یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

خرداد

خرداد

راهت تر بگم، خرداد فقط یک ماه نیست.

زندگی

مرگ

تولد

آغاز و پایان

عشق

نفرت

شورش

خوشحالی و غم

جنگ

پیروزی

شکست

آتش و خون

ماهی پر از خاطره و تاریخ

تولد من

تولد تو

تولد او

تولد ما

شما

ایشان

سفر

و و و و

داره تمام میشه

ماهی که از یکسال هم بیشتره

بیشتر بود

و خواهد بود

چون زنده ام، دروغگویی بیش نیستم، اما ...

پیرزنی با عروس و دامادش در خانه‎ای زندگی می‎کردند. شبی تابستانی بود و هوا گرم، پس همه روی پشت‌بام خوابیده بودند. یک طرف بام داماد و دخترِ زن می‎خوابیدند و طرف دیگر بام، عروس و پسرش. پیرزن دید که پسر و عروسش به هم چسبیده خوابیده‌‌اند، آنها را بیدار کرد و گفت: «هوای به این گرمی خوب نیست به هم چسبیده باشید، از هم جدا بخوابید!» سپس متوجه دختر و دامادش شد که جدا از هم خوابیده‌ بودند. گفت: «هوای به این سردی، خوب نیست از هم جدا بخوابید! بروید کنار هم!» عروس که این طور دید بلند شد و گفت:

قربون برم خدا را
یک بام و دو هوا را
یک بر بام سرما را
یک بر بام گرما را

و از همانجا این ضرب‌المثل به وجود آمد و بین مردم رایج گردید.


لازم به ذکر است که نسخۀ دیگری از شعر بالا، به این صورت نقل شده:

قربون برم خدا را
یک بام و دو هوا را
یک بر بوم زمستون
یک بر بوم تابستون

دو به علاوه یک ه خرداد!

صبح، صبح امروز، سوم خرداد، یک روز بعد از دوم خرداد، گیج و منگ، نا مرتب و به هم ریخته، از خواب بیدار شدم.

تو آینه یه نگاه به خودم کردم و از کثیفی خودم و موهای چرب و ریشهای بلند شده و اوضاع نا مناسب خودم، حالم بدتر شد.

دوش حمام رو باز کردم و به هر زحمتی بود به سر و وضعم سر و سامون دادم.

لباس پوشیدم و نشستم پشت ماشین و روندم سمت شرکت.

صبحانه رو در شرکت خوردم و روی کاناپه شرکت ولو بودم که صدای آیفون بلند شد.

منشی شرکت گوشی آیفون رو برداشت و با تعجب گفت بیارید بالا!

ازش پرسیدم کی بود؟

گفت آژانس! از ونک! میگه گل آورده!

ونک؟! برای کی؟!

قلبم به تپش افتاد!  بلند شدم و رفتم پشت میزم. سعی کردم به خودم و قلبم مسلط باشم!

تا راننده از آسانسور اومد بالا و در رو زد، برای من یکسال گذشت.

همکار و منشی به استقبال راننده رفتند و کنجکاوانه که چه گلی برای چه کسی است!

منشی با یک جام شیشه ای پر از گلهای رز قرمز زیبا وارد شد! همکار با صدا بلند گفت اوه له له!! بیا ببین چی اومده!

رفتم و دیدم منشی متعجب و سورپرایز شده داره به کاغذی که راننده داده نگاه میکنه.

و من، همچنان قلبم تند تند میزد. امروز سوم بود. پنجم نبود. چرا سوم؟!

یک کارت زیبا به دسته گل آویزون بود و رویش نوشته شده بود، تقدیم با عشق!

قلبم تندتر و تندتر و تندتر میزد.

روی کاغذ بدخطی که راننده داده بود یک آدرس بود که آدرس دفتر ما بود و یک تلفن. تلفن برای من نا آشنا!

ضربان قلبم کندتر شد.

آرامتر شدم.

راحت بگم، پیش خودم خیط شدم!!!

معلوم شد شماره تلفن کارمند بانک ملت ه خیابان ونک بود که از منشی شرکت خاستگاری کرده بود و بعد از شنیدن جواب منفی با دسته گل تلاش دوباره کرده که ...

به خودم گفتم، میدونی، تمام شد.

دیگه منتظر هیچ کس و هیچ صدایی نیستم.

یک زندگی معمولی

بدون انتظار

راحتتر بگم، دیگه حتی اگه با یکسال هم موافقت بشه، من نیستم.

دلیلش را هم ، هم تو میدانی و هم من!

پ ن:

پست چند روزی پاک شد، تا کسی فشاری روی خودش نبینه که مبادا گلی بفرسته برای روز تولدم!

دوم خرداد!

فکرش رو کن

فردا

دوم خرداد ه

و ...

میتونست، قرار بود، نقطه عطف زندگی من باشه!


