لک زده. هرچند دیگه اونجا خیلی عوض شده ولی واقعا دلم میخواد سر بزنم. ایشالا میام باهات. حالا تا ببینیم چی میشه. برو پسرم، تو هم برو تو و از خودت پذیرایی کن.

.......

شام خورده شد و ساعت نزدیک های ۲ بود. همه روی کاناپه ها و صندلی ها نشسته بودن. تو این لحظه استیو شروع کرد به بلند بلند گفتن : ماری بخونه، ماری بخونه، ماری بخونه...

یه دفعه کل جمع شروع کردن به همراهی با استیو و ماری بلند شد از جاش و گفت شماها هنوز خسته نشدین؟ بعد هم گفت خیلی خب، باشه، باشه...

همه ساکت شدند، سارا رفت پشت پیانو و شروع کرد به زدن و بعد ماری شروع کرد به خوندن.

میون یه دشت لخت

زیر خورشید کویر

مونده یک مرداب پیر

توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر

از همه دنیا جدا

داغ خورشید به تنم

زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز

می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین

دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم

تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم

تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم

زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه

راهم افتاد به کویر

چشم من

چشم من به اونجا بود

پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت

سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم

خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید

اونم سر گرونی کرد

حالا یه مرداب شدم

یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم به خاک

یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها

زمینم از این پایین

هی بخارم می کنن

زندگیم شده همین

با چشام مردنمو

دارم اینجا میبینم

سر نوشتم همینه

من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم

قطره های آخره

خاک تشنه همینم

داره همراش میبره

خشک میشم تموم میشم

فردا که خورشید میاد

شن جامو پر میکنه

که میاره دست باد.

....

وقتی خوندن ماری تموم شد، همه از جاشون بلند شدن و شروع کردن به دست زدن. دست زدنها خیلی طولانی شد و بعد یکی یکی دست زدن ها تموم شد و نشستند.

نیم ساعت بعد، یکی یکی مهمونها شروع کردند به رفتن. اکثر مهمونها رفتند و ماریا موند و عرشیا و استیو و سارا و چهار پنج نفر دیگه.

تو این لحظه سارا رو کرد به ماریا و با لهجه دست پا شکسته و فارسی انگلیسی جدا گفت: ماریا شما این آهنگ خیلی خوب خوندی، خیلی بیوتیفول، من واقعا اگزایتد میشم میخونی اینو.

ماریا گفت قربونت برم. شما لطف داری.

استیو گفت سارا راست میگه. این ترانه رو خیلی خوب میخونی. کاملا همه رو تحت تاثیر میزاره.

ماریا گفت: راستش من یه جورایی با این ترانه همزاد پنداری دارم. خط به خطش رو که میخونم، توی ذهنم زندگی خودم ورق زده میشه جلوی چشمهام. شاید واسه همینه که له دل میشینه برای شماها.

سارا گفت: چی‌پنداری؟ این یعنی چی؟

ماریا گفت: والا من نمیدونم این به انگلیسی چی میشه؟ استیو تو بلدی براش ترجمه کنی؟

استیو گفت: اوه مای گاش! من خودمم نمیدونم دقیقا این چیه!

عرشیا گفت: خب این یعنی که خودش رو آدم شبیه به اون آدم یا چیز دیگه ببینه. 

سارا گفت: آهان، گات ایت، یعنی شما خودت رو مثل مرداب میبینی. ... کمی مکث کرد و دوباره با تعجب پرسید، مرداب؟!! چرا؟!!

ماریا گفت خب قصه اش طولانیه. بزارید برای یه وقت دیگه.

سارا گفت: نه، بگو، بگو، پیلیزززز

استیو و بقیه هم به پشتیبانی از سارا گفتند: پیلیییززززز

ماریا گفت خیلی خب. پس من بیت به بیت می خونم و میگم چی فکر میکنم.

سارا گفت: بیت؟!!

ماریا گفت: جمله. به هر جمله توی شعر میگن بیت.

سارا گفت: آهان، گات ایت.

خب اول بگم که من سی و یکی دو سالم بود که اومدم امریکا. قبلش توی کشور خودم، ایران زندگی میکردم و برای خودم برو بیایی داشتم. کلی خاطرخواه داشتم. شغل خوب و زندگی نسبتا خوبی هم داشتم. اما اومدم اینجا برای زندگی بهتر داشتن.

میون یه دشت لخت

زیر خورشید کویر

این قسمت رو که میخونم، اینجا توی ذهنم ه. درسته که اینجا کویر نیست، ولی برای من، کویری بیش نیست!

مونده یک مرداب پیر

توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر

از همه دنیا جدا

خب مرداب منم. از همه دنیا که کشورم و خانواده م و دوستهام هست، جدا افتادم. دنیا و زندگی اونجاست و من اینجا خودم رو دور از همه میبینم.

داغ خورشید به تنم

زنجیر زمین به پام

این کشور، آمریکا، داره ذره ذره من رو بخار میکنه و تمومم میکنه، از طرفی هم پام رو بسته و نمیزاره فرار کنم و برگردم. مثل یه مرداب دقیقا. که خورشید داره بخارش میکنه ولی گیر افتاده و نمیتونه جایی بره.

من همونم که یه روز

می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین

دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم

تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم

تا به فردا برسم...

من کلی رویا توی ذهنم داشتم و برای رسیدن به اون رویاها اومدم امریکا. تو کشور خودم نمیتونستم از اون چیزی که بودم بالاتر برم، اومدم جایی که به زنها اجازه بزرگتر شدن میدن. اومدم جایی که میگفتن توانایی های آدمها مهم ه و نه پارتی و پول. جایی که جنسیتت مهم نیست. ولی خب همه شماها میدونین، آیا واقعا اینطوریه؟!

اولش چشمه بودم

زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه

راهم افتاد به کویر

توی کشور خودم، ایران، توی شهر خودم، تهران، نو پا بودم، پویا، در حال زندگی. کشورم زیر سایه یه آسمون پیر بود، خب من اومدم بیرون تا از زیر اون سایه بیام بیرون، ولی از بخت بد افتادم توی جایی که مثل کویره!

چشم من

چشم من به اونجا بود

پشت اون کوه بلند

با تصور زندگی توی یه جایی مثل بورلی هیلز، یه چیزی مثل زندگی های تو فیلم ها اومدم. 

اما دست سرنوشت

سر رام یه چاله کند

ولی چیزی که نسیبم شد، کارهای چیپ، کار تو رستوران به عنوان ویترس، صندوق دار، فروشنده، درس و خونه مشارکتی و آپارتمان کوچیک و هزار تا سختی دیگه، اونم تو بهترین سالهای عمرم، یعنی سی تا چهل سالگیم!

توی چاله افتادم

خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید

اونم سر گرونی کرد

تمام کسایی که فکر میکردم و قرار بود کمکم کنن، پشتم رو خالی کردن! همشون...

حالا یه مرداب شدم

یه اسیر نیمه جون

حالا که پنجاه سالگی رو رد کردم، تازه اینجا یه زندگی معمولی دارم. اما خب دیگه چیز زیادی از زندگی جوونی نمونده. بهتر بگم، جوونی کلا رفته! بقیه اش رو خودتون دیگه خیلی راحت و خوب میتونید بفهمید که چی میبینم. فقط ادامه ش رو براتون میخونم.

یه طرف میرم به خاک

یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها

زمینم از این پایین

هی بخارم می کنن

زندگیم شده همین

با چشام مردنمو

دارم اینجا میبینم

سر نوشتم همینه

من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم

قطره های آخره

خاک تشنه همینم

داره همراش میبره

خشک میشم تموم میشم

فردا که خورشید میاد

شن جامو پر میکنه

که میاره دست باد.

........

ماریا، یا همون مهری خودمون، تا آخر ترانه رو که خوند، اشک توی چشمهاش جمع شد و دیگه کسی رو نمیتونست ببینه. بعد هم زد زیر گریه و ....

تو این لحظه بود که مهری از خواب پرید و فهمید تمام این چیزی که دیده بود، خواب بود. خوابی که نمیدونست رویا بود یا کابوس!

.....

ادامه دارد...



مهری و چند دلبر (۲۵)

شب یلدای منی.....

اه، چه چیزی از این حال به هم زن تر و اعصاب خورد کن تر میتونه باشه! از اینکه چند ساله، نزدیک شب یلدا و خود شب یلدا هزار نفر این ترانه رو با چند تا عکس از انار و هندونه بفرستن برای آدم!

بابا اعصابمون خورد شد دیگه، ملت یه چیز دیگه بفرستین تو رو خدا....

مهری، این جملات رو با خودش تکرار کرد و گوشی رو پرت کرت اونطرف. 

این، اولین یلدایی بود که مهری تنها بود!

فکرش رو بکنید، مهری با این همه عاشق سینه چاک، تو شب یلدا، تنها بود!

چه‌پیزی برای مهری که از دست همه اون عشاق خسته شده و فراری از همشونه، خوشایند تر از تنهایی تو شب یلدا میتونه باشه؟!

بهترین فرصت برای رسیدگی به کارهای عقب افتاده و انجام کارهای مهم. چند ساعتی بکوب چسبید به کارهاش. کمی رو مقاله اش کار کرد. یک پاورپوینت برای ارائه فردا آماده کرد. کمی به کارهای اداره رسید و کمی خونه رو مرتب تر کرد و ساعت از نیمه شب گذشت. عملا وارد زمستون شد.

پاییز رنگارنگ و فصل عاشقی تموم شد و زمستون سرد شروع شد!

کمی که گذشت، غم عجیبی سرزده اومد سراغ مهری. این تنهایی چیزی بود که خودش خواسته بود، پس نباید غمگین میشد، اما، هیچ تنهایی برای همیشه جذب نخواهد بود. مخصوصا وقتی به این فکر کنی که الان تو همچین شبی، همه که نه، اما خیلی ها کنار خانواده یا کسی که دوستش دارند هستند و دارن گل میگن و گل میشنون و جشن میگیرن. 

این غم رو میشه پنهان کرد؟! 

جواب من منفی ه.

این غم پنهان شدنی نیست...

کافیه، لب به حرف زدن باز کنی، خیلی سریع تن صدات فریاد میزنه که خوشحال نیستی، حتی اگر مغزت کلماتی رو کنار هم چیده باشه که این غم رو پنهان کنه.

تو این جور مواقع، باید تن صدا رو حذف کرد. نباید حرف زد، نباید پیام صوتی فرستاد، این تنها راه قایم شدنه!

وقتی تن صدا رو زندانی گردی، نفر بعد که قطعا تو رو لو میده، چشمهات هستند. چشمها رو هم باید پنهان کرد.

پس عکس نباید فرستاد، تماس تصویری هم نباید گرفت. چون غمی که میون چشمها قایم شدن، داد میزنن که من غمگینم.


غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده 

شب تو موهای سیاهت خونه کرده

 دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه 

سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه

 وقتی بغض از مژه هام پایین میاد

 بارون میشه سیل غم ها آبادی مو ویرونه کرده 

وقتی با من میمونی تنهاییمو باد می بره

 دوتا چشمام بارون شبونه کرده 

بهار از دستهای من پر زدو رفت 

گل یخ توی دلم جوونه کرده

 تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم 

ای شکوفه تو این زمونه کرده 

چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه

 گل یخ توی دلم جوونه کرده 

چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه

 گل یخ توی دلم جوونه کرده 

غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده 

شب تو موهای سیاهت خونه کرده

 دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه 

سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه 

وقتی بغض از مژه هام پایین میاد

 بارون میشه سیل غم ها آبادیمو ویرونه کرده

 وقتی با من میمونی تنهاییمو باد می بره 

دوتا چشمام بارون شبونه کرده 

بهار از دستهای من پر زدو رفت 

گل یخ توی دلم جوونه کرده

 تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم 

ای شکوفه تو این زمونه کرده


.......

شب یلدای مهری اینطوری گذشت و با تنهایی به استقبال زمستان سرد رفت.


ادامه دارد....


مهری و چند دلبر (۲۴)

سلام، روز خوش، مرکز مشاوره آوین عظیمی  هستم، چطور میتونم  کمکتون کنم؟

سلام خانم. یه وقت مشاوره از روانپزشک میخواستم بگیرم.

بله خانم، حتما. فقط جسارتا شما پرونده دارید اینجا؟

خیر، پرونده ندارم، اولین باره که میخوام بیام.

خیلی هم خوب، بهتر نیست اول وقت مشاوره هز روانشناس بگیرید و اگر لازم بود مشاور ارجاع بده به روانپزشک؟ پروسه کاری اینجا برای دوستانی که مراجعه اولشون هست اینطوریه. البته اگر شما اصرار داشته باشید، من قطعا اولین جلسه رو با روانپزشک براتون رزرو میکنم.

نه خانم. مشاوره و روانشناس نمیخوام. کار من از این حرفها گذشته، لطفا همون روانپزشک.

بسیار خب خانم. دکتر خاصی مورد نظرتون هست؟

نه، فقط بهترین، و مسن هم باشن لطفا.

......

مهری زنگ زد و یه وقت دکتر روانپزشک رزرو کرد. اتفاقات این مدت حسابی اعصابش رو به هم ریخته بود و بیشتر از هر موقعی تو زندگیش به چیزی احتیاج داشت که آرومش کنه و به نظرش هیچ چیز جز دارو نمیتونست اونو آرومش کنه. کسایی که زمانی آرامبخش اعصابش بودند، الان هر کدوم به طریقی شده بودند مخل آسایش و آرامشش.

مهدی که زمانی بیشتر از هرکسی دوستش داشت و خوب بلد بود آرومش کنه، کار رو به جایی کشونده بود که حتی اگر سرزده بهش سر میزد حالش رو بد میکرد و تنهایی رو به وجود مهدی ترجیح میداد.

علی که رفیق خوبش بود و هر وقت که احتیاجش داشت مثل زبل خان ظاهر میشد، توی زندان بود.

صادق هم که..... کسی که گوش خوبی بود برای حرفها و رازهای سر به مهر مهری، شده بود یک از کار افتاده بی تحرک که نه تنها دیگه مشاور خوبی نبود برای مهری، که خودش شده بود غم دیگه ای روی دل مهری.

پدر و مادر و برادرش رو هم که اصلا نمیتونست باهاشون حرف بزنه.

کلا، دیگه هیچ آدمی نمونده بود براش که آرامبخش لحظه های غمگین مهری باشه. حوصله هیچ آدم جدیدی رو هم نداشت. اصلا وقتش رو هم نداشت. کارهای اداره، کارهای دانشگاه و هزار تا کار دیگه، جایی برای هیچ آدم جدیدی نزاشته بود. فقط دلش میخواست بره دکتر و یه قرص معجزه گر بهش بده تا یه دفعه دنیاش از این رو به اون رو بشه!

........

ببین دخترم، این قرصی که تو میخوای کشف نشده. البته چیزهایی هست که واقعا دنیات رو یهو عوض کنه، اما اونها بسیار خطرناکن و تهش میزنه زندگیت رو نابود میکنه. چیزی که تو میخوای مخدره، که دو سه بار این حال رو بهت میده و بعدش تمام باقیمانده عمرت که شاید خیلی هم طولانی نباشه، اون ازت حال میگیره!

دکتر این‌جملات رو گفت به مهری و بعد پیپش رو از روی میز برداشت و گفت شما سیگاری هستی؟

مهری گفت؛ سیگاری که نه ولی خب سیگار میکشم.

دکتر گفت: خب پس شما سیگارت رو بکش و من هم پیپم رو میکشم، خوبه؟

مهری گفت، بله ممنون. از توی کیفش سیگار و فندک زیپو رو در آورد و سیگارش رو روشن کرد و پک عمیقی زد و چشمهاش رو دوخت به دکتر که ر حال چاق کردن پیپش بود. بوی توتون کاپتان بلک توی فضای اتاق پیچید و دکتر کمی لای پنجره پشت سرش رو باز کرد و رو کرد به مهری و گفت: خب حالا خانم جذاب، شما از اولش شروع کن به تعریف کردن و بیا جلو تا من ببینم چی گذشته بهت.

مهری کمی تعجب کرد و گفت یعنی واقعا نمیشه بدون اینکه تعریف کنم همشو، شما تجویز کنید؟

دکتر گفت: شدن که میشه، ظاهرت نشونه هایی از افسردگی توش هست. ولی شاید چیز دیگه ای هم باشه. من عادت ندارم الکی مراجعه کننده رو با چهارتا قرص روونه کنم بره. میخوای اگه سختته، من سوال کنم؟

مهری گفت: بله لطفا، سوال کنید شاید سریعتر چیزی رو که میخواید پیدا کنید. منم واقعا حوصله ندارم همرو بیان کنم.

دکتر فرمی که مهری پر کرده بود رو نگاه سرسری کرد و پرسید: نوشتی جدا شدی. تو درخواست دادی یا اون؟

من.

انتخاب خودت بود یا برات انتخاب کرده بودن؟

خودم.

تو یه جمله بگو چرا دیگه نمیخواستیش.

بی عرضه بود. تنبل بود. من میخواستم پرواز کنم، اون میخواست بخوابه!

خب نفر بعدی کی بود تو زندگیت، دوست پسر یا همسر یا هر چی که صداش میکنی!

مهری کمی من من کرد و گفت: مهدی.

خب اون هست هنوز؟ دوستش داری هنوز؟

هست. ولی نه مثل قبل!

چرا؟

اینم خلاصه بگم. دروغ میگفت. میگفت پولداره، اما نبود. من رو میبرد دم یه خونه تو دولت و میگفت اینجا خونمه، بعد که من میرفتم تاکسی میگرفت و میرفت پایین شهر! خونش اونجا بود.

......

نزدیک یک ساعت از حرف زدنهای مهری با دکتر گذشت. دکتر تلفن روی میزش رو برداشت و تلفن زد به منشی و گفت: مراجعه کننده بعدی من کیه؟ جدیده؟ بفرست برای یکی دیگه....

