یه روز دوباره جون میگیرم، پا میگیرم، بلند میشم و رشد میکنم.
یه روز دوباره خورشید زندگی من هم طلوع میکنه.
تو روشنایی و نور، پیش میرم آنچنان بزرگتر میشم که انگشت به دهان بمونی، تعجب کنی که این چجوری دوباره پا گرفت؟!!
من سگ جون تر از اونم که فکر میکنی.
میاد روزی که همه اونهایی که بهم بد کردند و بد من رو خواستن، با حسرت به موفقیتهای بیشتر من نگاه کنند و پشیمون بشن، هر چند دیگه دیر شده برای پشیمونیشون.
میاد اون روز...
این روز بد را با دو قطره اشک معلق در گوشه دو چشمم به پایان میرسانم، به یاد پدر.
.....
بارون میاد، از پنجره دریاچه رو نگاه کردم، یاد بابا افتادم که چقدر این خونه و این پنجره رو دوست داشت ولی دیگه نیست.
رفتم اینستاگرامش، چندتا عکس از نوه هاش بود و خودش، ...
جاش خالیه
روحت شاد بابا
دلخوش به این بودم که امروز، روز خوبیه، امروز روز ماست، روز ما ایرانیا که خیلی غمگینیم،
یه روز خوب و عالی که بدون آلودگی هوا شروع شده بود و بارونی بود. عصر زودتر راه افتادم سمت خونه که فوتبال رو ببینم، ولی... عجب ترافیکی!
تو راه به همکارم که گیر داده بود بیا برای فینال بریم دوبی، گفتم فکر کنم کار درستی کردیم که نرفتیم! گفت چرا؟ گفتم نمیدونم اما حس میکنم قراره ببازیم امروز. گفت نه بابا ژاپن رو هم مثل چین میبریم. گفتم نمیدونم اما احساس میکنم که، نه، قرار نیست ببریم.
خلاصه تقریبا نیم ساعت اول بازی رو بخاطر ترافیک تو ماشین دیدم، بعد هم که ... باختیم. الکی باختیم.
این رویا هم مثل بقیه رویاها دود شد و رفت. شادی، حق ما نیست. خوشبحال اونها که شادن.
بر عکس اون چیزی که بهمون میگن، خدا هم به همه ماها پشت کرده. این حجم از بدبیاری بدون کمک خود خدا غیر ممکنه!
امروز هم بد بود، مثل همه روزها.
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
......
خیلی وقته خوابتو ندیدم، امشب منتظرتم.
تو فاصله خوردن آلپرازالوم و اثر کردنش و خواب، جایی بهتر از اینجا پیدا نمیشه که بیای و گپ بزنی، حتی با خودت.
امروز بعد از چند ماه به دوستی زنگ زدم، کمی باهاش حرف زدم و گفت اون یکی خط رو چند ماهی هست خواموش کردم.
گفتم چرا؟
گفت چند ماه پیش رفتم و دماغم رو عمل کردم، همون شب قبل از بیمارستان با خودم فکر کردم که من دارم میرم بیمارستان و تو کانتکتهای گوشیم پر از آدمهایی هست که همیشه ادعا دارن که دوستم هستند، اما هیچ کدومشون به درد نمیخورن!
هیچ کدومشون حتی اونقدر برای من ارزش قائل نمیشن که منو همراهی کنند، پس اون خط و تمام کانتکتهاش دو زار هم نمی ارزه.
گفتم خب حق داری، اما خیلی هم سخت نگیر، مردم گرفتارن.
گفت اگه گرفتارن پس ادعا هم نکنن.
حق با اون بود.
تماسم که تموم شد یاد زن افتادم.
تقریبا ماهی یکبار یا نهایتا دو ماهی یکبار بخاطر سردرهای میگرنی و افت فشار شدید میبردمش درمانگاه و سرم میزد تا کمی بهار بشه. دیگه متصدی تزریقات باهامون دوست بود، هر بار میرفتیم فقط اون بود که مورد اطمینان بود خواسته ما این بود که اون سرم رو بزنه.
روزهایی که حالش بد بود، حال من هم واقعا بد بود، اما از طرفی احساس غرور میکردم که این منم که بهش رسیدگی میکنم و امیدوار بودم عشق منو به خودش بیشتر و بیشتر بفهمه.
