یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یکشنبه های گلپسر

تصمیم گرفتم که یکشنبه ها در اختیار گلپسر باشم. روزهای ذوج که مدرسه فوتبال میره و بهتره بعدش استراحت و بازیش رو داشته باشه و بقیه روزها هم که سه شنبه و پنجشنبه باشه و البته یکشنبه، که قرعه به تام یکشنبه افتاد. روز از ساعت 10 شروع شد با هم رفتیم شرکت. منشی بداخلاق بود و من اصلاً نپرسیدم چی شده چون سالها قبل که گلپسر میومد شرکت همبازیش منشی بود ولی امروز.... همبازیش خودم شدم! کمی با تبلتش بازی کرد و چند بازی جدید نصب کرد و بعد هم با لپتاپ من کلی بازی کرد. Need for Speed. The Run .

یک موتور سواری نیم ساعته به اصرار گلپسر اونم جلو بشینه و تند بریم و ناهار و بعد هم خرید کفش و خونه. تو خونه داشت از بازی کردن و توپ بازی اینکه مامانش میخواد براش موتور بخره و من گفتم نه الان سن و سالش به موتور نمیخوره میگفت که من بهش گفتم تو خیلی پسر خوشبختی هستی. هر چی بخوای داری. یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت مامان که ندارم!!


چند ثانیه ای هنگ کردم و جواب دادم که: کی میگه مامان نداری؟! مامان هم داری.

اینجا نیست که!

خوب اینجا نباشه. ولی مهم اینه که داری. هر وقت هم بخوای میبینیش. اون میاد پیشت یا تو میری پیشش.

ولی وقتی تو ازدواج کنی دیگه اون مامانم نیست که. زن تو میشه مامانم!

اولاً که مامانت همیشه مامانت ه و دوماً من هیچ وقت قرار نیست ازدواج کنم. اینطوری دو تایی بیشتر خوش میگذره. اگه مامانت بود میگفت این چه کفشیه خریدی؟ چرا سوار موتور شدی؟ چرا چرا چرا؟!! دو تایی با هم خیلی بهتره!


اینها رو که گفتم دیگه چیزی نگفت و چند دقیقه بعد اون رفت ادامه بازی و من ....


آخر شب کلی شارژ بود و حسابی بهش خوش گذشته بود. چند بار هم صدای خنده هاش رو شنیدم! یادم نمیاد آخرین بار کی صدای بلند خندیدنش رو شنیده بودم!!

دوست حرص خورنده!

یه وقتهایی دلت میخواد بشینی کنار دست دوستت و باهاش درد دل کنی. از روزت و روزگارت بگی و اون بشنوه. بشنوه و برات یه چایی بریزه یا یک لیوان آب و بهت بگه باز هم بگو.

بگو و خودت رو خالی کن. نه برای اینکه راهنماییت کنه یا بهت بگه کجای کار رو اشتباه کردی و کجار کار رو نه. نه برای اینکه حرص بخوره چون دوستت داره و راه کار بهت نشون بده. نه. برای اینها نه. فقط برای اینکه گوش کنه به حرفت. فقط برای اینکه بهت بگه تنها نیستی و اون تا ابد حاضره به حرفهات گوش کنه. فقط برای اینکه تو اون رو داری و دوست داری اون حرفهات و درد دلت رو بشنوه.

بشنوه از اینکه داره بهت بی انصافی میشه. بشنوه از اینکه داره بهت بی انصافی میشه. حواسم هست که دوبار نوشتم. دو بار و سه بار و ده بار هم بنویسم باز هم کمه چون داره و دارن بهم بی انصافی میکنند.

حالا اگه دوستت بگه اینکار رو بکن و اون کار رو نکن و تو گوش نکنی، دفعه بعد بهت میگه دیگه به من چیزی نگو. چون حرص میخورم از دستت.

ولی بعضی وقتها دلت میخواد که یک گوش حرفهات رو بشنوه و دهان هم چیزی نگه جز دلداری!

دوستی این نیست که حتی اگه به دوستت بگی فلان کار رو نکن و کرد، بهش بگی گند زدی. دوستی اینه که بگی خوب اشکال نداره، یه راهی پیدا میکنیم که جمعش کنیم.