خب مهری جان یک ساعت دیگه هم در خدمتم.

مهری با تعحب گفت: آخه اینطوری که درست نیست. مزاحم شما و بقیه مریض ها میشم من!

نه، به هیچ وجه. حرفشم نزن. من خودم دوست دارم که بیشتر بشنوم....

یک ساعت دیگه هم گذشت و دکتر یکبار دیگه زنگ زد به منشی و مریض بعدی رو هم دست به سر کرد و ....

مهری با خودش فکر میکرد که این دکتره میخواد بخاطر پول حسابی منو نگه داره. اینم فیلمشه.

سه ساعت که گذشت مهری گفت ولی من واقعا باید برم. به مادر صادق گفته بودم میام به صادق سر میزنم و الان دو ساعته که تاخیر دارم. 

دکتر گفت باشه عزیزم. عیبی نداره، اتفاقا منم باید برم دیگه. شما برو و منم تاکسی میگیرم و میرم.

مهری کمی با خودش فکر کرد و گفت: تاکسی؟ خب من میرسونمتون اگه بخواین. 

دکتر گفت: جدی؟ مزاحمتون نباشم؟

نه، خواهش میکنم. بریم.

دکتر بلند شد و کراوات قهوه ای رنگی که زده بود رو مرتب کرد و کتش رو برداشت و گفت بریم عزیزم.

مهری از اینکه لحن صدای دکتر و کلماتی که استفاده میکرد عوض شده بود، کمی جا خورده بود. ولی اصلا دلش نمیخواست چیزی که فکر میکنه واقعیت داشته باشه. دکتر بالای شصت سال سن داشت و خیلی عجیب بود که ....

موقع رفتن، منشی رو کرد به مهری و گفت شما بابت .... دکتر پرید وسط حرف منشی و گفت ایشون از اقوام من هستند و من بعد از این حق ویزیت نگیرید ازشون. 

منشی گفت: چشم آقای دکتر، روزتون خوش.

مهری گفت نه آقای دکتر اینطوری درست ....

دکتر دوباره پرید وسط حرف مهری و گفت روی حرف من حرف نباشه!

سوار ماشین شدند. دکتر گفت موزیک چی گوش میکنی معمولا؟

مهری جواب داد: معمولا توی ماشین کتاب صوتی گوش میکنم. ولی خب موزیک هم هرچی که باشه. قشنگ باشه مهم نیست.

دوست داری یه موزیک قدیمی قشنگ از گوشیم  بزارم با هم گوش کنیم؟

بله، چرا که نه. میتونید اون کابل رو وصل کنید به گوشیتون و صدا پخش میشه.

دکتر گوشیش رو وصل کرد و کوروس سرهنگ زاده شروع کرد به خوندن...

دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده‌نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره

چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره

وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
وقتی به چشمون غزل خون میرسی خودتو نگه دار

ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری

چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره

وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
وقتی به چشمون غزل خون میرسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده‌نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره

......

موقع خداحافظی دکتر از ماشین پیاده شد و گفت ممنون خانم زیبا. من باید به پاس این زحمت شما، یک شب شما رو به شام دعوت کنم. باهات در تماسم عزیزم.

ممنون آقای دکتر ولی لزومی نداره. کاری نکردم. شما لطف کردید.

بهتره از این به بعد منو کوروش صدا کنی. از خودت مواظبت کن،  شب خوش.

پنجشنبه بود، صادق میدونست که مهری قراره بیاد و کلی چشم به راه بود. نزدیک های ساعت ۸ شب مهری رسید به خونه مادر صادق و رفت بالا.

صادق خوشحالی از چشمهاش میبارید. اما.... مهری میخواست تعریف کنه داستان دکتر رو ....


ادامه دارد.....



مهری و چند دلبر (۲۳)

چند روزی از به هوش اومدن صادق گذشت. دکترها خیلی تلاش کردند که حال عمومیش ثبات پیدا کنه، که کرد. اما....

آسیب های زیادی به مغزش وارد شده، هنوز قسمتی از جمجمه پر از خونه بخاطر خونریزی، و تا زمانی که اینها جذب نشه، اوضاع صادق همینه. البته ما امیدواریم که با جذب شدن این خونها، حالش بهتر بشه و حرف زدن و حرکتش مثل قبل بشه. شما الان گفتار درمانی و فیزیوتراپی رو شروع کنید، مواظب باشید افسردگی نگیره و به نظرم تحت نظر روانپزشک هم باشه بهتره. انشاالله که باز هم خدا معجزه دیگه ای توی تقدیرش گذاشته باشه.

این جملات رو دکتر برای مادر صادق گفت. جملاتی کاملا آشنا. چند سال قبل جملاتی شبیه به این، زمانی که پدر صادق رو داشتن از بیمارستان مرخص میکردند به صادق و مادرش گفته بودند و الان باز همون آش و همون کاسه!

اون سال، خانواده صادق برای پدر، همه کار کردند. هرآنچه که میشد. اما آخرش، یکسال و یک ماه و بیست و هفت روز بعد، پدر پر کشید و رفت! ستون خانه لرزید و فروریخت. 

حالا، دوباره همون قصه تکراری، به فاصله چند سال داشت تکرار میشد. ولی مگه چاره ای هست؟ نه، چاره ای نیست جز تن دادن به سرنوشتی که باید از سر نوشت!

صادق رو گذاشتند توی ویلچر و سوار ماشینش کردند. خواهر صادق با کمک داود و مادرش. ماشین راه افتاد سمت خونه مادر صادق. همه سکوت کرده بودند. همه تو فکر بودند که یعنی باز همون قصه تکرار میشه؟ 

ضبط ماشین روشن شد. شجریان میخوند. همایون شجریان. 

سرنوشت را باید از سر نوشت
شاید این بار کمی بهتر نوشت

عاشقی را غرقِ در باور نوشت
غُصه ها را قِصه ای دیگر نوشت

از کجا این باور آمد که گفت
گر رَود سَر برنگردد سرنوشت

گل بکاریم از دل گِل گُل بَراریم
در زمستان در بهاران زیرِ باران

گل بکاریم گر بخواهیم گر نخواهیم
باغبانِ روزگاریم

سرنوشت را باید از سر نوشت
شاید این بار کمی بهتر نوشت

عاشقی را غرقِ در باور نوشت
غُصه ها را قِصه ای دیگر نوشت

از کجا این باور آمد که گفت
گر رَود سَر برنگردد سرنوشت

گر تو روزی را زِ این بازی بدانی
نکته یِ رمزش بخوانی

لحظه هایِ زندگی چون موج دریاست
گرچه سرد و سخت زیباست

موجِ این دریا گر از پس سرگذشتت
سرنوشتت سرگذشتت

بر فرازِ قله یِ باور سفر کن
بالِ خود را باز تر کن

همچو حافظ پای کوبان و غزل خوان
لشگرِ غم را بسوزان

در فلک سقفی نمانده این زمانه
پَر بزن تا بی کرانه

سرنوشت را باید از سر نوشت
شاید این بار کمی بهتر نوشت

عاشقی را غرقِ در باور نوشت
غُصه ها را قِصه ای دیگر نوشت

از کجا این باور آمد که گفت
گر رَود سَر برنگردد سرنوشت

قصه ای از سَر نوشت
قِصه ای از سرنوشت


صادق، میشنید، میفهمید، چشمهاش هم حرکت میکرد. اما فقط همین. نه کلمه ای حرف میزد، نه حرکتی. نه دست و نه پا. حتی گردن رو هم نمیتونست تکان بده. شده بود مثل ژان دومینیک بوبی. نویسنده کتاب پیله و پروانه. نویسنده ای که تنها با حرکت یک پلک کتاب نوشته بود! این کتاب رو همون سال که پدرش بعد از سکته دیگه نتونسته بود حرف بزنه، خریده بود و چند شب پشت سر هم خوند و تصمیم داشت برای پدرش بخونه تا اون هم انگیزه و امید پیدا کنه برای خوب شدن، اما وقتی دیده بود آخر کتاب نویسنده مرده بود، بیخیال خوندن برای پدرش شد. چون ایمان داشت پدرش خوب خواهد شد، که .... نشد!

حالا، اینبار نوبت خودش بود! دلش نمیخواست تسلیم بشه. دلش میخواست خوب بشه. حرف بزنه دوباره، راه بره، کار کنه، زندگی کنه، اما، اما خاطره خوشی از این وضعیت نه خودش داشت و نه خانواده.

مادرش، کاملا متفاوت رفتار میکرد. با صادق حرف میزد، ازش سوال میکرد، حتی وقتی که میدونست اون نمیتونه حرف بزنه، دقیقا همونطور که توی اون یک سال با پدرشون رفتار کرده بود. توی اون یکسال، تنها کسی که خوب میفهمید پدر چی میگفت و چی میخواست، مادر بود. الان هم دقیقا مثل همون موقع. توی مسیر رو کرد به صادق و گفت دوست داری بری خونه خودت، و بیام اونجا پیشت؟

صادق میخواست بگه نه، اما نمیتونست، پلک زد. 

مادر گفت بیا یه قراری بزاریم، تا زمانی که نمیتونی حرف بزنی، من ازت سوال میکنم، اگه جوابت نه بود، یک پلک بزن، و اگر بله بود دو بار پلک بزن. اینطوری من میفهمم چی میگی. قبوله؟

صادق دو بار پلک زد.

مادرش خوشحال شد و گفت الهی قربونت برم، و صادق رو بوسید.

صادق یک پلک زد! که یعنی نه، قربون من نرو!

مادر خندید. و گفت میبینی، مغزت کاملا خوب داره کار میکنه. فقط خونها باید جذب بشه و خوب خوب میشی. خب حالا بریم خونه خودت؟

یک پلک.

باشه، پس بریم خونه پیش خودم.

دو پلک.

.....

توی مسیر، صادق غرق در فکر بود. به این فکر میکرد که چقدر دلش میخواد گریه کنه. اما دیگه دوران گریه کردن ها هم گذشته. به این فکر میکرد که آرامشی که توی خونه مادرش داشته و داره، هیچ جا نداشته. و چقدر به اون آرامش احتیاج داره. صادق توی ذهنش ترانه گهواره گوگوش رو میخوند، اما نمیتونست بگه که براش بزارن! چطور میتونست بگه به مادرش که سوال کردن کافی نیست، و بیا مثل پیله و پروانه من هم حرف بزنم!

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره من
همون گهواره ای که خاطرم نیست
همون امنیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده ی قصه
همیشه دختر فقیرو می خواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیلی بزرگ تر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یک کبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر، کجاست گهواره ی من
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه می خواد
تو این بستر پاییزی مسموم
که هر چی نفس سبزه بریده
نمی دونه کسی چه سخته موندن
مثل برگ روی شاخه ی تکیده
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ی من
ببین شکوفه ی دل بستگی هام
چقدر آسون تو ذهن باد می میره
کجاست اون دست نورانی و معجز
بگو بیاد و دستمو بگیره
کجاست مریم ناجی ، مریم پاک
چرا به یاد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراس و بی پناهی
چرا دامن سبزش چتر من نیست
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ی من

........

ادامه دارد...


مهری و چند دلبر (۲۲)

همیشه آخرش رو خراب کردم، یا نیمه تموم گذاشتم و یا یه جوری سرهمش کردم و تمومش کردم. قصه هایی که قبلا نوشتم رو میگم. از پایان هیچ کدومشون اون طور که باید، راضی نبودم و نیستم. شاید توی زندگی واقعی هم، همینطور بودم و هستم. آخرش رو خراب کردم همیشه!

میدونی، شاید بخاطر اینه که اصرار دارم که ته داشته باشه هر چیزی. چه خوب باشه و چه بد، باید ته داشته باشه. برای من اینکه یه چیزی بی پایان باشه، قابل قبول نیست. اگه زخم ه، نباید اسنخون لای زخم ولش کنم، اگه هم خوشی ه، مشکوک میشم به اون خوشی و میگم حتما کاسه ای زیر نیم کاسه ست! و بعد گند میزنم توش!

البته گاهی وقتها هم  اینطوری عمل نکردم. مثل قصه آتشنشان، که چند ساله ولش کردم! اونقدر که دیگه خودمم یادم رفته شخصیت اصلی کی بوده و چی شده و از کجا به کجا رسوندمش. توی اون قصه، شخصیت اصلی یه رفیقی داره که رفیق گرمابه و گلستانش ه و همه خوشی ها و ناخوشی های آتشنشان با اونه. و اون دو نفر، آینه ای از دو نفر هستند که من توی دنیای واقعی میشناسمشون و ایده اولیه قصه رو از اونها گرفتم و بعد براشون قصه بافتم. توی دنیای واقعی، اون رفیق چند سال پیش مرد. و آتشنشان کلی اتفاق براش افتاد، ولی من دیگه اون قصه رو ولش کردم و سراغش نرفتم! چرا؟ چون فراموشش کرده بودم کلا!

حالا هم چند تا اتفاق و رویداد دیگه برای این قصه تو ذهنم اومده، ولی به نظرم ته این قصه رو هم نمیتونم خوب جمع کنم.

صادق، این جملات رو گفت و سکوت کرد. مهری، که غرق حرفهای صادق بود همینطور با لبخندی که روی لبش حک شده بود، به صادق نگاه میکرد. اون هم سکوت کرد و چیزی نمیگفت. مهری، معمولا سکوت نمیکرد، اما چرا توی اون لحظه سکوت کرده بود؟ این سوالی بود که توی ذهن صادق تشکیل شده بود.

صادق آخر تسلیم شد و سکوت رو شکست و گفت: نمیخوای چیزی بگی؟

مهری باز لبخند زد و باز سکوت کرد!

صادق دوباره گفت: وا!! خوبی؟ چیزی شده؟!!

مهری سکوتش رو شکست و گفت: خوشحالم. خیلی خوشحالم که صادق قصه رو زنده کردی! ممنون که به خواسته ام گوش کردی.  تو خداوندگار داستانی و من ممنونم ازت که بر خلاف خواسته خودت، به حرف شخصیت اصلی داستان گوش کردی. 

صادق خنده ای کرد و گفت: خواهش میکنم، ولی در مورد اون حرفهای قبل چیزی نمیخوای بگی؟ در مورد اینکه بد تهش رو تموم میکنم!

مهری گفت: نه، چون مطمئنم اینبار اینکار رو نمیکنی. میدونی چرا؟

نه، چطور مطمئنی؟ اینو صادق گفت و جرعه ای دیگه از فنجون قهوه ای که جلوش بود رو نوشید.

مهری گفت: چون دفعه های قبل، قرار نبو د چاپ کنی، اما اینبار قراره چاپ بشه اینها.

صادق دوباره خندید و گفت: مهری تو رو خدا بیخیال شو. این اراجیف به درد چاپ کردن نمیخوره که.

مهری با عصبانیت گفت: مگه قرار نبود دیگه نگی اراجیف؟!! بعد تو چطور جرات میکنی به زندگی من میگی اراجیف!

صادق گفت: نه بابا زندگی تو رو که نمیگم. ساختار نوشتن خودم رو میگم.

مهری با لبخند گفت: بخشیدمت! ولی دفعه آخرت باشه ها. خب حالا نشست دوستانه خودم و خودت رو توی اون ذهنت تموم کن و این قهوه خیالی رو هم بخور و برو سراغ ادامه داستان.....

........

پرواز شماره ۷۷۰ هواپیمایی جمهوری اسلامی از مبدا استانبول هم اکنون به زمین نشست....

این صدایی بود که از بلندگوی سالن انتظار فرودگاه امام خمینی به گوش دوست علی که اومده بود فرودگاه برای استقبال از علی و رسوندنش تا خونه، رسید.

نیم ساعتی گذشت، مسافرهایی که از استانبول اومده بودند، دونه دونه از گیت گمرک هم رد شدند و وارد سالن انتظار شدند و بعد با مستقبلین، یا بدون اونها میرفتند سنت در خروجی.

اما... اما خبری از علی نشد!

ای بابا، پس چقدر فس فس میکنه این علی! چرا نمیاد بیرون؟!

نیم ساعت شد یک ساعت، شد یک ساعت و نیم، مسافرهای دو تا پرواز بعدی هم خارج شدند و خبری از علی نشد. موبایلش هم هنوز روشن نشده. محمد، دوست علی، حسابی کلافه شده بود. به فکرش رسید بره اطلاعات و بخواد که پیجش کنن. رفت و دو سه بار علی رو پیج کردند و محمد همینطور کنار کانتر اطلاعات وایساده بود. دو تا پلیس اومدن کنارش و ازش خواستند که با اونها بره.

محمد گفت: آخه کجا؟ چیزی شده مگه؟

یکی از مامورها گفت: نمیدونیم. به ما فقط گفتند که شما باید بیایید. بیایید برید از خودشون بپرسید.

محمد دیگه چیزی نگفت و با مامورها راه افتاد. از چند تا در رد شدند و وارد یک اتاق شدند. یوی از مامورها به محمد گفت همینجا بشینید.

محمد نشست و چند دقیقه بعد یه نفر دیگه اومد و ازش خواست که وارد یه اتاق دیگه بشه.

توی اتاق یک میز بود، دو تا صندلی دو طرف میز بود. محمد روی یوی از صندلی ها نشست و یک نفر دیگه روبروش. اتاق شبیه اتاق های بازجویی توی فیلم ها بود.

مامور بازجو یک کاغذ و خودکار داد به محمد‌ و بهش گفت: از بالا شروع کن با دقت فرم رو پر کن.

محمد گفت: چرا؟ خب یکی به من بگه چه خبره اینجا؟

بازجو گفت: مگه نیومدی دنبال علی؟

محمد: خب اومدن من دنبال علی، چه ربطی به این کارها داره؟

بازجو: بنویس، بهت میگم.

محمد قسمت بالای فرم که مشخصات و آدرسش بود رو نوشت. بعد گفت خب حالا چی بنویسم؟

بازجو فرم رو گرفت و نوشت: هدف شما از اومدن به فرودگاه چه چیزی بوده است؟

بعد کاغذ رو گذاشت جلوی محمد و گفت بنویس.