چقدر هم فهمید!
اونقدر فهمید که تونست خوب آسیب فراموش نشدنی بزنه.
حتما میدونید که بیشتر ضربه ها از نزدکیترین آدمهاست، چون غریبه ها رو حواسمون رو جمع میکنیم.
خواب داره میاد، یواش یواش، بدم نمیومد اگه شرایط مهیا بود و این خواب ابدی میشد.
......
بدرود
کاش دلتنگی نیز نامِ کوچکی میداشت
تا به جانش میخواندی
نامِ کوچکی تا به مهر آوازش میدادی،
همچون مرگ
که نامِ کوچکِ زندگیست
و بر سکّوبِ وداعاش به زبان میآوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتش را بدمد
و فانوسِ سبز
به تکان درآید:
نامی به کوتاهیِ آهی
که در غوغای آهنگینِ غلتیدنِ سنگینِ پولاد بر پولاد
به لبجُنبهیی بَدَل میشود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفتهیی شنیده پنداشته.
احمد شاملو
منو بازم بیخوابی،
بیخوابی و صدای پارس سگها،
سرما، نور ماه، صدای قار قار موتور یخچال،
صدای همهمه توی گوشم،
صدای افکار کشنده،
مغز پرکار،
شکم خالی،
دندان قروچه،
دل تنگ،
چشم خیس و
یاد پدر.
هیچ چیز این دنیا و زندگی ارزش اینو نداره که بخوای ادامه اش بدی.
واقعا چرا آدما زندگی و زنده بودن رو دوست دارن؟
این همه تلاش برای چیه؟
کار کنی یا کلاه برداری و دزدی و نمیدونم هر طور شده پول دربیاری که بخوری و بخوابی با یکی و بخوابی و دوباره روز از نو.
که چی؟
بعدش؟
الکی زنده بمونی و هوا و زمین و شهر و اعصاب بقیه و روح و روان بقیه رو کثیف کنی که چی؟
میگن هر آدمی اومدنش تو قصه و زندگی یکی دیگه، هدفی پشتشه.
منم موافقم با این حرف.
تاثیر بعضی از آدمها خیلی پر رنگه و تا ابد جای پای اونها تو زندگی و روحت میمونه.
بعضی از آدمها کاری میکنن که برای همیشه عشق و عاشقی و احساس رو بزاری کنار. سردت میکنن. در قلبت رو میبندن. یا شایدم قلبی دیگه برات نمیزارن که کس دیگه ای یا حتی خودشون دوباره توش بخواد نفوذ کنه.
کاری میکنن که تو بهترین حالتش با دیدن اسمشون رو گوشیت، حتی اگه محبتی پشتش باشه، فقط ۳۰ ثانیه دلت کمی بلرزه و ضربان قلب نداشته ات کمی بره بالاتر و بعدش به اندازه صد سال کینه و نفرت و خشم تمام وجودت رو پر کنه و این حس بهت دست بده که میخواد ببینه برده سابقش به اندازه کافی زجر میکشه یا نه!
چند شب پیش تو یکی از بی خوابی های همیشگی، سری زدم به تلگرام و گروه همکلاسی های دوران دانشجوئی ، فهمیدم شب قبل پدر یکی از همکلاسی ها فوت کرده.
یادم افتاد که زمانی که بابا رفت، اون هم تو همون گروه تسلیت گفته بود. همونجا تو گروه تسلیت گفتم و بعد برای تسلی خاطر بیشتر، تو خصوصی هم براش نوشتم که متاسفانه حالت رو خوب درک میکنم.
براش نوشتم تازه حالا اولشه، بزار مراسمها تموم بشه، یواش یواش میفهمی که چی شده!
براش نوشتم بابا که رفت، خواب هم رفت....
از اون دخترهای پر افاده بود که همون روزها هم رابطه خوبی باهاش نداشتم.
از اونهایی که فکر میکنه چون پولداره، پس از همه سرتره!
هنوز هم همونطور پر افاده است...
فرداش برام نوشته بود که خیلی ناراحته، نوشته بود که پدرش خیلی خوب بوده، از بس خوب بود جاش اینجاست..... !
دو تا عکس فرستاد از یه امام زاده که پدرش رو اونجا به خاک سپرده بودن.
