روی پهلوی راست خوابید. البته سعی میکرد بخوابه. این روزها، بهتر بگم این چند سال اخیر، خواب درست و حسابی نداره و دیگه توی این حدود هفت هشت ماه گذشته شروع کرده مرتب قرص خواب خوردن. یه زمانی بچه که بود، براش سوال بود که قرص خواب دیگه چه قرصیه؟ مگه میشه کسی خوابش نبره؟ یا مگه کسی خوابش درد میکنه که قرص خواب بخوره؟ اما این سالها خوب خوب یاد گرفته که هم همیشه کسی خوابش نبره و هم میشه کسی خوابش درد کنه! دیگه کارش به جایی رسیده که به قول همسر یکی از دوستهاش، مثل پیرمرد ها باید قرص خواب رو زیر زبونش بزاره تا زودتر اثر کنه!
همینطور که روی پهلوی راست خوابیده بود، به قسمت بعدی داستان داشت فکر میکرد. به اینکه این قصه، بالاخره سرانجامش به کجا برسه خوبه؟ اصلا خدای خوبی برای شخصیتهای قصه هست؟ اصلاً تهش اونها راضی و خوشنود خواهند بود؟ قطعا همه نمیتونن راضی باشن اما از این چندتا شخصیت کدومشون خوشحال خواهند بود، البته ته قصه!
خب توی ذهنش سه شنبه ای دیگه رو شروع کرد به آفریدن. چرا سه شنبه؟ چون سه شنبه ها رو دوست داشت. خیلی از اتفاق های مهم توش زندگیش سه شنبه ها افتاده بودند. خودش هم حتی سه شنبه به دنیا اومده.
...............
سه شنبه بود و مهری و صادق قراربود همدیگر رو ببینند. از شب قبلش صادق برنامه ریزی کرده بود تا کلی با مهری حرف بزنه و این تفکر که دوست داشته شدن توسط بقیه چیز بدیه و خوب نیست رو از ذهنش پاک کنه. جالب اینجاست که مهری حتی به تمسخر به صادق میگفت که فکر کنم هیچ دختری تو دنیا وجود نداشته باشه که از اینکه دوستش دارن ناراحت باشه و به کسی که دوستش داره دست رد بزنه.
نه عزیزم، تو تنها دختری نیستی که از دوست داشته شدن ناراحته. البته همه کسانی که مثل تو از دوست داشته شدن ناراحتن، به نظر من اشتباه میکنند. و خب این منطقیه که هر دختری که زیبا باشه، خوش تیپ باشه، خوش برخورد باشه، خوش صحبت باشه و جذاب، توسط خیلی ها دوست داشته خواهد شد.
و البته توسط خیلی ها هم مورد آزار و اذیت قرار خواهد گرفت. حالا یا تو کوچه و خیابون، یا تو محل کار توسط بقیه همکارها، و یا حتی تو فامیل توسط آشناها!!
این قسمتش خوشایند نیست. ولی ناراحتی تو بابت این نیست. درسته؟
مهری بعد از شنیدن این جملات از صادق گفت، خب آره. ولی...
چند لحظه ای فکر کرد و گفت واقعا کس دیگه ای هم بوده که تو این شرایط بوده باشه؟
صد در صد. خود من سالها قبل کسی رو دیدم که تو شرایط تقریبا مشابه تو بود.
صادق هم با گفتن این جمله به فکر فرو رفت و رفت به سالهای سال قبل....
چند ثانیه ای سکوت برقرار شد. تا اینکه مهری سکوت رو شکست و گفت نمیخوای تعریف کنی؟
...........
همینطور که روی پهلوی چپ خوابیده بود، برگشت روی پهلوی راست و چشمش افتاد به آتنا که اون هم پشتش رو کرده بود به صادق و خوابیده بود. چشمهاش رو بست و تصور کرد که الان باید برای مهری داستان عاشقی دوران جوانیش رو تعریف کنه؟ به اینکه اون روزها که بیست سالش هم هنوز نشده بود، عاشق شده بود و بعدش چی شده بود، از کجاش شروع کنه و چی بگه؟ همینطور که داستان اون سالها رو توی ذهنش مرور میکرد، احساس کرد کاسه کوچولوی گوشه چشم چپش پر از آب شد!
...........
آره عزیزم، یه زمانی، من هم جوون بودم. مثل تو. حتی جوونتر از الان تو. سال اول دانشگاه بود. ترم اول و تو اون سالها ما دختر پسرها که خیلی با هم ارتباط و دوستیی نداشتیم، وقتی وارد دانشگاه میشدیم یهو همه چیز برامون متفاوت و جدید بود. من هم یه پسر بچه مغرور و شرور، همون چند هفته اول یک دل که نه صد دل عاشق شدم. یه دختر خوشگل و جذاب مثل خودت. اون موقع ها توانایی اینو داشتم که ساعتها تو گندمزار موهاش از این ور به اون ور بدوام و بالا و پایین بپرم. میتونستم روزها تو چمن زار چشمهاش دراز بکشم و از بوی علف مست بشم. میتونستم توی آسمون چشمهاش پرواز کنم و اونقدر اوج بگیرم که زمین و مردمش برام هیچ بشن. خیلی خیلی دوستش داشتم. خب البته این خصلت عشق های دوران نوجوونی و جوونیه. یک عشق ناب که فقط تو همون سالها میتونی از توی مغازه دلت بخری و وقتی بزرگتر بشی دیگه با برچسب اتمام موجودی روبرو میشی و مغازه دار دلت میگه که ببخشید. مشکل داشت و از چرخه تولید خارج شده!
حالا وقعا معلوم نیست که مشکل داشته یا مغازه دار پفیوز برای اینکه جنسهای بنجل دیگه اش رو بهت بندازه داره اینجوری میگه! کی میدونه واقعا؟!
خب. بعدش چی شد؟ چیکار کردی؟ بهش چی گفتی؟ اون چی گفت؟
مهری شروع کرد رگباری سوال پرسیدن و صادق چاره ای نداشت جز جواب دادن. اینطوری بود که صادق شروع کرد به تعریف کردن عشق دوران نوجوونی به آهو!
آهو همکلاسیم بود. ولی لامصب انوقدر خوشگل بود که کل کلاس که هیچ، کلا دانشگاه هم هیچ، کل شهر دلشون میخواست باهاش دوست بشن. ولی من، یه جوون مغرور که فکر میکرد باید وایسه تا دخترا بیان سمتش.
یعنی واقعا هیچ کاری نکردی؟ نرفتی جلو؟ مهری اینو پرسید و با علامت سوال و تعجبی که روی سرش سبز شده بود خیره شد به صادق.
نه خب اینقدر هم دیگه دست دست نکردم. ولی خب شاید منم مثل علی دیر رفته بودم جلو و شاید هم مثل مهدی چپم خالی بود!
مهری گفت : یعنی چی؟ درست بگو ببینم چی شد؟
خب ترم اول رو با یک عملیات فوق العاده رد کردیم. کاری کردم که خداییش الان با این سنم، بعید میدونم باز بتونم انجام بدم. احتمالا خدا دلش میخواست یه حالی به من بده و به آهو بفهمونه که این بچه با عرضه است و نگاه به الانش نکن. روی آینده اش حساب باز کن.
مهری گفت :خب آهو چیکار کرد؟
هیچی، ترم اول تموم شد و ترم دوم هم تا نیمه رفت و من تمام پولی که پس انداز کرده بودم رو به عنوان عیدی سال نو رفتم براش یه هدیه خریدم.
اون هم ....
......................
قطره آبی که گوشه چشم صادق جمع شده بود داشت جاری میشد. صادق دوباره برگشت روی پهلوی چپ و آهی کشید و توی ذهنش شورع کرد به نوشتن ادامه داستان. قطره تخص شیطون، غلطید روی تشک و صادق به این فکر میکرد که ترانه این قسمت داستان چی میتونه باشه؟
......................
مهری دست صادق رو گرفت توی دستش و گفت میخوای اگه اذیتت میکنه بقیه اش رو نگو.
نه عزیزم، میگم برات. اون هدیه رو وا نکرده پس فرستاد!
صادق با گفتن این جمله خنده تلخی کرد و سعی کرد جلوی تشکیل قطره اشک رو بگیره. بعد هم جرعه دیگه ای از قهوه ای که تو فنجون بود رو خورد و ادامه داد که:
بله عزیزم. فردای روزی که هدیه رو بهش دادم، بهم پس داد. هدیه و نامه ای که همراهش بود. فقط دوتا جمله گفت که الان بعد از اون همه سال هنوز یادمه. گفت تو برای من با بقیه پسرها متفاوتی. من اونها رو آدم حساب نمیکنم ولی به تو احترام میزارم. این اولین جمله بود که حکم آبی رو داشت که به گوسفند میدن قبل از اینکه سرش رو ببرن!
بعد هم گفت عاشق بودن کافی نیست. آدم عاشق باید بتونه خواسته های عشقش رو برآورده کنه و تو نمیتونی!
بعد هم خداخافظی و من عصبانی و دلشکسته رفتم که رفتم....
خب، بعدش اون چیکار کرد؟ همکلاسی بودین، حتما میدونی بعدش چی شد؟
آره، میدونم. البته من دیگه هیچ وقت با آهو هیچ حرفی نزدم. هیچ وقت. البته عشقش تا سالهای سال توی دلم موند ولی خب حرفی بین ما رد و بدل نشد. اون ازدواج کرد. زودتر از من حتی. با یکی از اون لشکر عشاق که احتمالا به نظرش از بقیه عاشقتر بوده یا زرنگ تر بوده یا خودش هم دوستش داشته. الان هم ازش خبر دارم. چند سالی هست که با خودش و شوهرش دوستم. دوستهای با معرفتی هستند. ذوج خوبی هم هستند برای هم. حداقل اینطور به نظر میرسه که خوشبخت هستند.