شهرزاد

اسمش رو دوست داشتم

هنوز هم دوست دارم

شهرزاد رو میگم

شهرزاد قصه گو

قصه گوی هزار و یک شب

چند قسمتی از سریالش گذشته بود و من بی تفاوت، مثل تمام سریالهای دیگه، مثل خیلی از فیلمها و سریالهایی که سالها بود از کنارشون گذشته بودم و مش گذشتم، از شهرزاد هم گذشتم.

تا اینکه، تو روزهایی که مثل این روزها روزهای خوبی نبودند، با دیدن ویدئو کلیپش با صدای چاووشی بهش جذب شدم.

تصمیم گرفتم ببینم که چی شده که به اینجا رسیدند که شهرزاد به فرهاد میگه ...

قسمت هفتم بود شاید. نمیدونم. مطمئن نیستم. تمام قسمتهای گذشته رو خریدم و یکجا نشستم، نشستیم به دیدن. با عشق. با لذت.

پیگیری کردم، کردیم، تا ببینیم بالاخره آخر قصه این دو عاشق چی میشه.

ازشون عصبانی شدم، شدیم، از خیلی هاشون، از بزرگ آقا، شهرزاد، فرهاد، قباد و شیرین و خیلی ها، نشستیم به قضاوت اونها، به پیشبینی و ...

فکر میکردم، امیدوارم بودم، وقتی با عشق شروع کردم به دیدن، با عشق هم تا آخرین قسمت رو خواهم دید.

اما...

سیبی که پرت بشه بالا، تا برسه زمین هزار چرخ میخوره.

دل من هم هزار زخم خورد.

هزار زخم هم شاید زد.

تا اینکه عشق رفت عقب.

و یک سری آینده سیاه و ترسناک جای اون رو گرفت.

نشد که تا قسمت آخر رو با عشق ببینم، ببینیم.

دوشنبه شد. آخرین قسمت رو ساعت 12 شب، تنها و با جامهای پر از شراب دیدم و ...

زندگیه دیگه.

همیشه اونطوری که باید نمیشه.

وقتی میشینی فکر میکنی، اصلاً چیزهای قشنگی نمیبینی، اگر و فقط اگر عشق رو کنار بگذاری!

نباید عشق را میکشت!

حال این روزهای من

یک چشمم اشک و یک چشمم آه

دنیا دور سرم چرخید و من،

اصلا نمیدونم چی بنویسم

نمیدونم چی بگم

حال اون بچه ای رو داشتم که شیرینی رو گذاشتند توی دهانش و تا مزه شیرین رو چشید، از دهانش در آوردند و ...


دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهاییو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

دنیای این روزای من همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

پستچی

پستچی ه خودم نه.

پستچی ه چیستا یثربی.

چند شب پیش منزل پدری، متوجه شدم خواهر کوچیکه و مادر، در مورد چیستا یثربی و اینکه تازه با شبکه مجازی آشنا شده و شروع کرده و مثل بمب داستان پستچیش سر و صدا کرده حرف میزدند.

مادر میگفت چیستا مثل فروغ میمونه.

تابو شکنی.

و تعریف کرد که دخترش و اقوامش چه جیزهایی در موردش گفتند و چه عکس العملی به داستانش نشون دادند.

دیشب دیدم که پستچی ه خودم، توی تلگرامش یک کانال داره که مال چیستا یثربی ه. نمیدونم تلگرام بود یا اینستاگرام.

گفتم تو هم چیستا رو فالو میکنی؟

گفت آره.

امروز یکی از پیامهای اون کانال رو که کامنتی بود از یکی از خواننده ها رو برام فرستاد.

رفتم تو کانالش.

عضو شدم.

خوندم

کتاب رو گرفتم.

و خوندم و خوندم و خوندم و ...

به نیمه رسیدم.

یه جایی اون وسطها، به پستچی ه خودم پیام دادم، که تمام داستانهای عاشقانه دنیا رو باید از اول بخونم، چون الان میفهمم!

چون الان عاشق شد.

عاشق پستچی ه خودم.

وسط داستان، آهی کشیدم و اومدم اینجا اینها رو نوشتم و میرم که پستچی خودم رو ببینم.