تو اوج ناراحتی و غصه ای که براش میخوردم، دیدم چقدر دنیای آدمها با هم فرق داره!
این بنده خدا تو مردن پدرش هم دنبال پز دادنه!
.....
بابا چند روز پیش باز هم اومد به خوابم، پدربزرگم هم بود، گفت خیلی این ور و اون ور زدم که برگردم پیشتون، اما نمیشه! راهی دیگه نیست.
خواب عجیبی بود، خوابی که حرفهایی پشتش داشت!
دنیا، اونی نیست که ما میبینیم، حقیقت اینه که ما از دنیا هیچی نمیدونیم! هیچی.
پشیمونم از خیلی از کارهایی که کردم.
کاش دیگه بتونم کسی باشم که بعد از مردنم، مردم همونطور که بابا یاد میکنن از منم یاد کنن.
با رفتنت خیلی چیزها عوض شد.
از وقتی رفتی، من دیگه اون من نیستم، من باز هم جدید شدم، من جدید شاید دیگه برای همیشه سرد و بی روح باشه.
من جدید، کمی هم سنگدل شده.
من جدید اما نگرانه، نگران روزهای بی پشت و پناهی که در پیش رو داره.
من جدید از هیچی نمیترسه اما، چون چیزی برای از دست دادن نداره شاید.
چطور بعضی از آدمها فکر میکنند تا ابد زنده اند؟
یعنی احتمال اینو نمیدن که هر لحظه ممکنه برای همیشه و مدیون از این دنیا برن؟!
وای بر ما
وای بر مدیونین!
به درک واصل میشین و تا ابد در عذاب خواهید بود.
الان درست یکماهه که برای همیشه خوابیدی.
اصلاح میکنم، به گفته مادرم، ساعت ۴ صبح، یعنی حدود دو ساعت دیگه، بیدار شدی، نشستی، نفس آخر رو کشیدی و رفتی.
دو نفس، با فاصله حدودا ۳۰ ثانیه، و احتمالا بدون درد و هیچ رنجی، رفتی، از پیش ما، برای همیشه.
جسمت ما رو ترک کرد، اما روحت، هنوز اینجاست و من و مادر و خواهرها، وجودت رو داریم حس میکنیم.
همین الان هم که دارم اینها رو مینویسم، با تمام وجودم حست میکنم.
نه اینکه فقط یاد و خاطراتت باشه، نه، روحت اینجاست. چند بار به من ثابت کردی تو این یکماه که خودتی، و من مطمئنم که اینجایی.
میدونی، من خیلی دوستت دارم، من خیلی غمگینم، من خیلی دلتنگتم، من خیلی زیاد شرمنده اتم که نتونستم بهترین پسر دنیا برات باشم.
بابت تمام آزاری که تو این ۳۷ سال بهت رسوندم ازت معذرت میخوام.
قطعا میدونی و باز تاکید میکنم که افتخار میکنم که پدرم تو بودی و هستی، درسته که الان مردی، جسمت اینجا نیست، اما تو پدر منی تا ابد.
بابا، منو و تمام کسانی که به واسطه من به تو آزاری رسوندن یا بهت حرفی زدن و بی احترامیی چیزی، نمیدونم هرچی، هممون رو ببخش.
راستش تو این چند روز کلی دلخور بودم، که چرا بیشتر مراقب خودت و سلامتیت نبودی، که چرا ما نتونستیم کاری برات بکنیم که بیشتر زنده بمونی، حتی دلخور از الناز که اگه پولمو داده بود پارسال با پول بیشتر کارهای بیشتری برات میکردم و شاید بیشتر عمر میکردی، اما جایی خوندم و همه میگن که پیمانه عمر که لبریز بشه، کاری از هیچ کس بر نمیاد و حتی یک ثانیه نمیشه به طول عمر کسی اضافه کرد یا کم کرد.
این حقیقت منو آرومتر میکنه. حالا دیگه تنها دلخوری من از خداست، که چرا عمر تو رو طولانی تر ننوشت.
میدونی، فکر میکنم تو به تمام آرزوهات رسیدی، زندگی بسیار خوبی داشتی و با وجود تمام بالا پایینهاش، به بهترین نحو ممکن زندگی کردی.