یه سوال، الان تو پولدار تر و موفق تر هستی یا شوهر آهو خانوم؟
به مراتب من.
پس اشتباه کرد تو انتخابش!
کی میدونه؟ شاید آره و شاید هم نه! مهم این نیست که آهو چی شد و من چی شدم. مهم اینه که تو الان به این هم فکر کنی که شاید پرنده شانس و اقبال روی شونه مهدی هم بشینه و مهدی هم روزی اونی بشه که فکرش هم برای تو قابل تصور نیست. من مطمئنم که آهو فکرش رو هم نمیکرد یه روزی من جلو بزنم از بقیه عشاق. به نظمر تو به نشانه ها بیشتر دقت کن. اگه میخوای مهدی رو بزاری کنار، برای دروغ گوییش باشه و نه برای اینکه پول اینو نداره که خواسته های عشقش رو برآورده کنه.
البته اینم بگم، مردم دیگه حوصله صبر کردن ندارن. مردم میخوان زودتر برسن به خواسته هاشون. تو هم مثل بقیه مردم توی همین جامعه داری زندگی میکنی و تخت تاثیر همین عجله مردمی. مردم دنیا کلا عجله دارن! و متاسفانه عشق رو از اولویت خارج کردن!!
................
صادق تا اینجای قصه رو که توی ذهنش نوشت، احساس کرد که دیگه بالش داره خیس میشه و ترانه این قسمتش رو هم انتخاب کرده بود و تی ذهنش شروع کرده بود به خوندن...
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما که حرمت عشق رو شکستین کمر به کشتن عاطفه بستین
شما که روی دل قیمت گذاشتین که حرمت عشق رو نگه نداشتین
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فریاد من شکایت یه روح بی قراره روحی که خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حکایت خودم نیست برای من که از شما سوختن و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست اگه آدم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق جواب من به جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
..........
ادامه دارد...
صبر کنید، صبر کنید بچه ها، این پیک رو بزارید علی بگه. ساسان این جمله رو گفت و همه نگاه ها چرخید به سمت علی.
مهمونی تو خونه علی بود و خودش هم ساقی. البته امشب ساکت بود و کمتر حرف زده بود. اونقدر غرق تو افکارش بود که بقیه دوستاش یا به قول خودشون اراذل، هم فهمیده بودن علی یه چیزیش هست!
علی لیوانی که توش ویسکی و یخ ریخته بودرو آورد بالا و گفت، به سلامتی عشقایی که هستند، اما کنارمون نیستند.
همه با تعجب نگاه کردند و حتی یکیشون نتونست جلوی خودش رو بگیره و پخ زد زیر خنده و گفت؛ حاجی شاعر شدی؟!!
بعد از این جمله همه زدن زیر خنده. یهو علی عصبانی شد و بلند شد داد زد سرشون که خفه شین لاشخورا! گم شین برین بیرون حالمو دارین به هم میزنین.
محمد بلند شد و رفت سمت علی که آرومش کنه. رفت و دستش رو گذاشت روی شونه علی و گفت ، علی چیزی نشده که، بابا شوخی کرد اون گوسفند. تو چته امشب؟
علی گفت چیزیم نیست، پاشین برین دیگه بسه برای امشب.
حاجی میخوای بریم دور دور چندتا داف اسمی بیاریم بشوره هرچی غم تو دلت مونده رو؟
اینو ساسان گفت و بعد علی گفت، نه بابا حوصله ندارم.
اصلا تو نمیخواد بیای، خودم میرم سه چهارتا توپشو میارم. برم؟
اینبار محمد جواب ساسان رو داد و گفت نه بابا دور دور رفتن نمیخواد که، الان زنگ میزنیم بیان. علی کدوم رو بگم بیاد؟
علی لیوان ویسکی رو سر کشید و یهو پرید تو گلوش و چند تا سرفه محکم کرد.
فرشید که بعد از خنده اش جو رو متشنج کرده بود و تا الان ساکت مونده بود گفت بابا اون زهرماری رو سک نخور، نمیدونم چرا چند وقته تو همش اینجوری میخوری؟! ممد بزن پشتش بابا.
علی کمی آب میوه خورد و دوباره لیوانش رو پر کرد و با یه نخ سیگار رفت توی بالکن. بهش گفته بودن اگه میخوای با کلاس به نظر بیای، باید ویسکی رو با یخ، و سک بخوری، بعدش هم سیگار. ولی شتید اونی که بهش یاد داده بود، نگفته بود ویسکی رو باید کم کم از لیوانت بخوری و این مثل شات ودکا یا تکیلا نیست که یه کله بری بالا.
لیوان رو دوباره سرکشید و سیگارش رو روشن کرد و خیره شد تو منظره شهر که زیر پاش بود.
دوستهاش هم شروع کردن به اینکه عقلشون رو روی هم بزارن تا بلکه بفهمن علی چشه، با اینکه کاری کنن که حالش بهتر بشه.
به نظرم دلش برای زنش تنگ شده. میخواد برگرده به اون، ولی روش نمیشه.
نه بابا، این همه دختر و داف بهتر از اون دور و برش هست، چرا باید دلش برای اون تنگبشه؟!
گوسفند، مادر بچه ش خب!
خب ننه بچه ش ه که باشه، چه ربطی داره؟! فوقش دلش باید برای بچه ش تنگ بشه نه اون!
زنگ بزنیم دو سه تا از این پولیا بیان؟ حالشو جا میارنا.
نه بابا مرتیکه ما که پولشو نداریم، علی هم اگه یهو بگه نه، خودمون میخوایم ... بدیم تا پول اون ها رو بدیم؟! تو هم با این پیشنهادات.
خب میریم اول بهش میگیم، اگه اوکی داد.
تخم داری الان بری بهش بگی؟ پاشو برو بگو.
بابا این نسخه دکتره! ترس نداره که، من میرم بهش میگم الان لازمته، باید ...
گم شو بینیم باو دکتر دکتر، تو پخم نیستی.
زر نزنید فهمیدم. باید گل بزنه، گل بزنیم میریم فضا اونجا در و داف فضایی میزنیم خیلی باحاله.
این جمله آخر رو که ساسان گفت، همشون با هم زدن زیر خنده. صدای خنده شون تا توی تراس هم رفت و علی شنید. علی اومد تو و گفت بسه دیگه، ممد از اون آهنگ قدیمی هات بزار یه حالی بکنیم.
شما جون بخواه سلطان، محمد اینو گفت و گوشیش رو از روی میز برداشت و اپ رادیو جوان رو باز کرد و رفت سراغ ابی. یه آلبوم قدیمی از ابی رو انتخاب کرد و صدا از بلندگو های سینمای خانگی پخش میشدتو کل سالن.
علی گوشیش رو برداشت و دل رو زد به دریا و رفت توی اتاق و زنگ زد به مهری.
مهری، یه چیزی هست که چند ساله میخوام بهت بگم.
چی شده علی؟ مستی؟ بابا خیلی بالایی. اینها رو مهری به علی گفت و علی پرید تو حرفشو گفت عزیزم بزار حرفمو بزنم. من سالهاست که عاشقتم از همون اول، تو اشتباه کردی با اون پرویز ازدواج کردی، حالا هم که جدا شدی و منم که زنم رو طلاق دادم، وقت اینه که این عشقی که تو دلمه رو بهت بگم و با هم باشیم. مهری من عاشقتم.
علی سکوت کرد.
مهری سکوت کرد.
شاید یک دقیقه سکوت بین اونها برقرار بود.
آخرشعلی سکوت رو شکست و گفت مهری هستی؟
آره، هستم،ولی اگه دیگه حرفی نداری قطع کنم. تو مستی و حالت خوب نیست. برو پیش دوستات و مواظب باش حالت بدتر نشه.
نه بابا من خوبم. بعد هم مستم که مستم، میگن مستی و راستی.
خیلی خب، حالا برو. شب بخیر.
مهری قطع کرد و با خودش گفت بفرما، همینو کم داشتیم.
علی رفت پیش دوستهاش و به این فکر میکرد که بالاخره راز دلش رو به مهری گفته، و ناراحت که چرا مهری اون طور که فکر میکرد استقبال نکرد!
صدای ابی داشت پخش میشد، به این ترانه رسیده بود و علی در افسوس مهری که هیچ وقت بهش نرسیده بود غرق در این ترانه، از تو گریست...
تن تو کو تن صمیمی تو کو تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکیده تو کو تنی که تکیه گاه من نبود
سبد سبد گلای تازه تنت برای باغ دست من نبود
افسانه ظهور دستهای تو جز قصه شکست من نبود
صندوقچه ی عزیز خاطراتمو ببین ببین که موریانه خورد
ببین که بی کبوتر صدای تو گلای رازقیمو باد برد
تن تو کو تن صمیمی تو کو تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکیده ی تو کو تنی که تکیه گاه من نبود
درخت تن سپرده دست بادم و پر از جوانه شکستنم
ببین چه سوگوار و سرد و بی رمق در آستانه شکستنم
رفتن تو افول خاکستریه ستاره دل بستن من بود
شعر نجیب اسم تو غزل نبود حماسه شکستن من بود
مفسر محبت رسول عشق بگو بگو که معبدت کجاست
مهاجر همیشه با سفر رفیق بگو بگو که مقصدت کجاست
آه ای مسافر تمام جاده ها چرا شبانه کوچ میکنی
دلم گرفت از این سفر دلم گرفت چه غمگنانه کوچ میکنی
تن تو کو تن صمیمی تو کو تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکیده تو کو تنی که تکیه گاه من نبود
.......
ادامه دارد...
نزدیک ۴ ساعت، یا شاید هم بیشتر، توی جکوزی حمام بود. امروز، روز صادق بود. از اون روزهایی که مریضی و سرماخوردگی، بهونه ای داده بود دستش که خونه بمونه و فکر کنه!
البته مگه میشه؟ از صبح تا بعد از ظهر چندبار تلفنش زنگ خورد و افکارش رو پاره کرد و فرستاد سر کار...