.............

پ ن: از کلمه عزیزم بدم میاد! آلرژی پیدا کردم بهش. کامنتهایی که عزیزم توش باشه تایید نمیشه!!

ساحل دور است!

حساس شدم.

اینطوری نبودم.

حساس شدیم.

اینطوری نبودیم.

همه ما.

همه حساس شدیم و کمی هم عصبی.

چی شده؟

چرا همه؟

-----------

گر حال تو همچون من آشفته خراب است،

گر خواهش دلهای من و تو، بی حساب است،

ای وای به حال هر دو ما، ای وای به حال هر دو ما.

----------

روزهایی سپری شد. نه چندان زیاد. ولی نمیدونم ده روز یا شاید هم بیشتر گذشت.

بشتر

دو هفته

دو هفته گذشت و من در تلاش برای وفق دادن خودم با شرایط جدید، کمی موفق و کمی هم نا موفق.

بگذار اینجا خودم باشم.

بگذار بگم.

بگم که هنوز نتونستم. فکر میکردم راحت تر از این حرفها باشه. اما نبود. نیست.

چون حساس شدیم!

برای اینکه ترسم بریزه و مجبور بشم با شرایط روبرو بشم، پریدم توی دریا و شروع کردم به دست و پا زدن.

الان رو نمیگم.

از همون اول ماجرا رو میگم.

ماجرای طلاق منظورمه.

پریدم.

اولش نه، ولی آخرش یهو چشمهام و بستم و نفس گرفتم و به سمت ساحل پریدم و شروع کردم به پا زدن.

فارق از اینکه عمق چقدره و من بلدم یا نه، فقط و فقط به پشتوانه اینکه ساحل جلومه و میتونم تا اونجا شنا کنم، پریدم.

اولش خوب بود.

ولی....

کمی که پیش رفتم احساس کردم پاها و دستهام نمیکشن.

من آدم تنبلی هستم شاید.

ورزشکار نیستم قطعاً.

یک مسیر 200 متری رو شروع کرده بودم به شنا کردن.

دریا، از دور اصلاً بزرگ و ترسناک نمیاد. ولی اون مسیری که من داشتم شنا میکردم خیلی بیشتر از بزرگترین استخرهایی بود که شنا کرده بودم.

یه جایی اون وسطها، شاید همین وسطهایی که الان هستم، دیگه پا نزدم، دست هم، رفتم زیر آب، خسته بودم، خسته، چشمهام رو باز کردم. کف دریا رو نمیدیدم، کف دریا رو نمیبینم.

تسلیم شدم. تسلیم مرگ. هر چه بادا باد.

ولی یهو، یه چیزی بهم گفت باز میتونی. ادامه بده. ادامه دادم. خیلی ها از من ضعیفتر بودند و ادامه داده بودند. پس من هم باید میتونستم.

اون روز رو میگم. اون روز ادامه دادم و رسیدم به ساحل.

اما حالا، نمیدونم، باید بتونم، ولی....

ولی نداره.

چرا داره.

ولی

ولی

ولی حساس شدم

حساس شدیم

ضعیف

کلی فشار روی من بوده تو این سالها.

ساحل هم نزدیکه.

ولی....


مرد جدا شده!

زندان بان برای همیشه از زندان رفت.

سالها بود که از واژه زندان بان استفاده نکرده بودم. دقیقاً بعد از اینکه یادایام قدیمی توسط وجه خانم مارپل زندان بان کشف شد و اونجا تعطیل شد، منم با تکیه کلام های اون وبلاگ خداحافظی کردم تا این یکی رو در امان نگه دارم.

آری، رفت. برای همیشه. البته تو این همه سال محصول مشترکی بین زندانی و زندان بان بوجود اومده و بزرگ شده که بهش میگم گلپسر. گلپسر باعث خواهد شد تا زنده ام زندان بان را در حاشیه ای از زندگی ام نگه دارم.


یادمه وقتی اسرای جنگ ایران و عراق ازاد میشدند مدتی در قرنتینه نگه داری میشدند. چرا؟ دلیلش چیزی نبود جز اینکه اونها باید با شرایط جدید خودشون رو وفق میدادند و از نظر مریضی های احتمالی مداوا میشدند. چرا مریضی؟ چون شرایط اسارت بسیار سخت و دشوار بود برای اسرای عزیزمون.