شب تنهای پاییزی

تو یه شب بهاری، نشستی و با خودت فکر کردی که یه چیزی تو زندگی بی روح و تکراری ه کسالت آورت کمه، و اون چیزی نیست جز عشق. 
یک عشق آتشین و رنگارنگ.
تنها نبودی. ولی خب خوشحال هم نبودی.
زندگیت چیزی نبود که دلت میخواست.
گارد همیشه بسته ات رو باز کردی و اعتماد کردی و اجازه دادی عشق بیاد و رنگ و بوی زندگیت رو عوض کنه.
اومد.
عوض کرد.
زندگیت رو طراوت بخشید.
دیدی که آره، خودشه، همونی که میخواستی.
کم کم، اعتمادت به این حس جدید بیشتر شد.
فهمیدی که همه عمر اشتباه میکردی.
فهمیدی که دل، بهتر از عقل تصمیم گیری میکنه.
پس با دلت، بدون هیچ شیله پیله ای، بدون هیچ محافظی، اومدی جلو.
دیدی که احتیاج به هیچ کس نداری، چون اونو داری.
همه رو گذاشتی کنار.
همه.
پدر و مادر، خانواده و دوست و همه و همه. 
خودت رو تنها کردی ولی بهش نگفتی تنهایی، چون وقتی اونو داری، دیگه احتیاجی به کسی نداری.
بالا و پایین رفتی ولی خم به ابرو نیاوردی.
همه فکر و ذهن و تلاشت رو گذاشتی برای اون.
چون وقتی اونو داری، همه چیز داری.
گذشت و گذشت.
چند سال.
تو یک شب پاییزی، شبی که از دندون قروچه فکت درد گرفته بود، شبی که ترس نداشتن اون وجودت رو پر کرده بود، دیدی که تنهایی.
تنهای تنها
دیدی که وقتی اون نیست کنارت، هیچ کس رو نداری، هیچ کس.
و هیچ کس نخواهد بود.
بوی الرحمن این عشق داره بلند میشه.
و این عشق با رفتنش، داره تو رو هم با خودش میبره.
وجودت و بودنت رو.
این دو بیتی از باباطاهر افتاده تو کله ات و همش تکرار میشه.

 خداوندا به فریاد دلم رس
کس بی کس توئی من مانده بی کس
همه گویند طاهر کس نداره
خدا یار موئه چه حاجت کس

حالا چرا همش این داره تو کله ام تکرار میشه، نمیدونم!

کله ام پر از صداست
پر از پارازیت
پر از هیاهو
انگار نشستم کنار یک کمپرسور پر سر و صدا 
در صورتی که اینجا هیچ صدایی جز عقربه ساعت نمیاد.

چرا من بیقرارم؟

جنگنده ها!

تو راه بودم. داشتم میرفتم سمت محل کار زن، که با هم بریم سمت خونه. پشت فرمون دخترک لوس و پر افاده، بعد از رفتم پسرم، که سالها مونس راه هایی بود که طی کردم (ماشین قبلی) دخترک لوس و پر افاده شده همراه این روزهای من، فقط در راهها! یهو پیچید جلوی من، کمی ماشینش مالید به نوک سپر دخترک، چیز مهمی نبود اما با گذاشتم دستم به روی بوق، اعتراض کردم که چرا؟!!!

برگشت و نگاهی کرد و اخم کرد چیزی گفت، اختمالاً فوحش میداد، گفت و من که نمیدونستم چی میگه، باز بوق زدم! ماشینش رو گذاشت توی دنده عقب و چند بار محکم کوبید به ماشین!!

عصبانی شدم، تا اومدم پیاده بشم، راه افتاد و رفت، کمی جلوتر پلیس ایستاده بود، سرباز بود، پرسیدم جلوی ماشین من چیزی شده؟ گفت کمی! پا رو روی گاز گذاشتم و فشار دادم، دخترک لوس در این مواقع تبدیل میشه به فشنگی که از تفنگ خارج شده! به سرعت رسیدم بهش، تو ترافیک گیر کرده بود. سریع ترمز دستی رو کشیدم و پریدم و کنار شیشه ماشینش بهش گفتم: عمو میزنی و میری؟!! مگه شهر هرت ه؟!!!

داد زد به من نگو عمو!

گفتم بگم خاله خوبه؟!!!! خاله چرا میزنی و میری، بیا پایین ببین زدی ماشین رو داغون کردی! (دروغ چرا، خودم هنوز ندیده بودم و بر اساس حرفهای اون سرباز گفتم! کمی اون سرباز حتماً خیلی بوده!)

اومد دوباره راه بیفته و بره که یقه اش رو گرفتم و از توی شیشهه ماشین کشیدمش، گفت بزار پیاده شم تا حالیت کنم، منم ولش نکردم، دست کرد و کلید ماشینش رو برداشت و چند ضربه با کلید زد و من ولش کردم تا پیاده بشه.

پیاده شد. قدش از من بلندتر بود و کمی هم درشت تر، ولی من عصبانی بودم. همینطور یقه اش رو گرفتم و کشوندمش سمت ماشین خودم، یقه اون توی دست من بود و اون هم باز با کلید ضربه میزد و من از ضربه ها چیزی نمیفهمیدم. رسیدم جلوی ماشین، دیدم که سپر از جای خودش در رفته و قیافه دخترک، دیگه مثل قبل اون هارمونی و ظرافت رو نداره و داره بهم دهن کجی میکنه!

