یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

۴ دی ۹۸ در پنج دی نود و هشت!

الان حدود نیم ساعتی هست که از ۴ دی گذشته و وارد پنج دی شدیم.

این روزها خیلی ها از پنج دی صحبت میکنند. از اینکه چهلم کشته شدگان آبان هست و ممکنه دوباره شلوغ پلوغ بشه. از اینکه خورشید گرفت.ی میشه و ۷ تا سیاره نمیدونم چی میشن و نمیدونم فلان. از اینکه...

اما من میخوام از چهارم دی بگم.

برای من چهارم مهمه. تو چند سال گذشته تو چهارم دی حسرت گذشته رو میخوردم ولی این چهارم دیگه حسرت نخوردم. 

لذت بردم از مرور خاطرات گذشته. باهاش کنار اومدم، دیگه خودمو به در و دیوار نمیزنم که چرا فلان شد و اونجوری نشد. نشد که نشد. حتما که همه نباید به آدم همیشه خوبی کنند.

مهم ابنه که من خوبی ها رو باد میکنم، تو چهارم دی. لذت میبرم از یادآوری لحظات خوب. لحظات بد برای یادآوری نیستند و فقط برای درس گرفتن و عبرت هستند. ولی لحظات خوب برای مرور و خوشحال هستند. 

چهارم دی گذشته همتون مبارک!

قسم

قسم به این لحظه، به این لحظه نوشتن.

قسم به تمام اشکها، که ریخت و کسی ندید، به تمام تنهایی ها، به تمام سالها و ماهها و روزهایی که بی تو گذشت .

قسم به غمی که تو دلم جاودانه شد. قسم به تمام خاطرات خوب و خاطرات بد، به دلتنگی همیشگی، به قلبی که هنوز برای تو میتپه، به تمام زمزمه‌هایی که در گوش هم میخواندیم، به تمام اون شبها، روزها، لحظه ها و ثانیه های عاشقی، تا لحظه مرگم، نیمه ای از  قلبم، عشق و محبت تو رو در دل خواهد داشت، اما نیمه دیگر....

..... نمیشود گفت، نوشت، تصویر کرد، نه هیچ کاری نمیشود کرد...

تنها میتوانم بگویم، بالاخره جنگ بین این دو نیمه به آنجا ختم شد که از نقطه نظر خودم و از طرف خودم، بخشیدمت. فقط از طرف خودم!



امروز پنجشنبه

خسته از کار بودم و نرفتم سرکار.

البته مدتی هست که پنجشنبه ها رو برای کارمندها تعطیل کردم ولی خودم همیشه میرفتم تا هم به کارهای عقب افتاده ام برسم و هم از تنهایی تو خونه موندن فرار کنم.

ولی امروز رو واقعا خسته بودم و استراحت برای خودم تجویز کردم.

نزدیکهای ظهر بیدار شدم و چایی و صبحانه نصف نیمه، بعد هم باز طاقت نیاوردم و نشستم به مطالعه در مورد کارم. کارهایی رو دارم انجام میدم که خب علمش رو نداشتم و بعد از رفتن پدرم، کسی نیست کمکم کنه و باید تنهایی انجام بدم. نکته جالبش اینجاست که روح اون رو همیشه در این مواقع در کنار خودم حس میکنم و کارهایی واقعا انجام دادم تو این یکسال که غیر ممکن به نظر میومد برای کسی با معلومات من.

بگذریم،  بعد از مطالعه، خواستم بخوابم که دیدم کسلم میکنه. یادم افتاد به اینجا. سرزدم ببینم کامنتی چیزی هست، که دیدم چیز جدیدی نیست اما ...

۴۰ تا کامنت تایید نشده از سالهای قبل مونده، شروع کردم به خوندن و ... برگشتم به سال ۹۵!

تموم اون خاطرات مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد. تپش قلب گرفتم و غمی دوباره افتاد به جونم.

تو کامنتها دوستی بود که بهم دلداری داده بود که نگران نباش پدرت به زودی سلامتیش رو بدست میاره! ولی اونطور نشد و پدر رفت...

کامنتهایی ناراحت کننده از زن که چیزهایی گفته بود که درسته اون روزها خیلی ناراحتم میکرد، اما اینروزها خیلی خیای بیشتر ناراحتم میکنه!

