یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

رفتن آدمها

‏«با رفتن آدم‌ها از زندگیت هر بار چیزی رو‌ از دست میدی. 

بار اول احساس می‌کنی که دیگه عاشق نمیشی؛ یعنی حس عاشق شدن رو از دست میدی. اگرچه بعدها دوباره تجربه‌ش می‌کنی اما شدتش دیگه مثل دفعهٔ اول نیست. 

بار دوم چون سخت‌تر اعتماد کردی، وقتی میره، اعتمادت رو به آدم‌ها از دست میدی. تا ‏جایی که حتی به انتخاب‌های خودت هم اعتمادی نداری.  

بار سوم وقتی کسی میاد تو زندگیت، راحت پذیرای رابطهٔ عاطفی جدید نیستی، مقاومت می‌کنی. فکر می‌کنی بی‌فایده‌ست و روابط و اشتباهات گذشته رو نباید تکرار کنی، سخت احساساتی میشی، و چون قبلا کنار گذاشته شدی دلتنگی‌های کسی رو باور ‏نمی‌کنی. بعد از رفتن چندین آدم از زندگیت و اینکه هربار کسی تکه‌ای از تو رو برای همیشه برده، کمی دیر و برای چندمین بار کسی میاد تو زندگیت که شاید خیلی شبیه اون آدمی بوده که همیشه می‌خواستی، اما بعد یک مدت که پای دلخوری‌هاش می‌شینی، میگه: «تو بی‌تفاوتی، بی‌اعتمادی، احساساتی ‏نیستی. هیچ‌وقت احساس نکردم که عاشقمی.» 

می‌خوای بهش بگی داشتی همه رو ولی دزدیدن اونها رو، اما ترجیح میدی به ناراحتی‌هاش دامن نزنی و سکوت کنی.  

آخرین آدم با رفتنش از زندگیت این ‌بار چیزی رو از تو می‌گیره که شاید دیگه نتونی به کسی بدی، و‌ اون توانایی فرصت دادن به آدم‌هاست. ‏اینطور می‌شه که بعضی‌ها زیبان اما تنهان. تحصیلات عالیه دارن اما تنهان. پولدارن اما تنهان. می‌نویسن تنهان. می‌سازن تنهان.


چهل سالگی ما شصتی ها!

ما شصتی ها، متولدین سال ۶۰، یه جورایی عجیبترین زندگی رو تو این دوره زمونه داشتیم و داریم.

خیلی هامون، نطفه مون تو اولین روزهای جنگ بسته شده. تصور کنید، بابامون به مامانمون گفته لعنتی صدام حمله کرده، زن بیا سرباز درست کنیم! 

دوران جنینی ما تو اوج جنگ و درگیری های اول انقلاب بوده. تو قحطی شیر خشک  و پوشک دوران نوزادیمون سر شده و تولدمون تو دوران بمب گذاری ها رفتن بنی صدر و هزارتا تحول دیگه.

میگن تو هفت سال اول هر کسی، شالوده زندگیش تشکیل میشه. کل هفت سال زندگی ما متولدین ۶۰ تو جنگ بوده!

کلاس اول، وسط موشک بارون شهرها. شروع مدرسه با آموزش فرار و رفتن به پناهگاه مدرسه. ثلث سوم کلاس اول، تعطیل! چرا؟ مدرسه ها رو صدام با موشک میزد و تعطیل کردن مدرسه ها رو. بجاش تابستون رو گفتن بیاین مدرسه!

تصور کنید، استرس کلاس اول ما متولدین شصت، بجای اینکه ترس از مدرسه باشه، ترس از بمب و موشک بوده!

بازی های ما هم همش تفنگ بازی و جنگ. برنامه تلویزیونی مورد علاقه ماها، علی کوچولو بود که باباش رفته بود جنگ و شهید شده بود!

ما متولدین شصت، نه دهه پنجاهی بودیم و نه دهه شصتی درست و حسابی. سال تولدمون رند بود و الان هم چهل سالگیمون که قطعا مهم ترین سال زندگیمونه، افتاده تو سال ۱۴۰۰!

و اما چهل سالگی. چهل سالت که بشه، دیگه جوونیت تموم شده. اینو امروز پسرم بهم گفت!

گفت تو دیگه جوون نیستی. گفتم یعنی پیرم؟ گفت جوون نیستی، حالا پیر هم شاید نباشی ولی قطعا جوون نیستی دیگه! اینها رو با خنده و شوخی میگفت، اما حقیقت تلخی رو داشت به زبون میاورد.