خوشحالم از اینکه به آرزوی خونه دار شدنت رسیدی، به آرزوی دیدن نوه هات، و از همه مهمتر زندگی پر از عشقی که با مامان داشتی و شدی ضرب المثل برای کل فامیل.
تو و مامان از صفر شروع کردین و خانواده منسجمی ساختین که مثل کوه پشت هم هستند. با قدرت عشق خودتون.
بچه هات موفق هستند، با وجود اینکه من تو زندگیم شکستهایی داشتم، اما موفقیت های کاریم رو مدیون تو ام. همیشه میگفتی که من ارثی برای تو نذاشتم جز اینکه تو رو قوی و پولساز تربیت کردم.
راست میگفتی.
یادمه چند سال پیش که بابای دوستم مرده بود، زنگ زد و زار زار گریه میکرد، حالش اصلا خوب نبود، رفتم و با ماشین بردمش تا اصفهان و کل مسیر رو گریه کرد و آخر با زور قرص خواب و آرامبخش آرومش کردم.
بعد دیروز داشتم به خودم فکر میکردم، ساعت حدود ۴:۱۵ بود که خواهرم زنگ زد، گفت پاشو بیا، گفتم چی شده؟ یک کلمه گفت بابا، مثل فشنگ خودمو رسوندم، تو راه اول فکر میکردم که سکته کردی دوباره، بعد که نزدیکتر شدم، یه حسی بهم گفت...
الان که فکر میکنم میبینم اون حس، روح تو بود، قبل از اینکه برسم بهم گفتی با چی قراره روبرو بشم، تو راه پشت فرمون زار زار گریه کردم، اما وقتی رسیدم بالا پیش بقیه، و تو، دیگه گریه نکردم.
من بودم و مامان و دو تا خواهرا، چقدر خوب که همه بودیم، چقدر خوب که تهرانم، چقدر خوب که مهاجرت نکردیم هیچ کدوممون.
فکر کنم باید از ترامپ هم تشکر کنم!
از لحظه ای که اومدم بالا، تلاشم برای احیا مجدد، تماس مجددم با اورژانس، و و و من شده بودم آدمی متفاوت.
قبلا هر بار که به مرگ تو فکر میکردم، تصور اینکه بتونم تحمل کنم برام غیر ممکن بود، اما اون روز، مدیریت کردم، مادر و خواهرها رو، هماهنگی برای بردنت، و کلی کار دیگه.
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بدنت رو بزارم توی کیسه و بقلت کنم و با برانکارد مخصوص خودم کولت کنم و ببرمت پایین.
واقعا اون انرژی از کجا اومد؟
میدونی، همش حاصل تربیت درست خودت بود، همون قدرتی که تو بهم دادی.
خودمو که با دوستم مقایسه میکنم، میبینم چقدر خوب مارو بار آوردین، تو و مامان.
میدونی بابا، اگه یه موقع از ما دل کندی و رفتی که خدا رو ببینی، بهش بگو من از دستش شکایت دارم،
سرم داره از درد میترکه.
نمیتونم دیگه بنویسم.
کافیه.
گفتنی ها رو گفتم، دوستت دارم بابا، هوای همه رو دارم، نگران نباش، اگه تونستی کاری کن مامان آرومتر بشه.
روحت شاد، یادت تا ابد در دل همه ما جاودان.
بیست و چند روز گذشت
بیست و چند روز از یتیم شدن!
امروز باید اجاره خونه میدادم، مبلغ اجاره بیش از ۳ میلیون شده و چون کارت به کارت میکنم، نمیشه تو یک مرحله واریز کنم.
۳ تومن رو ریختم به حساب صاحبخونه و اومدم بهش پیام بفرستم تو تلگرام که دیدم ماه پیش یادم رفته بوده بقیه اجاره خونه رو بریزم به حسابش.
یعنی اونجا تو تلگرام چیزی ننوشته بودم که پولو ریختم و به شک افتادم که نکنه نریختم.
زنگ زدم به صاحب خونه و پرسیدم، بنده خدا گفت نریختم و روش نشده بگه یادم رفته.
معذرت خواهی کردم و گفتم امشب بعد از دوازده شب هر دو رو میریزم.
رسید پول رو که تو تلگرام براش فرستادم باز معذرت خواهی کردم که بخاطر مشکلات فراموش کرده بودم.