یقه رو ول کردم، دوید به سمت ماشینش که بره، پلیس رسید، و گرفتش و اجازه حرکت بهش نداد. به پلیس گفتم این میره ها! گفتن نگران نباش و به سرباز گفت بنشین توی ماشینش.

زدیم کنار و راه رو باز کردیم. به دستم نگاه کردم. دیدم چند زخمی روی دستم هست و خون میاد. موبایل رو برداشتم و زنگ زدم به زن، گفتم تصادف کردم و دستم بنده و شما برو. پرسید کجا و گفتم.

بعد دیدم زخم دستم بیشتر از اونی ه که فکر میکردم. زنگ زدم به پلیس 110. گفتم شرح ماوقع رو. گفتند مامور خواهند فرستاد!

پلیس راهنمایی ما را حواله کردند به کارشناس تصادفات، یک کیلومتر جلوتر. من تنها و اون همراه سرباز، بخاطر فرار کردن ابتدایی!

رسیدیم پیش کارشناس، با عصبانیت و آب و تاب تعریف کرد که من از عقب چندین بار ضربه زده ام به او، و او کار داره و میخواد بره!

تعریف هاش که تمام شد، به پلیس نگاه کردم و گفتم، به نظر شما من آدم دیوانه ای هستم که با ماشین 180 میلیونی! (کلی گذاشتم روی قیمت ماشین) از عقب بزنم به این آقا و ماشین خودم رو داغون کنم؟!!! شما یه نگاه به دست من بنداز! خودم هم نگاه کردم و دیدم خون داره بیشتر میشه!!!

پلیس راهنمایی بررسی کرد و رو کرد به اون، و گفت مقصر شمایی. بابت دست این آقا هم که پلیس کلانتری رسیدگی میکنه.

نگاهی به دست من کرد، ناگهان عوض شد!

معذرت خواهی کرد. بارها و بارها. حلالیت طلبید، بارها و بارها. گفت نفهمیدم چه کردم. موهای سفیدی داشت، نگاهی بهش کردم و نمیدونم چرا، دلم سوخت!

نگاهی به ماشین کردم و به دستم، باز عصبانی شدم.

زن تماس گرفت، آدرس گرفت و با برادرش تو راه بود. با خودم فکر کردم که قطعاً اگر زن و برادرش ببینه که چی شده دستم، دیگه نمیتونه به این راحتی ها بره.

به پلیس راهنمایی گفتم زودتر کار رو تمام کنید. مدارک رو دادند به من و شماره تلفن ها رد و بدل شد. ولی نمیرفت، همش معذرت خواهی میکردو میگفت حلالم کن. گفتم الان عصبانی ام، نمیتونم چیزی بگم. شما برو تا بعد، اما باز اصرار کرد که حلالم کن و تو این فاصله زن، و برادرش رسیدند.

برادر زن، جلوی رفتنش رو گرفت. جوان و قوی و پر شور، مطمئن بودم جلوی خواهرش و برای دفاع از من قطعاً حال طرف رو میگیره و احتمال زد و خورد هست. سریع جلوی برادر زن رو گرفتم و اون رو راهی کردم و رفت.

بعد از رفتن اون، زن دست من رو دید، و اعتراض کرد که چرا گذاشتی بره!!

.....

شب شد، رفتم و دوش گرفتم تا زخمها رو تمیز کنم. دیدم که چند جای کمرم هم زخم شده. عصبانی شدم. تصمیم گرفتم که همین الان برم کلانتری و پزشکی قانونی، با زن مشورت کردم و اون استقبال کرد. اما دیدم که کاری سخت خواهد بود و من بخشیده ام! پیش خودم خوب نمیدونستم که وقتی بخشیدم، باز پرونده رو باز کنم!

پس تصمیم گرفتم بیخیال بشم. هرچند که کاهی وقتها احساس خریت میکردم! و مطمئن بودم که اون اگر جای من بود، نمیبخشید، ولی خب...

تلفنم زنگ خورد. اون بود. زنگ زده بود برای دلجویی و احوال پرسی، گفتم که زخمهای جدیدی کشف کردم! گفت شرمنده است و پشیمان. اونقدر حالش بده که اومده پیاده روی و مطمئن ه که تا صبح نمیخوابه و خواست حلالش کنم.

گفتم حال من خوبه، شما هم سعی کن کمتر عصبانی بشی. با حرف بیمه و قرار گذاشتن بحث رو عوض کردم.

خوابیدم

صبح شد.

توی بیمه دیدمش.

تا از ماشین پیاده شدم، با یک شاخه گل رز که تزیین شده بود، از من استقبال کرد و باز معذرت خواهی کرد. برای ما مردها هیچ وقت گل گرفتن مهم نبوده، اما من با دیدن این صحنه، فهمیدم که اشتباه نکردم برای بخشیدن.

گل رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم گذشت.

گفت دستتون رو ببینم، گفتم خوبه. باز معذرت خواهی کرد و رفتیم دنبال کارهای اداری.