محمد عصبانی شد و بلند شد گفت اصلا من هیچ چی نمینویسم. اصلا میخوان برم.

بازجو از جاش بلند شد و داد زد سر محمد و گفت بشین بنویس بهت میگم. کله شق بازی دربیاری جور دیگه ای باهات حرف میزنم!

محمد که از شنیدن صدای داد بازجو جا خورده بود نشست و خودکار رو برداشت و شروع کرد به نوشتن.....

نیم ساعتی از سوال و جواب ها گذشت و بعد بازجو به محمد گفت تو رو هم باید بفرستیم پلیس امنیت اقتصادی.

محمد گفت: آخه چرا؟ من چیکاره ام این وسط؟

بازجو گفت: من نمیدونم. ما در همین حد تشکیل پرونده میدیم و میرید اونجا. علی رو بعید میدونم، اما تو رو ممکنه با سند بزارن بیای بیرون. اگه میخوای زنگ بزنی سند بیارن، همینجا زنگ بزن، چون بعدش موبایل تو رو هم میگیریم و ضبط میشه.

محمد گفت: حداقل یه سوال منو جواب بدید. چرا؟

بازجو گفت ببین من اجازه ندارم اطلاعات بدم. خیلی هم چیزی نمیدونم به ما فقط گفتن موقع ورود خودش رو و هر کسی باهاش هست یا اومده دنبالش رو بگیریم. ولی یک کلمه بگم، احتمالا برای رفیقت تله گذاشته بودن و گیرش انداختن. یا قاچاق کرده یا رشوه.

محمد گفت: بابا من چیکاره ام؟ من فقط اومدم دنبالش چون رفیقمه!

بازجو گفت: من نمیدونم. به ما اینطوری گفتن. میخوای زنگ بزنی برای سند یا نه؟

محمد گفت: من که سندی ندارم. تنها کسی توی ماها که سند داره همون علی ه. نمیشه اون سند بزاره؟

بازجو با اخم نگاه کرد به محمد و گفت: منو مسخره میکنی؟ یا واقعا اینقدر خنگی؟!!

.......

علی و محمد رو بردند به پلیس امنیت اقتصادی. علی متهم بود به دریافت رشوه. یک خرید بزرگ برای سازمانی که براش کار میکنه از یک شرکت ترکیه ای کرده بوده و قرار گذاشته بودند که سهم علی از اون معامله رو توی ترکیه بهش بدن. علی هم به هوای خریدهای بلک فرایدی، رفته بوده استانبول و اونجا هم پولش رو گرفته بوده و هم تفریح و خرید.

آخرین باری هم که با مهری تماس گرفته بوده، زمانی بوده که توی استانبول بوده. جریان اسید پاشی هم چهار روز بعد اتفاق افتاده. زمانی که علی توی بازداشتگاه زندان بوده.

پس کی پشت این قضیه بوده؟!

.......

علی، حسابی غمگین بود. اون شب توی زندان، به کل زندگیش فکر میکرد و هر چی بیشتر فکر میکرد، بیشتر غصه میخورد و غمگین تر میشد.

با هزارتا بدبختی پولدار شده بود حالا همه چیز رو داشت از دست میداد. بهش گفته بودن ۱۰ سال هم زندانی براش میبرن. دیگه نه پول داشت و نه آزادی و نه مهری و نه ...

حسابی دلتنگ مهری بود. ولی شاید دیگه هیچ وقت نتونه مهری رو ببینه...

وقتی که دل تنگه فایدش چیه آزادی

زندگی زندونه وقتی نباشه شادی

آدم که غمگینه دنیا براش زندونه

ما بین صد ملیون بازم تنها میمونه

دنیای زندونی دیواره زندونی از دیوار بیزاره

پرنده که بالش میسوزه

دل غم به حالش میسوزه

آخه مرگه واسش رهایی

پرنده که بالش میسوزه

آدمی که شادی نداره

بخدا آزادی نداره

میکنه زندگیشو زندون

آدمی که شادی نداره

دنیای زندونی دیواره زندونی از دیوار بیزاره

هوای قفس کشنده

بیرون پر از درنده

کجا بره پرنده

دنیای زندونی دیواره زندونی از دیوار بیزاره


......

ادامه دارد...


مهری و چند دلبر (۲۱)

اینجا؟! اینجا دیگه کجاست؟!!

فکر کنم که..... بله، به نظر زندانه!

زندان؟! زندان چرا آخه؟! حالا کدوم اینا علی ه؟ پدر صادق رو کرد به صادق و اینو پرسید ازش. 

صادق هم جواب داد که: والا من نمیدونم. من که تا حالا ندیدمش، عکسی چیزی هم ازش ندیدم حتی. ولی حتما یکی لز همین ۶ نفره دیگه. ما که تمرکزمون روی علی بود و قاعدتا باید یوی از اینها باشه. ولی آخه چرا اینجا؟ 

پدرش پرسید که: حالا چجوری بفهمیم کدومشون علی ه؟ چجوری بفهمیم که چرا اینجاست؟ تو حدسی نداری؟

صادق جواب داد که: نه، فقط میدونم حدود ده روزی هست که حتی یه زنگ هم به مهری نزده. آخرین بار خارج از کشور بود که چندتا تکست فرستاده بود براش و زنگ زده بود، بعدش دیگه خبری نبوده ازش. فکر کنم چاره ای نیست جز اینکه اینجا بمونیم تا بفهمیم کدومشون علی ه و چرا اینجاست. یعنی ممکنه پلیس بخاطر جریان اسید پاشی گرفته باشدش؟

پدر گفت: خیلی بعیده. اگه اینجوری بود صد در صد به مهری گفته بودن. شاکی اصلی پرونده اونه. 

صادق: خب شاید امشب گرفتنش و میخوان فردا صبح بگن!

پدرش گفت؛شاید، ولی احتمالش کمه، معمولا شب اول رو توی بازداشتگاه پلیس نگه میدارن و زندان، اینجا بهش میخوره زندان باشه.

صادق گفت: راست میگی، اینجا زندانه. پس چرا گرفتنش؟ یا اگه بخاطر اسید پاشی ه، چرا نگفتن به مهری؟

تو همین لحظه یک تو همین لحظه یک در روی دیوار سلول زندان نمایان شد. از کنار چهار چوپ در و از زیرش نور شدیدی توی سلول زندان میتابید. پشت در نور مطلق بود. صادق ناخودآگاه راه افتاد سمت در. پدرش داد زد نه، صادق در رو باز نکن، باز کنی میری! مگه نمیخواستی برگردی؟ از در دور شو، بیا سریع برگردیم بیمارستان، احتمالا دارن دستگاه ها رو ازت جدا میکنن!

اما صادق دیگه صدای پدرش رو نمیشنید و داشت میرفت سمت در. هرچقدر پدرش داد میزد، صادق هیچ توجه ای نمیکرد. تو این لحظه پدرش تصمیم گرفت خودش تنهایی بره بیمارستان ببینه میتونه کاری بکنه یا نه. سریع تمرکز کرد و ستون نور بالای سرش اومدو تو همون لحظه دستش رو زد به دست صادق و ناگهان هر دو با هم رفتند به بیمارستان، توی اتاق آی سی یو. 

صادق رو کرد به پدرش و گفت: چی شد؟ اون در چی بود؟ داشت منو به سمت خودش میکشوند. هیچ اراده ای نداشتم.

زود باش صادق، فرصتی نمونده، برگرد به بدنت. اگه اینها دستگاه ها رو از بدنت جدا کنن، دیگه مرگت قطعی ه. فرصتی نیست. زودتر برگرد.

صادق دوباره گفت: آخه من هنوز نفهمیدم جریان اسید پاشی کار کی بوده؟

پدرش گفت: حتی اگه بفهمی هم فایده ای نداره. به محض این که برگردی، دیگه هیچ چیز از این چند روز یادت نخواهد موند. تمام اینها رو فراموش میکنی. برگرد و همونجا سعی کن بفهمی. ولی شاید من بتونم بفهمم و شاید بتونم بیام بخوابت و کمکت کنم. شاید. اگه اجازه ش رو بدن. 

صادق گفت: من یه فکر بهتر دارم. شما برو به خواب مامان و بهش بگو اجازه نده دستگاه ها رو بردارن. اینطوری من چند روز بیشتر میمونم.

پدرش جواب داد که: وقت نیست صادق، برگرد زودتر، هر لحظه ممکنه اون در دوباره بیاد و شاید دیگه نتونی...

تو همین لحظه دوباره در روی دیوار اتاق آی سی یو ظاهر شد. پدر صادق داد زد زود باش پسر....

صادق تو همین لحظه خودش رو پرت کرد روی بدنش. دستش، دست بدنش، تو همین لحظه تکون خورد. دستگاه پشت ایستگاه پرستاری صدا داد و تایید کرد که صادق تکون خورده. پرستار که داشت کم کم خوابش میگرفت، از جاش پرید و سریع رفت کنار تخت صادق. زل زده بود بهش و سعی میکرد ببینه که تکون میخوره یا دستگاه اشتباه کرده. تکونی در کار نبود. پرستار پشتش رو کرد و خواست برگرده که دید اینبار انگشت پای صادق تکون خورد. سریع برگشت و رو به صادق گفت: برگشتی؟!!

صادق برگشت. 

معجزه ای که مال قصه ها بود، توی این قصه هم اتفاق افتاده بود. 

مهری، پشت در ورودی آی سی یو، کنار مادر صادق، روی نیم کت نشسته بود. هر رو آروم آروم اشک میریختن. در باز شد. پرستار بخش بود. سریع اومد کنارشون و با خوشحالی گفت: برگشت! صادق برگشت! 

مهری مادر صادق رو بقل کرد اینبار گریه خوشحالی هر دو اونها بود که جاری شده بود. تولدی دوباره برای صادق رقم خورد.

آسون نشو ای همسفر ویرون نشو ای در به در
منو بگیر از همهمه منو به خلوتت ببر
معجزه کن خاتون من تولدی دوباره کن
منو ببر به حادثه شبو پر از شراره کن

ستاره پرپر میکنی ای نازنین گریه نکن
پروانه آتش میزنی تو اینچنین گریه نکن
گریه نکن ای شب زده ای شب نشین گریه نکن
گریه نکن گریه نکن خاتونِ هم گریز من
برای این دربه درِ بی سرزمین گریه نکن
گریه نکن گریه نکن خاتونِ هم گریز من
برای این دربه درِ بی سرزمین گریه نکن

ستاره پرپر میکنی ای نازنین گریه نکن
پروانه آتش میزنی تو اینچنین گریه نکن
گریه نکن ای شب زده ای شب نشین گریه نکن
گریه نکن گریه نکن خاتونِ هم گریز من
برای این دربه درِ بی سرزمین گریه نکن
گریه نکن گریه نکن خاتونِ هم گریز من
برای این دربه درِ بی سرزمین گریه نکن
آسون نشو ای همسفر ویرون نشو ای در به در

........

کاش این معجزه ها در دنیای واقعی هم رخ میدادند.

شب بود. نزدیک ۲ بعد از نصف شب. صادق، این قسمت داستان رو هم نوشت. اینطوری نمیخواست بنویسه، ولی خب، هر بار که شروع میکنه به نوشتن، از اول تا آخر هر قسمت، چند بار اتفاقات رو عوض میکنه. این قسمت هم همینطور شد. حتی ترانه اش رو هم عوض کرد. حتی خودش رو زودتر برگردوند، با اینکه دل خوشی از اینطرف نداشت! با اینکه فکر میکنه اگه اونطرفی باشه، شاید قشنگتر از اینطرف باشه!

ولی کی میدونه واقعا ادامه داستان چی میشه؟ حتی خود خداوندگار داستان نمیدونه، چون تصمیمش رو عوض میکنه. 

کی میدونه ادامه داستان واقعی زندگی ما چی میشه؟ حتی خداوندگار عالمیان هم نمیدونه، چون اون هم تصمیماتش رو عوض میکنه!!


ادامه دارد....


مهری و چند دلبر(۲۰)

میبینی؟ میبینی به چه روزی انداختی دختر مردم رو؟

آخه بابا، قرار ما این نبود که مهری اینقدر دلبسته من بشه!

قرار؟! این چه حرفیه میزنی پسرم! مگه عشق و عاشقی و دوست داشتن و دل بستن، به قرار گذاشتن و نذاشتنه؟! از تو بعیده این حرف! تو که خودت چندین بار این اتفاق برات افتاده، خیلی بهتر باید با این رویداد و این جریان آشنا باشی. دل، هیچ ارتباطی با عقل نداره. اون برای خودش تصمیم گیری میکنه و پایبند هیچ قرار و منطقی نیست. یهو میره، یهو هم ول میکنه. یه دفعه میبینی دلت رفته، و همه براشون علامت سوال ه که چرا فلانی دلش رفت! و یه دفعه میبینی دلت زده شد، و باز هم برای همه علامت سواله که چرا فلانی دلش زده شد! چون اون همه با عقلشون به این دل بستن و دل کندن نگاه میکنن، اما خود اون دل، اصلاً توی یک دنیای دیگه ای داره سیر میکنه و بر اساس اون دنیای دیگه میره جلو یا میکشه عقب. حالا تو داری میگی قرارتون این نبوده؟!! خیلی مسخره ست حرفت!

ولی بابا، به من حق بده که الان علامت سوال گنده روی کله م سبز شده! تمامی شواهد نشون میداد که مهری، نه تنها هنوز دلش پیش مهدی ه، بلکه لحظه به لحظه و روز به روز هم بیشتر داره برمیگرده به سمتش. پس چطر همچین چیزی ممکنه!

پدر صادق، بهتر بگم روح پدر صادق، خندید و با همون خنده به صادق گفت: این اتفاق برای خود تو نیفتاده تا حالا؟! چرا دوباره با عقل میخوای دل رو قضاوت کنی؟! یعنی میخوای بگی تو هم معتقدی وقتی دل یه جا گیر باشه، نمیتونه جای دیگه ای هم گیر بیفته؟! خیلی خنده دار بود حرفت. اونم از تو که فکر کنم قبلا خودت هم همینطور شدی! الکی توجیه نکن. دلیل این تصمیم آخرت این نبود که تو نمیدونستی مهری هم دلش پیش تو گیره. دلیل واقعیش رو بگو.

صادق همینطور که به گریه های مهری نگاه میکرد جواب داد که: خب آره. دلیلش اینها نبود. همه حرفهای اون روز شما رو من قبول دارم. قبول دارم اونطور که باید آماده نکرده بودم بقیه رو. قبول دارم که حتی اونطور که باید خودم هم آماده نبودم. اما شما یه خصلت من رو فراموش کردی فکر کنم. من، در درجه اول خودم رو دوست دارم و بعد کسان دیگه رو. یادته سال 93، وقتی میخواستم جدا بشم. به شما و مامان گفتم که 33 سال از عمرم رفته و الان که دارم نگاه میکنم میبینم که شماها زندگی با عشق رو تجربه کردین و من نه. شما گفتین پس بچه ت؟ پس بقیه؟ و من گفتم پس من کجای این معادلاتم؟ پس من چی؟ و خب شما خرفم رو قبول کردید. اولین نفری هم که قبول کرد خودت تو بودی. یادته که؟

بله پسرم، یادمه، اما این قضیه فرق داره!

نه بابا، فرقی نداره. جنسش فرق داره اما واقعا فرقی نداره. اونجا من میخواستم از زنم جدا بشم، اینجا از جسمم! از دنیا! از زندگی! اونجا میخواستم جرا بشم چون زنم رو دوست نداشتم، الان هم میخوام جدا بشم چون زندگی رو دوست ندارم. بعد هم چه فرصتی از این بهتر؟ چه مرگی از این خوشتر؟ اصلاً اگه این کار من درست نمیبود که حق انتخاب به من نمیدادن! من دلم میخواد پیش تو باشم. حتی توی این ناکجاآباد. توی این دنیای بینابینی، تو این معلق بودن.

ببین پسرم، وقتی اون در باز بشه و تو از اون در رد بشی، دیگه شرایط اینطوری نخواهد بود. نمیگم بده، ولی خب راه برگشتی وجود نداره. بعد هم یه چیز مهمتری میخوام بهت بگم. فرض کن دعوت شدی به یک مهمونی. جایی که کلی آدم جدید و آدمهای قدیمی قراره بیان و برن. ساعت  هشت شب شده و تو میخوای مهمونی رو ترک کنی! چرا؟ چون معتقدی که هرچی باید میدیدی رو دیدی. تو حتی هنوز شام رو نخوردی. هنوز خیلی از آدمها نیومدن. تو هنوز کلی شانس داری که آدمهای جذابتر رو ببینی و تجربه های بیشتر داشته باشی و کلی بیشتر لذت ببری از مهمونی و از زندگیت. کلی برنامه های قشنگتر صاحب مهمونی تدارک دیده، تو همه رو میخوای بیخیال بشی، چرا؟ چون خسته ای، یا فکر میکنی دیگه تا تهش همینه. اصلا همین مهری، 3 ماه پیش فکر میکردی که یه روزی قراره مهری رو ببینی و باهاش خوش باشی؟! نه! پسر جان، اشتباه کردی، مهمونی هنوز خیلی مونده بود. عجله کردی، مثل همیشه! خیلی جاهای دیگه هم توی زندگی عجله کردی. ... حق مادرت نبود که داغ پشت داغ ببینه، حق پسرت نبود که توی پانزده سالگی یتیم بشه، حق خواهرات، حق مهری، اینها حقشون نبود که بخاطر عجله تو، بخوان داغ ببینن.

راست میگی بابا. من باز هم عجله کردم. مثل خیلی وقتهای دیگه. الان به نظرت چیکار کنم؟

هنوز دیر نشده پسر جان. هنوز وقت داری. خوبی این دنیایی که تو ساختی همینه که هر محالی توش ممکنه! الان موقعشه که معجزه رخ بده! برگرد.