زندانی هم بعد از 12 سال تحمل حبس قطعاً آسیبهایی دیده که باید درمان بشه.

خودم میدونم.

یک ترس تمام وجودم رو میگیره گاهی. خوب فکر نمیکنم و خوب هم عمل نمیکنم.

زندانی سابق که الان دیگه آزاده، چیزی نیست جز یک مریض.

بعضی ها درک میکنند و کمک میکنند به درمان و بعضی ها نادیده میگیرند و بعضی ها نمک میریزند به زخمهای باز.

آلپرازالوم و شراب و خواب هم کمکی نمیکنه و مسکنی بیش نیستند. درمان را باید شروع کرد. خودم کاملاً میبینم که خوب نیستم.


برنامه چیه؟ راه درمان چیه؟ الان باید چیکار کنم؟ اولویتهام چیه؟ کار درست کدومه و کار اشتباه کدومه؟

با عوض کردن اسمها توی تلفن شروع کردم.

پاک کردن عکسها از فیسبوک.

رسیدگی به ماشینی که ماههاست داره میگه به دادم برس.

و اما خونه. با یاد گرفتن جای چیزها توی خانه. تمیز کردن حمام و توالت. تمرین آشپزی.

خرید برای خونه

یادآوری سطل زباله و شوتینگ.

اتاق گلپسر.

کشوها و کمدها.

گلدونها.

و و و

اینها ربطی به درمان من دارند؟

نه!

برای درمان خودم باید چکار کنم؟

باید تسلیم بشم در برابر مشاور؟

بگم چشم. هر چی تو میگی درسته؟

یا بگم نه! من انقلاب کردم برای ارمانهای خودم. من بهای آزادی رو پرداخت کردم که خودم باشم.

مشاور درست میگه. من مشکل دارم. اما من سالهای درد زندان رو تحمل نکردم که باز هم خودم برای خودم زندان بسازم.

اربابی نیست. اما من عادت کردم که خودم ارباب خودم باشم. خودم برای خودم امر و نهی کنم. امر و نهی هایی که سالها اذیتم کردند.

عمری رو در امید اینکه روزی آزادی رو به دست بیارم و برم و داد بزنم من آزادم سر کردم. یک عمر.

تقریباً یک سوم از زندگیم. رفت. تمام شد. یک سومی که بهترین سالها بود.

حالا به اون روز رسیدم.

آزادم.

اما.... خوب حالا چی؟

چرا اینجا نشستم؟

چرا نمیرم داد بزنم و بگم من آزادم؟!!!

چرا خودم رو میخ کردم به این صندلی؟

چرا نمیرم جایی که هیچ کس نیست؟

و داد نمیزنم من آزادم؟!!!

این روزها چندین بار شنیدم که دیو دو سر اون زندگی من بودم! زندان بان من بودم و فکر میکردم زندانی ام!

واقعاً من زندان بان بودم و فکر میکردم زندانی ام؟

همش دلم میگیره! همش تنم اسیره!

جرات ندارم.

جرات ندارم بگم این حق منه.

جرات ندارم از آزادیی که خریدم استفاده کنم!

شاید هم حق ندارم.

شاید هم هنوز آزاد نیستم.

هنوز باور نکردم آزادم.


از همه این بندهایی که هنوز خودم رو باهاشون بستم که بگذرم، من از همسر سابقم جدا شدم و الان یک مرد مجرد که نه، یک مرد جدا شده هستم!

و یک پدر، پدری که باید گلپسر رو تربیت کنه و بزرگش کنه.


هفت تیر

کابوس دوازده ساله ساعت 7 امشب به پایان خواهد رسید و بیداری و آزادی در انتظار من است.نه خوشحالم و نه ناراحت. کرخت و بی حس. منگ. آنقدر منگم که یادم نمیاد کی خوابیدم و از کی کابوس وحشتناک شروع شده و از کی تپشهای قلب من تند تند شد تا شاید از خواب بیدار شوم و از کی امید بیداری را از دست داده بودم و قلبم کندتر از همیشه میزد و نفسم کند تر از همیشه شد و از کی مسیر بیداری زندگی من نمایان شد و از کی امیدوار شدم برای بیداری.


