چندتایی نظر تایید نشده از قبل مونده بود.
صفحه نظرهای تایید نشده رو باز کردم تا بخونم، پاک کنم یا تایید کنم.
یکی از نظرها توجه من رو جلب کرد تا برم و پست مربوط رو بخونم
از اینجا میتونید اون پست رو بخونید.
بعد از خوندن پست، دیدم که 5 تا نظر داره.
نظرها رو خوندم و دیدم که بعد از این پست بعضی از نظر دهنده ها شده بودند همسایه و آخرین خبرهایی که ازشون داشتم این رو میگه که همگی جدا شدند!!
همگی!
و همگی وبلاگهاشون رو پاک کردند و من دیگه بی خبرم.
همه گفتند نکن، و من بعد از 6 سال جدا شدم و اونها هم!
چرخ روزگار رو داشته باش!!!
در دل بهمن سرد و تاریک
شعله زد بر افق نور قرآن
بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده بادا ایمان
با فکر کردن به بهمن، همیشه این چند بیت توی ذهن من که از دوران دبستان به یاد مونده، تداعی میشه.
و دقیقاً بعد از این چند بیت این میاد تو ذهنم که : زمین اما به دور از کینه بهمن، نشسته با گل و خورشید مهمانی...
اولی سرودی انقلابی و دومی هم ترانه ای از خواننده ای ضد انقلابی!
اما این بهمن، که امروز 22 روز از آن گذشته، برای من بهمنی بود پر از حادثه، حادثه که نه، پر از سقوط!
روزهایی که زن، غمگین است. خاطرات پدر مرحوم زن، در ذهنش مرور میشود و هر لحظه او را منقلب میکند، هر چند که به زبان نمی آورد و بروز نمیدهد، اما فهمیدن اینکه حالش خوب نیست، سخت نیست.
و در این روزهای پر از التهاب زن، من هم گلپسر را از خود دور کردم. به خواست گلپسر، و به خواست روزگار. جدایی که بهترین انتخاب برای این روزهای اوست.
جدایی از گلپسر از یک طرف، بسته بودن زندگی من به زن، زنی که این روزها حالش خوب نیست از یک طرف، مشکلات کار و شرکت و شراکت از یک طرف، و بهمن خونین هم که ...
چند روز تعطیلی کسالت آور، چند روز تنهایی، چند روز لعنتی، دوباره دارم بر میگردم به روزهایی که از تعطیلی ها و جمعه ها متنفر بودم!
چون زندگی من، پس از معجزه عشق، به زن وابسته شده است.
گذشته شفافی ندارم.
بهتر بگویم، شفاف هست، ولی خوب نیست، حداقل از دیدگاه زن.
زندگی بد گذشته، باعث شده که سابقه بدی برای من بوجود بیاید. و این سابقه بد، وقتی همراه بشود با دفترچه خاطراتی باز، به اسم یادایام، گاهی وقتها میشود گذشته کدر و موجب بی اعتمادی.
من، مرد روزهای قبل نیستم. ولی روزهای قبل به اعتقاد زن، با من هست.
من از گذشته زن آنچنان نمیدانم و نمیخواهم بدانم، ولی گذشته من ثبت شده است در اینجا و محکومم به عدم راستگویی و محکومم به تیرگی گذشته و محکومم به فشار بالا!
گفتم فشار بالا، چند روزی، خیلی نیست، ولی چند روزیست که چیزی در سر من نشت میکند! احساس میکنم که خون از رگهای مغزم بیشتر از قبل به بافتهای مغز و سلولهای خاکستری جاری میشود.
احساس میکردم از فشار خون بالاست، که اینطور نیست. فشار در محدوده مجاز ولی کمی و فقط کمی بیشتر است.
مغز معیوب خسته، نشتی هم پیدا کرد!
شاید بر اثر سقوط دیوار بی اعتمادی بر لوله های پوسیده خون رسانی به مغز، شاید هم بر اثر فشار زیاد پمپ کننده خون که همانا قلب است و شاید هم...
نمیدانم
از اصفهان اومده بودم.
بکوب رانندگی کرده بودم و خسته.
دوست همراهم رو پیاده کردم و اومدم سمت خونه.
شب بود. احتمالاً 10 یا شاید هم 11
پشت چراغ قرمز، پسر هفده یا هجده ساله ای که به زور پشت لبش تیره شده بود، با چند شاخه گل رز اومد کنار ماشین.