درسته دارم سعی میکنم بگم جوونم، اما خب نیستم. یک ساعت که تو ترافیک میمونم، دیگه واقعا خسته میشم. این یعنی جوون نیستم. نیم ساعت که با موتور میرم، کمرم درد میگیره و این یعنی جوون نیستم!

هزارتا نشونه دیگه هم هست. مثلا یادم نمیاد آخرین باری که کوه رفتم، آخرین باری که استخر رفتم، آخرین پارک رو حتی.

آخرین سینما؟ اونم یادم نیست.

ولی این گذشتن جوونی، یه حسنی هم داره. امروز واقعا درک کردم که خیلی چیزها برام مهم نیست. راحت تر می گذرم. کمتر حرص میخورم و احتمالا دیگه عاشق و مجنون نخواهم شد.

امروز چهل سالگی رو هم رد کردم و وارد دهه پنجم زندگیم شدم. موهای سفیدم حسابی زیاد شده و شکمم خیلی بعیده دیگه مثل قبل بشه. 

ولی..... با وجود همه اینها، امروز چند بار توی ترافیک، تو تنهایی و تفکر، تفکر به چهل سالگیم، چشمم کمی تر شد!

توی دهه پنجم زندگیم، قراره سکته کنم!

چه سالی؟

نمیدونم.

یعنی دهه پنجم رو هم رد میکنم؟!!

......

تولد چهل سالگی شما هم پیشاپیش، مبارک.

سخت نگیرید، دنیا واقعا ارزشش رو نداره.

تنگی نفس از ....

شاید منم دوباره یه روز، یه جایی باز نفسم بند بیاد اکسیژن به ریه هام نرسه، البته نه از دود و آلودگی و کرونا، نه، از عشق!

واقعا دلم میخواد تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه، دوباره تجربه اش کنم.

قبل از اینکه اونقدر پیر بشم که از تنگی نفس بمیرم!!


اولین بی خوابی سال صفر!

خب این از اولین بی خوابی سال ۱۴۰۰!

لامصب هزارتا وول خوردن و قرص خواب، از پس هزارتا فکر بر نیومد که نیومد!

دارم پیر میشم؟!

یه چهل ساله که بچه ۱۵ ساله داره پیر حساب نمیشه؟!

فکر نکنم من زندگی پر شور و عشق حال ابی رو داشته باشم که میگفت چهل سالگی آغاز جوانی دومه!!

فعلا به خودم امید میدم و میگم میانسالی، ولی حقیقت چیز دیگه ایه....

.....

اولین های سال ۰۰

دلم میخواد اولین های سال ۰، سال ۱۴۰۰ یا چه میدونم قرن جدید، متفاوت باشه!

جور دیگه ای باشه، نه اینطور که همیشه بوده و هست!

حتی اگه شده، کمی متفاوت.

یعنی میشه؟!

........

کاش بشه...

سال ۱۴۰۰

یادمه بچه که بودم، آخرین سالهای دهه ۶۰، یه سری برگه های امتحانی بود که باید میخریدیم برای مدرسه و زمانهای امتحان، و بالای این برگه ها تاریخ داشت و سال رو به صورت _۱۳۶ چاپ کرده بودن و ما فقط باید با نوشتن رقم آخر سال رو تکمیل میکردیم. اون موقع ها سوال ذهنی من این بود که سال ۷۰ که بشه این برگه ها رو چه باید کرد؟!

خب سال ۷۰ شد و اون برگه ها، اگر میبودن که تک و توک بودن، روی ۶ خط میزدیم تاریخ درست رو مینوشتیم.

آخرهای دهه ۷۰، دیگه برگه امتحانیی نبود و اگر برگه ای تاریخ از پیش نوشته شده داشت، فقط ۱۳ رو داشت و این داستان تا الان ادامه داشته، ه چند دیگه کمتر برگه یا فرمی به این صورت هست. دنیا شده دنیای دیجیتال و همه چیز شده آنلاین!

پس کمتر فرمی خواهد بود که الان مجبور باشیم روی ۳ خط بکشیم و تاریخ رو بنویسیم ۱۴۰۰!

بعضی ها میگن آغاز قرن از امروزه و بعضی ها میگن از سال دیگه، من اما دوست دارم از امروز باشه. چون واقعا از این سالهای اخیر بدم میاد و امید لازم دارم. لازم دارم تغییرات بهتر و مثبت تری رو ببینم و شاید قرن جدید برای من بهتر باشه.

پس من قرن جدید رو از امروز شروع کردم!

هرچند شروع این قرن با خداحافظی خواهد بود، اما واقعا امیدوارم متفاوت و عالی باشه این سال و سالهای پیش رو، برای من و برای همه.

سال نوتون مبارک.

....

پنج صبح!