یه کار دیگه هست که میخوام قبل از برگشتن انجام بدم. باید بفهمم پشت پرده اسید پاشی کی بوده.‌ بیا بریم یه سر به علی بزنیم، ببینیم چیزی دستگیرمون میشه یا نه.

صادق دیگه تحمل دیدن گریه های مهری رو نداشت. توی این چند روز هم یادگرفته بود که چجوری جایی باشه و چجوری جایی نباشه. سریع تمرکز کرد و نور اومد و رفت. پدرش هم وقتی دید صادق رفته، رفت!

شاید نیم ساعتی بود که مهری مثل ابر بهاری گریه میکرد. سرش روی فرمون ماشین بود و اونقدر اشک ریخته بود که فرمون خیس شده بود. مهدی هم هرکاری میکرد گریه مهری رو قطع کنه، نمیتونست.

بالاخره مهری کمی به خودش مسلط شد و به مهدی گفت: من میخوام برگردم بیمارستان. تو هم بهتره که بری خونتون.

مهدی گفت: آخه الان اونجا میخوای بری چیکار؟

مهری گفت: نمیدونم. اما میخوام برم. لطفا کاری به من نداشته باش.

مهری و مهدی از هم خداحافظی کردند و مهری راه افتاد به سمت بیمارستان.

صادق، عزیزدلم، دورت بگردم، چرا اینقدر زود؟ آخه چرا؟ من بهت احتیاج دارم، من تو رو کم دارم، تازه یکی رو پیدا کرده بودم که مثل خودم بهش اعتماد داشتم و مثل خودم باهاش راحت بودم. لعنتی من هنوز کلی حرف دارم باهات. هنوز کلی کارهای نکرده مونده که میخواستم باهات بکنم، هنوز کلی کمکهات رو لازم دارم، من با کی دیگه این حرفهای نگفته ام رو بزنم؟ کی دیگه اونقدر خوب منو درک میکنه که تو میکردی؟ چرا رفتی و پشتم رو خالی کردی؟ چرا اینقدر کم بودی؟

مهری، همینطور که این حرفها رو توی دلش با صادق میزد و ازش گلگی میکرد، به ترانه نجوا از فرهاد گوش میکرد و چقدر این ترانه با اون حال سازگار بود!

رستنی ها کم نیست

        من و تو کم بودیم

   خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

 

      گفتنی ها کم نیست 

            من وتو کم گفتیم 

              مثل هذیان دم مرگ

        ازآغاز چنین در هم وبر هم گفتیم

 

    دیدنی ها کم نیست

        من و تو کم دیدیم

          بی سبب از پاییز

     جای میلاد اقاقی ها راپرسیدیم

  

   چیدنی ها کم نیست

     من وتو کم چیدیم

           وقت گل دادن عشق روی دار قالی

  بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

 

   خواندنی ها کم نیست

     من وتو کم خواندیم

     من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد

           با دهانی بسته واماندیم

 

   من و تو کم بودیم

        من وتو اما در میدانها

                  اینک اندازه ما میخوانیم

                   ما به اندازه ما می بینیم    

                   ما به اندازه ما می چینیم

                   ما به اندازه ما می گوییم

                   ما به اندازه ما می روییم

 

      من وتو کم نه

                   که باید شب بیرحم و

                                        گل مریم و

                                            بیداری شبنم باشیم!

    من وتو خم نه 

        و در هم نه

             و کم هم نه

     که می باید با هم باشیم!

 

                    من و تو حق  داریم

                                  در شب این جنبش

                         نبض آدم باشیم

                                                  من وتو حق داریم

                                                           که به اندازه ما هم شده

                                                        با هم باشیم

......

ادامه دارد...


مهری و چند دلبر (۱۹)

سلام مهری جان، زنگ زدم بهت بگم که پرویز بهوش اومده. ظاهرا عملش هم موفقیت آمیز بوده. چون گفته بودی در جریان بزارمت، بهت زنگ زدم.

ممنون آقا پیام. لطف کردید خبر دادید. انشالله که از این به بعد بلا دور باشه. 

با این تماس تلفنی کوتاه، خیال مهری از بابت پرویز راحت شد. اما، اما یعنی میشه صادق هم دوباره برگرده به زندگی؟!

کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند، کاش میشد الان چند روز پیش بود و من صادق رو زندونی میکردم و نمیزاشتم از خونه بره بیرون. کاش تو اون لحظه ای که ماشین بهش زده، من پیشش بودم و حواسم بهش بود. نکنه پشت قضیه تصادف صادق هم همونی باشه که پشت قضیه اسید پاشی بوده؟!! وای خدای من! کاش اصلا با صادق قرار نمیزاشتم و درگیرش نمیکردم. نکنه من باعث شده باشم؟! الان چیکار کنم؟! وای خدایا دارم دیوونه میشم....

مهری، همینطور که نشسته بود روی نیمکت محوطه بیمارستان امام خمینی، این حرفها رو با خودش میزد و حسابی کلافه بود. چند روز بود که صادق توی کما بود و مهری هر وقت که میتونست، میومد بیمارستان. بعد از اتفاقات چند روز گذشته، مهری مانند کسی که وارد طوفان شده، میمونه. دعا دعا میکنه زودتر از این طوفان بیاد بیرون.

"گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی ست که مدام تغییر سمت میدهد . تو سمت را تغییر میدهی، اما طوفان دنبالت میکند. تو بازمیگردی، اما طوفان با تو میزان میشود. این بازی مدام تکرار میشود…طوفان که فرو نشست ، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای. اما یک چیز مشخص است ، از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی..." " کافکا در کرانه __ هاروکی موراکامی "
موبایل مهری زنگ خورد. مهدی بود. مهری حوصله جواب دادن به مهدی رو نداشت اما چاره ای نبود. تو این چند روز، مهدی سعی کرده بود کمی مهری رو آروم کنه و انصاف نبود که الان جوابش رو نده.
سلام مهدی.
سلام عزیزم. حالت چطوره؟
ای، مثل قبل. تو خوبی؟
من خوبم. کجایی؟ سرکاری هنوز؟
نه، اومدم بیمارستان.
باز هم بیمارستان؟! آخه تو رو که راه نمیدن. اونجا میری که چی بشه؟ اونم تو این اوضاع؟! بیا بیرون، بیا بریم یه جا کافه ای جایی حرف بزنیم.
نه عزیزم، من حوصله کافه ندارم. اینجا جام خوبه.
نگو نه. اصلا بیا بریم بام. بریم تو ماشین بشینیم موزیک گوش کنیم و کمی حرف بزنیم.
خیلی خب. باشه. راه میفتم. من میرم بام محک، تو هم بیا اونجا. البته از اینجا فکر کنم بیش از یک ساعت و نیم راه باشه. دیگه خودت برنامه ریزی کن.
تماس تلفنی مهری و مهدی تمام شد و مهری رفت توی بیمارستان. با نگهبان صحبت کرد و اجازه دادن که بره بالا. تو ورودی اتاق آی سی یو یک آیفن نصب کردن و از طریق این آیفن میشه با سرپرستار آی سی یو صحبت کرد. مهری زنگ رو زد و در باز شد. تو این چند روز گذشته، دیگه شیفت های مختلف، همگی مهری رو میشناختن. رفت بالای سر صادق. خواهر کوچکتر صادق اونجا بود. مشغول کتاب خوندن. دکترها گفته بودند کتاب خوندن بالای سر صادق، شاید کمکی باشه برای برگشتن زودتر اون! کتاب ملت عشق رو میخوند.
"قاعده دوازده: عشق سفر است. مسافر این سفر چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض می‌شود. کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند."
سلام مهری جان.
سلام عزیزم. خسته نباشی. بشین عزیزم. من فقط اومدم یه لحظه ببینمش و برم.
مهری، دست صادق رو گرفت توی دستش و به چشمهای بسته صادق نگاه کرد و توی دلش به صادق گفت: قرارمون این نبود! تو قول داده بودی که برگردی. دیر نشه. زودتر بیا!
مهری از خواهر صادق خداحافظی کرد و رفت. توی مسیر همش فکرش پیش صادق بود و خاطرات این چند ماه گذشته رو مرور میکرد و توی ذهنش دنبال کسی بود که احتمالا پشت این ماجرها بود. کسی که اسید پاشی رو برنامه ریزی کرده بود، کسی که پرویز رو به اون روز انداخته بود و کسی که صادق رو به این روز انداخته بود. تنها کسی که این وسط مورد ظن بود علی بود. مهری خیلی دلش میخواست که یه جوری پرده از راز این ماجراها برداره. ولی چجوری؟!
شاید حرف زدن با پرویز میتونست کمکی کنه. اما... نه. این کارها از مهری بر نمیومد. شاید بهتر بود مهدی رو وارد این ماجراها کنه. بعد از کلی فکر کردن توی ترافیک اعصاب خورد کن، مهری و مهدی هر دو توی ماشین مهری و در بام نشسته بودند. مهدی از این در به اون در سعی میکرد مهری رو آروم کنه و حالش رو بهتر کنه. ولی خیلی براش سخت بود حسادتی که به صادق پیدا کرده بود رو مخفی کنه. مخصوصا که تو این چند روز یه دفعه مهری با اهمیتی که به صادق میداد، خیلی بیشتر دامن زده بود به این حسادت....
موبایل مهری زنگ خورد. سیگارش رو تکوند و گوشی رو جواب داد. داوود بود. گریه میکرد.
مهری شوک شد. سکوت کرد.....
خبر کوتاه بود و جان کاه! صادق، مرد!!!
قرار نبود، اما مگه همه چیز توی این دنیا طبق قرار پیش رفته؟!! قطعا نه!
معجزه، مال فیلم هاست. معجزه مال قصه هاست! توی دنیای واقعی، معجزه ای رخ نخواهد داد. معجزه ها، مال دوران باستان ه! تو این دوره زمونه، نباید منتظر معجزه بود. صادق هم مثل رضا موتوری مرده بود. با این تفاوت که رضا موتوری رو گذاشتند توی ماشین زباله، اما صادق رو نه!
دکترها اعلام کردند که مرگ مغزی صادق قطعیه، و در حال مذاکره با خانواده صادق بودند برای اهدای عضو....
گریه، تنها گزینه فعلی چشمهای مهری بود. دیگه براش مهم نبود که مهدی الان چی میگه و چی فکر میکنه...

چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیرگریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد

هرچی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابر های آسمونا

کاش می داد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات تا قیامت دل من گریه میخواد

قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانوم بزارم تا قیامت اشک حصرت ببارم

دل هیشکی مثل من غم نداره

مثل من غربت و ماتم نداره

حالاکه گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم میاره

خورشید روشن ما رو دزدیدن زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه

سرنوشت چشاش کوره نمیبینه

زخم خنجرش میمونه تو سنه

لب بسته سینه ی غرق به خون

قصه ی موندن آدم همینه

......

توی ماشین، فقط مهری و مهدی نبودند! دو نفر دیگه هم عقب ماشین نشسته بودند.... دو نفر که هم بودند و هم نبودند....


ادامه دارد .....

مهری و چند دلبر (۱۸)

همهمه ای به پا شده بود و انبوهی از آدمهای سیاه پوش در تاریکی کوچه ها از اینطرف به اونطرف میدوییدن. صادق هنوز سرش رو روی زانوش گذاشته بود و با دو تا دستش گوشهاش رو گرفته بود تا صدای کر کننده هو هوی گرگها رو نشنوه. احساس کرد یکی اومد و کنارش نشست. صادق سرش رو بلند کرد و به کسی که بقلش نشسته بود نگاه کرد. اونو میشناخت. پرویز بود!

صادق شوکه شد و از جاش بلند شد. رو کرد به پرویز و با تعجب پرسید: تو؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!!

پرویز نگاهی به صادق کرد و با تعحب گفت: تو منو میبینی؟! تو منو میشناسی مگه؟! 

صادق گفت: مگه تو منو نمیشناسی؟! من ...

تو همین لحظه پرویز با نیرویی شبیه به مکش جاروبرقی همراه با نور به ته کوچه کشیده شد و غیب شد. صادق دویید به سمت اون نیرو اما پرویز رفته بود! صادق با صدای بلند پرویز رو صدا میکرد اما پرویز رفته بود. 

تو همین لحظه صدایی از پشت سر صادق رو صدا کرد. برگشت و دید پدرش پشت سرش وایساده.

صادق هیجان زده شد و سریع پرید که پدرش رو بقل کنه اما.... 

نمیشد!

نمیشه پسرم. ما جسم نداریم! ولی عیبی نداره، به این مدل هم به موقعش عادت میکنی!

بابا، من مردم؟ 

نه‌بابایی، هنوز نه، ولی تو هم بالاخره میمیری.

صادق گفت: پس، پس اینجا، اینجا کجاست؟!

اینجا ناحیه ما بین هستی و نیستی! ناحیه سیاه روشن، یه جایی بین تاریکی و روشنایی، اینجا اونهایی که هنوز نمردن، میان، بعضی ها میمیرن و میرن به ناحیه روشن، بعضی ها هم دوباره برمیگردن به حیاط و ناحیه تاریکی! بعضی ها هم برای مدتهای خیلی زیاد همینجا میمونن. سالهای سال!

صادق دوباره رو به باباش گفت: پس شما؟ شما اینجا چیکار میکنی؟ شما که مردی، پس شما نباید اینجا باشی!

من اومدم باهات حرف بزنم و برمیگردم دوباره. تا زمانی که وارد زندگی بعدی نشدم، هر جا دلم بخواد میتونم برم. الان هم اومدم باهات حرف بزنم و برمیگردم دوباره.

صادق: اون ، پرویز، اون کدوم طرف رفت؟ 

بیا بریم بهت نشون بدم. یه کم تمرکز کن و سعی کن دست منو بگیری، حالا چشمهات رو ببند و میریم. 

یک ستون  از نور بالای سر صادق و پدرش رو به آسمون باز شد و رفتند، چیزی شبیه به فیلم های تخیلی و زمانی که بشقاب پرنده ها فرازمینی ها رو سوار یا پیاده میکنند.....

........‌

اتاق عمل بود، پرویز روی تخت و چندتا جراح و دکتر و دستیار مشغول جراحی روی پرویز بودند. 

صادق رو کرد به باباش و گفت: من نمیخواستم اینجوری بشه.

میدونم پسرم. من هم مثل خود خودت حتی، تعحب کردم وقتی دیدم کاتر رو برداشتی! 

مگه شما اونجا بودی و دیدی؟!!

هر وقت که تو درمونده میشی و از ته دلت میخوای که کسی راهنماییت کنه، من میام! گاهی وقتها میتونم و کمکت میکنم، گاهی وقتها هم نه، نمیتونم یا اجازه ندارم. توی اون لحظه، تو مونده بودی که چیکار کنی، من دلم نمیخواست اون تصمیم رو بگیری، خودمم تعجب کردم، ولی بعدش بهم گفتن که تو این مورد تو وسیله ای!

وسیله؟!! یعنی چی؟!!

یعنی تو ماموری، مامور بودی یه کاری رو انجام بدی، واسه همین کمکت کردن. 

کمکم کردن؟!! کی کمکم کرد؟!! اصلا ببینم پرویز قراره بمیره؟!!

ببین، یه کم پیچیده ست، ولی خلاصه برات بگم که، پرویز زنده میمونه. اون چندتا کار خیلی بد انجام داده، ولی چندتا کار خوب هم قبلا انجام داده بوده. تصمیم گرفته شده بود که پاک بشه، بار گناهانش رو با خودش نبره، تو وسیله ای بودی برای پاکسازی بار گناهانش. کمکهای که به تو شد هم چندتا بود. اولیش این بود که پرویز اصلا محل کارش اونجا نبود، اون روز اومده بود برای جلسه، فکر میکنی چطوری به تو الهام شد بری اونجا؟!! دوم اینکه تو میخواستی فقط یه زخم کوچیک روی بازوش بندازی، اما چرا یهو چرخید و پشتش رو کرد؟ اگه زخم روی بازوش میبود، خیلی خیلی کمتر آسیب میدید تا اینکه روی کمرش و یکی از شاهرگ های اصلیش! بعد تو خوردی زمین، خیلی طول کشید تا بلند بشی، چی شد که مردم نتونستن بگیرنت؟ کی بود که زمان رو کش آورد؟!! زمان رو برای اونها متوقف کرد؟!! تو خونریزی داشتی، موتورت هم خراب شده بود، کی تو رو تا پیش جعفر رسوند؟! کاتر از دستت افتاده، اثر انگشتت روش هست، اما یه زباله گرد اونو برداشته و برده، کی اونو فرستاده اونجا؟! تو رو بردن بیمارستان امام خمینی، اونجا پلیس هست، تو گزارش گفتن تصادف با ماشین، گفتن یکی بهت زده و فرار کرده، اما زخمهای روی بدنت کاملا معلومه که تو با سرعت روی آسفالت کف خیابون کشیده شدی، کی چشمهای دکتر پزشک قانونی رو روی شواهد بست؟ اونی که به تو ماموریت داده، خودش هم کمکت کرده!

صادق با تعجب به حرفهای پدرش گوش میکرد، بعد پرسید که: بار گناهش چی؟ من گناه بزرگی کردم! 

نکته اش همینجاست. اینبار تو مامور بودی! البته اینو بدون که هر گناهی رو نمیشه پای مامور بودن نوشت، اما این مورد تو گناهکار نیستی. پرویز هم باید خوشحال باشه که بار گناهش پاک شد.

گناهش چی بود؟ اون جریان اسید پاشی؟ پس حدسم درست بود!

من نمیدونم. گناهش رو من نمیدونم. اسید پاشی رو هم نمیدونم اون بوده یا نه. شاید آره، شاید هم نه!