کمی بعد تعریف کرد که در جبهه جنگیده. فشار های زیادی در اون سالها بهش اومده و به قول پدرش، در جنگ اعصابش رو جا گذاشته.

باز دلم سوخت.

برای اون و برای تمام جنگنده ها!

برای پدر خودم حتی.

شرمنده شدم.

کاش یقه اش رو نگرفته بودم و گذاشته بودم بره.

پرسیدم که اگر قبلاً از بیمه اش استفاده نکرده و تخفیف داره، من خسارت نمیخوام و بره. قبول نکرد. و گفت قبلاً هم از بیمه استفاده کرده و حتماً باید برای ارامش خودش هم که شده خسارت ماشین رو بگیرم. حتی اکر بیشتر از بیمه بشه باید خودش پرداخت کنه.

در مورد شغلش توضیح داد و گفت هر کاری که بخوام برام انجام میده.

خواستم بگم زن، زمانی آرزوی بازیگری داشت و کاری کن، دیدم که درست نیست. نه تنها سواستفاده از تعارف این اقا، و بلکه بازیگر شدن ه زن!!!!! (ما از اون آدمهاش نیستیما!!! گفته باشم!!!)

کار اداری تمام شد و خداحافظی کردیم. باز هم معذرت خواهی کرد و من باز دلم برای تمام رزمنده های عزیز مملکتمون، چه خوبها و چه بدها، چه موافقین و چه مخالفین، همه و همه سوخت برای همشون آرزوی سلامتی و ارامش کردم.

بارها با خودم فکر کردم اگر اونجا که اون عصبانی بود من هم ضربه ای شده بودم الان چطور میتونستم با وجدانم کنار بیام!


تو دلم


اونقدر تو دلم حرف زدم که دیگه دلم حوصله حرفهام رو نداره! اونقدر تو دلم بحث کردم و دعوا کردم که دلم سرش درد گرفته!  اونقدر تو دلم داد زدم که گلوم، تو دلم گرفته و صدام تو دلم در نمیاد! اونقدر تو دلم زندگی کردم که دلم میخواد منو از تو خودش بندازه بیرون.  آخ که اگه دلم نبود من چه میکردم.  .... وای که چقدر. ...هیچی بابا. الکی دارم شورش میکنم. ملالی نیست. فقط اونقدر تو دلم زار زدم که تو دلم سیل اومده و آب منو با خودش تو دلم برده و خفه شدم حتی تو دلم!











فراتر از ترس

یه موقع هایی، مثل اینروزها، چیزی مثل یک ترس، شاید فراتر از ترس، تمام وجود من رو در بر میگیره.

حسی مبهم و وحشتناک. مثل یک کابوس ترسناک، که وقتی میخوای تعریف کنی، نمیدونی چی بوده و چرا ترسناک بوده و چرا آزاردهنده. فقط میدونی که تو ترسیده بودی و یک کابوس بوده.

کابوسی که شاید از کودکی با تو بوده، و حتی هنوز هم هست. و تو هیچوقت نمیدونی، و نمیفهمی چرا این کابوس ترسناک بوده و چرا با تو هست.

اصولاً آدم ترسویی نیستم، و اتفاقاً بعضی وقتها بیشتر از اونی که باید نترس بودم و بی کله جلو رفتم و تاوانش رو هم پس دادم. دلیلش هم این بوده که زندگیم، عمرم و حتی سلامتیم برام اونقدرها که باید مهم نبوده. من برای از دست دادن مهم های زندگیم میترسم. حالا که مهمی توی زندگیم هست، چیزی فراتر از ترس هم با من هست. و ترسم از این است که این فراتر از ترس، مرا از با ارزشترین شخص زندگیم دور کنه و در نهایت این کابوس به وقوع بپیونده.

همین ترس باعث میشه که حرف نزنم.

همین فراتر از ترس باعث شده که زندگی نکنم.

که آرزوی مرگ کنم

که آروم نباشم.

که دلم طوفانی باشه و چشمهام ابری.

ما، من و زن

سلام


باید بگم که حال همه ما خوب است.

بالا و پایینها فراوان، صعود و سقوط تا دلتون بخواد، اما سالها رنج و فشار، از ما، هر دو ی ما، فولادی محکم ساخته که هرچند در باطن تک تک ملوکولها در آستانه از هم گسیختگی قرار گرفته اند، اما در ظاهر بسیار محکم و استوار وحدت خودشون رو حفظ کرده اند.

یاد اون جمله قدیمی و معروف افتادم که وحدت، کلید پیروزی ماست!

و البته این فولاد لرزان، با کمی آرامش و رسیدگی، همونطور که الان داره، مجدداً محکم و استوار خواهد شد. به قول معروف ما از اون بیدها نیستیم که با این بادها بلرزیم!