گفت بخر
گفتم نه، لازم ندارم
گفت بخر برای خانمت
به چشمهاش نگاه میکردم و داشتم با خودم فکر میکردم که الان خانم من کیه؟ آیا زن، خانم من هست یا نه؟ همینطور که داشتم فکر میکردم گفت بخر برای مادرت
باز فکر کردم که الان میخوام برم خونه مادرم یا نه که گفت خواهرت، اصلاً خودت! برای خودت بخر
من هنوز تو فکر این بودم که خانم من کیه، برای کی بخرم، مادرم، یا خودم که دیدم ثانیه شمار پشت چراغ نزدیک به 5 ثانیه شده.
گفتم چنده؟
گفت دو تومن
از جلوی داشبورد یک اسکناس دو هزار تومنی برداشتم و بهش دادم و تشکر کرد و گل مال من شد.
راه افتادم و با خودم تصمیم گرفتم که گل برای زن باشد.
چه خانم من باشد، چه نباشد.
یک شاخه گل رز، تقدیم زن که این روزها همراه من است.

گلپسر رفت
زن از من عصبانیست
شاید هم، رفت.
توان نوشتم را هم حتی برد.
صورت با سیلی سرخ بشود یا نشود، مهم نیست، مهم این است که اشک از چشمانم دور میشود.
از شنبه تا الان، بارها سیلی خورده ام.
از خودم.
از زمانه.
شاید از همه.
و خواهم خورد.
از خودم.
از زمانه.
و شاید از همه.
او مرا مرد میخواند و من نیز او را زن خواهم خواند.
با وجود تمام مشکلات و بالا و پایین رفتنهای زندگی، لذت بخش ترین روزهای زندگی را با زن، سر میکنم.
با شوق و ذوق از خواب بیدار میشی.
چون مطمئنی امروز یک روز دیگه است.
چون فکر میکنی قراره خوشحال باشی.
اما...
هنوز یک ساعت نگذشته که ...
همه چیز عوض میشه.
باز تو سعی میکنی درستش کنی.
نمیشه.
سعی میکنی به خوبی فکر کنی و الکی جنایی ش نکنی و به چیز دیگه ای وصلش نکنی تا حداقل از طرف ت تلاشی باشه برای برگشتن ورق.
نمیشه.
اوضاع بدتر میشه.
معذرت خواهی میکنی تا بد فهمیدن ها (سوتفاهم سابق!) برطرف بشه و از یک کاه، که واقعاً هیچ چیز نیست، کوهی سرت خراب نشه.
نمیشه.
وقتی معذرت خواهی رو تایپ کردی با خودت میگی الان همه چیز برمیگرده به قبل، ولی یک حس بهت میگه که نه! پس با خودت عهد میبندی که اگر درست نشد دیگه اصراری بر معذرت خواهی دوباره نمیکنی.
جمله ای رو میخونی که شک میکنی به بیدار بودنت. چند بار چشمهات رو میمالی و با خودت میگی حتماً خوابم!! ولی باز همون جمله جلوی چشمته. یادت میفته به خوابی که داشتی توش میمردی و تو خواب داد میزدی که من رو از خواب بیدار کنید!! آرزوی میکنی که از خواب بیدار بشی، اما نه.... جمله جلوی چشمت ه داره بهت پوزخند میزنه.
سرت گیج میره. اتاق میچرخه. داد میزنی"دهقانپوووررر" سریع میاد تو اتاق و میگه بله آقا؟
برای من یک لیوان آب بیار
چشم آقا
5 ثانیه بعد لیوان آب جلوته و با نگرانی نگاهت میکنند و میپرسند" چیزی شده آقا؟"
میگی برید بیرون و در رو ببندید.
چشم آقا و نگاه نگران...
یادت میفته که قبلاً هم این جمله رو شنیده بودی.
یادت میفته که قبلاً حتی اینجا هم ازش نوشته بودی.
یادت میفته که تو یک پست هستی تو دادگاه خودت برای خودت.
هزارتا چیز دیگه هم یادت میفته.
هزارتا
بعضی روزهای لعنتی، آتیشت میزنند.
یک پارچ آب و باز کردن پنجره هم خنکت نمیکنه.