هنوزم خیلی وقتها، پنج صبح، یا بهتر بگم سحر، بی دلیل از خواب میپرم. احساس خفگی، گرما، سرما، تشنگی، هربار به یه بهونه الکی که واقعی نیست. 

بعد هم دیگه خوابم نمیبره. میدونم دلیلش اینه که وقتی بابا رفت سحر بود و من هنوزم باور نکردم و هنوزم دلتنگشم. دلتنگیی که هیچ وقت برطرف نخواهد شد!

یه زمانی وقتی الناز میگفت دی و بهمن حالم بده، چون سالگرد فوت و تولد بابامه، بهش میگفتم میفهمم و متاسفم. اما الان دارم میفهمم که نمیفهمیدم!

کاش هیچ وقت هم نمیفهمیدم. امیدوارم هیچ وقت هیچ کدومتون نفهمید چی میگم!

این مواقع، مثل امروز صبح که پریدم، دلم میخواد به یکی بگم پاشو بریم کلپچ بزنیم، گپ بزنیم، راه بریم. اما فقط چند نفر پایه ان که خب یکیشون میگه کلپچ مال جمعه است که بعدش بخوابی، یکی هم که الان تهران نیست و بقیه هم خواب!

خلاصه که از ۵ تا حدود ۸، راه میرم، وول میخورم، دوش میگیرم، بازی میکنم، مطالعه و .... همه کار میکنم که فکر نکنم، اما نمیشه.

.......

چند روز پیش یه بنده خدایی زیر یه پست مال سال ۸۸ یه کامنت گذاشته بود. رفتم اون پست رو بعد از یازده سال و خورده ای خوندم. توش یه اشاره کرده بودم به یه اتفاق، که یادم باشه چرا اون پست رو نوشتم، اما اشاره ام اونقدر گنگ بود که دیگه یادم نمیاد چی بود اصل ماجرا. مال مهر ۸۸ بود. کل پستهای مهر رو خوندم، چقدر مینوشتم اون موقع ها! عجب زندگی متفاوتی داشتم!

چقدر گلپسر کوچیک بود، چقدر ...

تنها چیزی که از اون سالها یادمه و هنوزم باهام هست، نقطه چین های ته پستهاست، که معنیش رو فقط خودم میدونم! خود سانسوری ها و ...

جالبه که گاهی وقتها بگردم به عقب و بخونم و یادایام کنم! 

توی اون پستها پیش بینی کرده بودم شرکتی که تازه تاسیس کردم موفق خواهد شد، پیش بینیم درست بود!

دارم پیر میشم. چیزی به ۴۰ نمونده. برای کسی که زود زندگی رو جدی جدی شروع کرده، ۴۰ آغاز پیریه. 

راستی، یکی بود که کامنت میزاشت اون سالها، اسمش ۲۸ ساله بود، الان که کامنت میزاره برای کسی، یعنی اسمش شده ۴۰ ساله؟!!

اصلا چیکار میکنه؟ حالش خوبه؟ کاش خوب و شاد باشه.

............

روز پدر

هیچ وقت، روز پدر، هیچ شبکه اجتماعی رو، مثل اینستاگرام و فیسبوک و ... چک نکنید، اگر پدرتون رو دیگه ندارید!

هیچ وقت ...

خوبی ها فراموش میشن؟!

چرا همه، همه همه که نه اما اکثر آدمها، فراموش میکنند که بقیه چه خوبی هایی در حقشون  کردند و فقط بدی ها یادشونه؟

و چرا من برعکسم؟ چرا من بدی هایی که در حقم شده رو یادم میره و فقط اون خوبی ها و مهر و محبتها یادمه؟!

یعنی اگه الان من ننویسم چرا این پست رو نوشتم، چند سال دیگه که بخونم یادم میاد چرا نوشتم؟!!

امتحان میکنم!

سحر در ...

من، تنها، سحر، آسمان تاریک، کوچه ساکت.

تهران، قریه سعادت آباد، جنگل شهرداری، کمی آن طرف تر!


بی خوابی و سوال

تا ۴ صبح خوابت نمیبره.

از بس تو تخت وول خوردی و از این رو اون رو شدی، صدای تخت دراومد!

به خودت لعنت میفرستی که چرا همون ساعت ۱۲ آلپرازالوم رو نخوردی!

یا حداقل شراب رو....

آخرش پا میشی و قرص رو میخوری و تو فاصله اثر کردن قرص، سری میزنی به وبلاگ و توییتر و البته هزار فکر و....

و هزار سوال و چرا....


فرهاد فقط یک اسم نیست!

خب اسم واقعی من توی دنیای واقعی، فرهاد نیست. ولی همیشه از اسمهایی بود که اگر خودم برای خودم میخواستم انتخاب کنم، انتخاب میشد.