توی جکوزی که بود، یک قسمت دیگه قصه رو نوشت. بعد هم مهری رو راهی کرد سر قراری که امروز با مهدی داشت و ازش خواست که حتما امشب سری به مادرش بزنه. آخه دیشب سر قضیه ای مهری حسابی به هم ریخته بود و حتما باید امروز میرفت تا حس مادرش بهش خوب و خوبتر بشه.
توی جکوزی حسابی از خودش پذیرایی کرد و حسابی تو آب گرم بدنش رو ماساژ داد تا سرما خوردگی زودتر از بدنش بره بیرون.
حتی ناپرهیزی کرد و یک بطری آبجو هم زد بر بدن.
حدود ساعت ۷، آتنا هم اومد. چند سالی هست که با هم زندگی میکنند. دختر خوبیه ولی خب، از نظر صادق، بچه است! واسه همین تو این چند سال خیلی وقتها بهش سخت نگرفته و رد شده از کنار همه چیز.
از نظر خانواده صادق، و حتی کل فامیل، اونها ذوج خوبی میتونن باشن و مخصوصا پدر و مادرش اون رو دوست داشتن. داشتن؟ خب، هم اره هم نه، پس ... بیخیال، دارن....
مادرش معتقده آتنا صادق رو از افسردگی درآورده و زندگیش رو نرمال کرده. اون از دوستی اونها خوشحاله.
اون وجهی که مادر صادق از آتنا دیده ، وجه خوب و معقولی بوده. ولی خب، حقیقت اینه که آتنا همیشه موقع برخورد با مادر صادق، و حتی خیلی های دیگه، ماسک به چهره داره!
جلوی مادر صادق، ماسکی رو میزنه که مادرش دوست داره ببینه. خب البته صادق هم موافقه. چون نمیخواد دغدغه صادق به تمام دغدغههای مادرش اضافه بشه.
آتنا از در خونه وارد شد و در سکوت کامل، شروع کرد به انجام کارهایی که همیشه انجام میده.
سکوت کامل، یعنی حرف نزدن، و نه اینکه سر و صدایی نباشه، نه، اصلا.
لباسهاش رو عوض میکنه، ماشین لباسشویی رو روشن میکنه، ماشین ظرفشویی رو خالی میکنه، دوش میگیره و بعد مشغول آشپزی میشه.
این کارها بدون استثنا هر روز انجام میشه.
خب یه روزهایی مثل امروز، جاروی رباتیک رو هم روی مود تی زنی راه میندازه. پس صدای ماشین لباسشویی که به نظر آتنا یعنی صدای زندگی و صدای جاروبرقی و بقیه صداها با بودن اون توی خونه برقراره، حتی اگر حرف نزنه!
صبح که داشتاز خونه میرفت بیرون، با دلخوری و کمی اعصاب خوردی رفته بود بیرون. دلش میخواست که حالا که صادق مریضه، بهش خوب رسیدگی کنه تا اون احساس خوبی بهش دست بده.
صادق، صبحانه برات بزارم؟
نه عزیزم، میخوام بخوابم.
کتری رو روشن میکنم روی کم، خودت بعد چایی بزار
اوکی، ممنون.
صادق چایی هم درست کنم؟
درست کن
صادق زنجبیل هم بریزم؟
بریز
صادق تخم مرغ برات آب پز کنم؟
نه،خودم میکنم.
نون بزارم بیرون؟
بزار
تخم مرغ هم خب بزار برات درست کنم دیگه
بکن
عسلی باشه؟
که، سفت
چرا؟ عسلی که خوشمزه است.
.....
صادق از کوره در رفت و همینطورکه بالش رو روی سرش فشار میداد تا خوابش نپره، داد زد که بابا آتنا چقدر سوال میکنی. هر کاری دلت میخواد بکن فقط بزار بخوابم!
آتنا غر غر کنان رفت و گفت بیا و خوبی کن.
این شد باعث دلخوری و شروع بد اون روز.
.......
صادق از حمام اومد بیرون و دید جاروی رباتیک داره کار میکنه. رفت در اون یکی حمام و دید آتنا داره دوش میگیره.
جارو رو که من عصر روشن کرده بودم پس چرا دوباره؟
آتنا گفت زدم الان تی بزنه.
صادق رفت لباس پوشید و اومد روی کاناپه ولو شد. تلویزیون رو روشن کرد و سرش رو کرد توی گوشی.
یه کم این ور اون ور و یه کم چت کردن با مهری و یه کم گروه های خانوادگی و دوستان و .... ساعت شد ۸:۳۰
این بچه دیگه رو مخمه، بسه هر چی تی کشیده. اینو صادق گفت. به ربات میگه بچه.
خب بزن بره سر جاش.
صادق از سر جاش بلند شد و ربات رو زد بره سر جاش.
یه نگاه کرد به تایمر ماشین لباسشویی، دید ۳۵ دقیقه مونده. صدای تلویزیون رو کمی بیشتر کردکه صدای قارقارک رو کمتر بشنوه. به ماشین لباسشویی هم میگه قارقارک!
کار ماشین لباسشویی تموم شد و آتنا بلند شد که دوباره روشنش کنه! صادق گفت دوباره؟
لباسهای باشگاهه، اینها رو نشستم که.
خب با همون قبلی ها مینداختی دیگه.
اونها سفید بود، نمیشه که.
اینها هم سفیده که، چرا نمیشه؟
نه، اونها لباس توی خونه ست، اینها بیرون، بیرون و تو رو با هم نمیندارن که!
صادق آهی کشید و گفت، خیلی خب، بنداز.
اما آتنا لباسها رو برد و گذاشت توی کمد و گفت ولش کن.
خب روشن کن، حوصله ندارم فردا بگی نزاشتی روشن کنم.
اینو صادق گفت و آتنا جواب داد.
نترس، نمیگم. و روشن نکرد.
چند دقیقه ای گذشت و آتنا رفت توی آشپزخونه، یه کاسه سوپ کشید و با لحن نسبتا بد گفت، بیا بخور!
صادق یه کم دلخور شد، اما به خودش گفت بیخیال، ماسکتو بزن و برو شامت رو بخور.
رفت سر میز و مشغول خوردن سوپ شد.
چند تا قاشق خورد و دید نه، امروز حوصله ماسک به صورت زدن نداره.
تو بخاطر صبح که بهت گفتم چرا اینقدر سوال میکنی ناراحتی؟
تو سرم داد زدی، اینو آتنا گفت
اولا من داد نزدم، دوما تو خودت وقتی خوابی، من باید با کمترین سر و صدا از جام پاشم و برم. بعد تو خودت ۱۰ سوال می پرسی ؟
من میدونم تو مزخوای محبت کنی، دستت هم درد نکنه، اما من ه مریض م.ه قرار نشد بمونم خونه و بخوابم؟
من نمیدونستم خوابیدی، فکر کردم گوشی دستت ه و بیداری، بعد هم تو از جای دیگه اعصابت خورده داری سر من خالی میکنی...
بگو مگو چند دقیقه ای ادامه پیدا کرد و آخرش صادق گفت خیلی خب، از این به بعد مثل خودت باهات رفتارمیکنم. دقیقا مثل خودت.
با اعصاب خورد، با سر پر از درد، با چشمانی خیس بخاطر سرما خوردگی، اومد روی کاناپه و همش تو ذهنش این ترانه از قمیشی بود که ای بازیگر،گریه نکن، ما هممون مثل همیم، صبحا که از خواب پا میشیم، نقاب به صورت میزنیم.
چون دقیقا دو ساعت قبل به مهری که توی راه منزل پدری بودگفته بود نقاب بزن و نزار بفهمن خوب نیستی!
اگر خالق لحظه ها، خدایی که تقدیر ما دست اوست، آنقدر که یک نویسنده دغدغه شخصیت های داستانش رو داره، دغدغه موجوداتی که خلق کرده رو میداشت، شاید سرنوشت ما اینطور نمیبود....
این قسمت باید مختص به خود مهری باشه، خود خودش، و هیچ کدوم از اون عشاق دخل و تصرفی در این قسمت نداشته باشند. میشه یعنی؟
نویسنده این جملات رو با خودش تکرار کرد و عزمش رو جزم کرد که این قسمت رو به خود شخص اول قصه اختصاص بده. ولی چقدر سخته که سرنوشت شخص اول قصه رو جوری بنویسی که هم خواننده ها خوششون بیاد و هم شخص اول؟ از صبح چند تا قالب دیگه برای این قسمت چیده بود اما هیچ کدوم به اندازه خود مهری جذابیت این رو نداشتند و البته چقدر سخت است نوشتن از او!
.......
چشمهاش رو مالید و دوباره جرعه ای دیگه از فنجون قهوه رو سر کشید. عادتش به قهوه خوردن کمکی بوده برای بیدار موندن کار کردن. هرچند باعث تپش قلب شده و تو این سن کم باعث شده با پروپرانول و پوکساید ضربان قلب رو پایین بیاره. اون شب برنامه ریزی کرده بود هر طور بشه مقاله رو تکمیل کنه برای ارائه. تو ساعت های کاری که اونقدر کارهای اداره سرش ریخته که غیر ممکنه بتونه روی این مقاله طلسم شده کار کنه. بعد از ساعت کاری اداره هم کارهای شرکت و پروژه های بیرون، عملا هیچ وقتی برای خودش نمیمونه مگر هفته ای چند ساعت که به هر ضرب و زوری خالی میکنه برای حرف زدن با صادق، یا شنیدن حرفهای مهدی، یا جواب افاضات علی رو دادن و یا سری به منزل پدری بزنه تا مادرش رو آروم کنه که بابا من خوبم، خیلی خوب، فقط کار دارم، همین.
چند خطی از مقاله رو نوشت، اما باز رشته کلام از دستش خارج شد و فکرش پرواز کرد.