کاش اون حرفها رو نزده بود، کاش اون کامنتها رو ننوشته بود، کاش... 

اگه اینطور نشده بود،، شاید الان من خوشحال میبودم و با پدر! 

امروز‌هم نشد استراحت کنم. سقف خونه داره بهم فشار میاره و نفسم سخت بالا میاد.

اصلا منو چه به استراحت

 بزنم بیرون سرم رو گرم کار کنم بهتره.


رستوران عشق

کی فکرشو میکرد رستورانی رو که زمانی با عشق میرفتم و کباب بناب میخوردم، دیگه نرم. آره چند سالی بود که نرفته بودم.

اما کی فکرشو میکرد که دوباره اون رستوران رو برم، اونم نه تنها، بلکه با جمعی ۲۰ نفره . برای سالگرد بابا!

برم اونجا و همونطور که دارم به مهمونها رسیدگی میکنم و حرف میزنم، زیر چشمی نگاهی کنم به میزی که زمانی با عشق پشت اون میز کباب بناب خورده بودم و ...

دنیا چقدر بالا و پایین داره!


پس از مرگم باز شود

امشب اومدم اینجا، خونه پدری، خب از صبح مثل مرغ پر کنده بودم و هنوزم هستم.

کمی با دو قلو ها بازی کردم و سعی کردم جو عوض بشه که خب نتیجه ای نداشت!

فضای خونه عجیبه، سکوت خاصی هست. نه اینکه کسی حرفی نزنه، نه، اما در مورد بابا جز آهی که هر از گاه همه میکشند، حرفی زده نمیشه.

هممون ترجیح میدیم تو سکوت و توی دل خودمون عزاداری کنیم و ...

داشتم فکر میکردم که کاش الان توی وسایل بابا نامه ای ازش پیدا میکردیم. مثل فیلم ها. نامه خطاب به ما، نصیحتی یا حرفی به ما.

باید تا دیر نشده، ترتیب همچین نامه ای رو بدم. حرفهای بعد از مرگم!

ولی واقعا چه حرفی میتونم داشته باشم برای بقیه؟!

اصلا کسی علاقه ای داره حرفهای بعد از مرگ منو بشنوه؟!!!

یک سال سخت

پارسال، همچین شبی، خونه پدری بودم. با بدبختی یه آمپولی که دکتر براش نوشته بود رو پیدا کرده بودم و خوشحال بود که فردا میبرمش آمپول رو میزنن تو دستش و درد دستش کمتر میشه. 

آخر شب خداحافظی کردم و اومدم خونه خودم و قرار شد فردا ساعت پنج ببرمش کلینیک مخصوص بیماران سکته مغزی تا آمپول رو تزریق کنند.

اما...

حدود ۳ صبح بود فکر کنم، موبایلم زنگ خورد و صدای لرزان و گریان خواهرم گفت بیا. پرسیدم چی شده؟ میدونستم این موقع زنگ زدن اصلا خبر خوبی نیست اما باز هم پرسیدم تا به خودم بگم نه، خبر بدی نیست. یک کلمه جواب داد، بابا

قطع کردم و تو راه همش با خودم میگفتم باز سکته است، باز سکته است، باز سکته است، اما یه جایی دیگه نتونستم، زدم کنار. داد زدم، محکم. سیلی زدم به خودم، محکم. زدم تو سر خودم، محکم. مدتها بود دیگه اون آدم زرزرو که گریه میکرد نبودم، مدتها بود که شده بودم مدیر خونه و ...

راه افتادم، رسیدم خونه پدری و ...

میدونی، دیگه از یه جایی به بعد، گریه هم کول و بارش رو جمع میکنه و میره از زندگیت. فقط و فقط بغض میمونه و اشکهایی که گاهی فرار میکنن و میدون بیرون و سریع پاکشون میکنی که کسی نبینه.

من به اون نقطه رسیدم. یکسال سخت که سریع گذشت و به اندازه سالها منو پیر کرد.

چند ساعت دیگه، میشه دقیقا یکسال که دیگه بابا نیست.

......