تا اینکه..... تا اینکه با زن، آشنا شدم. آشنا که بودم، دوست شدم. اون از این اسم خوشش نمیومد. دلیلش هم این بود که فرهاد نامی، اذیتش کرده بود و .... حالا نمیخوام در مورد زن و اون فرهاد چیزی بنویسم.

اومدم از فرهاد بگم. فرهاد برای من مثل یک آرامبخش قوی، مثل یک مستی از شراب، مثل یک اسطوره است.

وقتی به صداش، به ترانه هاش گوش میکنم، غرق میشم تو دنیای دوست داشتنی از مهربانی و فکر و عشق و ...

خیلی از لحظاتی که توی زندگیم، غرق در فکر شدم، به فرهاد گوش میکردم.

گاهی وقتها، حتی فکر میکنم در زندگی قبلیم، فرهاد گوش میکردم و توسط گلوله ای کشته شدم!

شاید هم فرهاد گوش میکردم و تصادف کردم و در اوج لذت مردم!

البته، همین حس رو به فریدون فروغی و صدای جادوییش هم دارم.

همینجا، تو همین وبلاگ هم، بیش از ده سال پیش، پستی نوشتم و از فرهاد نوشتم و نوشتم که جرقه شروع وبلاگ نویسی از اون بوده و حتی اولین وبلاگم هم با ترانه ای از فرهاد شروع شده بود.

https://yadeayam.blogsky.com/1388/05/04/post-223/


این دو صدا، و حتی سرنوشتشون، آینه ای از من و زندگی من هستند.

صدای بم و خاص، که خیلی ها دوست ندارند، افسرده و ناسازگار و البته سرکش و یاغی!

فرهاد فقط یک اسم نیست، روش سرکشی و طغیان ه. طغیانهای من هم کم نبوده و نخواهد بود.


باز هم ۲۷ آبان

یه بیست و هفت آبان دیگه هم گذشت. 

یه سال دیگه هم گذشت. 

مثل باد.

تند و سریع. 

اما دردناک و غم انگیز.

تو این دو سال، اتفاق های خوب هم بوده، تغییرات و موفقیت هم بوده، ولی میدونی بابا، لحظه به لحظه به این فکر میکنم که کاش تو هم میبودی.

امروز عصر، تو بهشت زهرا، دلم میخواست کلی باهات حرف بزنم، اما خب هم هوا تاریک شد و هم سرد، بچه ها هم اذیت میشدن و بهتر بود که حرفهام رو بزارم برای بعد.

راستی، دیدی گل پسر دیگه شده شاخ پسر! قدش از من بلندتر شده! دیدیش که؟!

خیلی پسر خوبیه، واقعا بهش افتخار میکنم، راستش اصلا فکرش رو نمیکردم یه روزی اینقدر بچه خوبی بشه که بهش افتخار کنم! فکر کنم تو از اونجا حواست بهش هست! ممنونم.

آخ داشت یادم میرفت، موتور جدیدم رو که دیدی؟ به یاد تو خریدمش، درسته که به بزرگی و سنگینی موتوری که تو داشتی نمیرسه، ولی خب سنگینترین و شیکترین و سریعترین و البته گرونترین موتوری ه که مجازه و میشه خرید. من که مثل تو کارت نظامی ندارم که موتور سنگین تر بخرم! 

هر بار که سوارش میشم، کلی بهت فکر میکنم و حتی بجای تو گاز میدم و صداش رو در میارم. چند باری تو همت باهاش تخت گاز رفتم و لذت بردم، ولی هنوز برای اینکه بتونم سریعتر از ۱۷۰ برم، باید بیشتر تمرین کنم و بدنم رو قوی تر کنم. به زودی به یادت ۲۰۰ تا با این موتور میرم.

خونه رو هم چند ماه دیگه از مستاجر تحویل میگیرم و میرم توش. همیشه نگران خونه خریدن من بودی، و من همیشه دلم میخواست به اولین نفری که میگه خونه خریدم، تو و مامان باشین، خب به مامان رو تونستم اما تو... خب تو که خودت همیشه با منی! مگه نه؟

کلی حرف دیگه باهات دارم، اما آخرین گیلاسهای شرابی که با هم درست کردیم رو نوشیدم و دیگه دارم سنگین میشم و نمیتونم فک بزنم.

دوستت دارم بابا.

روحت شاد.