نکنه مامانم درست میگه؟ نکنه صادق درست میگه؟ یعنی من زیادی توقع دارم؟! یعنی اینها حق من نیست؟ یعنی من لایقشون نیستم؟
با چند پرسش رادیکالی سخت میفته به جون خودش و خواسته هاش. چند دقیقه خودش رو قضاوت میکنه و در آخر به این نتیجه میرسه که نه. حقشه، خواسته ش ه، لیاقتش رو داره و اگه کوتاه بیاد، اشتباه زندگی اول رو تکرار میکنه. اصلا مگه مادرش قراره زندگی کنه که اون بخواد بگه چی باید بخوای و چی نه؟!
جرعه دیگه از قهوه رو سر میکشه و ادامه کارش رو مقاله رو پیش میگیره.
ساعت از ۲ بعد از نصف شب گذشته، چشمها دیگه یاری نمیکنند و نمیتونه خوب صفحه مانیتور لپتاپ رو ببینه. سیگاری برمیداره و میره توی بالکن. سیگار رو روشن میکنه و زل میزنه به ساختمان روبرویی. اینبار محکم تر پک میزنه و میگه، نه. من کوتاه نمیام. من این منظره رو دوست ندارم. منظره تراس خونه من باید رو به جنوب باشه و تمام شهر زیر پام باشه. من کوتاه نمیام که نمیام.
یاد علی میفته که برای اینکه دلش رو به دست بیاره، یه واحد با تراس رو به جنوب تو سعادت آباد خریده. شاید خونه ای میتونه خونه رویاهاش باشه. اما.... اما علی خیلی گوسفند و زبون نفهمه! اونقدر اذیتش کرده بود که همین دیشب زده بود از همه جا بلاکش کرده بود.
کاش مهدی اونی بود که میگفت.
این جمله رو با خودش تکرار کرد و سیگار رو خاموش کرد و برگشت سرکارش. ادامه مقاله....
چند پاراگراف دیگه نوشت و نزدیک های ۴ بیهوش شد. تا ساعت ۶ خوابید. ساعت ۶ با صدای آلارم گوشی بیدار شد.
روز از نو، روزی از نو.
یک ساعت و نیم ترافیک تا محل کار، سر و کله زدن با پیمانکار و کارگر و زیر دست و بالادست، ساعت ۳ هم به سمت کار بعدی و عصر تصمیم گرفت سری به مادرش بزنه.
هر وقت میره سمت خونه مادرش، یاد روزی میفته که پایین خونشون، توی ماشین، زنگ زد به پدرش و ازش خواست بیاد پایین تا باهاش حرف بزنه
چی شده دخترم؟ خب چرا نمیای بالا؟ باشه، صبر کن الان میام پایین.
اینها رو پدرش گفت و رفت پایین، دید مهری پر از بغض ه، تا پدرش رو دید زد زیر گریه، پدرش در آغوش گرفتش و گفت آخه چی شده؟
مهری گفت دیگه نمیتونم بابا. واقعا نمیتونم. پرویز داره دیوونه م میکنه.
عیبی نداره دخترم. نگران نباش. خودم درستش میکنم.
اینها رو پدرش بهش گفت و فردای اون روز مهری رو برد پیش وکیل خانوادگیشون و گفت فقط دخترم پاش به دادگاه باز نشه. همه چیز دست خودت. و اینطوری شد که مهری از پرویز جدا شده بود. بعد از گذشت بیش از یکسال از اون شب، هنوزم وقتی مهری میره سمت خونه پدری، یاد اون شب و اون گریه ابر بهاری میفته.
مهری ماشین رو پایین خونه مادرش پارک کرد و رفت بالا. پدر و مادر هر دو کلی خوشحال و ذوق زده شدند از دیدن دخترشون. مادرش گاهی وقتها به مهری میگه تو دیگه ما رو دوست نداری و به همین دلیل ه کمتر بهمون سر میزنی، هرچند مادر میدونه این جمله درست نیست، اما میگه بلکه مهری دلش به رحم بیاد بیشتر سر بزنه. مادره دیگه، هر روز هم ببینه، باز دلش بیشتر میخواد.
چند دقیقه ای از اومدن و نشستن مهری نگذشته بود که مادر پرسید، خب چه خبر دخترم؟
این یعنی از اول تا آخر رو بدون جا انداختن یک واو، تعریف کن. همه چیز رو. از مهدی و علی گرفته تا کار و ازدواج و حتی صادق.
مهری اما دلش نمیخواد چیزی برای مادرش تعریف کنه. چون میدونه ته این تعریف کردن ها اینه که مادر جان زیادی سخت نگیر، زودتر ازدواج کن من میخوام نوه م رو ببینم!
......
اون روز و شب هم مثل بقیه روز و شبهای دیگه گذشت و شب به نیمه رسید. مهری رفت تو اتاق دوران نوجوونی تا بخوابه. اینبار اما قهوه نبود که خواب رو از چشمهاش دور کرده بود، اینبار هجوم بی امان افکار بود که فشار مغز رو آنچنان بالا برده بود که خواب که هیچ، مرگ هم جواب گو نبود!
دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟
این دکلمه از حسین پناهی که جدیدا شده ترانه ای از محسن چاووشی، اون شب توی ذهنش یه بند میخوند تا بالاخره خوابش برد.
دیوونه کیه عاقل کیه جونور کامل کیه واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله ی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دارم یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم طلای نابت منم تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود مردن من مردن یک برگ نبود
اون همه افسانه و افسون ولش این دل پر خون ولش
دلهره ی گم کردن گدار مارون ولش تماشای پرنده ها بالای کارون ولش
خیابونا سوت زدنا شپ شپ بارون ولش
دیوونه کیه عاقل کیه جونور کامل کیه دیوونه کیه عاقل کیه جونور کامل کیه
آوردی حیرونم کنی که چی بشه نه والله مات و پریشونم کنی که چی بشه نه بالله
پریشونت نبودم من حیرونت نبودم
تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم چشم من و انجیرتو بنازم
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم چشم من و انجیرتو بنازم
......
ادامه دارد....
مهدی رسید پایین خونه مهری و بهش زنگ تا بیاد پایین. مهری هم با وجود اینکه از صبح حال خوبی نداشت و هنوز از شرابی که شب قبلش خورده بود منگ بود، اومد و سوار ماشین شدن و راه افتادن.
مهری حسابی فکرش مشغول بود. چند لحظه ای به دیشب، چند لحظه به ماه های قبل و چند لحظه به قبلترها. یه حورایی دچار پرش فکری افتاده بود و نمیتونست تمرکز کنه.
مهری جان، عزیزم، خوب به نظر نمیای؟ میخوای تعریف کنی و بگی چی شده؟
اینها رو مهدی گفت و دوباره سعی کرد تمرکز کنه و یادش بمونه که حرفهاش رو چجوری بزنه تا به هدفش برسه. ولی مهری اصلاً اونجا نبود!
داشت به این فکر میکرد که شاید یادش بیاد دلیل این همه گریه شب گذشته اش. یادش بیاد دیشب چه چیزهایی به صادق گفته. وسط فکر کردن ها به دیشب، یادش افتاد که مهدی اول آشناییشون بهش گفته بود خونش کجاست، ماشینش چیه، و کلی دروغ سر هم کرده بود که اونو داشته باشه.
نه، چیز مهمی نیست. کمی بی حوصله ام فقط. کجا میخوای بریم حالا؟
اینها رو مهری گفت و منتظر جواب مهدی شد، اما حقیقت این بود که براش دیگه فرقی هم نمیکرد که مهدی کجا میخواد بره و الان دیگه چی میخواد بگه. اینها رو گفت تا توپ تو زمین مهدی باشه و خودش بیشتر تو افکارش غرق بشه.
مهدی اما خوشحال نبود از اینکه این فرصت دوباره ای که بهش داده شده مصادف شده بود با روز بد مهری. ولی خب چاره ای مگه داشت؟ نه! این تنها فرصتی بود که داشت و باید ازش استفاده میکرد.
ماشین رو روند به سمت غرب تهران، و بعد هم جاده چالوس. خب یه جورایی جاده چالوس شده جاده عشاق! خیلی ها خاطرات خوب و قشنگی از این جاده دارن و مهدی دوست داشت تو این فضا تاثیر خوبی روی مهری بزاره که بلکه دلش رو بتونه دوباره به دست بیاره.
جاده چالوس، رستوران همسفر، فیلم همسفر، جایی که یک عاشق بی پول، که اسمش تو فیلم علی بود و اسم واقعی هنرپیشه بهروز بود، عاشق دختر پولدار قصه که همون گوگوش بود میشه و گوگوش هم که اولش عاشق یه پولدار شبیه خودش بود، عاشق علی میشه و ادامه داستان میشه این که بچه زرنگ داستان، عاشق مال هفتاد هزار تومنی و بعد هم عروسی و ...
تو ذهن مهدی این داستان داشت مرور میشد. با خودش فکر میکرد یعنی ممکنه که سرنوشت بهروز (علی فیلم همسفر) برای اون هم رغم بخوره و این بار هم دختر پولداره عاشق بی پول ه دزد ه دروغگو بشه؟!!
چه تقارن با معنایی! تو ذهنش این قسمت ترانه رو مرور میکرد و مسیر رو به سمت یک رستوران خوب طی میکرد.
تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی
پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی
قد آغوش منی نه زیادی نه کمی
رسیدن به رستوران. به هر ضرب و زوری بود چند دقیقه ای از مهری حرف کشیده بود بلکه آماده بشه برای ...
مهری اما نه تنها فکرش مشغول بود و پر از سوال، توی ذهنش به تنها چیزی که فکر نمیکرد همسفر و عاشقی گوگوش و بهروز بود. اون فقط و فقط این ترانه که برای اولین بار شب قبلش شنیده بود میکوبید که تو هم با من نبودی....
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آن که می پنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد...
چه عجیب بود که این ترانه رو شب قبل شنیده بود و الان بیت به بیت حفظ بود! به این هم حتی داشت فکر میکرد.