تو این روزها و شبهای عجیب، تو این بی اینترنتی، تو این حجم زیاد غم و اندوه و فشار، چه خوبه که میشه اینجا نوشت!

حتی وقتی که کسی نمیتونه بخونه.



ده سال

امروز عصر، تو ترافیک که بودم، با دوستی در مورد خاطره ای که دقیقا ده سال ازش گذشته چند دقیقه ای گپ زدم. ترافیک فرصت خوبی بود برای حرف زدن، یا شاید هم حرف زدن با دوستی قدیمی سرگرمی خوبی بود برای تحمل ترافیک!

گپ و گفتگو که تموم شد، تازه وارد تونل رسالت شده بودم و ترافیک میگفت حداقل نیم ساعت دیگه تو راهی، که خب تقریبا شد ۴۵ دقیقه.

این بار ترافیک بود که فرصت خوبی بود برای خاطره بازی و تفکر!

یاد داستان ده سال بعد افتادم.

حدودا ۱۸ ساله بودم که تازه با یک دختر دوست شده بودم. احتمالا اون هم هم سن و سال خودم بود. تازه دبیرستان رو تموم کرده بودم و دانشگاه نرفته بودم هنوز. اون موقع ها موبایل اینترنت و این حرفها نبود و حتی خونه اونها تلفن هم نداشت و هر هفته که همدیگر رو میدیدیم، قرار میزاشتیم برای هفته بعد فلان جا فلان ساعت! خب بعضی وقتها هم کاری برای یکی از طرفها پیش میومد و زنجیره قرارهای هفتگی پاره میشد تا اینکه کی اون بتونه زنگ بزنه و من گوشی رو بردارم و یه قرار دیگه! 

سخت بود نه؟!

تو یکی از قرارها و دیدارها، یه پیشنهاد جالب نمیدونم از طرف من یا اون داده شد. قرار گذاشتیم برای ده سال بعد! ده سال بعد دم این پل عابرپیاده، سر ساعت ۱ بعد از ظهر.  آدرس قرار رو یادمه هنوز ساعتش رو هم، اما واقعا نمیدونم تاریخ اون قرار کی میشد. ده سال بعد، من ۲۸ سالم بود و شاید همون ده سال پیش همین امروز میشد! شاید میشد ۱۸ آبان ۱۳۸۸، شاید! البته اینم بگم که اون خیابون و اون پل دیگه وجود نداره چون بجای اون خیابون الان یک اتوبان بزرگ ساخته شده!

چند سال پیش در مورد این قضیه ده سال، با زن صحبت میکردم. خب اون موقع ۳۲ سالم بود و پخته تر از ۱۸ سالگی. زن یا شاید هم من، پیشنهاد قرار ده سال بعد رو اینبار محکمتر و پخته تر مطرح کردیم. سعی کردیم که تاریخی باشه که یادمون بمونه، جاش هم جایی باشه که همیشگی باشه. نه کافی شاپی باشه که دیگه نباشه، نه پل و نه پارکی که احتمال نبودنش هست. پارکی انتخاب شد که مطمئن بودیم همیشگی ه، بجای ده سال هم ۸ سال انتخاب کردیم که بشه ۱۴۰۰ و رند باشه، تاریخش هم تاریخی که یادمون بمونه و ساعت هم شد ۵ بعد از ظهر که خب باز یادمون بمونه.

زمان و مکان ثبت شد. بعد صحبت کردیم در مورد شرایط. 

مثلا من گفتم اون موقع تو ازدواج کردی و بچه هم داری، میای دیگه حتما؟

اونم گفت حتما.

گفت اگه تهران نبودی و خارج از کشور بودی چی؟ گفتم حتما خودم رو برای این قرار میرسونم.

اون موقع ها عقلمون فقط به همین قدر میرسید. 

عقلم نمیرسید بپرسم اگه از هم متنفر شده بودیم چی؟ اگه اذیت کرده بودیم همدیگر رو چی؟ اگه سر هم کلاه گذاشته بودیم چی؟ اگه قرار ازدواج گذاشته بودیم و مردد شدیم و خواستیم صبر کنیم اما گند همه چیز رو شد چی؟ اگه عاشق شدیم و زخم خوردیم، زخمی همیشگی، اون موقع چی؟ اگه پدر کشتگی پیدا شد این وسط چطور؟!!