خونه. ایرج جنتی عطایی

خونه،این خونه ی ویرون،واسه من هزار تا خاطره داره 

خونه،این خونه ی تاریک، چه روزایی رو به یادم میاره 

اون روزا یادم نمیره،دیوار خونه پر از پنجره بود 

تا افق همسایه ی ما دریا بود،ستاره بود، منظره بود 

خونه،خونه جای بازی برای افتاب و ماه بود 

پر نور واسه بیداری،پر سایه واسه خواب بود 

پدرم می گفت: قدیما کینه هامونو  دور انداخته بودیم 

توی برف و باد و بارون، خونه رو با قلبامون ساخته بودیم 

خونه عشق مادرم بود، که تو باغچش گل اطلسی می کاشت 

خونه روح پدرم بود، چیزی رو هم پای خونه دوست نداشت 

 

سیل غارتگر اومد، از تو رودخونه گذشت 

پل ها رو شکست و برد، زد و از خونه گذشت 

دست غارتگر سیل، خونه رو ویرونه کرد 

پدر پیرمو کشت، مادرو دیوونه کرد... 

 

حالا من موندم و این ویروونه ها 

پر خشم و کینه ی دیوونه ها 

 

منه زخمی،من خسته، من پاک 

می نویسم اخرین حرفو روو خاک: 

کی میاد دست توی دستم بزاره، 

تا بسازیم خونمون رو دوباره؟

بی حوصلگی

به شدت حوصله ام سر رفته.

همش به خودم لعن میفرستم که چرا لپتاپ رو با خودم نیاوردم خونه تا سرم رو گرم کار کنم.

چند روز گذشته رو همش فکر کردم، به همه چیز و همه کس.

ماه مهر با کلی اتفاق دیگه داره به تهش میرسه. از تولدهای مامان و بابا و خواهرزاده ها، تا سفر و کلی اتفاق های دیگه.

حقیقتش اینه که این ماه هم، مثل بقیه ماه ها، منو دیگه خوشحال نمیکنه.

خواستم با بخشیدن اونهایی که منو آزردن، کمی خودم رو خوشحال کنم، اما دیدم نه، تک و توک آدمهایی هستند که نمیتونم به هیچ وجه ببخشم. تنها توصیه ای که بهشون میکنم اینه که آرزو کنند دنیای دیگه ای نباشه، و تو این دنیا هم عاقبت ظلمشون بهشون برنگرده. چون من نمی گذرم. به هیچ وجه.

.....

چند ماهی هست دارم وسوسه میشم برم سراغ توییتر. برم اونجا بنویسم، جایی که الان دیگه همه نویسنده شدن! کسایی دارن اونجا مینویسن که زمانی که من وبلاگ نویسی رو شروع کردم، کلا نبودن! ولی نمیدونم چرا اینجا رو با وجود اینکه کسی نمیخونه، با وجود اینکه از مد افتاده، دوستش دارم.

فقط نگران اینم یه روزی، بلاگ اسکای کلا سرویسش رو تعطیل کنه! اون روز چقدر غصه خواهم خورد!

کاش راهی بود که راحت ازش بکاپ بگیرم جای دیگه.

بخشی از خاطرات و لحظات کل زندگیم اینجاست!

تصورش برام جذاب و جالبه که من مردم و سالهای سال بعدش، یکی اومده اینجا و خونده و با خودش گفته، عجب، این یارو هم چه زندگیی داشته! الان هم مرده.


آخرین جملات

یه بابایی توی توییتر، پرسیده بود که آخرین باری که از یه رابطه بیرون اومدین، آخرین جملاتی که به هم گفتین، چی بود؟

فکر کردم، به سال ۹۵، فکر کنم تیر بود، یا شاید هم اوایل مرداد، دقیقا یادم نیست، ولی خوب یادمه که اومد دم شرکت و سوار ماشینی که مال من بود و دست اون بود شدم، رفتیم پارک خودمون، جایی که پاتوقمون بود و بارها و بارها اونجا برای خودمون ساعتها گذرونده بودیم و شهر زیر پامون.

گریه کرد، از گریه اون قلبم به درد اومده بود و هنوزم وقتی یادم میفته، قلبم به درد میاد. گفت اصلا هر چی تو بگی، اعتراف کرد که رفته ته و توی تمام زندگیم و رازهایی که دلم نمیخواست بدونه رو در آورده، اعتراف کرد که هیچ حریمی برای من قائل نبوده و ....

ترسیده بودم ازش، خیلی، ولی بازم از گریه اش دلم کباب بود.

هنگ بودم و صداها و حرفهاش توی سرم اکو میشد، مثل کسی که در تاریکی و سکوت مطلق، صدای هم همه ای تو سرش بپیجه ک سوتی بلند از انفجاری دور گوشش رو پر کنه و صداها تکرار میشدن.