ماشین کنار رستوران توقف کرد. هر دو پیاده شدند و مهدی دستهای مهری رو توی دستش گرفت و رفتند توی رستوران. یک میز خوب رو انتخاب کردند و غذا سفارش دادند و ...
مهدی بالاخره شروع کرد و رفت سر اصل مطلب. از توی کیفش یک هدیه در آورد و داد به مهری. یک پلاک بود. پلاک طلایی که صدای دوستت دارم گفتن مهدی توی اون حبس شده بود برای ابد! هدیه ای داده بود که تا ابد صدای اون رو همراه مهری میکرد. اون خیلی خوب مهری رو میشناخت.میدونست چجوری باید دلش رو نرم کنه. اما...
اما سوال اینجاست! اون که خیلی خوب مهری رو میشناخت، چرا با دروغ وارد شده بود؟!! واقعا چرا؟!!
مهری از گرفتن این هدیه، باید خوشحال میشد، اما.....نشد!
اگه این هدیه چند ماه پیش خریده شده بود.... چه ها که نمیکرد!
ببین مهری، من احساس ضعف میکردم در برابر تو. من مشکل مالی دارم. سطح مالی خانواده من در برابر خانواده تو خیلی پایینتره و این باعث شد من اعتماد به نفسم رو از دست بدم و چاره ای نداشتم جز این کاری که کردم. ولی، ولی اگه تو به من فرصت بدی، قدمهای خوبی برداشتم و مطمئنم به اون سطحی که تو میخوای خواهم رسید. تو فقط به من فرصت بده. من و تو ذوج خیلی خوبی میتونیم باشیم!
مهری این جمله رو قبلا هم شنیده بود. از علی، از پرویز،و از خیلی های دیگه. همه خوب بلد بودند حرف بزنند. اما کو عمل؟
آیا واقعا اگه به مهدی فرصت بدم، میتونه؟!! مهری این جمله رو بارها و بارها تو ذهنش با خودش تکرار کرد. یاد حرف صادق افتاد که بهش گفته بود مهدی از سر ضعف بهت دروغ گفته! صادق چیز زیادی از این ارتباط نمیدونست، اما با همون چند دقیقه حرف زدن، کاملا درست دلیل دروغ گفتن مهدی رو فهمیده بود.
شب یه انتها داشت نزدیک میشد. مهری خسته بود و از مهدی خواست که زودتر برگردن سمت خونه.
توی مسیر برگشت، مهدی احساس شاعر ترانه دستهای خالی سیاوش قمیشی رو داشت. تو ذهنش داشت این ترانه میخوند و در سکوت مبهمی که توی فضای ماشین حاکم بود، به سمت شرق تهران رانندگی میکرد.
مهری تو ذهنش تو هم با من نبودی رو میخوند و مهدی وقتی دستهام خالی باشه!
وقتی دست هام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غیره دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو
دلمو از ماله دنیا به تو هدیه داده بودم
با تموم بیپناهیم به تو تکیه داده بودم
هربلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم
همرو به جون خریدم ولی ازتو نبریدم
هر جا بودم باتو بودم هر جا رفتم تورو دیدم
تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم
اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبی سر سپردی
بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت
یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت
.....
ادامه دارد...
پرویز... پرویز.... کجایی مرد؟ ای بابا، الان چه وقت خوابیدنه؟! تازه ساعت ۱۰ شبه که.
سلام مهری، خب آخه حوصله م سر رفت و گرفتم خوابیدم. خوبی تو؟
آره خوبم، شکر، کلی حرف میخواستم بزنم باهات، تو هم که خوابیدی. اوکی، بخواب باشه برای بعد.
باشه عزیزم، من میخوابم، شام درست کردم خودت بکش و بخور.
مهری اون شب هم مثل خیلی از شبهای دیگه، بعد از کلی کار اومده بود خونه و باز با پرویز خوش خواب روبرو شده بود که طاقت و حوصله بیدار موندن رو نداشت. پرویز نه تنها حوصله و انرژی همپای مهری جلو رفتن رو نداشت، حتی انرژی و انگیزه بیدار موندن و به حرفهای مهری گوش کردن رو هم نداشت. اون یک کارمند تو همون اداره ای که مهری کار میکرد بود و فقط و فقط همین. نه دوست داشت کار دوم داشته باشه و نه پیشرفت تو کار و تحصیل و زندگی و نه هیچ چیز دیگه ای. اون کاملا از اون چه که داشت، راضی بود.
یک آدم کاملا قانع. البته چیزهای کمی هم نداشت، عشقش رو داشت که میپرستیدش، زندگی آروم و خانواده ای که پشتش بودن.
آدمی احساساتی، پر از عشق، شاعر، با تیپ و قیافه معمولی و اعتماد به نفس کمی کاذب و مطمئن از اینکه این ها دارایی های اون هستند و تا ابد همینطور خواهند موند.
ولی خب کی میتونه از فردا مطمئن باشه؟ کی میتونه تضمین کنه مهری تا ابد عاشقش میمونه؟
.......
گوش کن پرویز، ما اگه این وام رو بگیریم و این ماشین رو بخریم، بعد این ماشین رو بدیم دست راننده و قرارداد پیمانکاری رو من اوکی کنم، تو ۲ سال قسطهای وام داده شده و این ماشین برامون مفت میفته و از اینجا به بعد همش سوده. خوب نیست؟
نه!
وا؟!! چرا نه؟!!
مهری ول کن بابا، واقعا این همه پول رو میخوایم چیکار؟
این همه پول ؟!! پرویز تو واقعا به این دوزار پول میگی این همه؟! تازه همینم من با جون کندن و دو سه شیفت کار کردن جمع کردم، مگرنه اگه به تو بود که هیچی!
مهری این جملات رو بت عصبانیت گفت و رفت تو اتاق و نشست سر درس خوندنش. چند دقیقه ای گذشت و پرویز اومد تو اتاق پیش مهری تا بلکه یه جوری صلح رو برقرار کنه.
آخه مهری جان، عشقم، اگه تو سازمان این ماشین که به نام من یا تو باشه مدارکش بره بازرسی، دردسر میشه که!
به اینم فکر کردم نابغه، ماشین رو به اسم مادرم میکنیم. حتی پدرم هم نه، مادرم. اینطوری ردی از اسم ماها نیست.
خب اینجوری چی به من میماسه؟
با گفتن این جمله، پرویز دوباره مهری رو عصبانی کرد و دعوا بالا گرفت و مسیری پیش روی آنها باز شد که آخرش دعواهای بیشتر بود و سرانجام طلاق.
مهری از انفعال بسیار زیاد پرویز توی زندگی خسته شده بود و تمام اون عشق و علاقه، جاش رو داده بود به غم و نفرت حتی. مهری معتقده اگه کسی عاشقه، باید تلاش کنه و عشقش رو نشون بده نه اینکه فقط شعر بگه و بشینه نگاه کنه ببینه عشقش چیکار میکنه.
.......
دوشنبه شب بود، اولین بار بود که مهری و صادق همدیگر رو تنها میدیدن. اونها با هم فامیل هستند، البته نسبت فامیلی دور، ولی خب بالاخره فامیل هستند و دورادور همدیگر رو میشناسن.
سوار ماشین صادق شدند و بعد از ۳ سال که از آخرین دیدارشون توی یک مهمونی عقدکنان گذشته بود، کلی حرف داشتند و کلی اتفاق توی زندگی هم افتاده بود که میتونستند و میخواستند در موردش حرف بزنند.
اولین موضوع مطرح شده، جدایی مهری از عشق قدیمیش، همسرش پرویز بود. جدایی اونها خیلی ها رو سورپرایز کرده بود و کلی حرف توی فامیل در مورد اون عاشق شاعر زده شده بود که الان دست رد به سینه اش خورده بود توسط مهری.
اون شب قسمت عمده حرفهای مهری در مورد پرویز و کارهایی که کرده بود و نباید میکرد، و کارهایی که نکرده بود و باید میکرد، بود.
مهری و صادق، هر دو خوشحال از اینکه همدیگر رو بعد از چند سال دیده بودند و خوشحال و راضی از اینکه چندین ساعت با هم حرف زده بودند.
ساعت از ۱۲ داشت رد میشد و صادق داشت مهری رو میرسوند سمت خونه اش. مهری توی ذهنش این ترانه قدیمی از ابی رو تکرار میکرد و خوشحال از اینکه بالاخره یکی بود که راحت و بدون سانسور باهاش میتونست حرف بزنه.
بین این همه غریبه توبه آشنا می مونی حرف های تلخی که دارم من نگفته تو می دونی
من پُر از حرف های تازه عاشقِ گفتن و گفتن تو با درد من غریبه امّا تشنه ی شنفتن
صدای تُرد شکستن مثلِ گریه با صدامه تلخی هق ، هق گریه طعم تلخ خنده هامه
گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخم های کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودنه
مَل مَل ابری دست هات پُر رحمت مثلِ بارون ساکت نجیب چشم هات پُر غربت بیابون
واسه این تن برهنه ناز دست تو لباسه حس گرم با تو بودن مثلِ رویا ناشناسه
مثلِ حس کردن و دیدن عاشق منظره هایی دشمن ساده و پاک پرده ی پنجره هایی
گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخم های کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودنه
گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخم های کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودنه
......
ادامه دارد..
آخه علی تو چقدر زبون نفهمی؟! بابا من به چه زبونی بگم، من نمیخوام تو عاشقم باشی. من تو رو به عنوان دوست لازم دارم و به عنوان دوست، دوستت دارم.
مهری اینها رو وقتی که دیگه داشت از کوره در میرفت و عصبانی شده بود به علی گفت. اما علی همونطور که مهری بهش گفته بود، دوست داشت زبون نفهم باشه!