تو همون تلگرام گفت خواهش میکنم و بعد گفت اگر کاری از من برمیاد بگید، راستی پدر چطورن؟ اگه تو هر بیمارستانی کاری گیر و گوری داشتید بگید.
میدونست که پارسال بابا سکته کرده بود، خودش هم پزشکه.
بهش جواب دادم ممنون، دیگه کاری از هیچ کس برنمیاد و پدر فوت کردند...
چند دقیقه بعد زنگ زد، ناراحت بود، خیلی، تو چند دقیقه صحبتی که کردیم شاید ۲۰ بار معذرت خواهی کرد، پشت سر هم، چند بار گفت ببخشید و نمیدونستم و باید میومدم و ...
آخر حرفهاش گفت من میدونم بی پدری چقدر سخته، من دوماهم بوده که پدرم تو تصادف فوت کرده.
با یه غم سنگینی آه کشید و گفت نمیدونی چقدر تو زندگی به من زور گفتن و پدری نبود که پشتم باشه، اگه میبود حتی اگه کاری نمیکرد دلگرمی بود برای من.
بهش گفتم درست میگید، مثل یک پشتوانه است پدر، یکی که بهت قوت قلب میده، یکی با خودت میگی اگه گند بزنم هم اون هست که کمکم کنه، یکی که اگه اذیتت کنن میاد و کمکت میکنه.
بنده خدا زنگ زده بود تسلیت بگه که داغ دلمو، بهتر بگم داغ دل هردومون رو تازه کرد.
بابا، کاش بودی...
چقدر دلم میخوایت هواپیما رو دربست بگیرم، هیچ کس نباشه، من باشم و من، تنهایی زار زار گریه کنم.
بالاخره چند ساعتی هست که هیچ آشنایی دور و برم نیست و خودمم و خودم، ولی کاش همین آدمهای غریبه هم نبودند تا میتونستم دست بردارم از قورت دادن این بغض خفه کننده.
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی،
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی،
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی،
تو تو جنگل نمیتونستی بمونی،
دلتو بردی با خود به جای دیگه،
اونجا که خدا برات لالایی میگه،
میدونم میلینمت یه روز دوباره،
توی دنیایی که آدمک نداره....
حالا دیگه کار از کار گذشته
حالا دیگه جواب همه سوالهات رو داری بابا
حالا دیگه نمیتونم چیزی رو ازت پنهون کنم
حالا دیگه اینجا رو خوندی
حالا دیگه از همه جیک و پوک زندگیم خبر داری
حالا دیگه میدونی چی گذشته بهم
حالا دیگه تمام علامت سوالهات برطرف شده
حالا دیگه میدونی همه چیز رو
بابا، دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد.
یادت شب آخر بهت گفتم زودتر خوب شو و حرف بزن تا با هم گپ بزنیم؟ خندیدی...
میدونی بابا، گفتن نداره، چون همه چیزو الان دیگه میدونی، فقط میخوام اینجا بنویسم تا بخونی و خودم هم بدونم که بهت گفتم، خیلی دوستت دارم، تا ابد به یادتم.
امروز تو بهشت زهرا حست کردم، حست کردیم، هم من و هم مامان، مطمئنم که بودی، کنار مامان نشسته بودی، چایی رو خوردی؟!
آخ بابا، آخ بابا، بگو چیکار کنم با مامان؟ میبینی حالشو؟ چیکار کنم با خواهر کوچیکه؟ با خواهر بزرگه؟ با خودم؟ با دلم که تیکه تیکه است؟
بابا منو بخشیدی؟ تو قبر که گذاشتنت، اومدم اون تو، بالای سرت، یارو تلقین میخوند، من شونه ات رو تکون میدادم، گریه میکردم، موهاتو با دستم شونه میکردم، بوست میکردم، لحظه آخر که همه گیر دادن بیا بالا، در گوشت گفتم نوکرتم بابا، گفتم منو ببخش، گفتم سفرت سلامت، گفتم میبینمت بابا.
راستی گفتن نداره، میدونی، هر ۳ طبقه خونه ات رو خریدم که بیام پیشت، وقتی اومدم دستمو بگیر.
حالا دیگه تو همه چیزو میدونی، ببخش منو، همه رو، همه اونهایی که بهت بد کردن، مستقیم یا غیرمستقیم.
دلم تنگه، خیلی زیاد، آرومم کن بابا.