اتفاقهای چند ماه آخر همشون جلوی چشمم بودن، تهدیدهای قبلش، دودمانت رو به باد میدم گفتنهای ماه پیشش و و و و و

همه اینها رو گفت و آخر سر گفت هر چی تو بگی، هر کار تو بگی بکنیم.

مبهوت، نگاهش کردم، مثل همیشه برای من زیباترین بود، با تمام وجودم جلوی اشک خودم رو گرفتم و ترسم بر من غلبه کرد و گفتم، نه. الان نه، چند ماه فرصت بده. من باید فکر کنم.

گفت نه، همین الان، من فرصت نمیدم. 

همون موقع، ترسم و عقلم به من گفتن ببین، اینجوریه، اینجوری میگه هر چی تو بگی، این هر چی تو بگی هم مثل خیلی از حرفهای دیگه است. اون ادمی نیست که بخواد کمی، حتی کمی با تو راه بیاد. اون همونی ه قبلا رک بهت گفته باهاش مخالفت کنی، دودمانت رو به باد میده، بترس از اون!

گفتم، پس نه، اگر فرصت فکر کردن نمیدی، نه.

این نه رو گفتم و فکر میکردم که واقعا فرصت فکر کردن رو میده و بعد از چند وقت، برگشتی در کار هست.

اما چند روز بعد، وقتی گیر افتادم از لحاظ مالی و ازش خواستم که کمی از بدهیش رو    به من بده، کاری کرد که دقیقا شد همونی که نباید. برای همیشه تموم شد.

شاید با خودش فکر میکرد که با اون کار، واقعا دودمان منو به باد میده، با شاید هم واقعا داده! شاید الان پدرم زنده بود اگر اون بدهی لعنتی  رو داده بود و من با دست بازتر خرج پدرم میکردم.

هزارتا شاید.

اینطوری خودم رو آروم میکنم که پدرم قسمتش این بود که تو ۶۰ سالگی بره از پیش ما و اون داستانها هیچ ربطی به طول عمرش نداره.

و حالا که باز سر از خاکستر بلند کردم و دوباره به خودم اومدم و حتی تونستم خونه بخرم، با خیالی راحت و وجدانی آسوده، اون و تمام کسانی که با اون همدست بودن در زمین زدن من و خیانتی که به اعتماد من کردند، رو به دادگاه الهی و کائنات میسپرم. 


متفاوت ترین پنج خرداد کل زندگیم!

امروز، پنجم خرداده، روز  تولد من! سه شنبه، پنجم خرداد سال ۱۳۶۰، ساعت نزدیک ۴ صبح، من به دنیا اومدم.  تو اوج جنگ و درگیری های بین ایران و عراق، زمانی که خرمشهر هنوز دست عراق بود و اوضاع ایران خوب که هیچ، بد بود!

طبق محاسبات من، اگر اشتباه نکرده باشم، نطفه من درست چند روز قبل از شروع جنگ، تو یک پایگاه نظامی نیروی هوایی ارتش تشکیل شده، و من در اوج جنگ ، تو شهری جنوبی و درگیر جنگ، در بیمارستانی ارتشی به دنیا اومدم! از این جنگی تر هم مگه میشه؟!!

اما برعکس تمام این جنگ جنگ جنگ گفتنها، خودم رو که با خیلی ها مقایسه میکنم، آدمی آروم و خنثی و از جنگ گریزم!

نه اینکه نجنگیده باشم، نه، تا دلت بخواد تو این ۳۹ سالی که گذشت، و مخصوصا تو این ۱۵ سال آخر، جنگیدم! ولی من شروع کننده هیچ کدوم از جنگهای زندگیم نبودم، درست مثل ایران سال ۵۹!

درست مثل ایران سال ۵۹، شاید من تحریک کردم و کاری کردم که طرف مقابل حمله کنه و جنگی شروع بشه، ولی من دنبال جنگ نبودم و اگر کاری کردم، هدفم شروع جنگ نبوده. به نظر من هیچ جنگی برنده ای نداشته! تو جنگها همیشه هر دو طرف بازنده ان، هر دو طرف، حتی اونی که به ظاهر و به قضاوت بقیه ازش به اسم برنده نام برده میشه، اونم بازنده است. 

خب از جنگ بگذریم، حالا چرا امروز متفاوت ترین تولد من بود؟ 

سالهای قبل، تولدهای دو کیک و سه کیک و حداقل تک کیک و همه جوره رو تجربه کردم. از سورپرایز شدن ها تا کادو های متفاوت و اتفاق هایی که واقعا از روز تولد برای من خاطراتی خوب ساختند. 