دیروز پدر یک دوست دور فوت کرد، دیشب دایی منشی، امروز شاید تو.
از گرما!!
از فشار
عصبانیت
غم
یه زمانی، خیلی دور هم نه، همین چند سال پیش، نمیدونم تو این یادایام یا تو یادایام قبلی آثارش هست، پستهایی داشتم به نام شمال1، شمال 2،... شمال 10 !!!
یعنی در سال پیش میومد که ده بار میرفتم شمال!
یه اصطلاحی هم بین من و دوستان باب شده بود که "نورث خونمون افتاده!" نورث هم که همون فارسی نوشته شده کلمه North ه و معنیش هم که همه میدونید یعنی شمال.
خلاصه تا میگفتم یا میگفتیم نورث خونمون افتاده، سر از جاده چالوس در می آوردیم و شمال.
چند شب پیش پسرخاله ام اومده بود به خاله اش سر بزنه و خاله رو هم با خودش آورده بود. به من هم زنگ زدند که بیا خاله دکتر لازمه! بیا بخون ببین تو اسکنش چی نوشته. منم رفتم اونجا و یهو پسرخاله گفت: "میگم بدجوری نورث خونمون افتاده ها!"
گفتم آخ گفتی. ایشالا جور بشه بریم.
البته جور شده بود و من دارم میرم، ولی به اون نگفتم که!! یعنی بهتر بگم پیچوندمش.
یادمه همون زمانها که خیلی هم دور نیست، تنها کسی از اشنایان که میدونست ما میریم شمال، مادر همین پسر خاله، یا بهتر بگم خاله کوچیک ه بود.
خب اون موقع ها که مثل الان نبود که. ماموریتی من و آقا میتی دوستم و این پسرخاله 3 تایی میرفتیم شمال و فقط به خاله میگفتم که خاله ما رفتیم، اما شما در جریان باش که ما شمال نیستیما!!!
یادش به شرررر!!!!! (با عصبانیت خوانده شود!!)
اینها رو گفتم که بگم شمال 2 رو خدا بخواد تا چند ساعت دیگه کلید میزنم و میرم چند روزی بعد کلی کار، استراحت و تفریح.
البته میدونم که کار دنبالم خواهد آمد!!!
بدرود
من آن نشکستنی هستم، بیا و امتحانم کن

دلم میخواد بنویسم. اما نمیدونم چطور و از کجا شروع کنم.
از جمعه ای بگم که همش به تنهایی در این چهار دیواری گذشت؟ یا از فکرم که درد میکنه؟ یا از تنهایی که اذیت میکنه؟ یا از آقای ها (اسم مستعار فن کویل و هر گرم کننده ای که با دمش هوای گرم محیط را گرم میکند) که هفته ایست مرا به یاری میخواند و غافل از اینکه من حوصله اش را ندارم.
از جنگ بین من و لشگر کرمهای داخل گلدان جدید، یا از تلویزیونی با هزار شبکه که فقط بین دو کانال پاسکاری میشود و هیچ گدام از این دو کانال هم مرا به خود جذب نمیکنند!
از گرسنگی و بی حوصلگی برای درست کردن یک املت، و یا از به هم ریختگی خانه و باز هم بی حوصلگی برای جمع و جور کردن.
از هر کدام که بگویم بی انصافیست در قبال دیگری و دیگری هایی که حتی اسمی از آنها برده نشد و هستند، مایه بی حوصلگی و کلافگی من.
کاش اینگونه نبود. کاش اشتباه نمیکردم در سال 81، و اشتباه نمیکردم در سال 85، و 87. کاش اشتباهات را نمیکردم تا امروز شاید شرایط بهتر میبود و من بی حوصله در این چهار دیواری رها نمیشدم.
درست خواندید، رها شده ام به حال خود.
سلام
سلام به اونهایی که هنوز هم بعد این هم کمرنگ شدن میان و اینجا رو میخونند.
یاد روزهایی که اینجا کلی خواننده داشت و منم کلی وقت داشتم برای نوشتن، نمیدونم بگم به خیر یا به شر!
خواننده داشتنش خوب بود ولی مشکلاتی که ازشون مینوشتم، خوب نبود.
هر چند که این روزها اون مشکلات جای خودشون رو مشکلات جدید داده، ولی راستش من گرفتاری هام زیاد شده و وقت نمیکنم بیام و بنویسم.