خب حالا خود من کجام؟ من قراره بمیرم؟ واقعا دیگه دلم نمیخواد برگردم. اگه بمیرم، اونطرف میام پیش تو؟ اونجا رو هم میشه نشونم بدی؟

نه پسرم، تو هنوز نمردی، خیلی نزدیک بود، ولی نمردی. اونجا رو نمیتونم ببرمت، ولی بیا بریم یه جای دیگه. دستت رو بده دوباره.

دستهای پدر و پسر دوباره تو هم قفل شد و دوباره همون ستون نور و دوباره همون پرواز. اینبار توی یک اتاق بود که فرود اومدن. اتاق خواب پسر صادق. پسر صادق خواب بود. 

پدر صادق گفت: فکر میکنی آماده اش کردی برای اینکه بری از پیشش؟

صادق گفت: مگه خود تو منو آماده کرده بودی؟

معلومه که کرده بودم. همتون رو. تو، مادرت، خواهرات. همه کارهام رو سالها بود که انجام داده بودم چون میدونستم رفتنم نزدیکه. فکر کن کمی، بعد از رفتن من، فقط دلتنگی بود که اذیتتون کرد. فقط و فقط. خونه و زندگی ردیف شده بود. زندگی تو و خواهرات، من حتی به رمزهای ایمیلها و حسابهای بانکی و به همه همه چیز فکر کرده بودم و همه رو براتون یادداشت کرده بودم. خودمم یه دفعه نرفتم، یکسال بعد از سکته مغزی رفتم که بدونید دارم میرم و حتی خودتون رو از لحاظ روحی آماده کنید. آره، من اگه سال ۶۱ که سرطان گرفته بودم، میرفتم، اون موقع هیچ کدوم از کارهام رو نکرده بودم، ولی سال ۹۷، همه چیز آماده شده بود و دیگه آماده بودم برای رفتن. تو اما،  این یکیش، پسرت رو آماده نکردی، خواهر کوچیکت رو آماده نکردی، مادرت آماده نیست، اون یکی خواهرت، حتی دوستهات، کارهای شرکتت، اگه بری کی قراره اون همه کارهای جدیدی که شروع کردی رو ادامه بده؟ آیا چیزی، دستورالعملی، راهنمایی، چیزی گذاشتی که یکی بیاد نگاه کنه و بفهمه چی به چیه؟ به کسی آموزش کامل همه چیزو دادی؟ اگه الان بری، این بچه که اینجا خوابیده، آینده اش به مشکل برنمیخوره؟ بعد تو یه قراره نیمه تموم داری، نکنه یادت رفته؟ ۴ دی ۱۴۰۰ رو یادت رفته مگه؟! تو قرار داری اون روز!

صادق پرید وسط حرف پدرش  چون نمیخواست حرف به اون قرار و داستان های خودش با الاهه بکشه و گفت، حق با تو ه. من کارام رو هنوز انجام ندادم، اما، اما خب خیلی خیلی دلتنگتم. من، بعد رفتنت، دیگه اون من نشدم. 

دلتنگی و غمی که با تو هست رو لحظه به لحظه دارم میبینم. اما اینم بدون که یکی از مهمترین دلایلی که من هنوز زندگی بعدی رو شروع نکردم، همینه که پیش شماها بیام و برم و تمام اون لحظاتی که قلبت از غم میگیره و بعد یهو آروم میشی، دست من روی قلبت ه. هم تو، هم مادرت، خواهرات و حتی نوه هام! دست من تا اونجایی که بتونم، با شماها هست.

صادق گفت ولی من واقعا بعد از رفتن تو، خودمو تک و تنها میبینم....

ای که بی تو خودم تک و تنها می بینم
هرجا که پا میذارم تو رو اونجا می بینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصه غربت تو قد صد تا غصه بود
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیس مو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لبه قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت
یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده
خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه

.......
ادامه دارد...

مهری و چند دلبر (۱۷)

سلام دخترم، حالت چطوره؟ 

سلام مامی، مرسی، من خوبم. شما خوبین؟

ما خوبیم مهری جان. هنوز آبعلی هستی؟

بله. هنوز اینجام. گفتم یه کم بمونم استراحت کنم و حال و هوام عوض بشه. چطور مگه؟

هیچی مادر. همینطوری گفتم ببینم چیکار میکنی. چه خبر؟ همه چیز خوبه؟

خدا رو شکر. همه چیز خوبه. شما چه خبر؟ 

ما هم ..... خوب که آره، فقط خیلی مواظب باش. مملکت خیلی نا امن شده.

چیزی شده مامان؟!!

چیز خاصی که نه. .... فقط ..... مثل اینکه امروز دزد زده به پرویز. میخواسته کیفش رو بزنه که بچه مقاومت میکنه و ظاهرا دزد ه با چاغو میفته به جون بچه. میزنه لت و پارش میکنه. بعد هم فرار میکنه. مثل اینکه حسابی کیفش رو میکشیده ولی آخر مردم میریزن و فرار میکنه. خیلی مواظب باش دخترم، نا امنی زیاد شده. اصلا تو خیابونا نچرخیا، به نظرم اون ماشینت هم خیلی تو چشم ه مادر. بیا ماشین منو ببر کمتر تو چشم ه. اینجوری خیالمون راحت تره. اونجا هم هستی در و پیکر رو درست و حسابی قفل کن. اگه هم زیاد میخوای بمونی بگو تا من و بابات هم بیایم پیشت، البته اگه تنها هستی!

مهری، هنگ کرده بود، زبونش بند اومده بود از شنیدن این ماجرا. سکوت کرده بود و عملا نمیفهمید که مادرش چی داره میگه، تا اینکه از صدای الو الو گفتن مادرش دوباره به خودش اومد. 

اینجام مامان. چی؟ تنها؟ آهان، آره، نه خب، آره تنهام الان، بگو ببینم پرویز چی شده دقیقا؟ شما از کجا خبردار شدی؟ الان کجاست؟ چیزیش نشده که؟

مادرش جواب داد که: والا دقیقا نفهمیدم کجاست، یعنی نفهمیدم کدوم بیمارستان ه.

مهری با تعجب گفت: بیمارستان؟!! مگه چجوری دزده زده؟!

نمیدونم، مثل اینکه بدجور زده. بردنش آی سی یو. مادرش زنگ زده بود. مثل اینکه زنگ زده به تو و نتونسته بگیرتت، میگفت احتمالا مهری منو بلاک کرده، دیگه زنگ زد به من. میگفت پرویز گفته به مهری بگین حلالم کنه. نمیدونم حالا واقعا..... یهو مادرش زد زیر گریه و ....

مامان، مامان، چی شده؟ تو رو خدا بگو ببینم چی شده. مرده؟!! 

نه بابا، نمرده که، دیدی که من احساساتی ام، یهو یاد بچه افتادم دلم سوخت براش. نمرده بابا زبونتو گاز بگیر. ولی خب خوب نیست حالش دیگه.

تو همین لحظه بابای مهری گوشی رو از مادرش گرفت و گفت: دخترم‌نگران نباش. احتمالا داره موش مردگی بازی درمیاره. مادرت رو هم که میشناسی. تو خودتو ناراحت نکن. من خودم فردا آمارش رو درمیارم و بهت میگم. اتفاق خاصی نیست که، فوقش یه زخم برداشته و خوب میشه. بعد هم اگه واقعا حالش بد باشه و حلالیت خواسته باشه، این یعنی بالاخره اون خانواده فهمیدن و قبول کردن که بهت بدی کردن. تو فکر زندگی خودت باش دخترم و الکی آرامشت رو به هم نزن.

مهری به پدرش گفت: باشه بابا. دستت درد نکنه، زحمتها همیشه برای شماست. 

و تلفن قطع شد. 

اما.... اما فکر مهری دیگه اونجا نبود.

دیروز ماجرای اسید پاشی، امروز دزدی از پرویز! چقدر اوضاع به هم ریخته است. یعنی ما مردم چیکار کردیم که خدا رو ازمون برگردونده و ولمون کرده. چرا این همه اتفاقهای عجیب داره میفته برامون؟!

دلش میخواست حال پرویز رو بپرسه. اما اصلا دلش نمیخواست به مادر پرویز زنگ بزنه. به پدرش هم نه. پس چیکار میتونست بکنه؟

مشورت با صادق. راستی، صادق گفته بود شب میاد، دیر شده، چرا نیومد پس؟ چرا خبر نداد؟

مهری این جملات رو با خودش تکرار کرد و سعی کرد زنگ بزنه صادق. اما گوشی صادق خاموش بود. تکست فرستاد و منتظر شد. با خودش فکر کرد که احتمالا باطری گوشیش تمومه و تو راه اینجاست. 

یاد برادر پرویز افتاد. تنها کسی که میشد بهش زنگ زد اون بود.

سلام آقا پیام، حال شما؟

سلام مهری جان. تو هم خبر دار شدی؟

مهری گفت: بله، همین الان. چی شده؟ حالش چطوره الان؟

پیام: راستش حالش خیلی تعریفی نداره. یه زخم خیلی عمیق انداخته رو کمرش، کل کمر رو شکافته، فعلا تو آی سی یو ه، منتظرن شرایطش ثابت بشه و عملش کنن. مهری جان، پرویز و خانواده با تو خوب تا نکردن، من میدونم. اما تو حلالش کن. نمیگم اگه خوب شد برگرد، نه، ولی حلالش کن که اگه رفت خدایی نکرده، اون ور عذاب نکشه.....

پیام با گفتن این‌جمله، هم صدای خودش پر از بغض شد و بغض سنگینی رو انداخت توی گلوی مهری....

مهری با بغض گفت آقا پیام کدوم بیمارستان بردنش؟

پیام گفت: اومدنت فایده ای نداره. اولا که راهت نمیدن، بعد هم اون بیهوشه و توی آی سی یو ه.

حالا شما بگو کدوم بیمارستانه؟

پیام: آمبولانس آوردتش بیمارستان رازی. حالا برای عمل و اینا نمیدونم میشه جاشو عوض کرد یا نه. فعلا که تو بیمارستان رازی ه.

مهری: باشه. ممنون. پس لطفا منو در جریان بزارید. درضمن، من پرویز رو حلال کردم. خیالتون راحت. امیدوارم زودتر هم حالش خوب بشه.

پیام: مطمئن بودم که میبخشیش. تو رو خوب میشناسم. خوشحالم که اشتباه در موردت فکر نکرده بودم. مواظب خودت باش و به خانواده سلام برسون. خدانگهدارت.

پیام، تلفن رو قطع کرد و مهری دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و بغضش ترکید و زد زیر گریه. چند دقیقه ای به خاطرات خودش و کل اون سالهای زندگیش با پرویز فکر کرد و گریه کرد. گریه آرومش کرد. گوشی رو برداشت و دوباره سعی کرد زنگ بزنه به صادق، باز هم خاموش!

ای بابا، این دیگه چه مدلشه؟ ساعت از دوازده رد شد، نه خبر میده و نه جواب میده! تا حالا سابقه نداشت این همه مدت خبری ازش نباشه. 

چند دقیقه ای گذشت و مهری در حال مرور خاطراتش با پرویز بود که صدای مسیج از گوشیش اومد، نگاه کرد دید مسیجی که به صادق فرستاده بود بالاخره دلیور شده بود. سریع زنگ زد و اینبار گوشی زنگ خورد....

چندتا زنگ خورد و بالاخره جواب داد.

سلام، معلوم هست کجایی تو؟ چرا خبر نمیدی!؟ مردم از نگرانی...

صدایی غریبه اون طرف خط جواب داد که: سلام مهری خانم. من داوودم. دوست صادق.

مهری: ااا، ببخشید، فکر کردم خودشه، کجاست صادق؟ چرا خودش جواب نداد پس؟!!

داوود: والا خودش الان نمیتونه صحبت کنه، گوشیش هم خاموش شده بود، الان من وصلش کردم به شارژ که شما زنگ زدی. 

مهری: نمیتونه؟ کجاست که....؟

داوود پرید وسط حرف مهری و گفت: بیمارستان. تصادف کرده. 

مهری: چی؟!!!!! تصادف؟!!!! کی؟!!! الان چطوره؟!!!! کدوم بیمارستان؟!!!! 

داوود: بیمارستان امام خمینی، عصر تصادف کرده. حالش هم.... راستی شما چه نسبتی باهاش دارین؟ همون مهری خانم که فامیل محمد میشین؟

مهری: بله. من همونم. اوکی، حالا من میام اونجا. البته خیلی طول میکشه تا بیام. پولی چیزی لازم نیست؟

داوود: نه، ممنون. ولی خب اومدنتون الان فایده ای نداره، تو آی سی یو ه. کسی رو راه نمیدن. حتی مادرش رو هم راه ندادن.

مهری: مادرش الان اونجاست؟

داوود: بله، میخواین...

مهری پرید وسط حرف داوود و گفت میشه لطفا گوشی رو بدین بهشون.

داوود: بله، حتما

داوود گوشی رو داد به مادر صادق.

الو

سلام مریم خانم. من مهری ام، دختر نسرین.

سلام دخترم، حالت خوبه؟ مادر خوبن؟

ممنون. من خیلی دلم میخواست شما رو ببینم، البته نه تو این وضعیت، قسمت نشده تا الان.

ممنونم دخترم. منم عکسهای تو رو دیدم. ماشالا مثل مادرت زیبایی. دخترم من الان حالم خیلی خوب نیست. ممکنه بعدا حرف بزنیم؟

بله مریم خانم. حتما. ببخشید مزاحمتون شدم. گفتم بپرسم ببینم عیبی نداره من بیام بیمارستان الان؟ 

نه دخترم، عیبی که نداره، ولی خودتو اذیت نکن. دعا کن برگرده صادق، اگه برگشت فردا بیا

برگرده؟!! مگه؟!!

رفته تو کما. خیلی خون ازش رفته و ظاهرا خونریزی مغزی هم کرده. دارن میبرنش اتاق عمل تا خونهایی که توی سرش جمع شده رو خالی کنن. شاید برگرده.

مادر صادق، مثل کوه محکم، با بغضی پنهان در صدا، حرف میزد. اما مهری با شنیدن این حرفها جیغ کشید و زد زیر گریه. گفت ببخشید من نمیتونم حرف بزنم. و قطع کرد.

مهری همینطور که گریه میکرد، لباس پوشید و راه افتاد سمت تهران.

این همه اتفاق فقط توی دو روز؟!!!!

منی که تمام دغدغه و ناراحتیم دوست داشته شدن زیادی توسط آدمهای اشتباهی بود، یک دفعه کوهی از اتفاقات بد روی سرم آوار شده بود! الان چیکار کنم؟ کدوم بیمارستان برم؟ رازی یا امام خمینی؟ 

اشک جلوی چشمهای مهری رو گرفته بود و خوب نمیتونست رانندگی کنه، ولی چاره ای نبود. ضبط ماشین رو روشن کرد تا بلکه موزیک بتونه بهش تمرکز بده و اشکش رو جمع کنه، که بدترش کرد!

چاووشی میخوند، ترانه رفیقم کجایی...

یه پاییز زردو، زمستون سردو
یه زندون تنگو، یه زخم قشنگو
غم جمعه عصرو، غریبی حصرو
یه دنیا سوالو تو سینه ام گذاشتی
جهانی دروغو، یه دنیا غروبو
یه درد عمیقو، یه تیزی تیغو
یه قلب مریضو، یه آه غلیظو
یه دنیا محالو تو سینه ام گذاشتی
رفیقم کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو بی من؟ تو بی من کجایی؟
رفیقم کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو بی من؟ تو بی من کجایی؟
آه خدا، آه
آه، آه ای حبیبم
یه دنیا غریبم کجایی عزیزم؟
بیا تا چشامو تو چشمات بریزم
نگو دل بریدی خدایی نکرده
ببین خواب چشمات با چشمام چی کرده
همه جا رو گشتم کجایی عزیزم؟
بیا تا رگامو تو خونت بریزم
بیا روتو رو کن، منو زیر و رو کن
بیا زخم هامو یه جوری رفو کن
عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو بی من؟ تو بی من کجایی؟
عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو بی من؟ تو بی من کجایی؟
آه خدا، آه....
.........
ادامه دارد...

مهری و چند دلبر(۱۶)

صادق بالاخره رسید پیش جعفر. چندبار توی راه سرش گیج رفته بود. حسابی ازش خون رفته و ضعف کرده. جعفر تا صادق رو دید حسابی تعجب کرد. کمکش کرد و موتور رو گرفت ازش و بعد صادق تغریبا با حال بیهوشی افتاد روی زمین. چتد دقیقه گذشت و جعفر و چند نفر دیگه مشغول بودند که یه جوری صادق رو به هوش بیارن. بیهوش نبود، میفهمید دور و برش چه خبره، اما عملا نمیتونست خودش رو تکون بده. تو همین اوضاع داود هم رسید. هر چی زنگ زده بود به صادق جواب نداده بود و حدس زده بود که اومده پیش جعفر. کمک کردن و صادق رو سوار ماشین کردند تا ببرن بیمارستان. صادق صداهای اونها رو میشنید و میفهمید که کجا دارن میبرنش اما قدرت اینکه بتونه باهاشون حرف بزنه رو نداشت.

جعفر به داود گفت: سریعتر برو، خون زیادی ازش رفته و ممکنه شوک بهش وارد بشه. برو بیمارستان فرهیختگان، فکر کنم نزدیکترین اورژانس اونجا باشه.

داوود: نه، بیمارستان بزرگ نمیشه ببریمش. فرار کرده. خطرناکه.

جعفر: فرار کرده؟!!! مگه چی شده؟!!

داوود: والا منم نمیدونم. فقط میدونم فرار کرده. ظاهرا تصادف کرده و بعد فرار کرده.

جعفر: خیلی عجیبه! تو این همه سال که با صادق دوستم اصلا یادم نمیاد هیچ وقت تصادف کرده باشه! بعد هم فرار!!! مگه میشه آخه؟!! خب چیکار کنیم حالا؟!!

صادق تمام نیروش رو جمع کرد و تونست چند کلمه ای حرف بزنه. سعادت آباد، مجد، آشناست...