د آخه لامصب، من چیکار برات بکنم؟ من چیکار کنم دوستم داشته باشی؟ الان که دیگه رهایی و آزاد. دیگه نه پرویزی تو زندگیت هست و نه مهدی! اونها بودند که اذیتت کردند و زندگیت شد این.اون پرویز بی عرضه که لیاقت تو رو نداشت و همه اون چند سال چشمش به مادرش و بقیه بود که ببینه اونها چی میگن. اون حتی مهم ترین اصول زن داری ور بلد نبود اما من که بلدم! من حتی بخاطر تو طلاق گرفتم تا منم رها باشم و با تو باشم. یا اون مهدی دروغ گو. اون حتی دماغش رو هم نمیتونه بالا بکشه و همه زندگیش فیک ه. ولی من، من نه. هم تو محل کارهمیشه هواتو داشتم و دارم، هم قبلتر و هم بعدها. من که مثل پروانه دارم دورت میگردم و همیشه و هر وقت لب تر کردی بودم. پس چرا منو نمیخوای؟
ببین علی داری حسابی عصبانیم میکنی. حسابی. هر کاری کردی، ازت ممنونم. منم برات کم نذاشتم. منم هر چیزی که برام خریدی، برات معادلش خریدم.
بابا مهری تو چرا اینجوری میکنی؟! اصلا کی گفت من چیزی خریدم یا تو؟ من میگم برعکس اون پرویز، من همیشه از زمانی که شناختمت و دیدمت کنارت بودم و پشتیابنت، پس من چرا نباید دوست دشته بشم؟ ما با هم ذوج خیلی موفقی تو کار هستیم، تو زندگی هم میتونیم خیلی خیلی خوشحال و موفق باشیم. خب لامصب منم امتحان کن!
من دیگه بیشتر از این نمیتونم باهات حرف بزنم علی. دیگه هم این بحث رو ادامه نده. همین که گفتم. نه و تمام.
مهری تلفن رو قطع کرد و رفت سوار ماشین صادق شد. برافروخته بود. عصبانیت کاملا تو چهره اش پیدا بود. بعد از سلام و احوال پرسی، صادق ازش پرسید خوبی دخترم؟
نه. یه آدم زبون نفهم هرچی بهش میگم نه، باز هم ول کن نیست.
کی؟ مهدی؟
نه بابا، این بار علی.
صادق خندید و گفت خوشگلی و هزار دردسر!
نه بابا خوشگلی کدومه. واقعا نمیفهمم چرا به این درد دچار شدم؟
خب اگه دوست داری بیشتر برام تعریف کن تا شاید بتونم راهنماییت کنم.
خب علی رو که برات تعریف کرده بودم. چند روز پیش که سانروف ماشین خراب شده بود یک کلمه ازش پرسیدم که جایی میشناسی ببرم درستش کنم؟ یهو گفت صبر کن دارم میام!!! من اصلا نمیخواستم بیاد. خیلی وقت هم بود که ندیده بودمش. اما خب اومد و رفتیم بعد از درست کردن سانروف برای تشکر ازش رفتیم یه کافه قهوه خوریدم و یک ساعتی حرف زدیم و هر کسی رفت خونه خودش. اما آقا بعد از اون شب دوباره فیلش یاد هندستون کرده. این علی بچه خوبیه ها، ولی نمیدونم چجوری بهش بگم بیخیال من شو.
خب مهری جان اگه بچه خوبیه، چرا نه؟ بگو چه چیزیش رو دوست نداری و دست ردبه سینه اش میزنی.
خب راستش چند تا نکته منفی داره. اولا که علی خیلی قالتاقه! خیلی هم زیر و رو میکشه تو کار و زندگی و همه چیز. خیلی بچه زرنگیه ها، اما خب به هر روشی که اخلاقی چه غیر اخلاقی باید به هدفش برسه.
به تو هم تا حالا دروغ گفته؟
نه.
مطمئنی؟
نمیدونم والا. فکر نکنم. حالا که اینجوری میگی، خب شاید!
خب مشکل بعدی؟
یه کم دهاتی طور رفتار میکنه. خیلی بچه زرنگیه ها، از هیچ به اینجا رسیده. ولی هنوز رفتار خودش و خانواده اش همونطور دهاتی طور مونده!
مثلا چجوری؟
چه میدونم، همیچین با کلاس نیست. یه جوریه دیگه.
اوکی، متوجه شدم.
ببین صادق همش در حال کادو خریدن برای منه. هر جا که میره صوغاتی میگیره برام میاره. به هر مناسبتی برام کادو میگیره. حتی ولنتاین پارسال برام کلی کادو خرید و اومد دنبالم و گفت میدونم دوست پسر نداری گفتم اینها رو برات بخرم احساس بد نداشته باشی!
خب تو گرفتی؟
من گفتم نمیخوام. نه. نباید میگرفتی. ببر برای دخترت. اونم یه جا وایساد تا همه رو بریزه تو سطل زباله دیگه منم قبول کردم. البته بگم هر وقت هر چیزی خریده منم همون اندازه براش هدیه خریدم که مدیونش نمونم. مثلا اون برام ساعت خریده 20 میلیون تومن، منم ساعت خریدم 20 میلیون تومن. اون فندک خریده 10میلیون، منم فلان چیز رو خریدم 10 میلیون. اون عینک خریده...
صادق پرید وسط حرفش و گفت صبر کن! چیکار کردی؟ ساعت خریدی بیست میلیون برای کسی که میگی دوست پسرت و همسرت و اینها نیست؟!
خب آره، اون اول خریده خب!
خب اون بخره دختر خوب. اون میخره چون میدونه تو با هدیه گرفتم خوشحال میشی و میخواد که تو رو مال خودش کنه. تو چرا؟ مگه تو هم میخوای اونو مال خود کنی؟ وقتی این کار رو میکنی، نا خودآکاه ذهن اون آدم به این نگاه نمیکنه که خودش هم هدیه خریده، به این نگاه میکنه که طرفش براش هدیه به این گرونی خریده پس عاشقمه!
....
اون شب صادق کلی با مهری حرف زد و راهنماییش کرد. به عنوان یک مرد نسبتا جا افتاده و با تجربه، و از نگاه شخص ثالث، صادقانه به مهری کمک کرد که رفتارش رو با علی اصلاح کنه. از نطر صادق، در رابطه با علی، مهری هم مقصر بود.
صادق تعریف کرد که سالها قبل خودش تو شرایط مشابه بوده. بهش گفت که علی احتمالا یک عاشق واقعیه. البته شاید با به دست آوردن تو دیگه عاشق نباشه، اما الان، مخصوصا با رفتارها و عکس العمل هایی که از تو دیده، یک عاشق به نظر میرسه.
صادق اما اینو به مهری نگفت که اگه علی به نظرش شیک و با کلاس نیست، بخاطر اینه که با مهدی داره مقایسه میشه. بهش نگفت علی رو با مهدی مقایسه نکن. هر دو اونها هم خصلتهای خوب و مثبت دارن و هم خصلتهای بد و منفی، اونها مکمل هم هستند یه جورایی! البته باز هر دو در یک چیز مشترکن. اون هم دروغ! علی شاید الان به مهری دروغ نگفته، شاید هم گفته. تنها تفاوت این دو در این قضیه اینه که مهدی دستش رو شده ولی علی نه هنوز.
صادق حتی این رو هم نگفت به مهری، که شاید مهدی بعد از اینکه به تو دست پیدا کرد، دیگه خیلی براش مهم نبود که دروغش رو پنهان کنه و وا داد تا تو بفهمی. شاید اگر هنوز بهت دست پیدا نکرده بود، کماکان نقشش رو جوری بازی میکرد که باز هم نفهمی! همون طور که علی شاید....
......
جمعه بود. آخرهای شب. هوا ابری بود اما خبری از باران نبود. تا اینکه یهو بارون هم به کلکسیون قشنگی های اون جمعه اضافه شد. هر دو دوست، هر دو هم دم، هر دو همراه و رفیق، زیر یک چتر سفید مسیر پیاده رویشون رو ادامه دادند به سمت ماشین. سردی هوا باعث شد صادق کمی به لرزه بیفته. و خب مهری برای اینکه صادق رو گرم کنه، هونجا تو خیابون اجازه داد صادق بچسبه بهش و در آغوش بگیرتش. این شاید اولین آغوش ایستاده دو رفیق همدم بود. صادق اما نگران. نگران تکرار نشدن این لحظات.
همینطور که به سمت ماشین میرفتند، صادق توی ذهنش این ترانه تکرار میشد.
وای خدا چقدر سردمه، ای وای چرا شلوار پام نیست؟! چقدر کرختم؟!
این حرفها رو مهری وقتی چشمهاش رو باز کرد و از خواب بیدار شد، با خودش گفت و بعد رفت سمت توالت. وقتی خودش رو توی آینه دید تعجب کرد!
وای دختر چه کردی دیشب؟!! چقدر گریه کردی؟ چرا گریه کردی؟!
همینطور که به چشمهای باد کرده اش نگاه میکرد و فکر میکرد که دیشب تو مستی چه گذشته بهش، صدای ترانه آینه فرهاد تو گوشش بود.
میبینم صورتمو تو آینه، با لبی خسته میپرسم از خودم، این غریبه کیه از من چی میخواد؟ اون به من یا من به اون خیره شدم؟! ....
وای، صادق چه کرد؟ رسید خونه؟ نکنه دوباره ماشینش خراب شده باشه؟ نکنه تو دردسر افتاده باشه؟
رفت سمت گوشیش و دید که صادق چندتا وویس فرستاده براش، مال دیشب بود، تو مسیر خونه ش.
وویس ها رو پلی کرد و رفت سمت قهوه جوش تا برای خودش قهوه درست کنه. تصمیم گرفته بود امروز نره سرکلاس.
ببین عزیزم، اگه فردا که بیدار شدی، یا کلا هر وقت دیگه، خواستی سرزنش کنی خودت رو، خودت به خودت بگو دوست داشتم، هر کاری دلم بخواد میکنم...