اما امروز، امسال، پنج خرداد متفاوت من اینجوری بود که هیچ کسی رو ندیدم! بهتر بگم هیچ انسانی رو از نزدیک ندیدم! از دیروز که اومدم خونه، در خونه باز نشده و هیچ بشری وارد این خونه نشده و من هم خارج نشدم از خونه!

کاملا تنهای تنها، حتی در بالکن و پنجره رو باز نکردم تا نکنه مگسی چیزی بیاد تو، منم و گلدونها!

مادر و خواهرها گفتند بیا برات کیک درست کنیم و جشن بگیریم، گفتم فعلا نه، باشه برای بعد.  اونها هم فکر کردند خودم برنامه ای دارم برای خودم و خواستند مزاحمم نشن و نشدند!

و اینطور بود که متفاوت ترین تولد عمر من رقم خورد. بعید میدونم کسی تو ۳۹ سالگی و شروع ۴۰ سالگی، همچین روز تولدی داشته باشه مگر موارد خاص.

میبینی دنیا چقدر بالا و پایین داره؟ اصلا فکر نکن همیشه همونجایی! بالا یا پایین در راهه!

......



رفیق...

صبح مامان گلپسر، عیال سابق، روی واتساپ بهم پیام داد و پرسید از حمید دوستت خبر داری؟

عادت ندارم به سوالهای بی ربطش جواب بدم، پس بجای جواب دادن پرسیدم، چطور مگه؟

جواب داد که دیشب تو تلگرام بهش پیام داده و ازش خواسته کاری براش انجام بده!!

شاخم در اومد، آخه حمید چند سالی هست که از ایران رفته، بهتر بگم در رفته! 

تا اونجایی که آمارشو داشتم از خواهرش، رفته رود ترکیه و بعد یونان. دنبال این بود که بره آلمان یا اتریش و اونجا با زن و بچه هاش با هم پناهنده بشن. حالا یه کاره بیاد به عیال سابق تو تلگرام پیام بده که فلان....؟!!

خلاصه کمی توضیح داد و منم گفتم خبر جدیدی ندارم ولی با توجه به شرایطی که اینجا داشت و زندان و اون داستانها، و با توجه به اینکه من یه روده راست تو شکم این بشر سراغ ندارم، احتیاط کن.

مکالماتم با عیال سابق که تموم شد رفتم تو فکر. تو فکر دوستی خودم با حمید و بقیه دوستهام.

همسایه بودیم. کلاس پنجم دبستان که تموم شد، بابا بازنشسته شد و رفتیم اصفهان. اون موقع ها هم تلفن و موبایل و کامپیوتر و این حرفها نبود. راه ارتباطی ما نامه بود. تقریبا سالی چهار پنج تا نامه بین ما رد و بدل میشد و سالی یکبار هم وقتی میومدیم تهران یا اونها میخواستن برن کرمان، میدیدیم همدیگر رو.

اولین بار که یکی بهم گفت رفیق، تو اولین نامه ای بود که حمید برام فرستاد. واژه رفیق برای اون سن من خیلی غریب بود! تو نامه اش منو رفیق شفیق خطاب میکرد!!

نامه نگاری ها چند سالی ادامه پیدا کرد و بعد هم رفاقت ما تموم شد.

رفیق بعدی زندگی من، داود بود و هست. با داود از اول دبیرستان همکلاس بودم و از دوم دبیرستان با هم دوست شدیم. با اینکه تو خیلی مسائل واقعا با هم فرق داریم، اما رفاقتمون شده ضرب المثل برای خیلی ها. رفاقتی که الان فکر کنم نزدیک ۲۵ سال عمر داره و من پایانی براش نمیبینم.

البته گاهی وقتها دعواهایی هم با هم داشتیم، ولی دعواهامون شاید از دعواهای دو تا برادر کمتر بوده.

یادم نمیره، صبح بیست و هفت آبان رو. وقتی دیگه نا امید شدم از برگشت دوباره بابا، وقتی دیدم بابا دیگه مرده، همینطور که نگاهش میکردم، یهو به خودم اومدم که انبوهی کار جلوم ریخته و تنهام! خواهرها و مادر که تو شوک بودن و تو بهترین حالت ممکن میتونستن خودشون رو جمع کنن، برادری هم که نداشتم، ولی خب داود رو داشتم.

به اولین کسی که پیام دادم، داود بود. گفتم بیدار شدی پاشو بیا! همین!

آسانسور خونه بابا اینا توش برانکارد نمیرفت، من و داود بودیم که بابا رو بقل کردیم و بردیم پایین. حتی ازش نپرسیدم که از مرده نمیترسی رفیق؟! 

اونی که مرده بود، برای من بابا بود، برای اون که نبود؟!! نمیترسید؟!! شاید میترسید ولی نه برای کمک به رفیقش!