هفتم تیر ماه 1393 تاریخی شناسنامه ای در زندگی من خواهد شد و هفت تیر را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.آزادی ام پیشاپیش مبارک


مسیر آزادی زندگی من از هفت تیر میگذرد!




تاریخهای ماندگار

یه سری از تاریخها شناسنامه ای هستند. ثبت میشن تا یادمون بمونه.

مثل تولد

ازدواج

تولد فرزند

مرگ

و طلاق!

یه سری از تاریخها هم هستند که ثبت میشن اما نه در شناسنامه. در ذهن. تاریخهای پر رنگی که خیلی عمیق توی کاغذهای ذهنمون ثبت میشن.

بعضی ها بخاطر خوبی اون تاریخ ها و بعضی هم آنقدر بد هستند که با ثبتشون قسمتی از کاغذ ذهن رو پاره میکنند.

مثل کودک بازیگوشی که خودکار رو گرفته دستش و محکم روی یک کاغذ چیزی رو مینویسه.

این روزها تاریخهای زیادی داره توی کاغذهای ذهن من ثبت میشه و من هنوز نمیدونم پررنگ بودن اونها از خوشحالیه یا از ناراحتی.

12 سال که چه عرض کنم. به قول مشاوری که فرم ها رو پر کرده بود و منشی آقای رییس، نزدیک به 13 سال!

حالا اون از کجا میدونست که این داستان نزدیک به 13 ساله که داره همراه من میاد، و تا آخر عمرم هم همراهم خواهد آمد، کسی نمیداند!!!

روزهای پر تنشی که هر روزش به اندازه یک سال داره میگذره.

هر قدر هم سعی کنی خودت رو محکم نگه داری و خم به ابرو نیاری، تا چشمت به خودت توی آینه می افته، میفهمی که تلاش بیهوده بوده.

همش یک ماه از آغاز خرداد گذشته و من فکر میکنم که یک ساله که دارم میجنگم.

چرا تمام نمیشه؟

خسته شدم.

خسته.

رسماً تمام شده ولی به این فکر میکنم که با تمام شدنش، تازه ماجرای جدیدتری شروع میشه وارد مرحله بعدی میشم که غولش بزرگتر و سختتر خواهد بود!!!

دقیقاً مثل بازی های کامپیوتری. هر مرحله رو که رد میکنی سختتر میشه و فرقش هم اینه که هیچ وقت تمام نمیشه.

ولی از این مرحله خسته شدم.

کاش زودتر این مرحله تمام بشه.


ورق فرهاد برگشت


بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. ولی بیچاره فرهاد خبر نداشت شیرین عاشق خسرو بود.

کی میدونه تا کی هست؟


خرداد پر حادثه خوب داره میتازونه.

خواصیتشه. میدونی، هیچ خرداد آرومی رو در زندگیم سراغ ندارم!

کلاً خرداد اگه آروم باشه خرداد نیست. حالا برای من فقط اینطوری یا برای همه، نمیدونم.

امروز عصر ناگهان طوفانی شدید آسمان شهر رو سیاه کرد! از دور که قبار نزدیک میشد و قدم به قدم آسمون رو سیاه میکرد، از پشت پنجره طبقه سوم داشتم نگاهش میکردم.

آمد و آمد و با آمدنش انبوهی از کاغذ و زباله را به هوا میبرد و روی پشت بامها اجسام سبک را به این طرف و آنطرف میکوبید و آرزوی پرواز بعضی از آنها را به حقیقت پیوند میداد!

با نزدیک شدنش صدای آزیر خودروهای پارک شده به هوا میرفت و تیکه های ایرانیت از سقف نورگیر همسایه کنده میشد و پرواز میکرد.

هوا تاریک شد. تاریکیی ترسناک. طوفان شن در کویر را تجربه کرده بودم اما طوفان شهری بخاطر همهمه صدای شهر، ترسناکتر بود. جرثقیلی که از کمر خم میشد و تاب بازی میکردم و هر لحظه جیغ تماشاگرانش را به هوا میبرد و بعضی فرار میکردند از ترس!