این جملات توی وویس های صادق بود. مهری تازه یادش افتاد که دیشب، آخر شب چه اتفاقی افتاده بوده و تا کجاها پیش رفته بودن.
خانم مهری، شما متهم هستید به خیانت به هم نوع! تو روی اصول خودت پا گذاشتی، تو کاری کردی که جزای تو چیزی جز مرگ نخواهد بود!
اون من غمگین که وظیفه اش خراب کردن حال خوب ه، برای مهری دادگاه تشکیل داده بود تا کنترل رو از عشق و من عاشق زندگی بگیره. احساس خطر کرده بود و بهترین کار این بود که تشکیل پرونده بده و درخواست کنه دادگاه وجدان، سریعا حکم عذاب وجدان رو صادر کنه. و خب تو این سالها این من غمگین، بارها و بارها موفق بوده و در شرایط مختلف تونسته بوده کنترل بدن رو در دست بگیره.
مهری، روزش رو با غم و حس عذاب وجدان شروع کرد. کلاس نرفت، قهوه خورد و سیگار کشید و فکر کرد. خیلی سرسری جواب تکستهای صادق رو داد و بیشتر وقتش رو در دادکاه وجدان، سر کرد. کاملا بی دفاع و بدون وکیل مدافع.
حس عذاب وجدان خیلی اذیتش میکرد. سعی میکرد تن صداش توی وویسهایی که برای صادق میفرسته معمولی باشه، ولی صدا اون صدای قبل نبود و صادق خوب میفهمید که مهری حالش خوب نیست.
صادق هم خوب نبود. شب عجیبی رو پشت سر گذاشته بود. شبی که خیلی خوب و عالی و با دیدار مهری شروع شده بود، ولی در ادامه و بعد از مست شدن مهری از شراب ناب شیراز، گریه ها و حرفهای مهری تلخی هایی از زندگی رو براش رو کرده بود که اصلا فکرش رو هم نمیکرد.
آقا سعید، این باکس هایی که از ایتالیا اومده رو لطفا کارهای cnc ش رو انجام بده.
شیما شما مناقصه پروژه فلان رو تا امروز حتما جمعش کن.
آتنا شما این حواله ها رو پیگیر باش و آقای کاظم پور رو بفرست اینها رو بخره و بیاره.
صادق اما تو محل کارش بود، اون نمیتونست نره. به چندتا از کارمندهاش یه سری کار داد و خودش لپتاپش رو باز کرد سرش رو گرم کار کرد.
تو هم با من نبودی، مثل من با من، و حتی مثل تن با من ...
صفحه فایرفاکس رو که باز کرد، این ترانه از سایت آپارات باز شد و فرهاد شروع کرد به خوندن.
این یادگار دیشب بود، دیشب وقتی مهری داشت از صادق گلگی میکرد، این ترانه از فرهاد تو ذهن صادق بود و بعد از اینکه مهری کمی آرومتر شده بود، ترانه رو گذاشتند و همدیگر رو بقل کردند و در اتاق ۱۲ متری که قسمت عمده ش رو میز و کاناپه و بقیه وسایل اتاق گرفته بود، رقصیدند و بوسیدند و گریدند و ...
گره کراواتش رو سفت کرد و برای آخرین بار سر و وضع خودش رو توی آینه نگاه کرد و بهترین عطری که داشت، زد و سوییچ ماشینش رو برداشت که بزنه بیرون.
امروز روز مهمی برای مهدی هست، اونقدر مهم که از دیروز که قرار رو فیکس کرده همش داره روی جملاتی که میخواد بگه و رفتاری که میخواد داشته باشه، فکر میکنه.
مرور خاطرات و رفتارش با مهری در چند ماه گذشته و شناخت نسبتا خوبی که از اون به دست آورده، کمک خوبی براش خواهد بود.
مهدی آدم موفقی تو جامعه خودش رو نشون داده و به قول معروف برای خودش کسی شده.
همه جا اونو به دکتر مهدی ، دارای دکتری در رشته مدیریت بازرگانی از دانشگاه پنسیلوانیا میشناس. همون دکتر خوشتیپ ه خوب بلده حرف بزنه و خوش لباس ه و قاعدتا پولدار.
مگه میشه کسی دوستش نداشته باشه؟!
بله، میشه! بعدا خواهید فهمید...
از طرف دیگه، مهری، دختری مهربون، موفق، مدیر یک ارگان دولتی، جوان، زیبا، جذاب، موفق و در حد خودش، پولدار.
میشه کسی مهری رو دوست نداشته باشه؟
احتمالش کمه، ولی خب هیچ وقت هیچ چیز قطعیت نداره، پس اینبار هم جواب مثبته، بله میشه هرچند در داستان ما اینطور نیست.
کل مسیر خونه تا خونه مهری رو تو فکر بود، تو فکر اینکه چطوری جملاتش رو در کنار هم بچینه تا به هدفش برسه.
آخه مهدی یه بار بدجوری گند زده! هرچند اعتماد به نفسش که خب البته کاذب و برآمده از دروغهایی بوده که خودش باورکرده، داره بهش امید پیروزی میده و استرس رو ازش دور کرده، اما ناخودآگاه ذهنش خوب میدونه که در برابر خواسته ها و معیارهای مورد نظر مهری هیچی نیست.
مهری دنبال اینه که بعد از شکست اول، کسی رو انتخاب کنه که حداقل ۷۰ درصد از معیارهاش رو داشته باشه.
البته حق هم داره.
بعد از تجربه زندگی چند ساله با پرویز، و قبول شکست در انتخاب اولش، و مخصوصا الان که برای خودش کسی شده، به هیچ وجه نمیخواد انتخاب دومش هم اشتباه باشه.
مثل خود من نویسنده!
ادامه دارد....
حالم خوب نیست، یه کم اعصابم خورده و ببخشید که دیر دارم بهت وویس میفرستم،آه ه ه ه،..... خب حالا من مهم نیست.....آه ه ه... ممممم...، در مورد اون وویسی که فرستادی میخوام بهت بگم که ...
این صدا همراه با بغضی بود که تلاش میشد خورده بشه تا من ه شنونده نفهمم غمی که رو دلش مونده. نفهمم چرا ناراحته. نفهمم چقدر ناراحت و غمگینه.
حالا چرا واقعا؟ شاید جنس غمش رو من نمیفهمم، یا بهتر بگم اون فکر میکنه نمیفهمم، شاید نمیخواد من غمگین افسرده، تو این روزهای پر از غم و تکرار غمها، غمگینتر بشم، شاید غرورش اجازه به اشتراک گذاشتن دلیل غمش رو نمیده، شاید ....
تا صبح میتونم اینجا شاید ردیف کنم. که البته دلیلش هرچه که هست، باشد، تنها چیزی که من فهمیدم، این بود که الان، امشب، موقع اینکه بخوای دلیل غمش و بغض تو گلوش رو بدونی، نیست.
یک پیام صوتی نزدیک ۸ دقیقه ای رو، ۳ بار گوش کردم تا بلکه بتونم از قسمت اول که بغض اون بود رد بشم و تمرکز کنم رو قسمت دوم که مربوط به من بود، اما بی فایده بود!
هر بار که از اول گوش میکردم، با شنیدن صدای حزن آلودشو بغض گیر کرده تو گلوش، رشته کلامش رو گم میکردم و نمیفهمیدم قسمت مربوط به من، چه چیزی درش نهفته است.
چندبار خواستم بپرسم، اما دیدم اگه بپرسم، ممکنه اون بغض خفه شده در گلو، بترکه و جلوی اون کسانی که شاید نمیخواد اشکش رو ببینن، اشکی جاری بشه.
غمش، با وجود اینکه نمیدونستم چیه، و فقط چند حدس داشتم، به دلم نشست و غمگینم کرد.
افسوس خوردم، که چرا واقعا کاری از من برنمیاد.
تنها آرزو کردم که غمش کمرنگ تر بشه.
حقش نیست، حقش نبود که وقتی به آغوش گرم خانه پدریش رفته، با بغض تو گلو شب رو سر کنه.
.....
پ ن : نوشتن این پست، سخت بود! دلیلش بماند در دل!
پله ها رو داشتم میرفتم بالا، چندمین باری بود که از پله های این پاساژ کوچولو تو این چند سال گذشته میرفتم بالا، این بار هم مثل دفعات قبل، چشمم به داخل مغازه ای بود که شبیه تمام خاطرات کودکی من بود.
مغازه ای که تمام دوران کودکیم در اون مغازه مشغول بازی و البته کار و یادگیری فن و زندگی بودم.
صاحب اون مغازه هم، یکی شبیه بابا، البته کمی کوتاه تر، ولی با موهای جوگندمی رو به سفید، و خب با همون استایل.
هر بار که راهم به اینجا میفته، میرم پشت پله ها قایم میشم و مشغول دید زدن تو مغازه میشم. دم و دستگاه ها و تجهیزاتش خیلی شبیه به تجهیزات مغازه بابا، حتی بدون اینکه وارد بشم احساس میکنم اگه برم تو همون بوی سیگار اونجا هم خواهد بود.
چند بار این پا و اون پا کردم تا حالا که برم تو، باهاش سلام و احوال پرسی کنم و بگم اجازه بغلت کنم و ببوسمت، اجازه بده بوی تنت، بشینه روی لباسهام، اجازه بده باهات حرف بزنم، ولی خب.... هیچ وقت نتونستم. میترسم بغضم بترکه مثل همین الان که حروف روی گوشی رو مهو میبینم، و نتونم خوب ارتباط برقرار کنم و باعث آزردگی اون مرد بشم.
چند دقیقه به همین منوال گذشت، من غرق تماشای اون مرد و مغازه اش، و سرما سخت در حال نفوذ کردن به تن من، تا اینکه توجه من به صدای یک پسر جوون جلب شد.