...........

دوباره همه جا پر از نور شده بود. صادق توی یک هزارتوی در هم برهم گیر افتاده بود. همینطور داد میزد: بابااااا بابااااااا . ته هر کوچه یک حاله ای مبهم از باباش میدید که داره ازش دور میشه و صادق میدویید به سمتش. یک چیزی شبیه به شبح! یک هزار توی پراز کوچه های تاریک که هر از گاهی نوری ته یکی از کوچه ها روشن میشد و تا صادق میدووید سمت نور، نور جابجا میشد. صادق در هر خونه ای که میدید محکم با مشت میزد و میگفت باز کنیدددد. باز کنیییددد. اما هیچ دری باز نمیشد. چند تا مغازه هم بود که کرکره هاشون پایین بود. هیچ کس تو هیچ جا نبود. هر از گاهی یکی از بالای پنجره ها نگاه میکرد و تا صادق سرش رو برمیگردوند سمت اون، پنرجه رو محکم میکوبید وغیب میشد. داد و بیداد و صدا کردن های صادق فایده ای نداشت. صادق خسته شد.

نشست روی پله جلوی در یکی از خونه ها. صدای زوزه سگ، یا شاید هم گرگ، یا شاید هم شغال از دور دست میومد. سرش رو گذاشت روی زانوش و چشمهاش رو بست. صداهای عجیبی میومد. یک موزیک شبیه مارش نظامی. روی طبل و دهل میکوبیدن. صدا کم کم داشت بهش نزدیک میشد. اما صادق سرش رو از روی زانوش بلند نکرد. میدونست اگه سرش رو بلند کنه دوباره همه چیز غیب میشه!

صدای طبل و دهل با موزیک قاطی شد. یواش یواش صدای یک خواننده هم اضافه شد. همراه زمزمه های انبوهی از جمعیت. جمعیتی که میگفتند.. هیسسسس!

ترانه آشنا بود. خیلی اینو شنیده بود. باز هم فرهاد بود که میخوند....

کوچه ها باریکن دکونا بستس

خونه ها تاریکن طاقا شکستس

از صدا افتاده تار و کمونچه

مرده می برن کوچه به کوچه

نگا کن مرده ها به مرده نمیرن

حتی به شمع جون سپرده نمیرن

شکل فانوسی اند که اگر خاموش شه

واسه نفت نیست هنو یه عالم نفت توشه

جماعت من دیگه حوصله ندارم

به خوب ، امید و از بد گله ندارم

گرچه از دیگرون فاصله ندارم

کاری با کار این قافله ندارم

کوچه ها باریکن دکونا بستس

خونه ها تاریکن طاقا شکستس

از صدا افتاده تار و کونچه

مرده می برن کوچه به کوچه

......

ادامه دارد...


مهری و چند دلبر(۱۵)

دیگه کم کم داشت هوا روشن میشد. مهری  تحت تاثیر قرصهای خوابی که صادق بهش داده بود، خوابیده بود حسابی. اما خود صادق، نه آنچنان. اونقدر غرق در افکار درهم برهم بود که میشه گفت کل شب رو بیدار مونده بود. البته، به غیر از افکار درهم برهم، کمی هم نگرانی بابت اینکه ممکن بود اونی که میخواسته مهری رو بترسونه یا بهش آسیب بزنه، ممکن بود که الان هم به هر نحوی فهمیده باشه که مهری کجاست و شاید باز هم خطری در کمین باشه.

صدای اذان از مسجد محل بلند شد. صادق از جاش بلند شد و آروم در اتاقی که مهری خوابیده بود رو باز کرد. مهری از نوری که افتاد توی اتاق بیدار شد. بلند شد و نشست و گفت ما کجاییم؟ تو اینجا چیکار میکنی؟!

صادق گفت نگران نباش. چیزی نیست. خوابی هنوز فکر کنم.

مهری چشمهاش رو مالید و گفت آره، راست میگی. یادم رفته بود. یه لحظه جا خوردم و ترسیدم. ساعت چنده؟

صادق:فکر کنم حدود 5 باید باشه. تو حالت خوبه؟

مهری: مرسی، خوب که چی بگم. ولی خیلی بهترم. احساس ضعف دارم.

صادق: حق داری. دیشب چیزی نخوردی. بهتر بگم کلا دیروز چیزی نخوردی. یه کم دیگه بخواب تا من برم یه چیزی ردیف کنم بخوری.

مهری: نه. نمیخوام چیزی. میل ندارم.

صادق: باشه. پس بخواب.

صادق نمیخواست بحث کنه با مهری. کاپشنش رو تنش کرد و از خونه زد بیرون و سمت صدا رو گرفت. با خودش فکر میکرد که معمولا کنار مسجد نانوایی و مغازه ای هست. درست حدس زده بود. توی هوای سرد اون منطقه، چند نفر توی صف بودن. صادق هم رفت آخر صف وایساد. بخاری که از نفسش بیرون میومد توی ماسکی که روی صورتش بود میپیچید و کمی گرمش میکرد. نوبتش شد. نون رو گرفت و از مغازه کنار نانوایی هم تخم مرغ و یه سری خرید دیگه کرد و برگشت سمت خونه.

توی فاصله خرید کردن، کتری روی گاز هم جوش اومده بود. چایی و نیمرو و بقیه مخلفاتی که برای صبحانه گرفته بود رو آماده کرد و چید روی میز. آروم در اتاقی که مهری خوابیده بود رو باز کرد و نزدیک تخت شد. اینبار مهری بیدار نشد. آروم نشست روی لبه تخت. زل زد به صورت معصوم مهری که غرق خواب بود. تا حالا فرصت اینکه مهری رو توی خواب ببینه، نداشته بود. چند دقیقه ای نگاهش کرد. بعد آروم صداش کرد. مهری اما صداش رو نشنید. اینبار بلندتر صدا کرد. مهری چشمهاش رو باز کرد.

پاشو دخترم. پاشو رنگت پریده. برات صبحانه آماده کردم. نمیخوام و اشتها ندارم هم نداریم. اینجا خونه بابات نیست بخوری بخوابی اینجا....

مهری خندید و گفت بله، بلدم شیطون!

پس حالا که بلدی پاشو. صادق اینو گفت و دست مهری رو گرفت و بلندش کرد.

مهری دست و صورتش رو شست و نشست روی صندلی پشت میز. شروع کرد به خوردن و کم کم اشتهاش باز شد. صادق کمی نگاهش کرد و اون هم بعد مشغول خوردن شد. صبحانه رو که خوردند مهری و صادق میز رو جمع کردند و هر دو نشستند روی کاناپه.

مهری گفت: امروز جلسه دارم. باید برگردیم تهران.

صادق: نه عزیزم. جلسه بی جلسه. شما حالت خوب نیست. تلفن میزنی و کنسل میکنی. روی حرف منم چی؟ حرف نمیزنی!

آخه...

صادق پرید وسط حرفش و گفت آخه بی آخه. اگه خودت نمیزنی من زنگ میزنم!

مهری قبول کرد و گوشیش رو برداشت و شروع کرد به تلفن زدن. چند تا تلفن زد و گفت خب ردیف شد. دیگه چیکار کنم آقا؟

صادق گفت: حالا هیچ. استراحت میکنی. میخوابی. نزدیک ظهر زنگ میزنی به این تلفنی که شماره اش رو میزارم رویمیز و ناهار سفارش میدی. بعد هم اونقدر میمونی اینجا تا من بهت خبر بدم.

خبر بدی؟! مگه قراره تو بری؟!!! مهری با تعجب پرسید رو کرد به صادق و منتظر جواب صادق موند.

صادق کمی مکث کرد و گفت: بله عزیزم. من میرم موتور رو از در مغازه اون بنده خدا برمیدارم و بعد هم چند جا کار دارم و شب دوباره برمیگردم پیشت.

مهری گفت: خب بزار منم بیام دیگه!

صادق: نه عزیزم. تنها میرم. تو از این فرصت نرفتن به سرکار استفاده کن و استراحت کن. عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد! تلافی این مدت کم خوابی هات رو اینطوری در میاری. فقط ، لطفا، هر تماسی از سمت هر کسی باهات گرفته شد و هرچیزی حتی به نظرت بی اهمیت، رو یادداشت کن و برای من تعریف کن. شاید از توی همین تماس ها چیزی بفهمیم. درسته که احتمالا پرویز یا علی ه، اما شاید هم اونها نباشن.

مهری: اوکی، پس ماشین رو ببر.

صادق: نه دخترم. من ماشین میگیرم و میرم. ماشین ممکنه لازمت بشه. شب با ماشین خودم میام. راستی رنگ ماشینت یه کم خراب شده. بخاطر اسید ه. آب ریختم دوباره روش، ولی خب باید اون یه تیکه رنگ بشه. فدای سرت. میدم درستش میکنن برات و مثل روز اولش میشه.

مهری: آره بابا. مهم نیست. این ماشین هم شد سپر بلای من.

صادق: دیگه به اون جریان فکر نکن. این نیز بگذرد...

چند دقیقه بعد صادق مهری رو در آغوش گرفت و آهی که توی سینه اش حبس شده بود رو خالی کرد و بعد از خداحافظی نگاهی به مهری کرد و راه افتاد.

صادق با خودش فکر میکرد که یعنی کی دوباره مهری رو میبینه؟ مثل دفعه های قبل هفته ای یکبار؟ یا واقعا تا شب کارهاش رو ردیف میکنه و باز شب میبینه مهری رو؟ صادق به مهری گفته بود که شب برمیگرده، اما با اون همه کاری که میخواست انجام بده بعید میدونست تا شب بتونه برگرده....

نزدیک های ده صبح بود که صادق رسید کنار مغازه ای که دیروز اون اتفاق افتاده بود. اتفاق که نبود، اون ترور در حقیقت! به قصد کشتن مهری اومده بودن، یا کشتن زیباییش، یا کشتن اعتماد به نفسش، کشتن امیدش، کشتن شجاعتش، یا... به هر دلیلی که بود، از نظر صادق اون کار یک ترور بود!

صادق شروع کرد به پرسجو از همسایه ها و کسایی که دیروز دیده بودند.

من  داشتم جلوی مغازه رو تمیز میکردم. دیدمشون. یه موتور مشکی بود. پلاکش رو پوشونده بود.دو نفر بودند. اونی که عقب نشسته بود اسید رو ریخت. همونطور که به سرعت میرفت تو حرکت ریخت و رفت. فکر کنم موتورش از این موتورهای بنلی بود. صداش به اونها میخورد. بنلی 300. من خودم دارم واسه همین صداش رو خوب میشناسم. اینها رو مغازه داری که دیروز به مهری پناه داده بود گفت. بعد هم موتور صادق رو از توی حیاط آورد بیرون و تحویلش داد.

چند نفر دیگه هم همین ها رو گفتند. تنها سر نخ این بود که یک موتور بنلی 300 ه مشکی که دو نفر سیاه پوش که هر دو کلاه کاسکت مشکی سرشون بوده و پلاک موتور رو هم با ماسک صورت پوشونده بودند.

عملا میشه گفت هیچ سرنخی وجود نداره. از این مدل موتور خیلی هست. هی صورتی دیده نشده. پلاک هم دیده نشده و .... صادق همینطور که داشت به مهری این جملات رو میگفت مکث کرد و گفت، ببین من یه فکری به ذهنم رسید. الان قطع میکنم بعد بهت زنگ میزنم.

صادق سوار موتورش شد و در خلاف جهتی که موتوری دیروز اومده بود راه افتاد. دونه دونه مغازه ها رو نگاه میکرد ببینه کدوم مغازه دوربین دارن. بالاخره توی خیابون اصلی یک مغازه فروشگاه موبایل بود که دوربینش جوری بود که ممکن بود تصویری از موتور مورد نظر توش باشه.

سلام آقا. احتمالا شنیدین که دیروز توی خیابون پایینی یک موتور سیکلت اومده و ....

بله، شنیدم. اتفاقا خیلی نگران شدم. زن و بچه های ما هم توی همین خیابونا میان و میرن. من با خودم فکر کردم نکنه مثل جریان اون چند سال پیش باشه که روی چند تا دختر توی اصفهان اسید پاشیده بودن. من که به دخترم گفتم فعلا از خونه بیرون نیا تا معلوم بشه ببینیم جریان چیه. چی شده؟ پیداش کردین؟

نه، اما ایشالا پیداش میکنیم. احتمال داره تصویر به درد بخوری تو دوربین شما از اون موتوری باشه. میشه من...

پیرمرد پرید وسط حرف صادق و گفت: والا من که بلد نیستم. اینجا مغازه پسرمه. خودش دانشجو ه و روزهایی که میره دانشگاه من میام اینجا. تو این دو سال که کورونا بوده که خب همش خودش اومده اما امروز امتحان داشت و از من خواست بیام. شما اگه عصر بیای خودش هست.

صادق گفت اگه اجازه بدی من خودم بلدم و نگاه میکنم تصاویر رو.

پیرمردکمی من من کرد و آخر گفت: باشه، فقط لطفا چیزی پاک نشه. .... کمی مکث کردو گفت شما کارآگاهی؟

صادق گفت: نه. من ..... با خودش فکر کرد که من چیکاره ام الان؟! سریع گفت که من همسر اون خانومی ام که این اتفاق براش افتاده. دیدم خودم زودتر مشغول بشم شاید بتونم ردی از موتوریه بگیرم.

پیرمرد گفت: ببخشید آقا، من که شما رو نمیشناسم. لطفا برید بیرون. ببخشید که رک میگم اصلا از کجا معلوم شما خود اون موتوریه نیستی و نیومدی فیلم ها رو پاک کنی؟! برو بیرون تا زنگ نزدم پلیس بیاد.

صادق گفت آقای محترم من از شما کمک خواستم. پلیس هم میخواید زنگ بزنید بزنید، من مشکلی ندارم. تازه شما میتونی از اون مغازه که این داستان روبروش اتفاق افتاد بپرسی. من همون دیروز اومدم اونجا و همسرم رو بردم. الان هم کاری نداره زنگ بزن از اون بپرس و مشخصات من رو بده اون تایید میکنه که من همسرمش و نه خود موتوریه ضارب.

پیرمرد گفت: خیلی خب. شما همون بیرون مغازه باش تا من زنگ بزنم و بپرسم. پیرمرد زنگ زد پلیس و گفت که جریان چیه. ازشون خواست که سریعتر بیان. چند دقیقه ای همینطور گوشی رو گرفت دستش تا صادق رو سرگرم کنه.

کی تا الان دیه زنگ بزنی پلیس 110 و اونها سریع بیان؟ هیچ کس جز اون روز اون پیرمرد! در کمال تعجب پلیس زیر 5 دقیقه رسید. ولی...

شانس با صادق همراه بود. همون مامور دیروز بود که صورت جلسه نوشته بود. صادق رو شناخت و گفت : اا، شمایید؟ پس این آقا گفته که همون موتوری دیروزی ه اومده که!

صادق لبخند تلخی روی لبهاش انداخت و گفت مزاحم شما شدن! من گفتم بهشون ولی به نظر میاد که باور نکردن!

مامور پلیس رو کرد به پیرمرد و گفت: حاجی این بنده خدا خودش شاکیه! اشتباه گرفتی که پدر من.

پیرمرد گفت: پسرم من نمیدونم که. گفتم شاید، شاید خودش باشه. حالا هم عیبی نداره که، بیاین تو یه چایی بخورین و برین.

مامور پلیس تو بی سیم اعلام کرد که اشتباه شده و بعد هم صورت جلسه نوشته شد که اشتباه شده و رفت.

پیرمرد هم بالاخره رضایت داد که صادق تصاویر دوربین رو نگاه کنه.

خب این که ماشین مهری ه؛ ایناهاش، موتوریه از قبل دنبالش بوده! لعنتی اینجا هم پلاکش رو پوشونده...

صادق زنگ زد به مهری و جریان دوربین و پیرمرد و رو تعریف کرد و بعد پرسید: مهری جان دیروز از کجا میومدی؟ موتوری ه از قبل دنبالت بوده.

مهری: دیروز جلسه داشتم تو سازمان. آرژانتین. بلدی کجاست که؟

صادق: فکر میکنی بتونی هماهنگ کنی دوربین های سازمان رو برم ببینم.

مهری: آره. کاری نداره که. به امین زنگ میزنم. برو پیشش. اون تو حراست سازمان ه. احتملا خودش بتونه انجام بده.

صادق: امین؟ خب فکر خوبیه اما... راستش نه. نمیخوام کسی فعلا چیزی بدونه. منتظرم ببین کی بهت زنگ مبزنه و چی میگه بلکه از حرفهاشون چیزی بفهمیم. حالا امین رو باید از متهمین خارج کنیم که شاید تو دوربین ها چیزی باشه، ولی اگر هم باشه احتمالا اونجا هم باز پلاک پوشیده است. ولش کن. ارزش نداره. کسی که بهت زنگ نزده از صبح؟

مهری: نه، فقط مهدی زنگ زد و مثل همیشه خواست که منو ببینه و منم گفتم کار دارم و نمیرسم. اونم مثلاً قهر کرده، ولی خب کار هر روزشه!

صادق: نپرسید کجایی؟ خودت چیزی بهش نگفتی؟

مهری: نه، فکر میکرد سرکارم و منم نگفتم که نیستم. راستی، با مامانم حرف میزدم. پرویز زنگ زده دوباره به مامان و گفته مهری رو راضی کنید که برگردیم به هم. گفته من قول میدم خیلی خیلی بیشتر از قبل کار کنم و قول میدم هر چی که بخواد براش مهیا کنم.

صادق: خب! مامانت چی گفتن؟

مهری: اون بنده که خدا هیچی نمیگه. اون این وسط شده فقط پل ارتباطی. پل یک طرفه! حرفهای اون رو میگه به من، منم هیچ جوابی هیچ وقت نداشتم و ندارم.