چقدر سخته، پاتو بزاری تو خونه پدری و سلام کنی و دنبالش بگردی که اولین سلام رو به اون گفته باشی و پیداش نکنی و بفهمی دیگه هیچ وقت نیست.
چقدر سخته که بری سراغ تلگرام گوشیت و بری سراغ چتها و وویس ها با پدرت و برگردی به سالهای قبل و کلی وویس باشه اما جرات نکنی دوباره گوش کنی که مبادا کنترل از دستت خارج بشه و بقیه بفهمن که چند روز گذشته به اندازه چند سال تو بدنت زلزله اومده و فقط از بیرون رو پایی و از درون خرابه ای بیش نیستی!
چقدر سخته که حتی بیای اینجا حست رو بنویسی.
خدایا، کمکم کن، قدرتم رو به اندازه مشکلم زیاد کن، اگه منم بشکنم، دیگه کی میخواد جمع کنه؟ پس لطفا، خواهش میکنم که دستمو بگیر و نزار ظاهرم مثل باطنم بشه.
میدونی چیه، درسته که دیگه مد نیست، وبلاگ نویسی رو میگم، اما من که برای مد شروع نکردم که حالا که از مد افتاده ننویسم.
میدونی چیه، اصلا من و چه به مد؟!!
میدونی چیه، دلم لک زده برای یه مهمونی که توش مست کنم و بگیم و بخندیم و بازی کنیم و بیخیال دنیا!
مثل اون روزا
میدونی چیه، شرابهایی که ریخته بودیم رو هنوز دلم نیومده تمومش کنم.
میدونی چیه، پرم از حسهای متناقض!
میدونی چیه، نه نمیدونی!
تو هیچی نمیدونی.
تو که سهله، هیچ کس هیچ چیز از دلم نمیدونه.
اومدیم درستش کنیم، ریدیم توش!
اه
کاش بچه بودم میزدم زیر گریه و میگفتم من بابامو میخوام، من مامانمو میخوام، و از پیش همتون میرفتم پیش اونا و ...
میدونم که نمیدونی، میگم که بدونی، حلالت نمیکنم، برای همه کارهایی که کردی، خدا اگه باشه حالتو میگیره.
حالا بخند به ریش من.
ولی بترس از اینکه خدا باشه و ...
واقعاً چجوری میتونید؟!
یعنی من هرچی فکر میکنم، میبینم که من این کاره نیستم!
عذاب وجدان نمیگیری؟!!!
اصلاً عذاب وجدان میدونی یعنی چی؟
اصلاً وجدان داری؟!!!
چند روز پیش ماشین یکی از دوستهام رو توی روز روشن، بردند!
تو فیلم های دوربین های مداربسته مغازه های تو اون خیابون تصویر دزدها و ماشینشون و ... خیلی چیزها هست.
خلاصه کنم، ماشین رفت، دزدها رفتن، و کسی هم همکاری نکرد که دزدهایی که با ماشین اومده بودند رو شناسایی کنند و این دوست ما رو خسابی سر دواوندن!
امروز باهاش حرف میزدم و ناراحت بود، یادم افتاد به دوستی که توی اصفهان دارم و توی شهرداری کار میکنه که شاید کسی رو تو تهران بشناسه و کمکی بشه کرد.
با دوست اصفهانی که حرف میزدم، پرسیدم بابا نشدی؟
گفت اوه، خیلی وقته! الان 2 سالشه بچه ام!!!
من!!!!!
هنگ کردم!
دو سال؟!!!
مگه ما آخرین بار کی دیدیم هم دیگر رو؟!!
گفت فکر کنم 4 سال پیش. تازه عروسی کرده بودم.
فکر کردم. دیدم آره. سال 93 بود. و الان 97 هستیم!
ادامه حرف رو همش تو فکر و خیال بودم و پرواز در گذشته و سال 93 و 94 و ...
عصبانی شدم. یادم افتاد به زن. آخرین بار با زن رفته بودیم باغ همین رفیق اصفهانی. خوش گذشت اون روز. خیلی خندیدیم. دیدم که مدتهاست دیگه اونجوری نخندیدم. با اینکه اون روز اوج فشارهای بعد از طلاق بود، اما یادمه که خیلی خندیدیم.
آهی کشیدم. از ته دل.