همکارهای شجاع، از ترس شرکت را ترک کردند و رفتند. معتقد بودند با سقوط جرثقیل، ساختمان ما خراب خواهد شد و وزنه های سیمانی تعادل جرثقیل دقیقاً قسمت دفتر کار ما خواهد بود.

تنها شدم و با باز کردن لای پنجره صدای زوزه باد و طوفان را به افکارم اضافه کردم تا بنشینم و به اتفاقهای خرداد، و مخصوصاً امروز فکر کنم.

اتفاقهای امروز، از دیروز شروع شد.

از گپی 7 ساعته!!! با دوستی قدیمی که فکر میکنم الکی طولانی شد و باعث شد اتفاقهای بدی امروز بیفته، و شبی که، شروع روزهای پر تنش آینده رو در پیش خواهد داشت.

و چه زیبا خواهد شد اگر و فقط اگر پایان این تنشها هم در خرداد باشد!

شطرنج با شیطان وارد مرحله جدید رو در رویی تمام مهره ها شده و جنگ بین سفید و سیاه وارد مرحله ای خونین شده.

سرباز ها یکی پس از دیگری به خاک می افتند و مهره های اسب و فیل و رخ هم مشغول اجرای استراتژی های طرفین شده اند.

من، تک و تنها با وزیر بازی میکردم. اما از دیشب، اسب را به میدان کشیدم و پی رو آن، دو رخ هم به پشتیبانی و حمایت از وزیر وارد میدان شده اند.

جنگ رو شده است.

به زودی همه مهره ها وارد نبرد خواهند شد. توافق شده بود که بازی مساوی تمام شود اما، کی میدونه تا کی هست؟!؟!؟!؟!

خوندم که در محله ای در شمال غرب تهران بزرگ بخاطر طوفان و بر اثر سقوط مسالح ساختمانی روی سر مردی 25 ساله، مرد کشته شد.

شک ندارم تا لحظه قبل از مرگش، حتی یک درصد هم فکر نمیکرده آخرین لحظات دیدن دنیای زشت و زیباست!

پس کی میدونه تا کی هست؟

شاید روزی وزیر هم خورده بشه و منی که تمام استراتژی هام بر اساس بازی با وزیره؛ بازی را خواهم باخت.

شاید هم در یک آن، یک لحظه، همه چیز تمام شود و خرداد پر تنش به خردادی آرامبخش تبدیل شود.

کی میدونه؟

هیچ کس!

سی و چهارمین شروع


سالها از پی هم گذشتند و سرانجام امروز، در سال 93، سی و چهارمین سال از عمر من شروع شد.

روزهای پر تنشی که در چند روز گذشته طی کردم، باعث شدند که کمتر به این فکر کنم که سی و سومین سال رو چگونه گذر کردم.

خب الان همینجا میشینم و فکر میکنم و مرور میکنم.

.......

..........

...............

...

.............

...................

....

کلی اتفاقهای خوب و بد که نمینویسم!!! :دی

در کل، هر چند که سالی بود همراه با بالا و پایین رفتنهای بسیار، خنده ها و گریه های بسیار، سالی بود که اتفاقهای جالب و مثبتی هم برای من و زندگیم داشت.

معمولاً بقیه برای آدم در زادروز تولدش آرزو های خوب دارند، ولی من همینجا برای خودم آرزو های خوبی دارم!!!

امیدوارم در سی و پنجمین شروع، اتفاقهای خوب بیشتری داشته باشم برای نوشتن، یا ننوشتن، و شادی های بیشتری رو تجربه کنم.

بعد از سالهای دو کیکی و سه کیکی و تک کیکی، احتمالاً امسال بدون کیکی رو تجربه خواهم کرد.

البته از انصاف به دوره اگه اشاره ای نکنم به تبریکهای فراوانی که از دیشب شروع شده و امروز هم همراهم بوده.

دوستان عزیز تر از جانی که شادی رو در پر تنش ترین روزها همراه من میکنند.

-------

پی نوشت: امسال هم کیک داشتم! و سورپرایز و ...


ای ساربان آهسته رو...

ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

مردِ محکمِ شکننده

اگه خواستی یک مرد محکم رو بزنی، مطمئن باش زورت نمیرسه.