این روزها، فشار از همه طرف بر ما، من و زن، وارد میشد و هر دو ما، من و زن، کمرمون رو در آستانه شکستن میدیدیم، و گاهی وقتها، خود ما، من و زن، نا امیدانه به آینده ای که خیلی تاریک به نظر میومد و آرزوهایی که اصلاً بزرگ نبودند و نیستند، برامون دور از دسترس به نظر میومد.

ولی ما، من و زن، صبر کردیم و صبر کردیم و هرچند کند و به سختی، در مسیر موندیم و ادامه دادیم.

ما، من و زن، ادامه دادیم تا اونی که اون بالاست، که شاید اون بالا اما فقط در آسمون پایین شهر هست، کوتاه اومد، کمی، و قسمتی از مشکلات و فشار رو کمتر کرد.


شاد باشید و سلامت و انرژی های شما بر زندگی ما، من و زن، جاری

بدرود

روزی که تمام شدم

حالم خوب نیست و برای فرار از ترکیدن بغض، اومدم که بنویسم.

تو دلم، تو سکوت، دارم داد میزنم.

داد میزنم و مرگ رو صدا میکنم.

مطمئنم اگه دهنم رو باز کنم دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و ساکت بمونم.

باز شدن دهن همانا و ترکیدن بغض، همانا

فک و دندونهام درد گرفتند از بس محکم فشار دادم که باز نشن.

هیچ چیز خوب نیست

هیچ چیز

هیچ امیدی برای بهتر شدن هم نیست

چون هیچ چیز خوب نیست

حتی یک درصد از کل

هیچ چیز

از این بدتر، قابل تصور نیست برام

خدایا، چرا؟

به چه جرمی؟

چه نفرینی؟

چه طلسمی منو به این روز انداخته؟

چرا من؟

چرا؟

مرگ امروز برای من شیرینترین ه

مرگ

بیا و من رو دریاب

از صمیم قلبم، صادقانه، بدون حتی یک درصد شک، آرزوی مرگ دارم.

دیگه این زندگی رو نمیخوام

خواهش میکنم تمامش کن.

چون من بی عرضه، دیگه حتی توان تمام کردن این زندگی نکبت بار رو هم ندارم.

پس تو تمامش کن.

ای کاش، امروز که بدترین روز زندگی من تو این 34 ساله است، با مرگم، تبدیل به یک روز خوب بشه.

باور کنید یا نکنید، این آرزوی قلبی من ه

آرزوم مرگ ه

همین الان

چه کنم چه کنم

هیچ کس مقصر نیست برای این بدبختی، جز من.

من اولویت هیچ کس نیستم و من باید هوای همه رو داشته باشم جز، خودم.

. مقصر تمام این شرایط خودم هستم و حماقتهای خودم.

حماقتهایی که پایانی ندارد.

الزاماً هر که باهوش است و خوب فکر میکند، دلیلی بر احمق نبودنش نیست.

من یک احمق باهوش هستم.

و به تمام صفات خوبم، بی عرضگی هم اضافه شده است.

و در همه این احوال، هیچ کس مقصر نیست جز خودم.

و برای این شرایط، هیچ پایانی نیست.

هیچ پایانی، جز مرگ!

مرگی که نمیدانم چرا، و به چه علت، از من دور است.

معتقدم که مرگ از رگ گردن به همه ما نزدیکتر است، به یک طوفان، به یک ریزش کوه، به یک لحظه، ولی مرگی که اینقدر نزدیک است، از من دوری میکند.

دیشب، طوفان آمد. طوفان باعث ریزش کوه در جاده امامزاده داوود شد و 20 نفر کشته شدند. رفته بودند برای تفریح، وقتی میرفتند، حتی 1 هزارم درصد هم فکر نمیکردند خواهند مرد! ولی مردند.

در جاده چالوس هم سیل 5 نفر را کشت و چندین نفر مفقود شدند. در میان کشته ها عروس و دامادی هم بودند که برای ماه عسل میرفتند! فکرش را هم نمیکردند، اما مردند.

به سادگی، و فقط به یک باد!

ولی پس چرا این مرگ و باد، از من دوری میکند؟

در زنجان، زنی 30 ساله بر اثر گاز گرفتگی مرد. تابستان و گازگرفتگی؟! فکرش را هم نمیکرد، ولی مرد.

مرگ نزدیک است و من در غم!

خسته ام.

خسته از این زندگی.

از این درماندگی و واماندگی،

از این دردی که دچار شدم.

چه کنم چه کنمی که گرفتارش شدم.


هفت تیر

امروز هفتم تیر ه

هفت تیر 94

یکسال گذشت

از آزادی

و من در این یکسال، کلی بالا و پایین داشتم.

کلی خاطرات خوب و خاطرات بد.

کلی قصه برای گفتن و نگفتن.

راضی ام.

از تصمیمی که گرفته بودم.

از شرایطم.

از همراهم.