صادق: خب الان چی فکر میکنی؟ فکر میکنی میتونه چیزهایی که میخوای رو برات فراهم کنه؟

مهری: حتی اگه دنیا دنیا پول به پام بریزه، پرویز از نظر من یه آدم بی عرضه ست. بعد هم آزموده رو آزمودن خطاست! راستی، جریان دیروز کار پرویز نیست. اون خیلی بی عرضه تر از این حرفهاست. این برنامه ریزی و گانگستر بازی که اینها در آوردن به مخیله اون هم نمیرسه چه برسه به اینکه بخواد اجرا کنه. اونو خط بزن.

صادق: باشه دخترم. پس پرویز رفت کنار. من برم ادامه کارهام.

مهری: باشه عزیزم. مواظب خودت باش.

تلفن قطع شد و صادق سوار موتورش شد و راه افتاد سمت شرکت. تو راه به حرفهای مهری فکر میکرد. به مهری گفته بود باشه، پرویز از لیست متهمین رفت کنار، اما... اما توی پرونده ای که صادق تشکیل داده بود اینطور نبود. با خودش فکر میکرد که مهری هنوز هم کمی پرویز رو دوست داره و ناخودآگاه ذهنش اجازه نمیده که اونو متهم کنه و اصلاً براش غیرقابل باوره که کسی که زمانی عاشق بوده باشه الان اینکار رو بکنه. پس از نظر صادق هنوز متهم ردیف اول پرویز بود.

صادق رسید شرکت. کمی به کارهاش رسید و نزدیک های ساعت 2 بعد از ظهر رفت سمت خونه خودش. رفت بادگیر موتور سواریش رو برداشت. یک کاتر دسته فلزی بزرگ هم از جعبه ابزار برداشت و گذاشت توی جیب جلوی بادگیر. دوباره سوار موتورش شد و رفت سمت پارک شهر. توی یک خیابون فرعی وایساد. اونقدر تو کوچه پس کوچه ها چرخید تا یه جایی که هیچ دوربینی نبود رو پیدا کرد. از موتور پیاده شد. یک ماسک صورت رو کشید روی پلاک موتور. سوار موتور شد. رفت جلوی محل کار پرویز. منتظر شد. یک ساعت شاید بیشتر همینطور منتظر موند. تا اینکه بالاخره پرویز اومد بیرون. خیابون نسبتا خلوت بود. صادق سوار موتور شد و موتور رو روشن کرد. نعره موتور رفت روی هوا. چند تا گاز محکم داد. جلب توجه کرد. پرویز برگشت نگاه کرد. پرویز ترسیده بود. صادق با دیدن ترس اون مطمئن شد که کار خودش بوده. تیغ رو از جیب جلوی بادگیر درآورد. با شتاب زیاد رفت سمت پرویز و همینطور که داشت از کنارش رد میشد، پرویز یهو چرخید و پشتش رو کرد به موتور، صادق هم با یک ضربه بزرگ کاتر یک ذخم عمیق روی کمر پرویز انداخت. موتور به سرعت میرفت. از ضربه ای که صادق به پرویز زده بود پرویز افتاد روی زمین. صادق هم چون دستش راستش رو از دسته موتور ول کرده بود و گاز موتور ول شده بود سرعتش کم شد و کمی تعادلش به هم خورد. دوباره دستش رو گذاشت روی دسته موتور و گاز رو تا ته چرخوند و ...

همه جا سیاه بود. صدای صوت میومد. احساس سبکی مطلق. کلی خاطره و صحنه های زیبا از جلوی چشم صادق رد میشد. توی دریا بود و شنا میکرد، بعد توی یک دشت بزرگ پر از گل بود و داشت با مهری میدویید. بعد کنار یه دریاچه بود و مهسا کنارش بود و داشتن به پرنده ها غذا میدادن. بعد توی جنگل بود با الاهه و آهو. دور یک آتیش نشسته بودن و داشتن حرف میزدن. بعد.... به اندازه چهل سال خاطره داشت از جلوی چشمهاش رد میشد تا اینکه باباش اومد. دستش رو دراز کرد سمت صادق و گفت پاشو پسرم، پاشو چرا اینجا افتادی؟ پاشو بریم!

رو کرد به باباش و گفت : نمیتونم بابا، فکر کنم فلج شدم، یا نه! تو که مردی! پس یعنی منم مردم؟!

پاشو پسرم، پاشو، میتونی. پاشو من کمکت میکنم.

بابا امروز چند شنبه است؟ سه شنبه است! آره، من مردم بابا!

نه، هنوز وقتش نیست! پاشو بهت میگم....

دنیا دوباره تاریک شد. بعد هم چشمهای صادق باز شد. خورده بود زمین. سرش خورده بود توی جدول و ضربه شدیدی به سرش خورده بود اما چون کلاه کاسکت سرش بود زنده مونده بود. از جاش بلند شد و دید از دور چند نفر دارن داد میزنن و میدو ان سمتش. موتور افتاده بود روی زمین. صادق بلند شد و موتور رو برداشت و شروع کرد به استارت زدن. استارت اول فایده نداشت. دوم هم. مردم داشتن نزدیک میشدن. بالاخره موتور روشن شد. سریع راه افتاد و پیچید تو خیابون امام خمینی. بعد هم انداخت توی خط ویژه اتوبوس. سرعت همینطور میرفت بالا. هشتاد، نود، صد، صدو بیست، صد و سی. ... صادق فرار کرد! زخمش رو زد و فرار کرد. لباسش پاره شده بود. قطره قطره داشت از کنار دست چپش خون میریخت. با لباس پاره و بدن خونی و به سرعت رفتن باعث جلب توجه میشد. پیچید توی یک کوچه. بادگیر رو از تنش در آورد و انداخت توی سطل زباله. کمی خودش رو تکوند و تلفنش رو از جیبش درآورد.

با خودش گفت: خوشبختانه این نشکسته!ولی موتور بدبخت داغون شده! دستم هم داره خون میاد.

زنگ زد به داود، دوستش. کجایی؟

داود: من تازه راه افتادم سمت خونه. چطور مگه؟

صادق: کی میرسی؟

داود: فکر کنم یک ساعت دیگه. چطور مگه؟ چی شده؟ چرا صدات اینجوریه؟

صادق: باید موتور رو بیارم اونجا بزارم.

داود: من که پارکینگ ندارم که! موتور به این گرونی رو من کجام بزارم؟

صادق: با پیرزنه صحبت کن چند روزی اونجا باشه تا درستش کنم؟

داود: درستش کنی؟ مگه چی شده؟ پیرزنه که قبول نمیکنه. مگه ندیدی سر لاستیک ها چه داستانی درست کرد!

صادق: خب یه حوری راضیش کن دیگه.

داود: خب چرا نمیبری تعمیرگاه؟

صادق: نمیشه. تعمیرگاه آشنا باید باشه. تصادف کردم فرار کردم!

داود: فرار؟!! مگه بیمه نداری؟! خب اصلاً ولش کن. چرا نمیبری گاراژ جعفر؟

صادق: راست میگیا! اوکی خداحفظ.

صادق: سلام جعفر، کجایی؟

جعفر: سلام آقای مهندس. به به. کجا بیام؟ بگو بیام!

جعفر عادت داشت که هر وقت صادق زنگ بزنه به این فکر کنه که ماشین خراب شده و بره کمک! حتی یه بار تا سمنان میخواست بره!

صادق: نه، نمیخواد بیای. مغازه ای؟

جعفر: پاشو بیا. میمونم تا برسی.

صادق موتور رو روشن کرد تو راه با خودش ترانه مرد تنها از فرهاد رو زمزمه میکرد و سکانس پایانی فیلم رضا موتوری رو توی چشمهاش میدید. جایی که بهروز زخمی بود و سوار موتور همینطور که خون ازش میرفت ... آخر اون سکانس بهروز مرد و آخرین جمله ای که گفت این بود: به عباس قراضه بگین رضا موتوری مرد!!

یعنی صادق هم قرار بود بمیره؟ وقتی میمرد باید به کی میگفتن صادق مرد؟!!

با صدای بی‌صدا،

مث یه کوه، بلند،

مث یه خواب، کوتاه،

یه مرد بود، یه مرد!

با دستای فقیر،

با چشمای محروم،

با پاهای خسته،

یه مرد بود، یه مرد!

شب، با تابوت سیاه

نشس توی چشماش،

خاموش شد ستاره،

افتاد روی خاک.

سایه‌ش هم نمی‌موند

هرگز پشت سرش،

غم‌گین بود و خسته،

تنهای تنها!

با لب‌های تشنه

به عکس یه چشمه

نرسید تا ببینه

قطره… قطره… قطره‌ی آب… قطره‌ی آب!

در شب بی‌تپش،

این طرف، اون طرف

می‌افتاد تا بشنفه

صدا… صدا… صدای پا… صدای پا!



......

ادامه دارد....


مهری و چند دلبر(۱۴)

سوختم، سوختم .....

مهری جیغ میزد سوختم سوختم و بطری آبی که کنار دستش  بود رو روی صورتش خالی کرد و سریع از ماشین پیاده شد و دویید توی مغازه ای که اونجا بود و فقط جیغ میزد!

یه موتوری که با سرعت از کنار ماشین مهری رد شده بود و شیشه ای اسید رو پاشیده بود روی ماشین مهری. شیشه ها بالا بود و اتفاقی برای مهری نیفتاده بود، ولی از شوک این اتفاق، مهری حسابی ترسیده بود توهم اینکه اسید از شیشه ماشین رد شده و صورت مهری رو سوزونده باعث شده بود که واقعا احساس سوزش کنه. چند دقیقه ای گذشت و مهری میلرزید. میترسید از مغازه بره بیرون. پلیس رسیده بود و در حال نوشتن صورت جلسه ولی مهری هنوز میلرزید از ترس و تو شوک بود. همش به این فکر میکرد که کی پشت پرده این جریانه؟ یعنی فقط میخواستن بترسوننش؟ با واقعا اومده بودن که بریزن؟ الان چیکار کنه؟ به کی بگه؟ به کی میتونه اعتماد کنه؟ پدرش؟ از نگرانی قطعا حالش خیلی بد میشه، مادرش؟ فکرشم نکن، برادرش؟ اونم نه. مهدی؟ اون خودش شاید پشت پرده این ماجرا باشه، علی و پرویز و امین هم شاید. ولی صادق؟! به نظر اون امن باشه.

مهری سعی کرد به خودش کمی مسلط بشه و زنگ زد به صادق و ازش خواست که بره جایی که مهری بود. صادق هم سریع پرید روی موتورش و رفت پیش مهری. صادق هم شوک شده بود.

مهری تا صادق رو دید زد زیر گریه و محکم بغلش کرد. چند دقیقه با صدای بلند گریه کرد و کمی که آرومتر شد محکم چسبید به صادق و با هم رفتند سوار ماشین مهری شدند. صادق موتورش رو سپرد به مغازه دار و با مهری رفتند سمت خونه صادق. ولی مهری مخالفت کرد و آخر تصمیم گرفتند که مهری از تهران خارج بشه. رفتند کلید ویلای خانوادگی رو از پدر مهری گرفتند و صادق سریع انداخت توی جاده به سمت آبعلی.  چند ساعتی از اون جریان گذشت و کم کم مهری حالش بهتر شد و آرومتر شد.

به کی شک داری؟ صادق پرسید و مهری جواب داد:

نمیدونم واقعا. یعنی چرا یکی باید اینقدر از من متنفر باشه؟!

صادق گفت:خب پس بزار اتفاق های این چند روز گذشته رو بنویسیم و مرور کنیم.

نوشتند و مرور کردند و آخر به ازن نتیجه رسیدند که پرویز یا علی پشت پرده ازن ماجراست. یا شاید هم هر دو!

صادق، فکر میکنی پلیس کاری میکنه؟

صادق جواب داد که تقریبا مطمئنم که نه! چون اولا که هیچ مدرکی نداریم، دوما هم مدرکی نداریم و سوما هم مدرکی نداریم و ...

مهری دوباره کنترل خودش رو از دست داد و زد زیر گریه. صادق هم کاری جز نوازش ازش برنمیومد. آرامبخشی که صادق به مهری داده بود کم کم اثر کرد و مهری خوابید.

صادق رفت توی حیاط ویلا و چندتا تلفن به این ور اون ور زد تا بلکه بتونه کسی رو پیدا کنه که کاری کنه، اما نتیجه به درد بخوری نگرفت.

صادق هم رفت تو. مهتاب بود. نور ماه کامل از پنجره افتاده بود توی سالن. صادق که دراز کشیده بود روی کاناپه، غرق در فکر بود. به عشاق مهری، به خودش و زندگیش و تمام عشقهایی که تجربه کرده بود و تمام عشقهایی که به پاش ریخته بودند. به اینکه آیا واقعا پرویز یا علی میخوان مهری رو بکشن، یا مهری دیگه زیبا نباشه؟ 

تصمیم عجیبی گرفت. کار عجیب و بزرگی میخواست بکنه. اما الان نه، فردا یا شاید هم فرداهای بعد....

هنوزم تو شبهات، اگه ماه و داری، من اون ماه و دادم به ت یادگاری...

......


تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

.......


ادامه دارد....


من اون ماهو دادم به تو یادگاری!!!

مهری و چند دلبر(۱۳)

زل زده بود تو چشمهای مهری، خیلی سخت بود براش که کلمات رو به هم بچسبونه تا بتونه حسش رو بیان کنه. فایده ای نداشت.

هر دو زل زدند تو چشمهای هم. چشمها خودشون با هم حرف میزدند. مهری حالش خیلی خوب نبود اما چشمهاش میخندید. چشمهایی که به چشمهای مهری زل زده بودند هم!

چهار چشم خندان!

 دستها در هم گره شده بودند. خبری از نوازش نبود، اما بود! دستها فقط در هم قفل، اما تک تک سلولهای پوست دستها در حال نوازش هم بودند.

میلیونها سلول،در حال رقص و نوازش!

مهری، خیلی دارم فکر میکنم که ببینم چه کلماتی رو کنار هم بزارم تا حسم رو بهت بیان کنه. میدونی، اونقدر مردم الکی الکی دو کلمه دوستت و دارم رو کنار هم گذاشتند، که دیگه جمله دوستت دارم، اون معنی ناب قدیم رو نداره. حتی عاشقتم! معنی عاشقتم شده خیلی باحالی، یا حتی وقتی هیجان زده میشن، میگن. پس عملا ازن‌جملات کلاسیک نمیتونن حس من به تو  و منتقل کنن. خب متاسفانه من شاعر نیستم و بلد نیستم در وصف حسم، شعربگم. حتی حرف زدن عادی رو هم یادم میره، وقتی چشمم میفته تو چشمهات. دقیقا حال یه عاشق پا پتی رو دارم که عاشق شاهزاده قصر شده!

.......

کدوم یک از عشاق مهری اینجوری آچمز شده؟ 

.......

ترانه شازده خانوم،خواننده ستار

دوتا دستام مرکبی تموم شعرام خط خطی

پیش شما شازده خانوم منم حقیر پا پتی

غرورو وردار و ببر دلم می گه دلم می گه

غلامی رو به جون بخر دلم می گه دلم می گه

شازده خانوم قابل باشم باید بگم به شعر من

خوش آمدی خوش آمدی خوش آمدی

شازده خانوم چه پاکی و چه بیریا

به منزل خود آمدی خود آمدی خود آمدی

عجب عجب چه رند و چه بلا شده دل پدر سوخته ام

باور کنید از شوقتون اشکی شده چشم به در دوخته ام

شازده خانوم قابل باشم باید بگم به شعر من

خوش آمدی خوش آمدی خوش آمدی

شازده خانوم چه پاکی و چه بیریا

به منزل خود آمدی خود آمدی خود آمدی

فرصت بدین عاشقی رو خدمتتون عرض می کنم    

واسه فرار از دلم دو پا دارم دو پا دیگه قرض می کنم


مهری و چند دلبر (۱۲)

سه شنبه طولانی بالاخره تموم شد و چهارشنبه و پنجشنبه هم گذشت. 

جمعه هم، حرف تازه ای نداشت، هر چه بود پیشتر از این ها گفته بود!

شنبه اما روز بدی بود، روز بی حوصلگی ، وقت خوبی که میشد، غزلی تازه بگی...

مهری که اینروزها شده طرفدار پر و پا قرص فرهاد، در حال گوش دادن به ترانه هفته خاکستری، به سمت قرار این هفته ش با مهدی میرفت. دیدن مهدی توی برنامه امروزش نبود، ولی خب کی میدونه واقعا یک ساعت بعدش چی میشه؟ مهدی اونقدر اصرار کرد که مهری هم قبول کرده بود.

شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه ی من جدول نیمه‌ تموم همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یادداشتای من گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاکستری بود همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه ی من

عصر چهارشنبه ی من عصر خوش‌ بختی ما فصل گندیدن من فصل جون ‌سختی ما

روز پنج‌ شنبه اومد مثل سقاهک پیر رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر بگیر

جمعه حرف تازه ای برام نداشت هر چی بود پیش تر از اینها گفته بود...

ترانه به روز سه شنبه رسیده بود که به علت زنگ خوردن گوشی موبایل قطع شد. مادر مهری بود.

سلام دختر قشنگم. حالت چطوره؟ 

سلام مامی گلم. من عالی م، شما چطوری؟

ایشالا که همیشه خوب و عالی باشی، نمیخوای به من سر بزنی؟

....

چند جمله دیگه بین مادر و دختر رد و بدل شد و مثل خیلی از وقتهای دیگه مادر از مهری خواسته بود که زودتر تکلیف زندگیش رو روشن کنه که وقت بچه دار شدن داره رد میشه!

مادرست دیگر....

هم دلش میخواد زودتر مهری هم براش نوه بیاره، چون نوه پسری خیلی به دلش راه نیومده! توی خانواده ای که کمی رنگ و بوی زن سالاری داره، بچه مال ه کیه؟ خب معلومه، زن! بچه پسر هم بیشتر مال عروس ه تا خود پسر. مادر مهری هم دلش میخواد مهری زودتر بچه دار بشه و نوه دختری رو هم داشته باشه و ....