اگه خواستی سیلی بزنی تو گوشش، مطمئن باش سیلی محکمتری خواهی خورد.

زورت نمیسه سرشو محکم بکوبی به شیشه ماشین.

زورت نمیرسه بکوبیش به دیوار. نمیتونی بلندش کنی و مثل یک تکه سنگ پرتش کنی روی زمین و نمیتونی بیخ گلوش رو بگیری و خفه اش کنی.

چرا؟ چون زورت نمیرسه.


اما من یه راه کار برات سراغ دارم.

عاشقش کن.

عاشقش که کنی، ضعیف میشه. در مقابلت هیچ میشه. میتونی با یک فوت پرتش کنی. حتی یک فوت هم نمیخواد.

عاشقش که کردی، بشکنش. اون موقع خودش خودش رو میزنه. خودش به خودش سیلی میزنه. خودش سرش رو محکم میکوبه به شیشه ماشین. خودش مثل دیوونه ها خودش رو میکوبه به دیوار و خودش پرت میشه روی زمین، از ضعف!

خودش روزی صدبار راه گلوش گرفته میشه.

خودش روزی هزار بار خفه میشه.

سوپر من هم اگه باشه، له میشه و میشکنه.

چون عشق زورش میرسه.

تمام استخوان های قلبم یکجا شکست.

تمام استخوان های قلبم یکجا شکست وقتی که تمام تخم مرغهای احساسم را در سبد زیبا و بلورین عشق گذاشتم و ابلهانه در بزرگراه صداقت به آزمایش گذاشتم و تمام هجده چرخ تریلی زشت دروغ از رویش رد شد.

تمام استخوانهای قلبم یکجا شکست چون من دیگر هیچ چیز برایم نمانده.

تمام استخوان های قلبم یکجا شکست و من تمام شب را زیر پتو، با لباس لرزیدم و تمام سلولهای مغزم فقط و فقط تلاش کردند تا حالم بدتر شود.

تمام استخوانهای قلبم شکست چون طرف بلورین و زیبای عشق شکننده بودند و من، ابلهانه تمام دارایی احساسم را یکجا گذاشته بودم تا فصلی نو را صادقانه، با اخلاص، و تمام و کمال شروع کنم.

تمام استخوان های قلبم شکست و من دیگر من نیستم.

تمام استخوانهای قلبم شکست و عشق میدانست تمام احساس من را در سبد دارد و دروغ میدانست تمام من را خواهد شکست.

تمام استخوانهای قلبم شکست و من بعد از یکسال شب را به سحر رساندم و طلوع خورشید را دیدم.

تمام استخوانهای قلبم شکست و صدای کر کننده آن تمام وجودم را فرا گرفته و من، دیگر آن من نخواهم بود!

صبح شد، سه خرداد، آزادی خرمشهر و سالگرد استخدام و .... تولد من بی قلب در خردادی دیگر.

خردادی مثل همه خردادها طوفانی.

من عاشق خردادم و متنفر از خرداد.

تمام استخوانهای قلبم یکجا شکست و تمام.


خانه سرد

وحشی خانه تهران

کشور دروغ گو ها

جهان زامبی ها

خرداد منفور سال نحص

بعد از یک شب عزاداری، ساعت 5:53 صبح

قلعه حیوانات

سالها پیش برای اولین برا تصمیم گرفتم کتاب قلعه حیوانات رو بخونم. ولی خوب، بعد از خوندن چند صفحه ای نمیدونم چی شد که نخوندم.

چند بار دیگه هم سعی کردم و هر دفعه نیمه کاره رها شد.

تا اینکه هفته پیش بالاخره همت کردم و خوندمش.

خوب داستان جالبی از سرنوشت اکثر انقلابها رو در قالب یک قصه به تصویر کشیده که با کسانی که در انقلابی زندگی کرده اند یا تاریخ انقلابی رو خوندند خوب میتونند ارکان مختلف قصه رو درک کنند.

اما شخصیتی که منو جذب کرد، خر بود! خر قصه بارها میگه که خرها از همه بیشتر عمر میکنند و از هیچ اتفاقی نه خوشحال میشه و نه ناراحت.