و از اینکه در هفت تیر سال 93، ساعت 7، از بند آزاد شدم.


این روزهای من (خرداد 94)


روزهای آخر خرداد ه و کم کم بهار داره جول و پلاسش رو جکع میکنه و تابستون ه که خودنمایی میکنه.

اگه بخوام در چند جمله انشای "بهار خود را چگونه گذراندید" رو بنویسم، باید بگم که: بد شروع شد، همراه با تنش و اعصاب خوردی، همراه با پروژه های بد باز مانده از زمستان که روزهای آغازین بهار رو کدر کرد و همراه با مسافرتی از روی اجبار.

ولی خب چه کسی تو این دوره زمونه انتظار این رو میتونه داشته باشه که همه چیز عالی و خوب باشه؟ قطعاً هیچ کس!

خدا را شکر گذارم که بعد از چند روز ابتدای سال، روال تغییر کرد و بهتر شد و بهار رو بهتر سپری کردم.

با خریدن یک دختر بچه لوس و زیبای ایتالیایی (ماشین جدید) کمی رنگ و بوی زندگی متفاوت شد. پسر با وفای قبلی (ماشین قبلی) رو سپردم به پدر و بر مرکب دختر تند و تیز جوان نشستم تا چند روزی هیجان جوانی رو مجدداً تجربه کنم.

فروردین گذشت و با رسیدن اردیبهشت، تازگی تازه وارد تمام شد و روند همیشگی زندگی، همراه با بالا و پایین رفتنهای گاه لذت بخش و گاه ذجر آور، ادامه پیدا کرد.

و اما خرداد، خرداد همیشه برای من ماهی متفاوت بوده و هنوز هم هست و خواهد بود. خردادماه ها همیشه پر از اتفاقهای خاص بودند و خواهند بود. خردادی ها هم به نظرم آدمهای خاصی هستند! نه بخاطر اینکه فقط خودم خردادی هستم، نه، بخاطر اینکه خودم هم خردادی هستم!!!

ولی خداییش خودتون خرداد و رویدادهاش رو تصور کنید، دو خرداد، سوم خرداد، پنجم، چهارده و پانزده خرداد، بیست و دو، بیست و سوم خرداد و ...

امسال هم تولد من به لطف زن، با سورپرایز و جشن تولدی خاص برگزار شد. جشن تولد امسال رو قطعاً هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. هیچ وقت.

ولی من ناتوانتر از اون بودم که بتونم به همون کیفیت برای زن، جشنی برپا کنم. جشنی که من برپا کردم، خوب ولی سورپرایز نبود و البته بیشتر کارها رو هم خود زن انجام دادند.

از جشنهای خرداد هر چی بگم کم گفتم، ولی از جشنها که بگذریم، عزاداری هم در کار بود.

دوستی که همچون برادر، نزدیک به 20 سال همراه و کنار من بوده، عزادار شد. پدرش از دنیا رفت و من رو در اندوه و غم فرو برد.

پدری که حتی در روزهای مریضی، هم بازی ما و حتی ضرب المثل جمع های ما بود، و البته خواهد بود.

و این روزهای آخر خرداد، همراه با مرور خرداد 93 است. اوج جنگ و تنشهای جدایی. یادآوری تمام روزهای جنگ سالهای گذشته، جنگ بین من و مادر فرزندم.

جنگهای فرسایشی، که از من، یک ترسو و بی اعصاب ساخته. مردی که گاه و بی گاه اشک چشمهاش رو پر میکنه، مردی که ترس از ناتوان بودن و بی عرضگی مثل خوره به جونش افتاده.

مردی که اشتباه میکنه پشت اشتباه. مردی که مدیر ه اما از پس مدیریت یک بچه بر نمیاد.

مردی که خسته است.

البته، یک سال زندگی بهتر، من رو بهتر از قبل کرده. کمکهای زن تو یکسال گذشته، مرهمی بوده برای تمام دردهای من، و نجات دهنده من از بیمارستان و قرص و داروهای ضدافسردگی.

خرداد داره تمام میشه.

تیر و 7 تیر در راه است.

در 7 تیر، در سالگرد آزادی، شاید مجالی باشد برای مرور تمام لحظه ها.



روزی که ....

بگم چی؟

بگم روزی که مشت خوردم؟!

مشت نخوردم.

روزی که...؟

بگم روزی که له شدم؟

شاید. اما خب له هم نشدم.

روزی که منگ شدم؟

یا.... روزی که ..... ؟!! روزی که روز بدی بود.

روزی که شوک شدم.

روزی که مرگ خودم رو تصور کردم، تصور کردند، آنالیز کردند و ...

روزی که فهمیدم که هیچی نیستم.

روزی که کاش کر و کور بودم.

روزی که ازش بدم میاد.

روزی که بهم ظلم شد.

روزی که امید و انرژیم بر باد رفت.