شعورم به این نمیرسید که بگم اگه پدرکشتگی پیدا کردیم، باز هم بیایم!

......

پ ن: الان ۱۸ روزه که نمیدونم کامنتی که زیر پست قبل هست رو تایید کنم برای نمایش یا نه. دو روز اول که کلا یه جور شوک بودم، بعد فکر کردم که شوخی یکی ه که منو میشناسه، آخرش هم نمیدونم نویسنده اون کامنت همونی که میگه یا شوخیه، ولی اینو میدونم که... میدونم که راست میگی، زندگی بازی های عجیبی داره!

پس تو هم مراقب خودت باش. 


باران

بارون رو دوست دارم.

زیاد.

واقعا حس خوبی بهم میده.

مخصوصا اگه توی ماشین باشم و مشغول رانندگی.

اما چند سالی هست که بارون یه چیز دیگه هم برام داره. البته بارونهای همراه با رعد و برق! هنوزم وقتی رعد و برق میزنه، دلم میخواد بهش زنگ بزنم، یا تکست بفرستم و بگم نترس، من حواسم بهت هست!

هنوزم حواسم بهش هست. چرا واقعا؟!!!


آخرین حرفها

دو سال از شبی که برای آخرین بار صدای بابا رو شنیدم و باهم حرف زدیم گذشت.

درست دو سال پیش در چنین روزی تو بیمارستان بودم و پر از دلهره. سکته، اون سکته لعنتی تمام اون خوبی ها رو با خودش برد و من در حصرت یکبار دیگه گپ زدن با پدر...

دو سال پیش صداش رفت و پارسال هم خودش. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم اینقدر زود بره. اینقدر زود بره و منو بزاره با هزارتا مسئولیت و غم.

گاهی وقتها فکر میکنم از پسش بر نمیام. تو این روزها حسابی درگیر بحث با خواهر کوچیکه بودم که کنکور و دانشگاه و درس و زندگی رو چیکار کنه.

درگیر پسر خودم که دبیرستان رو چه کنه.

کار و شرکت و مشکلات مالی.

و و و و

یادم افتاده بود به زن. به اینکه قسمتی از همین روزهایی که من الان دارم رو اون سالها پیش تجربه کرده. البته اون فقط قسمت برادر رو، و نه مدیریت شرکت تو این اوضاع، و نه فرزند نوجوان، و نه مادر عاشق افسرده، و نه بی پولی!

یادمه میگفت زیر این بار مرد شده! البته زیر این بار کارش به بیمارستان هم کشیده که خب خدا رو شکر من اینبار هم هنوز کارم به اونجا نرسیده.

از صبح حالم بد بود. نمیدونم چرا، کلی کار هم سرم ریخته ولی نمیتونستم تمرکز کنم. تا اینکه یهو یادم افتاد امروز روز سالگرد سکته بابا بود و ...


خدا بیامرزه همه رفتگان، خدا ببخشه همه اشتباهات من و بقیه رو، خدا رحم کنه به همه گمراهان! به همه اونهایی که فکر میکنن خیلی زرنگن و حسابی در کار نیست! عاقبتی در کار نیست!

خدا رحم کنه به زن هم!


فصل جدید

فصل جدیدی از زندگی شروع شد.

امروز، چهارم مرداد.

۵ سال از ۹۳ و جدایی اول گذشته، ۳ سال از ۹۵ و امروز هم فصلی جدید، شاید.

از هر اتفاقی درسی گرفتم، و در آستانه دهه چهارم، شدم مردی با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین و البته مفید.

یاد گرفتم که هیچ کس کامل نیست و باید قبول کرد آدمها رو همانطور که هستند، ولی نباید آرامش خودم رو از اولویت خارج کنم!

امیدوارم فصل شیرینی از زندگیم شروع شده باشه .

فصلی که خودم به خودم عشق بدم و برای خودم عشق رو بیافرینم!


بدترین میلاد!

بارها و بارها اینروزها به سرم زده گوشی رو بردارم و زنگ بزنم، یا پیامی چیزی تو تلگرام یا واتساپ، یا حتی ایمیل، اما یه ندایی از درونم منو از این کار پشیمون کرده. 