داشت با تلفن حرف میزد و تند تنو پاشو تکون میداد و قدم میزد تو پله ها، اون بخاطر اینکه رفقاش و همکاراش نفهمن چی میگه و به کی میگه اومده بود تو پله ها، و من بخاطر دید زدن مرد و مغازه اش!
کمی مکث کرد ولی دید مثل اینکه من قصد رفتن ندارم، شروع کرد به ادامه حرفش.
من به دست و پات افتاده بودم، بهت گفتم چه لزومی داره اون احمد که اصلا نمیشناسیش و منم نمیشناسمش بخواد اون کار رو انجام بده، مگه من چی کم گذاشته بودم مگه ....
حرفش قطع شد و اون طرف خط داشت چیزی احتمالا میگفت، منم دیدم بهتره تنهاش بزارم و از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت ماشین. وقتی دید من رفتم با صدای بلندتر و البته با بغض ترکیده تبدیل به گریه شده ، به اون طرف خط گفت من و تو این همه حرف زدیم و قرار گذاشتیم، ولی تو فقط ۵ ساعت بعد رفتی با اون و ....
بغضش ترکید و نتونست ادامه بده، صداش بالا رفته بود و یکی دو تا از همکاراش از بالای پله ها داشتن نگاهش میکردن، دلم میخواست برم بغلش کنم و بگم میفهمم حالتو، ولی خب باز هم دیدم که نه من اونو میشناسم و نه اون منو، سوار ماشین شدم و راه افتادم.
تا خود خونه، نمیدونستم بحال خودم و غم دوری بابا گریه کنم، بحال اون جوون ، بحال موقعیتی که چند سال پیش توش بودم (احتمالا شبیه همونجوون) و تمام استخوان های قلبم یکجا شکست، یا بحال ماشین در به در که حواسم نبود و آنچنان با سرعت تو دست انداز و سرعت گیر باهاش پریدم که سپر جلو گرفت روی زمین!
بعضی از ما آقایون، خیلی عاشقیم، ولی باور نشدیم، نمیشیم و نخواهیم شد!
مثل شاید علی، یا شاید محسن، یا شاید همین آقا پسر پیک موتوری توی پله!
کاش معشوق هرچه میکند، بکند به جز شکستن استخوان قلب عاشق!
باز هم،
باز هم بیست و هفت آبان اومدم و باز هم یاد اون روز شوم!
جات خیلی خالیه بابا. خیلی.
از صبح مامان هم حالش خوب نیست و نگرانم. اصرار ما برای دکتر رفتن هم که خب باز مثل همیشه، بی نتیجه بود.
رفتیم بهشت زهرا، مثل ۲۷ هفت آبان قبل و قبلتر و قبلتر.
سری به بابا، و پخش غذای نظری بین کودکان کار و بعد هم خونه.
این روزها، بهترم، البته خیلی کار دارم، ولی در کل بهترم.
احساس میکنم که رنگ زندگی به زودی عوض خواهد شد. همین حس، خودش خیلی عالیه. زیاد.
روز روزگار خوش است و همه چیز بر وفق مراد.
جای خالی جسم پدر، همراه یاد و روحش که همیشه با ماست ،پر است.
قصه به اینجا که رسید، روزهای خوب ما هم از راه رسید!
گوش شیطون کر، امید و چشم انداز روزهای روشن به ما رسید.
برای اولین بار، یه قرار جدید بدون شروع قصه پر غصه من و زن رو رقم زدم!
هرچند این شروع متفاوت در پایان دیدار دوم، شکست، و باز اون زخم کهنه رو باز کردم، اما مرحمی تازه بر این زخم گذاشته شد و چقدر خوب ، بهبودی رو در آینده ای نزدیک میبینم.
راستش تو این پنج سال، خودم و دید خودم به مردم، مخصوصا جنس مخالف خودم رو، دوست نداشتم و نمیپسندیدم.
ترسی در من نهادینه شده و کماکان هست، که هرچند باعث تقویت جنبه های دیگه زندگی من شده، اما اون رنگ و بوی زندگی قبلی رو دیگه احساس نمیکنم.
روزهایی در سالهای قبل، که در اوج ناراحتی و مشکلات، اما رنگی بودند و جذاب.
و این روزهای سراسر یک نواخت و آرام، ولی سیاه و سفید و خاکستری.
خاکستری رو دوست دارم، رنگ قشنگیه، شیک و جذابه، اما قرمز چی؟ آبی؟ بنفش؟ سبز و زرد و کلی رنگ جذاب دیگه، چرا چشمم رو از دیدن تمام این رنگها محروم کنم؟!
دیگه نمیترسم، حتی از شکست دوباره. بزار باز هم دلو به دریا بزنم و فوقش بازم ببازم! فدای سرم،مگه نه؟!
پس با صدای بلند باید داد زد، حال همه ما خوب است! باور کن که خوب است!
زن جوان غزلی با ردیف "آمد" بود
که بر صحیفهی تقدیر من مسوّد بود
زنی که مثل غزلهای عاشقانهی من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قید زمان و مکان رها میکرد
اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود
به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم
میان آمده و رفتگان سرآمد بود
زنی که آمدنش مثل "آ"ی آمدنش
رهایی نفس از حبس های ممتد بود
به جمله دل من مسندالیه "آنزن"
و "است" رابطه و "باشکوه" مسند بود
زن جوان نه همین فرصت جوانی من
که از جوانی من رخصت مجدد بود
میان جامهی عریانی از تکلف خود
خلوص منتزع و خلسهی مجرد بود
دو چشم داشت دو "سبز - آبی" بلاتکلیف
که بر دو راهی "دریا - چمن" مردد بود
به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست!
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود
حسین منزوی
یه وقتایی،
تقریبا میشه گفت هرشب
بی خوابی میاد سراغم.
شده عادتم.
دیر میخوابم و صبح هم خیلی نمیخوابم و میرم شرکت. بعضی روزها تا دیر وقت هم شرکتم و مواقعی هم که خونم فقط فیلم میبینم.
همه اینکارها رو میکنم تا خسته بشم و کمتر فکر کنم و بخوابم، اما خب ... جواب نمیده.
یه شب فکرم درگیر کار، یه شب برنامه نویسی، یه شب طراحی، یه شب درگیری های روزمره و بقیه شبها خاطرات!
امشب از ساعت ۱۲:۳۰ اومدم تو تخت. ۲ دیدم فایده نداره گوشی رو برداشتم و بازی، اونم جواب نداد و اینستاگرام. بعد هم توییتر.
اونجا یکی یه رشته توییت کرده بود از رفیقش که سرش کلاه گذاشته بود، خیلی شاکی بود که چرا رفیق آدم که اینقدر بهش اطمینان داشته پولش رو خورده.
حق داشت.
داغ دلم رو تازه کرد.
بعد دیدم سید امین چ..، یه نویسنده ای که دوستش دارم، توییت کرده تو دنیا از یک نفر اونقدر کینه دا ره که پانزدهم به پانزدهم هر ماه سایت بهشت زهرا رو چک میکنه ببینه طرف مرده یا نه!
شاخم در اومد. دیدم خداییش هنوز به نقطه ای نرسیدم که از مردن کسی خوشحال بشم. هیچ کس.
یعنی یه روزی میشه که ....
امیدوارم.
روزهای خوبیه.
راضی ام ازشون.
امشب داشتم با یه بنده خدایی که پزشک هم هست در مورد یه موضوعی چت میکردم.
مادرش کرونا گرفته و حالش خوب نیست، خودش هم ناراحت از اینکه کار زیادی نمیتونه انجام بده.
میگفت یکی از همکارام بهم گفته که حواست باشه اینروزها سر کسی کلاه نزاری! چون شاید فرصت نکنی جبران کنی!
بهش گفتم عجب حرف بجایی زده، واقعا روزهای عجیبی رو داریم سر میکنیم.
فرصت زیادی نمونده، واقعا ما مردم به چی فکر میکنیم؟ به اینکه تا ابد وقت هست؟ آره خب درسته اما ابد هممون داره میرسه!
قبلا این شعر رو توی وبلاگنوشتم.
تو فاصله تقریبا ۴۰ روز، دو مادربزرگ یکی پس از دیگری رفتند...
چه غم انگیز.
خدایا، چه میکنی؟ خوابیدی؟ ببین چه خبره، کاری بکن!
ما رو به حال خودمون گذاشتی؟ نکن پدر من، نکن...
یکی خوشحال و هیجان زده و در حال جشن، مست و بالا! شاید هم ناراحت.
یکی هم خسته و کرخت! سرد و ساکت .
یکی تو درد و بیحال از مریضی، گرسنه و ساید کمی هم مست، بالاخره تعطیلیه دیگه!
یکی هم سرش تو گوشی و فضولی تو پروفایل های بقیه!
منم یکی دو تا از اون بالایی ها! البته غرق در فکر و اندیشه! عزادار، چهل ساله بحران زده، و یواش یواش پیر....!
تو فضولی های امشبم، چند تا عکس از ۵ سال پیش خودم دیدم، ۵ سال و ۶ سال پیش و کمی هم عقبتر. میدونید چه فرقی کردم؟ من دیگه اون نیستم.
موها خیلی سفیدتر. کمی هم کم شده. شکم بزرگتر. تیک عصبی پیدا کردم. چروک صورت کمی، افتادگی پلک کمی، قوای بدنی، کمتر، خب پسرم هم که بزرگتر و الان در آستانه ورود به ۱۶ سالگی!
گفتنش برام سخته، ولی بی پدر! و جدیدا هم بی مادربزرگ!
خواهرم هم که رفت دوقلو ها رو هم با خودش برده به دیار غربت.
وضع مالی، بهتر و کار و بار هم بهتر.
به خودم که نگاه میکنم، میبینم دیگه دوست داشتنی نیستم! البته شاید قبلا هم نبودم و توهمی بیش نبوده.
بگذریم...
.........
حرف دل رو نباید گفت. باید رفت و گذشت...
بدرود.