همین الان که دارم اینو مینویسم هم.
ولی، دزدها رو کاری ندارم، زن، با تو ام، با خود تو، وجدان داری؟!!
میدونی وجدان یعنی چی؟
اگه داشتی این کار رو با من نمیکردی. اینروزهایی که زیر بار مشکلات مالی دارم له میشم، تو اصلاً به روی خودت نمیاری که چقدر تو اوج مشکلات مالیت دستت رو گرفتم.
رک بگم، دلم برات تنگ شده، ولی حلالت نمیکنم. نه تو رو و نه خانواده ات رو.
هیچ وقت
هیچ وقت
هیچ وقت
آخرین باری که زن رو دیدم، یک روز تابستونی تو تیرماه سال 95 بود.
نمیدونم از اون روز چیزی نوشتم یا نه، شاید نوشتم و شاید هم نه.
اتفاقات اون روز رو نمیخوام مرور کنم. از اون روز دو صحنه تو ذهنم هک شده که یکیش زمانی بود که فهمیدم کلید خونه من رو کپی کرده و بدون اجازه من توی خونه من بود، و دیگری...
الان اون دیگری رو میخوام بگم. توی پارک خودمون بودیم فکر کنم. گرمای ظهر تابستون. من هنگ از اینکه چه گذشته و چرا کلید رو کپی کرده و چرا رفته دنبال فهمیدن چیزهایی از زندگی من و خانواده ام، که نمیخواستم اون بدونه یا اگر میدونه هم بگه که میدونه!
آخر همه حرفها و تشرها و ال میکنم بل میکنم، و البته بی تفاوتی من به حرفهاش چون واقعاً تو اون لحظه اونجا نبودم و تو جنگ بین خودم و ذهنم بودم، یه دفعه زد زیر گریه!
گریه؟!! زن؟!!!
وقتی گریه میکرد، یا بهتر بگم وقتی گریه میکنه، مثل سرندیپیتی شر شر اشک میریزه!
نقطه ضعف من رو میدونست. گریه اون، مثل سیخ سرخ که تو قلب آدم فرو میره، برای من دردآور بود. ولی یه تفاوتی اون روز داشت، من اونجا نبودم! گریه اون روز زن، اثر همیشگی رو نداشت چون من منگ بودم و هنگ بودم و نمیفهمیدم که زن در برابر من زانو زده و التماس میکنه و گریه میکنه!
گریه کرد و گفت اصلاً هرچی تو بگی، هر کار بگی میکنم. هر طور که تو بگی رفتار میکنم.
این جملات رو اون روز گفت و الان هنوز تو ذهن من هست.
اون روز من سکوت کردم در برابر اون گریه ها و حرفها. امروز میخوام جوابش رو بدم. بهتر بود همون روز میگفتم نه بعد از دو سال، اما الان هم دیر نیست. شاید اون نخونه ولی کسایی که میخونن، میدونن تو این شرایط چی باید گفت.
باید گفت:
چی شده؟ چی شده که یه دفعه مهربون شدی؟ چی شده که از اون موضع بالا به پایین نگاه کردن اومدی پایین؟ چی شده واقعاً؟ مگه تو همونی نبودی که باید باید میکردی؟ مگه تو نبودی که تهدید میکردی؟ مگه تو نبودی که میگفتی دودمانت رو به باد میدم؟ مگه تو نبودی که همه همه همه چیز رو تحت کنترل خودت گرفته بودی برای همه کس تصمیم میگرفتی و همه بر اساس خواسته و روش تو باید رفتار میکردن؟
حالا چطور باید باور کنم که حرفت برای این نیست که فرصت داشته باشی دوباره منو اذیت کنی؟ از کجا معلوم برای این نیست که بیشتر ازم بکنی و بیشتر پولامو بالا بکشی؟
مگه تو همونی نبودی که این همه به تو خانواده ات کمک کردم و اینطوری منو بازی دادین و پولم رو هم گرو کشیدین؟
اگه راست میگی اول پولو بده بعد بیا حرف بزن!
این حرفها رو باید میزدم و نزدم، و جالب اینجاست که بعد دو سال، فهمیدم که چه شانسی آوردم گول اون گریه های سرندیپیتی وار رو نخوردم، هر چند که من ه احمق دلتنگشم!