چند ماهی از جدایی گذشته و به زودی گلپسر از پیشم میره و ...
غم انگیزه.
قدرت این رو دارم که اجازه ندم بره، ولی عقل سلیم و شرایط بهم میگه بزارم بره.
و او خواهد رفت.
و من دلتنگ خواهم شد.
البته مطمئنم که نمیدونه چقدر دوستش دارم و چقدر دلم براش تنگ خواهد شد.
شاید یک روزی در آینده اتفاقی مسیرش به اینجا بخوره و بخونه و بفهمه که بابایی چقدر دوستش داره، شاید.
-------

کتاب سینوهه رو بعد از 13سال که به یک همکلاسی قدیمی قرض داده بودم ازش گرفتم و مشغول خوندنش شدم. فصلی که دیشب خواندم این بود: "گریه آور ترین واقعه جوانی من"
سینوهه عاشق یک زن زیبا به اسم نفر نفر نفر میشه و اون زن برای یک روز با سینوه بودن همه دار و ندارش رو ازش میگیره.
تو این جریان خونه پدری سینوه رو هم میگیره و حتی قبری که پدر و مادر برای خود خریده بودند و بعد از اون روز پدر و مادر از غصه خودکشی میکنند و سینوهه که هیچ چیز و حتی آبرویی براش نمیمونه از مصر به ازمیر میره و ...
نمیدونم دیشب که میخوندم من حالم بد بود یا واقعاً اینقدر این اتفاق سوزناک بود که بعد از 4000 سال برای سینوهه اشک ریختم!
واقعاً همانطور که بعضی از عشقها انسان رو از فرش به عرش میبرند بعضی از عشقها هم انسان رو از فلک به خاک سیاه مینشونند.
کاش نوع اول گیر همتون بیاد.
و دعا میکنم هیچ وقت گریه آورترین واقعه ای در زندگیتون نباشه.
دیدن فیلم ساکن طبقه وسط، کاری از شهاب حسینی، فیلمی به نظر خیلی ها کاملاً مزخرف، که حتی خیلی ها وسط فیلم سالن رو ترک کردند، (اتفاقی که در فیلم به نظر من کاملاً مزخرف متروپل نیافتاده بود) و به نظر من متفاوت، بهانه ای شد برای اینکه بعد از مدتها بیام و اینجا سر بزنم و چیزی بنویسم.
البته سر که میزدم، نه هر روز ولی حداقل هفته ای یکبار، ولی نوشتن، نه!
بعضی وقتها که با خودم خلوت میکردم و فکر میکردم، به چیزهایی که به ذهنم میرسید برای نوشتن، به نمایشنامه ها و فیلمهایی که تو ذهنم ساخته بودم و بعضی هاشون اینجا خیلی مختصر تبدیل شدن به قصه و خیلی هاشون از پرده های نمایش اختصاصی برای ذهن من فراتر نرفتند و حتی مطرح هم نشدند برای هیچ کس، خودم رو یک دیوانه بیش نمیافتم!
دیوانه ای که با تکرار صدباره یک ترانه از فرهاد، یا نامجو، و یا حتی همای، و حتی ترانه هایی که برای خیلی ها یک ترانه زیبای معمولی هستند و برای اون یک دنیای متفاوت، کسی که تو خلوت خودش به فرازمینی ها و اینکه پشت این پرده بزرگ از اسرار چی هست و حقیقت واقعی چیه، فکر میکنه، کسی که افراطی عاشق میشه و عشق میورزه، کسی که توی پیچ بجای ترمز گاز میده، کسی که وقتی خوابش میاد لپتاپش رو روشن میکنه و مشغول کار میشه، و وقتی خوابش نمیاد میره توی تخت و اصرار میکنه که باید همین الان بخوابه، کسی که از هیچ چیز نمیترسه ولی از کسی که عاشقش بشه میترسه، دیوانه ای که دلش میخواد بره بالای یک برج و بپره پایین و بالهاش رو باز کنه و پرواز کنه، حتی وقتی میدونه که بالی نداره، با خودش فکر میکنه که حتماً وقتی از اون بالا بپره پایین بالهاش به صورت خودکار در میان و میتونه پرواز کنه، عاشقی که خوشحاله این روزها و زندگی رو داره با تمام وجودش زندگی میکنه!