.........

صادق تا اینجای قصه رو نوشت و کمی به فکر فرو رفت! دید داره چرت و پرت مینویسه. اگر مادر مهری میخواد مهری بچه دار بشه، بخاطر اینه که نوه دار بشه؟!! چقدر خودخواهانه داری فکر میکنی و مینویسی صادق خان!!

دلیلش چه چیزی میتونه باشه غیر از اینکه دخترش خوشحال تر باشه و  زندگی دخترش رنگ دیگه ای بگیره؟ 

خب حالا شد. پس صادق اصلاح کرد ادامه قصه رو.

.......

چند جمله بین مادر و دختر رد و بدل شد و آخر حرف کشیده شد به سر و سامون گرفتن زندگی مهری و بچه دار شدنش.

مادر مهری ، هم دلش میخواد مهری یک زندگی سراسر عشق داشته باشه و هم کمی منطق توی زندگی دخترش باشه. به نظر اون مهری خودش به اندازه کافی پول داره و نباید مسائل مالی طرف خیلی براش مهم باشه و عشق رو بیشتر باید بهش بها بده. حالا اگر نداشت، خب شاید ولی الان که داره چرا؟

مادر مهری از مهدی خوشش میاد شاید. به نظر میاد که دلش میخواد دخترش از این موقعیت استفاده کنه و زودتر ازدواج کنه. اون معتقده که خوشبختی دخترش در گرو اینه که با کسی که عاشقش هست ازدواج کنه و بچه دار بشن و با اومدن بچه تو  زندگیشون، رنگ زندگیشون قشنگتر بشه.

اما.....

اما مهری اینطور فکر نمیکنه. مهری یک مار گزیده است.  مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید هم میترسه. دلش نمیخواد دوباره اشتباه زندگی قبلش  با پرویز رو تکرار کنه. 

مهری آخر صحبتش با مادرش بهش گفت که: ببین مامان جان، من نظرم با شما فرق میکنه. من حاضر نیستم از کسی که لایقش نیست بچه داشته باشم. حالا هر کی میخواد باشه. از طرفی هم هر کسی که بیاد بگه وای من عاشقتم رو باور نمیکنم. مامان جون شما توی این جامعه گرگ پرور، که اگه گرگ نباشی راه به جایی نمیبری، کار نمیکنی و نمیدونی چقدر آدمها عوض که چه عرض کنم عوضی شدن. نه که بگم همشون، اما جامعه جوری شده که خیلی ها واقعا چاره رو فقط تو گرگ شدن میبینن و گرگ شدن! من از کجا بدونم اینهایی که دور من جمع شدن گرگ نباشن؟ اگه تو هنوز به پرویز میگی پسرم، از مهربونیته، اما من کارهایی که خودش و خانواده اش که واقعا گله ای گرگ بودن و با من کردند رو فراموش نکردم و نخواهم کرد و میترسم. مامان، تو  رو خدا اذیتم نکن و بزار به موقعش خودم تصمیم گیری کنم.

مادر با شنیدن این حرفهای مهری سکوت کرد و با هم خداحافظی کردند. اما مادر حرفهای مهری رو قبول نداشت. میدونه دخترش درست میگه، ولی  فکر میکنه که مهری داره زیادی سخت میگیره. 

به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه ی من...

ترانه ادامه پیدا کرد و مهری با اعصابی نه چندان خوب، گوش کرد و روند و رفت سمت قرارش با مهدی...

.....

ادامه دارد...


مهری و چند دلبر(11)

سه شنبه داشت حسابی طولانی میشد. چی از این بهتر؟

کفتکویی حسابی داغ و چالشی بین صادق و مهری در جریان بود. گاهی وقتها صادق مهری رو و گاهی هم مهری صادق رو به تفکر فرو میبردند و انتقاد هم میکردند از عملکرد همدیگه توی شرایط متفاوت زندگیشون.

صادق به مهری گفت: خب حالا دیگه نوبت توئه. امشب همش شد قصه های من. حالا تو بیشتر بگو تا بدونم. مثلا علی. به علی کمتر وقت دادیم. از اون بیشتر بگو. اصلا من نفهمیدم تو چرا اون رو دوست نداری؟ چرا دوست داشته شدن توسط اون ، برای تو ناخوشاینده!

مهری جواب داد که : ببین اتفاقا خودم هم گاهی وقتها بهش فکر میکنم. نمیدونم چرا علی به دلم ننشسته. یعنی هم میدونم و هم نمیدونم. ولی بعد از حرفهای تو توی این مدت، به نقطه ای رسیدم که خیلی برام شفاف نیست چرا دست رد به سینه علی هم میخوره. حداقلش اینه که اون مثل مهدی دروغی تا این لحظه به من نگفته. بهتر بگم اگه گفته هم من چیزی نفهمیدم. پس دلیلش قطعا دروغ نبوده و نیست.

خب پس بیا یه بار دیگه مرور کنیم. شاید با تعریف کردنهای تو من بتونم دلیلش رو از توی جملاتت پیدا کنم. اینها رو صادق گفت و منتظر جواب مهری شد.

مهری هم کمی توی ذهنش دنبال یه چیز تعریف کردنی به درد بخور گشت و از انبوه خاطرات یکیش رو آورد بیرون و شروع کرد به تعریف کردن.

یه بار رفته بودم دفتر کار علی. یه روز معمولی بود مثل خیلی از روزهای دیگه. اما اون روز علی یه جور دیگه ای بود. دیدم یه گل رز رو آویزون کرده توی اتاقش. ازش پرسیدم این گل چیه؟

این گل رو که دیدم، فقط تو توی ذهنم بودی. توی باغچه مجتمع بود. اصلا نمیدونم چرا نگاه کردن به این گل مثل این بود که دارم به تو نگاه میکنم. گل رو کندم و تصمیم گرفتم خشکش کنم تا برای همیشه اینجا جلوی چشمم باشه و هر وقت دلم برات تنگ شد که زیاد هم تنگ میشه، بهش نگاه کنم.

علی با گفتن این جمله احساساتی شد و اومد جلو سمت مهری و خواست دست مهری رو بگیره که مهری پشتش رو کرد و رفت روی مبل گوشه سالن نشست و به علی گفت: تو همیشه وقتی یه چیزی رو دوست داری اینکار رو میکنی؟

خب چه عیبی داره؟ زیبایی برای دیدنه! مگه نه؟

تا اینجای قصه رو که مهری برای صادق تعریف کرد، صادق پرید وسط حرفش و گفت: اتفاقا به نکته خوبی اشاره کردی. فکر کنم روی همین قضیه بشه کار کرد. به نظر میاد علی از اونهایی که معشوق رو فقط برای خودش میخواد توی عشقش خودخواهه! آدم گیریه؟

آخ زدی تو خال! دقیقا! اینو مهری با هیجان گفت.

صادق گفت حالا بزار یه داستان برات بگم. یه روز یه پیشوای مذهبی یه مردی رو میبینه که داره ماهی میخوره. ازش میپرسه که تو چرا داری ماهی میخوری؟ مرد میگه که من عاشق ماهی ام! پیشوا میگه تو وقتی عاشق ماهی هستی، اونو میکشی و میخوریش؟!! عشق خیلی از آدمها دقیقا مثل عشق به ماهی میمونه. اونها عاشقن، اما نه بخاطر معشوق، بلکه بخاطر خودشون. دلشون میخواد که عشقشون رو به هر قیمیت شده مال خودشون کنن. مثل کندن یک گل. گل رو میکنه چون میخواد فقط مال خودش باشه. ماهی رو میکشه و میپزه و میخوره. عاشق یه خانوم میشه و زندانیش میکنه که هیچکس نبینتش. مثل فیلم دوزن. یا فیلم قرمز. عاشق یه آقایی میشه و دلش نمیخواد هیچ کس دیگه بهش نگاه کنه. اینها عشقهای خودخواهانه است. عشق های مخرب. عشقهایی که معشوق رو حتی حاظرن بکشن، تا فقط مال خودشون باشه.

مهری جان، به نظر من قسمت عمده ای که تو علی رو نمیخوای، و عشقش داره اذیتت میکنه، نوع عشق و دوست داشتن ه علی ه. این نوع عشق عشق آزاردهنده است. متاسفانه معشوق رو زیاد اذیت میکنن، و باز هم متاسفانه با نرسیدن به معشوق خود عاشق هم زیاد اذیت میشه. اگه فیلم قرمز رو ندیدی به نظرم ببین.

اون سکانسی که بابک امینی ترانه عاشقم من رو میخونه و حال فروتن و هدیه تهرانی رو ببینی شاید بتونی آینده احتمالی خودت و علی رو ببینی...

عاشقم من عاشقی بی ‌قرارم کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
عاشقم من عاشقی بی ‌قرارم کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم مهر تو ای مه آرزومندم بر تو پابندم
از تو وفا خواهم من ز خدا خواهم تا به‌ رهت بازم جان
تا به ‌تو پیوستم از همه بگسستم برتو فدا سازم جان

عاشقم من عاشقی بی‌ قرارم کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم مهر تو ای مه آرزومندم بر تو پابندم
خیز و با من در افقها سفر کن دل نوازی چون نسیم سحر کن
ساز دل را نغمه ‌گر کن هم چو بلبل نغمه سر کن
نغمه ‌گر کن هم چو بلبل نغمه سر کن
نغمه ‌گر کن هم چو بلبل نغمه سر کن


مهری و چند دلبر(10)

خب ببین صادق، این داستان آهو رو که تعریف کردی، شاید شبیه به داستان من باشه، ولی یه چیزی رو هنوز نمیشه فهمید. اون هم اینکه آیا آهو هم از اینکه دوستش داشتند ناراحت بود؟ سردرگم بود؟ ولی به نظرم اون میدونست میخواد چیکار بکنه و انتخابش رو راحت انجام داد. اگه راوی این قصه خود آهو میبود میشدبهتر فهمید، نه اینکه تو از این طرف داری قصه رو میگی.

اینها رو مهری گفت و چشم روخت به دهان صادق تا اون جواب بده.

صادق هم جواب داد که : خب آره. درست میگی. پس بزار یه داستان دیگه رو بگم. سالهای سال از داستان آهو گذشته بود. منم ازدواج کرده بودم و چندین تجربه دیگه از آدمهای دیگه رو تو زندگیم داشتم که عملا میتونم بگم آنچنان موفقیت آمیز که نبود هیچ، هر کدوم قسمت دیگه ای از روح من رو با خودشون برده بودند. رسیده بودم به نقطه ای که معتقدم بودم باید در عشق و عاشقی رو بست و این چند صبای باقیمانده عمر رو کاملا معمولی و سیاه و سفید رد کرد. تصمیم گرفته بودم که باید معشوق باشی تا دنیا به کامت باشه، و نه عاشق! تو همون روزهای بی عشقی، سر و کله یکی دیگه پیدا شد. اسمش مهسا بود. مهسا هم دختری زیبا و جذاب. یک کتاب خوندنی که تا اون موقع که نزدیک سی سالش بود، هنوز کسی نخونده بودش! حالا به هر دلیلی، مهم نبود، مهم این بود که ارتباط خوبی بین من و مهسا برقرار شد. مهسا ر از دوران کودکی میشناختم. اون همسایه ما بود و دوست خواهرم. بعد از بیست سال با هم حرف میزدیم و همدیگر رو دیدم. مهسا یک روز پاییزی توی سن 29 سالگی و توی قطاری که به سمت گرگان میرفت عاشق شد! شاید چون خودش رو همیشه از محبت بقیه دریغ کرده بود و هرکسی رفته بود سمتش، به قول معروف زده بود طرف رو ترکونده بود ولی اون موقع با خودش فکر کرده بود که این صادق شاید لیاقت این رو داره که عاشقش بشم! شاید چون همیشه دلش میخواست عاشق باشه و نه معشوق، و این موقعیت خوبی بود که عاشق بشه. اصلاً دلیلش مهم نیست، مهم این بود که مهسا عاشق من شده بود.

مهری گفت: خب حالا شد! حالا بگو ببینم تو چه حالی داشتی؟ تو هم سر دوراهی موندی و ناراحت بودی و ...؟

صادق گفت: من اولش تو ابرها بودم. مهسا رو یه عاشق واقعی میدیدم. یکی شبیه خودم تو عشق. از خیلی از جهات شبیه به هم بودیم. شاید بخاط اینکه مهسا فقط 3 هفته از من کوچکتر بود. هر دو در یک سال و یک ماه متولد شده بودیم. شاید هم بخاطر اینکه زمانی که من عشق و عاشقی رو شروع کرده بودم، بچه بودم و روح من خالص بود و الان مهسا توی بیست و نه سالگی هنوز کتاب نخونده شده بود و روحش خالص بود! میشه گفت من اولین دوست پسر مهسا بودم. البته من هیچ وقت دوست نداشتم به من به عنوان دوست پسر نگاه بشه، ولی خب توی ذهن اون من همون دوست پسر موعود بودم!

اولش؟ یعنی بعدش دیگه اینجوری نبود؟ اینو مهری همینطور که داشت به سیگارش پک میزد گفت.

صادق هم جوابش رو اینطور داد که: ببین، اینکه یکی از دوست داشته شدن، اذیت بشه یا نه بستگی به علاقه خودش به طرفش داره! یه مدت که گذشت، من هم نسبت به اون علاقه من شدم. شاید نتونم بگم عشق، چون همیشه جلوی خودم رو گرفتم در مورد مهسا. همیشه همیشه. یه جورایی دلم میخواست مهسا دیگه اون کارهایی رو که قبلی ها با من کردند رو نکنه. واسه همین نذاشتم تو دل خودم اون اتفاق بیفته و خودم عاشق بشم. ولی من هم مهسا رو دوست داشتم و زیاد هم دوستش داشتم. وقتی میدیدم این عشق مهسا به من داره اذیتش میکنه، خودم هم اذیت میشدم. از اذیت شدن اون من اذیت میشدم!

مهری گفت: چه جالب، یعنی یه چیزی شبیه من که هنوز مهدی رو دوست دارم و وقتی میبینم اون داره اذیت میشه منم اذیت میشم و ...

صادق پرید وسط حرف مهری و گفت دقیقا! تو مهدی رو درسته که بهت دروغ گفته و عصبانی هستی ازش، اما دوست داری. خیلی کمتر از قبل، ولی هنوز هم.

ولی یه چیزی که میخوام بهت بگم اینه. این عشقی که مهدی به تو داره، باعث پیشرفتش میشه. مثل صادق عاشق که بارها  و بارها عشق باعث جهش های فوق العاده تو زندگیش شده. و حتی مثل مهسا. خودش شاید اینو قبول نداشته باشه. اما حقیقت غیر قابل انکار زندگی مهسا اینه که مهسایی که توی یک روز پاییزی توی قطار عاشق شده بود، با مهسای الان از زمین تا آسمون فرق داره. مهسا برای پیشرفت کردن، برای بالا رفتن، سه یا چهار سال بعد از اینکه عاشق شد، رفت ایتالیا برای ادامه تحصیل، از هنر رفت تو کار هنر و مهندسی با هم، و الان سالهاست که توی ایتالیا داره زندگی میکنه و خیلی خیلی هم موفق هست تو کارش. البته دلیل موفقیت همه عاشق ها، تلاش خودشونه. اونها تلاش کردند و میکنند تا موفق بشن، ولی انگیزه این تلاش ها آدمهای دیگه بودند و هستند.

مهری گفت پس کسی که بیشتر از همه تا حالا تو رو دوست داشته...

صادق باز پرید وسط حرفش و گفت اتفاقا دو ماه پیش، تو راه خونه بودم و یک موزیک خیلی خوب داشتم گوش میکردم از بیژن مرتضوی و واقعا لذت میبردم. هر وقت که یک موزیک خوب گوش میکنم که بدون کلام هست، تا خودآگاه یاد مهسا میفتم. اون شب هم بهش زنگ زدم و بهش گفتم توی ذهنم دیدم که از همه عاشقتر تو بودی! فکر میکنم مهسا خوشحال شد اون شب که بالاخره بعد از 12 سال بهش گفتم که عشقش رو میدیدم!

راستی، بعدش چی شد؟ اون دیگه نخواست برگرده پیش تو؟ یا تو نخواستی بری اونجا؟ تو اصلاً چرا هیچ وقت فکر رفتن نیستی؟ تو این روزها که همه دارن میرن، تو که میتونی خیلی راحت بری چطور رفتن رو گزینه خودت نمیبینی؟ مهری این سوالها رو پرسید و صادق جواب داد که:

بعدش هم، خیلی اتفاقهای دیگه افتاد. وقتی که مهسا رفت، من دوباره دلم خواست عاشقی رو تجربه کنم. اینبار عاشق الاهه شدم. قصه الاهه خودش یک رمان کامل ه و بعدا شاید سر فرصت برات گفتم. مهسا هم سالها بعد وقتی درسش تموم شده بود اومد و منتظر بود که من چراغ سبز نشون بدم که بمونه، اما من برش گردوندم! آینده مهسا اونجا بهتر از این بود که بیاد اینجا بخاطر من. من هم که ریشه ام توی این خاک زیاد شده. برای رفتن من دیر شده. کسایی میتونن برن که هنوز ریشه اشون زیاد نشده و این وطن رو آنچنان که باید دوست ندارن. بعضی از آدمها مثل گل بنفشه میمونن و با ریشه کمشون میشه جاشون رو عوض کرد، بعضی از آدمها مثل یک درخت پر ریشه ان و اگه بخوای ببریشون جای دیگه، خشک میشن! اونها نمیتونن برن. مثل من!

صادق با گفتن این جملات آخر توی گوشیش ترانه کوچ بنفشه ها از فرهاد رو گذاشت و با هم گوش کردند...

در روزهای آخر اسفند،
در نیم‌روز روشن،
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.
ای کاش آدمی،
وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!
در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیم‌روز روشن،
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.
ای کاش آدمی،
وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!