یا روزی که بابای خودش مرد، وای، عجب شبی بود، چقدر گریه کرد، چجوری تا اصفهان رو رانندگی کردم، اون شب اولین باری بود که با ماشین سرعت بالای ۲۴۰ رو رانندگی کردم. اونقدر فکرم درگیر داود بود که حتی راه رو داشتم اشتباه میرفتم. 

یا توی کار، تنها کسی که همیشه توی کار نه بهم نمیگه، داوده. حتی پسرخاله هام که برام کار میکردن، کم میاوردن، اما داود، .... نه، یادم نمیاد.

کلی خاطره دارم باهاش، کلی، خوب و بد. 

ولی یکیش اذیتم میکنه. بهتر بگم، میترسونه منو. خیلی از اتفاقهای بد که میوفته تو زندگیم، تو تا تصویر سریع میاد از جلوی چشمم رد میشه، و ترس تنم رو میگیره که نکنه تاوان اون کار باشه!

یکیش مربوط به داود میشه. تقصیر داود نیستا، اما برای کمک به داود، یه کاری کردم که دیالوگ اون طرفی که ازم سوال میکرد، کلمه به کلمه، تو ذهنم نقش بسته و اذیتم میکنه.

طرف بهم گفت دستت رو بزار روی این قرآن، گذاشتم، گفت قسم بخور که چیزهایی که نوشتی راسته، ولی قبل از قسم خوردن، وظیفه دارم یه چیزهایی رو بهت یادآوری کنم، اولا که میدونم حق با دوستت ه و برای کمک به دوستت این همه راه اومدی، میدونم که احساس میکنی به دوستت ظلم شده و برای کمک بهش داری قسم میخوری، ولی تو بچه داری، پدر و مادر داری، اینها رو در نظر بگیر و بعد قسم بخور.

چشمهام رو بستم و دستم رو محکم روی قرآن فشار دادم قسم خوردم. 

اون روز به داود نگفتم که اون قاضی چقدر منو ترسوند، نه از اینکه گفت دو سال زندانی داره، نه، از اینکه گفت بچه داری و پدر مادر! به داود چیزی نگفتم اما کل مسیر تا تهران رو داشتم فکر میکردم، و با خودم زمزمه میکردم که قاضی اون حرفها رو میزد که من پشت رفیقم رو خالی کنم تا محکومش کنه، قاضی رو طرف مقابل دعوا خریده بوده و چقدر خوب تونستی دستش رو بخونی و پشت رفیقت بودی. همش اینها رو با خودم زمزمه میکردم ولی حقیقت اینه که وقتی بابا سکته کرد، وقتی بابا مرد، و خیلی وقتهای دیگه، قیافه اون قاضی و اون جملاتش جلوی چشمم ه.

یکی اون قضیه و یکی هم خشکاندن بوته لوبیا، یا شاید هم لوبیاها! در رابطه با اون بوته لوبیا، تاوانش رو دادم، اما قاضی هم تسویه شده دیگه؟!!

چند روز پیش، به داود میگفتم، تو راه بهشت زهرا بودیم، بهش گفتم تو که با خدا رفیقی، بهش بگو این نشد رسمش، که فقط داری انتقام میگیری، پس پاداش کارهای خوبمون چی شد؟!!

یعنی خداییش هیچ کار خوبی نکردیم؟!!!

زن، رفیق، شریک،نمیدونم  هر کسی که بهش بدی کردم، حلال کنید، خدا زوم کرده رو بدی های که کردم!

از حال بد این روزهام، خسته شدم، کم آوردم. آقا گوه خوردم، جون هر کی دوست داری، ببخش و بکش بیرون از من. 

دمت گرم. 

دچار یعنی من

نود و هشت که رفت

نود و نه هم که با چه عرض کنم و کرونا و قرنطینه شروع شد!

منم که دو ماه تقریبا تو خونه بست نشستم و یه کله سر خودم رو با لپتاپ و برنامه نویسی گرم کردم که بلکه دیگه اینجا پیدام نشه.

که خب تقریبا هم موفق بودم.

اما....

تا کی قراره هر از گاهی بیاد به خوابم و تپش قلب من رو مثل قدیم بیاره روی 100؟!!

دچار، یعنی من!

آخرین خوشحالی

از سر شب تا الان دارم فکر میکنم تا آخرین باری که واقعا از ته دل خوشحال بودم و خندیدم رو یادم بیاد، ولی چیزی یادم نیومد!

چی شد که اینقدر غمگین و افسرده شدم؟!!!

عوارض پیریه؟ فقط من اینطوری شدم؟