فکر میکردم فقط من اینقدر دیوانه هستم! اما امشب با دیدن فیلم ساکن طبقه وسط، دیدم که شهاب حسینی هم مثل من دیوانه ای در درون خودش داره!!
فکر میکردم فقط خردادی ها اینطوری هستند، البته شاید اون هم خردادی باشه!!!
خلاصه که فیلم ساکن طبقه وسط رو احتمالاً فقط خودش میدونه که چی به چی و کی به کیه، مثل خیلی از نوشته های من!
--------
یک موضوعی از فیلم نظر من رو به خودش جلب کرده. نویسنده میخواد جاودانه بشه. میخواد نسلش ادامه پیدا کنه، اما معتقده که نسلش از طریق فرزند ادامه پیدا نخواهد کرد و از طریق اثری که از خودش به جا میزاره، جاودانه خواهد شد.
همونجا بود که داشتم با خودم فکر میکردم آثار من، بعد از نبودنم و تا کی باقی خواهند ماند!
بخاطر کارم برنامه هایی نوشتم برای ساختمانهایی که تا زمانی که این ساختمان ها تخریب نشوند، آثار من برجا خواهند ماند. عمر متوسط این ساختمانها 30 سال هستند. پس، تا سی سال دیگه اونها اثری هستند از من و برجا خواهند ماند. البته امیدوارم!!
شرکتی تاسیس کردم که اگر خوب بهش رسیدگی بشه، بعد از من سالها ادامه خواهد یافت، ولی نه خیلی زیاد!! فرزند من و فرزندان شرکا (فعلاً که هیچ کدوم هیچ فرزندی ندارند) باید چرخهای این شرکت رو بچرخونن، که بعید میدونم اونها بیشتر از یک نسل ادامه بدهند این راه رو و شرکت رو خواهند فروخت و دیگر نامی از من نخواهد بود.
پس تا الان شد 50 سال!
و اما این نوشته های بی سر و ته که اینجا نوشتم. نمیدونم سرور بلاگ اسکای تا کی برقرار باشه، امیدوارم که حالا حالا ها باشه، اگر این سرور برقرار باشه یادی از من تا ابد بر جا خواهند ماند!!!!
امیدوارم هیچ وقت قانونی نذارن که وبلاگهایی که دیگه به روز نشوند رو حذف میکنند!!
آقا یا خانم بلاگ اسکای، لطفاً این رو پاکش نکن، این وبلاگ باعث جاودانگی من خواهد شد، به روش ساکن طبقه وسط البته!!!
نوزدهم مهر بود.
یک سالگرد دیگه از شروع بدبختی.
نمیدونم ابلهانه دارم تلاش میکنم که خوشبختی رو بر گردونم و فایده ای نداره یا از صبر و تلاش بالاخره نتیجه میگیرم!
بعضی وقتها مثل امشب احساس خستگی وحشتناک تمام وجودم رو پر میکنه و غم بیخ گلوم رو فشار میده و نا امید میشم.
خسته ام.
فاصله بین احساس خوشبختی و احساس در موندگی فقط و فقط چند ساعته!
کمتر از یک روز!
خدایا بهم قدرت بده تا بتونم ادامه بدم. یا بهم قدرت بده که تحمیل نکنم خودم را!
احساس میکنم دارم خودم رو تحمیل میکنم.
اگه اینطور باشه وای بر من!!!
وای بر من که 19 مهر سال 81 کسی خودش رو به من تحمیل کرد و الان من دارم همون کار رو میکنم.
وای بر من.
سلام
سلام به تو که خالق همه هستی.
گله دارم. بی احوال پرسی و تعارف های همیشگی، بزار برم سر اصل مطلب.
تا حالا یه بار به این فکر کردی که من تحمل این همه سنگینی رو دارم یا نه؟!
اصلا حواست هست؟
من رو هنوز تو لیستت داری یا کلا بیخیال من شدی و این شانس ه منه که اینقدر فشار رو داره برام جور میکنه!
بعید میدونم شانسم به تنهایی بتوته. احتمالاً هنوز تو لیستت هستم ولی تو قاطی کردی. شاید هم من قاطی کردم و من ده برابر اینی هستم که خودم خبر دارم!
یه نگاه بنداز فقط به همین چند ماهه گذشته.
اصلا نمیخواد بری آرشیوت رو نگاه کنی، همین چند تا پست نوشته شده من رو بخون و اون چند تا پست نوشته شده رو هم که قطعا خودت میدونی.