این روزهای من، شده خر قصه. فکر میکنم که هیچ چیز عوض نخواهد شد. حیوان همیش حیوان خواهد ماند و هیچ تغییر و انقلابی هم سرنوشتش را عوض نخواهد کرد.

و هیچ انقلابی هم سرنوش مرا تغییر نخواهد داد. البته این نظر رو از خودم دور میکنم چون مطمئنم که دارم کار درستی رو انجام میدم. ولی امیدی به آینده ای بهتر هم ندارم.

پرم. پر از استرس، نگرانی، فکر، نقشه، پیشبینی، و و و....

تنهای چیزی که الان میتونه خوشحالم کنه رهایی از بلاتکلیفیه. دلم میخواد زودتر این روزها رد بشه و بدونم که الان در حکومت سلطنتی تزار روسیه هستم یا بواسطه انقلاب سرخ در اتحاد جماهیر شوروی! یا شاید هم در جمهوری دموکراتکی روسیه.

هر چه باشم، باشم. مهم نیست. مهم این است که این باشم یا آن. این بلاتکلیفی و دوران گذر خسته ام کرده.

و خستگی خطرناک است.

برای من خطرناک است.

سالها پیش خسته شده بودم که الان اینجا هستم.

خستگی بد است.

خر است.

خر خوب است

گاو مش حسن هم خوب است.

گوزن اما ...

ثبت شد اینجا


بهش گفت که نرو، من حسودم. حس خوبی ندارم. مطمئنم که یکی این وسط میخواد تو رو از من بدزده.

جواب شنید که دیوونه ای. با دلبری بهش جواب داد که دیوونه جونم، اینها پنج ساله که با من دوست هستند. از چی میترسی؟

بهش گفت باشه. راست میگی. من نباید اینقدر حسود باشم. اینها رو میگفت و تو دلش به خودش فوحش میداد و همش یاد فروتن قرمز می افتاد. نباید دیوونه باشه. پس بهش گفت برو عزیزم. مواظب خودت باش و بهت خوش بگذره.


حالا اون میدونست که عاشق دیوونه اش، دوست نداره که بره. عاشق دیوونه هم حرف نا گفته ای رو نذاشته بود. خودش رو هم در حدی نمیدونست که بخواد اجازه بده عشقش بره یا نره. از طرفی هم عاشق دیوونه با خودش فکر میکرد که دنیاست دیگه، داره میچرخه. کی از فرداش خبر داره؟ شاید روزی جای اونها عوض شد. روزی اون بخواد بره و شاید و شاید و شاید....

اگه معشوق بره، تکلیف اون روزی که معلوم نیست کی باشه، روشنه. عاشق هم میره! و اگه هم معشوق نره، باز هم تکلیف روشنه. عاشق نمیره هیچ وقت.

روز موعود رسید. هر دو از خواب بیدار شدند. معشوق رفت. عاشق شکست. عشق شکست. نه برای اینکه معشوق رفته بد، نه. برای اینکه دو اون روزی که معلوم نیست کی باشه، عاشق هم خواهد رفت!

اینجا ثبت شد.

تا هر دو یادشون بمونه.

قرار بود ثبت بشه. همون روزی که اجازه صادر شد. عاشق تصمیم گرفته بود که اینجا ثبت کنه که معشوق نرفته و تا ابد نباید جایی بری. ولی خوب، اون روز چهارشنبه بود. تا جمعه روز موعود زمین دو دور چرخیده بود و ...

پس ثبت شد که رفت.

ثبت شد و از حالا تا اون روزی که معلوم نیست کی باشه، همه چیز مثل قبله و بعد از اون روز هم شاید!

شطرنج با زندانبان!


خوب خوب خوب

فرار از ترافیک منو به این صندلی چسبونده و البته سردرد هم باعث شده که حوصله رانندگی نداشته باشم و بشینم اینجا پشت این رایانه همدم، تا چند بایتی از فضای نا محدود اینترنت رو اشغال کنم تا شاید خودم کمی حالم بهتر بشه.

روزهای سختیه. دلم میخواد میشد بدون اینکه من حضوری در روند کار داشته باشم، همه چیز تمام بشه. حوصله فکر کردن بهش رو ندارم که الان چی میشه و چیکار باید کرد و ...

اصلاً از اینکه خودم به تنهایی همه مسیر رو نمیتونم پیش ببرم کلافه میشم.