روزی که چشمهام چیزهایی دید و خوند و گوشهام حرفهایی شنید که باور نمیکرد.

زن مقصر نیست.

من هم.

اما زن، خودش باور ندارد، اما خوب تخت تاثیر حرفهای دوستان، مادر، و حتی تخت تاثیر بعضی اشتباهات من، بر روی همه چیز خط میکشد.

و منی که مار زده ام را با ریسمان سیاه و سفید روبرو میکند.

روزی که امیدم نا امید شد.

روزی که قصر رویاهایم خراب شد.

روزی که ...


زن حق دارد. مادرش هم. دوستانش هم. اما انصاف رعایت نشد.

چون من از اون مردها نبودم که مثل اونها با من رفتار شد.

و متعجب از اینکه چرا زن، مرا ندید!!


چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را؟

برای این همه نا باور خیال پرست!



نوروز 94

از زمانی که من و زن با هم پیمان دوستی بستیم، معجزه ای رخ داده و ما کماکان در آن معجزه هستیم.

شاید از 4 دی و شاید هم از قبل از آن.

وقتی این روزهایخودم رو با این روزها من در سال 93 مقایسه میکنم، تفاوت فاحشی رو احساس میبینم.

میبینم که من آزاد شده ام از بند زندان بان، و میبینم که من و ما، بیشتر تحت تاثیر آن معجزه پیش رفته ایم.

سالها زندگی بد، از من مردی کمی ترسو و پر اشتباه ساخته، و تجربیات تلخ گذشته زن، ترسی بیشتر را در دل او و حتی خانواده اش بوجود آورده.

من قدم به قدم در حال پیشروی هستم و ذره ذره دارم زن رو به عنوان همراه همیشگی خودم در ادامه این زندگی معرفی میکنم.

حاشا بگویم که افتخاری برای من به نام زن وجود دارد. حاشا بگویم با زن، آینده ای خوب و عالی برای خودمان در کنار هم میبینم و میبینم که گنجینه افتخارات من، با زن تکمیل خواهد شد.


سال 93، با تمام خوبی ها وبدی هاش، که با مشکلات شروع شد و با جنگ ادامه یافت و با آزادی تثبیت شد، و در یک چهارم نهایی با مشکلات بسیار به من و زن و رابطه ما فشار آورد، بالاخره تمام شد.

تا آخرین روز هم ضربه زد. تا 29 اسفند حتی.

ولی خب، در آینده زندگی من، سال 93 نقطه عطفی خواهد بود.


سال 94، با سختی و دلخوری و دلتنگی شروع شد ولی از اینجا به بعد رو شیرین و زیبا میبینم.

میبینم که معجزه، کائنات، خدا، انرژی یا هر چه صدایش میکنند، در حال نزدیک کردن ما به آرامش است و روزهای خوب جبران کننده روزهای بد، در پیش روست.


زن، مرد اینجا رسماً اعلام میکند که عاشق توست، و قبله گاه آینده او، تو هستی و خواهی بود.

مرد اینجا اعلام میکند که همه چیز با کمک زن، مرد و معجزه خوب خواهد شد و ما در کنار هم آینده ای عالی خواهیم داشت.

مرد، تو را دوست دارد.


تمام من

تمام نا تمام من، با تو تمام میشود، ولی تو دیگر آن تو نیستی.

نیستی چون من، کاری کردم و اشتباهی کردم که این اجازه رو داد به تو، که خطی بکشی بر هر آنچه من بودم و هستم، و خطی بکشی بر خودت تا دیگر آن تو نباشی.

و من، در این نقطه ای که ایستاده ام، تمام خود را هیچ میبینم و هیچ انگیزه ای برای ادامه این من ندارم.

من، تمام شدم.

تمام.

چون دیگر بلد نیستم از اینجا به بعد، چگونه باید تو را برگردانم به مسیر ما.

چون تو از من متنفر شدی و من را سزاوار بدترین و هولناکترین عقوبتها میدانی.

حق داری.

خودم هم خودم را لایق چیزی بیشتر از این نمیدانم.


سزای گناهکاری چون من، چیزی جز بدترین مجازات ها نیست.

چه تو مجازاتم کنی، چه خودم، و چه زمانه.


تویی که اون بالا نشستی، یا خودت درستش کن، یا من رو با چیزی حتی مرگ راحت کن.

مردن، سخت و درد آور نیست، این زندگیست که پر از درد است.

من، همینجا، رسماً اعلام میکنم که زندگی پر از درد را نمیخواهم.

تویی که اون بالا نشستی، بشنو. گفتم. خودم گفتم.


بدون شرح

خب، من، راستش، هیچ حالم خوب نیست.


نسخه ای واحد برای همه آدمها و شرایظ و درد وجود نداره.

یا شاید هم داره.


بالاخره باید راهی باشه.


ولی خب، من حالم خوب نیست!