اونهایی که ننوشتم رو بگم برات؟
خبر داری گلپسر داره اذیت میکنه؟
خبر داری شبهایی که تنهام چی بهم میگذره؟
خبر داری یک ترس همیشه باهامه؟
خبر داری بعد از اون گناه و تو این یک ماه محاکمه تو انفرادی چی بهم گذشته؟
خبر داری از شکنحه هام؟
حتما خبر داری.
پس خبر داشته باش که امروز حکمم قراره صادر بشه.
خبر داشته باش دارم میرم بیمارستان.
خبر داشته باش که واقعا دیگه نمیکشم.
تو عید قربون، قربونیم نکن قربونت برم!
باید شکست رو قبول کرد.باید سرتعظیم در برابر روزگار و بازی هاش فرو آورد. وقتی کشتی باید منتظر محاکمه بمونی.
هر داغ دیده ای حق داره تقاضای قصاص کنه.
تو جای اون نیستی تا بفهمی اون از چی داره صحبت میکنه و چرا دوست داره یا حتی مجبوره که قاتل رو قصاص کنه.
الزاما نباید همه حرفهات و احساست رو باور کنند.
بعضی از حکم ها فرجام خواهی و تجدید نظر ندارند.
همیشه بیگناه سر سلامت به سر نخواهد برد.
وقتی قاضی حکمی رو صادر میکنه اطمینان داره که درست ترین حکمه حتی اگر تو اطمینان داشته باشی در حقت ظلم شده.
یک بار، دو بار، سه بار، ده بار که غرورت رو زیر پا گذاشتی دیگه بقیه اش رو بردار و برو. چون غرور تمام شدنیه!
هر عشقی میمیره یا توسط خودت یا توسط اشتباهت یا توسط خودش با توسط اشتباهش!
هیچ چیز پایدار و جاودانه نیست. حتی عشق.
میشه به راحتی مرد! فاصله زنده و مرده یک تپش نا بجای اون تلمبه خوش صدای بالش زیر سر عشقته!
بعضی وقتها اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود چون مجالی برای ادامه نیست.
تو اوج عصبانیت بلند فریاد بزن!
کسی مسیول درک شرایط تو نیست و شرایطت به خودت مربوطه حتی اگر شرایط بقیه برای تو مهم بوده باشه.
توقع بخشش توقع احمقانه و بی جاییه.
بازی رو خوب بلد نیستی پس یک عمر بازنده ای.
شانس فقط یکبار در خونه ات رو زده بود و تو قدرش رو ندونستی.
مشهد
آخرین روز تابستان 1393
خودکرده را تدبیر نیست!
اشتبا کردم. اشتباهی بزرگ و نابخشودنی. قانون سوم نیوتن در فاصله این چند ماهه، از سوم خرداد تا الان، کاری کرد که اتفاق غم انگیز باز تکرار بشه.
خیلی شبیه به هم. اما جای دو شخصیت عوض شدند.
این شد که فضای خانه که الان دیگه پناهگاه من بود، پر از دود شد!
اون روز خانه پناهگاه من نبود، امروز بود، ولی، اینبار، من، اشتباه کردم.
اشتباهی بزرگ.
هر چه کرده بودم و نکرده بودم در این نزدیک به 300 روز، همه رو خراب کردم.
اشتباهی بزرگ.
و تاوان این اشتباه چیزی نخاهد بود جز تنهایی و غم!
تمام استخوان های قلبم یکجا شکست.
فقط بدون، که من قبول دارم که اشتباه کردم.
حافظه تاریخیت رو بکار بگسر تا یادت بیاد که چی بودیم برای هم.
انسان ممکن الخطاست!
-----
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم
امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم و فریاد بزنم
از این همه در به دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری دلم رسید به جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم
وقتی یک رابطه برات ارزش داره، براش وقت میذاری.
وقتی یک نفر برات ارزش داره، براش توضیح میدی تا سوتفاهم برطرف بشه.
وقتی یک غم رو توی چهره طرفت میبینی و سعی میکنی غم زدایی کنی، یعنی طرف برات عزیزه.
اگه اینطوری نبود که به هیچ جات هم حساب نمیکردی.
اگه برای رابطه ات وقت نذاشتی که خوب یعنی رابطه برات مهم نیست.