از طرف دیگه هم ندایی همیشگی باز از همون درون، منو تحت فشار گذاشته تا این کار رو بکنم.

واقعا نمیدونم این کهر درستی هست یا نه. اصلا کار درست دونستنی ه؟!! اصلا مغز و فکر به درد میخوره؟ یا باید با دل برم جلو؟!

......

راستی، چقدر زود شدم ۳۸ ساله!

چیزی نمونده به چهل.

امسال، با وجود اینکه دوستان و خانواده سعی کردند حالمو بهتر کنند، اما حقیقت این بود که بدترین سالروز تولدم بود! بدترین تو این ۳۸ سالی که گذشت. 

بدترین، چون اولین سالی بود که دیگه پدر هم نبود!


لذت رفتن

اول از هر چیزی بگم که سال نو مبارک.

امیدوارم سال خوبی برای هممون باشه.

و اما حرفم،

دنیای عجیبی شده. خیلی عجیب.

اتفاقهایی میفته که اصلا قابل باور نیست. بعضی وقتها فکر میکنم دارم کابوس میبینم، و متعجبم که چرا با وجود این همه ترس از این کابوس، از خواب نمیپرم!

شما فقط همین بیست و چند روز گذشته رو ببین، حالا قبلش فقط برای من کابوس بوده، اما این چند روز رو ببین، مردم همه تو کابوسن یعنی؟!!

چی میشه بعدش؟ کی به دادشون میرسه؟ اونهایی که مردن؟ اونهایی که کل زندگیشون رو آب برد؟ چی میشه واقعا بعدش؟

حالا هم که همه میگن جنگ ممکنه بشه، یعنی دیگه شد نور علی نور!

چجوری عادت کردیم به این حجم از بدبختی؟!!

......

حرفهایی که شب و روز ، تو ذهنم، تو مغزم، با خودم و تو و بقیه میزنم، پستهایی که تو ذهنم بخاطر خود سانسوری برای همیشه نوشتم و مینویسم رو اگر اینجا نوشته بودم، شده بود مثنوی هفتاد من کاغذ!

اونقدر اون تو نوشتم، که بخار اون همه اراجیف زده به لایه های بیرونی سرم، و موهام شروع کردند به سفید شدن بیشتر و ریختن البته!

یعنی کی میشه این مغز آروم بشه؟ کی میشه از کابوس به حدی بترسم که بپرم از خواب!

......

هیچ لذتی بیشتر از این نیست که بزاری و بری از این دنیا، و وصیت کنی که هیچ احدی اجازه نداشته باشه از طرفت هیچ کسی رو به هیچ وجه حلال کنه! 

اگه بابا نرفته بود و این همه مسئولیت منو بیشتر نکرده بود، خودم رو از این لذت دریغ نمی کردم. سریع میرفتم و تا ابد عذاب رو هدیه میدادم به ....



خداحافظی با 97 با طعم تلخ روزپدر ( بی پدری!)

آخرین روز کاری سال 97

سالی به مراتب بد و بدتر از سالهای قبلش، البته از بعضی لخاظ، برای من

هرچی فکر میکنم چطور یاد کنم از این سال، که خیلی هم به پروردگار این سال و همه سالها بر نخوره، میبینم که واقعاً سخته زبان در کام گرفتن!

گفتن نداره، خودش، خودتون، خودم، همه میدونیم که چه سالی بود.

خودش رحمت کنه همه رفتگان و سفر کرده ها رو. خودش بیامرزه هممون رو. خودش سالی بهتر رو برامون رقم بزنه، هرچند برای من دیگه هیچ وقت این غم را پایانی نیست!

دلتنگی کسی که دیگه نیست، چیزی نیست که پایانی داشته باشه.

جمله کلیشه ای ه سال نو مبارک رو تقدیم میکنم به شماها. سال نو شما مبارک.

من اما، عیدی ندارم. هرچند باید خوب نقشم رو بازی کنم و عید رو برای بقیه حداقل فیلم بازی کنم و نقش پدری که دیگه نیست رو شاید بتونم بازی کنم.

البته که واقعا من کجا و اون کجا!

به زن

پریشب خوابتو دیدم.

خواب عجیبی بود. 

کل دیروز و امروز رو با خودم کلنجار رفتم که بهت ایمیل بزنم، بهت بگم از بعضی اتفاقات و از کینه، اما جلوی خودم رو گرفتم و مثل همیشه دندون رو جگر گذاشتم تا تو از آرامشی که از  فرو کردن سرت مثل کبک توی  زمین به دست آوردی، دور نشی.

دلیلش هم که خب معلومه، دلیل نگفتنم، دلیل بر هم نزدن اون آرامش الکیت!

فقط بدون، با یه متاسفم گفتن، چیزی عوض نمیشه.

دعا کن، دعا میکنم، حلالت کنه!

نه دیگه...

روزهای اول که درگیر مراسم و برنامه ها بودم، یه نیرویی کمکم کرد که مدیریت کنم خودم رو، تا بتونم به کارها برسم، که رسیدم.

ده روز که گذشت، تازه داغ اصلی افتاد به جونم.

با خودم گفتم یک ماه که رد بشه کنار میام.

سرم رو گرم کارهای جدید کردم و برنامه نویسی که ذهنم فرصت فکر کردن نداشته باشه، که خب آنچنان جوابی نگرفتم.

باز با خودم گفتم چهلم که رد بشه، کنار میام.

رد شد، چهلم، فرقی نکرد، نتونستم.

با خودم گفتم کمتر برم بهشت زهرا، کنار میام.

کمتر رفتم، کنار نیومدم.

گفتم کمتر میرم خونه پدری.

کمتر رفتم، باز هم نشد.

دعوا با این و اون شاید جواب میداد که نداد.

گفتم سنگ رو که نصب کنم، آرومتر میشم.

از زمانی که رفتیم دنبال سنگ و متن و شعر و عکس، روزی ده بار مردم، با خودم گفتم نصبش کنن آروم میشم.

صبح نصب شد، آروم نشدم.

نمیشم

نه دیگه، این واسه ما دل نمیشه!

دلی که داغ دید، دیگه دل نمیشه!


بزدل ها!

یه عده هم هستن که کلاً خیلی شجاعند 

از هیچی نمیترسن 

از خوردن پول مردم نمی ترسن 

از آه یتیم نمی ترسن 

از نفرین بی گناه نمی ترسن 

اینا همه مرحله ترس رو پشت سر گذاشتن و در حال حاضر در مرحله بزدلی به سر می برند

 ✍

یک لحظه خواب دیدن تو

عجیبه که هنوز خوابتو میبینم!

واقعا برام عجیبه. 

اینروزها، روزهایی نیست که دیگه به تو فکر کنم، اما یهو سر از خوابم در میاری!

عجیبه.

و من باید بگم، یک لحظه خواب دیدن تو، به تمام دنیا می ارزد...


بالاخره

بالاخره روزی فردی قدم به زندگیتان خواهد گذاشت و شما را متوجه خواهد کرد که چرا هرگز با هیچ کس دیگری دوام نیاورده اید.

پل استر

کارهای جدید

روزهای روشن تو راهه.

مثل خیلی وقت پیش ها، که برای فرار از مشکلات چسبیدم به کارهای جدید، این روزها باز هم عزمم رو جزم کردم که کار جدیدی انجام بدم.

و انجامش میدم.

چند ماه پیش که این کارها رو شروع کردم، شریکم گفت دیر شروع کردی، باید قبل از اینکه پدرت سکته میکرد شروع میکردی تا پدرت کمکت کنه، راست میگفت، اون روز که این حرف رو زد بابا هنوز زنده بود، چند هفته بعد هم که بابا رفت.

این روزها حس میکنم که بابا داره کمکم میکنه، که کارهای جدیدی که میخواستم انجام بدم و کمکش رو احتیاج داشتم رو انجام بدم.

موفق میشم.

مطمئنم.


بی خوابی

رکورد نخوابیدن خودم رو شکستم

نه به دلخواه، که به اجبار!

نه به جبر روزگار، به جبر مغز پر کار.

بی خوابی باعث حالت تهوع هم میشه، نمیدونستم!!

الان میتونم بگم که نزدیک 3 روز هست که نخوابیدم.