اگه از دوری کردن ها بغضی روی دلت نشست و حتی احساس کردی دلت درد گرفته بی دلیل، یعنی، یعنی اینکه دوری داره اذیتت میکنه، یعنی دوست نداری دور بشی، یعنی دوست داری نزدیک بمونی.
حالم خوب، هم هست و هم نیست!
خوبه وقتی بهش نزدیکم. بده وقتی ازش دورم.
خوبه وقتی بهم نزدیکه، بده وقتی ازم دوره.
آسان نیست وقتی دچار سوتفاهم میشه بتونی از سوتفاهم درش بیاری.
آسان نیست وقتی غمگینه، بتونی شادش کنی.
آسان نیست وقتی خودم هم غمگینم بتونم خودم رو شاد کنم.
آسان نیست وقتی دوست داره غمگین باشه بخوای شادش کنی و حتی وقتی دوست داری غمگین باشی هودت رو شاد کنی!
وقتی، آسان نیست، مثل یک مرد لبخند بزن و بگو حال من خوب است. باور کن خوب است و روبراه. او که باور کند تو هم خوب خواهی شد.
سرنوشت آدمها گاهی وقتها به یک شهرهایی گره میخوره.
حتی اگر نخوای، اون شهر دنبالت خواهد آمد.
البته من به شخصه از شهر اصفهان خوشم میاد. شهری زیبا با درختانی زیبا. هر چند که بیشتر زیبایی شهر از زاینده رود بود که الان دیگر زاینده رود که نیست هیچ، زنده رود هم نیست!
خشکسالی سالهاست که چهره رود رو عوض کرده و زیبایی های شهر رو کم.
اصفهانی ها هم .... هم خوب دارند و هم بد!
عیال سابق، مادر گلپسر، بعد از جدایی برگشتند به شهر خودشون و ساکن اصفهان شدند. چند روز تعطیلی عید فطر و دو مهمونی (عروسی و تولد) که دعوت بودم بهانه ای شد که گلپسر رو همراه دو دوست ببرم اصفهان. گلپسر چند روز همراه مادرش باشه و من چند روز اصفهان گردی و تجدید خاطره با همکلاسی های قدیمی و دوستان قدیمی و ...
سفر خوبی بود. یادم نمیاد آخرین بار کی از سفر به اصفهان به خوبی یاد کرده باشم! اما این بار به خوبی یاد میکنم.
سفر اگر همسفر خوب داشته باشه سفر خوبی خواهد شد.
با دیدن دوستان قدیمی و گپ و گفت ها یاد آمد که سالهای زیادی از عمرم گذشته و شاید بهتره بگم سالهای زیادی طلف شد!!
امید که از این به بعد این چنین نباشد.
بدرود
خوب بعضی از اصطلاحات رو بعضی از افراد جاهایی به کار میبرند که برای من غریبه است.
ولی اصلاً کاری به جاش نداریم.
مهم اینه که من جذابیت ظاهری آنچنانی ندارم و یا شاید اصلاً ندارم!
حقیقت رو باید قبول کنم.
من ویلای شمال ندارم
ماشین لکسوز هم
هیکل گنده و قد بلند ندارم و نمایشگاه ماشین تو فلان شهر اون لنگه دنیا هم
باغ لواسون و شهریار و حتی یک آپارتمان فکستنی!
اینها باعث جذب افراد میشه و من هیچ کدوم رو ندارم.
پس، پس چی؟
پس هیچی!
ندارم دیگه! چه میشه کرد؟ تلاش!
تلاش برای اینکه داشته باشم.
داشته باشم که چیکار کنم؟
که جذب کنم.
کی رو جذب کنم؟
اونی رو که دوست دارم.
اونهایی که دارند چی رو جذب کردند؟
اونهایی رو که دوست دارند! اما نه. نتونستند. یا شاید هم تونستند!
اگر نتونسته بودند که حرفش اصلاً وسط نمیومد!!!!
پس به خودت بیا پسر.
هر از گاهی، پنج دقیقه اون کله پوکت رو به کار بنداز و خوب تحلیل کن که چی میشنوی! حتی اگر اذیت بشی. عیبی نداره. بدون.
بدان و آگاه باش که ، که چی؟ که،..... هیچی بابا
میگی شر به پا میکنی.
خفه خون لطفاً!