شده مثل شطرنج.

نه اینکه از شطرنج بدم بیاد، نه. اما الان حوصله شطرنج بازی رو ندارم. شطرنج باز خیلی خوبی هم نبودم هیچ وقت. نه اینکه نبرم، نه اتفاقاً خیی وقتها هم میبرم. اما فقط نقشه خودم رو اجرا میکنم و به این فکر نمیکنم که الان حریفم داره با یک نقشه دیگه به من حمله میکنه و ممکنه زودتر از من، منو مات کنه!

اگه حریفم بره تو لاک دفاعی، قطعاً پیروز میشم. اما اگه اون در حال بازی دادن من باشه و در حال دفاع، حمله ای رو برنامه ریزی کرده باشه، بازنده منم.

الان هم همون حس رو دارم. حوصله اینکه به حرکتهای اون طرف نگاه کنم و نقشه رو بفهمم، ندارم. دارم بازی خودم رو پیش میبرم. بازیی که حتی خودم هم نمیدونم تهش برنده میشم یا نه.

نمیدونم برنده شدنم به چه قیمتیه!!

خواستم ناپلئونی و با چهار حرکت مات کنم، اما تا الان بیش از بیست حرکت گذشته و میبینم که اندر خم یک کوچه ام!!

سالهاست که با این حریف بازی کردم. بهتر بگم نبرد کردم! جنگیدم. باختم و بردم. حالا یه جورایی هر دو خسته، داریم سعی میکنیم که با تلفات کمتر بیشترین امتیاز رو برای خودمون بگیریم و بیشترین سهم رو از آن خودمون کنیم.

تو مسیری که حتماً باید تا تهش رو رفت. مکث و برگشت یعنی آتشی رو زیر خاکستر پنهان کردن و شعله ای بزرگتر در آینده بر افروختن!

اما تو این مسیر رفت هم هر حرکت، با استرس همراهه، و بعد از هر حرکت نوبت اونه که حرکت کنه. کاش میشد قاعده بازی رو عوض کرد. مثلاً من ده تا حرکتم کنم و اون بعد از من ده حرکت کنه. یا اصلاً چرا اون حرکت کنه؟ همش من حرکت کنم! اما خوب نمیشه.

نه که نشه، میشه، اما من آدمش نیستم. هر چند که هستند کسانی که تنهایی حرکت کردند و تمام.

شاید اصلاً من نباید مثل شطرنج بازی کنم. باید مثل کاراته یا کشتی برم جلو. یک حمله سنگین و سریع و تمام!

حقش میدونم که اینطوری حمله کنم. ولی بی انصافیه.

11 سال بازی کردن کم نیست.

گفتنش راحته. 11 سال. اما خیلیه. یعنی من که الان 33 سالمه، از هر 3 روز زندگیم، یک روزش رو در این بازی، جنگ، نبرد، زندگی، مردگی، نمیدونم هر چی دوست داری صداش کن، گذروندم.

از هر سه روز، یک روز!

11 سال.

کاش زودتر تمام بشه.

خسته ام.

حوصله ندارم.

زودتر.


سال نو مبارک!

اگر بچه باشید و آرزو نکنید کاش زودتر بروید مدرسه. . .
می‌توانید از بچگی‌تان لذت ببرید.
اگر نوجوان باشید و آرزو نکنید زودتر دانشجو بشوید  . . .
می‌توانید از نوجوانی‌تان لذت ببرید.
اگر هر درسی که خوانده‌اید اصرار نداشته‌ باشید که حتماً بروید سر کار . . .
می‌توانید از بیکاری‌تان لذت ببرید.
اگر دارید کار می‌کنید و آرزوی آخر هفته و تعطیلات نداشته باشید  . . .
می‌توانید از کارتان لذت ببرید
ولی اگر تعطیلات هستید و نگران تمام شدن‌اش نباشید  . . .
می‌توانید از تعطیلات لذت ببرید.
اگر وسط مهمانی هستید اگر نگران این نباشید که دیگران راجع به شما چی فکر می‌کنند . . .
می‌توانید از مهمانی لذت ببرید.
اگر شروع کردید به رقصیدن به این فکر نکنید که رقص‌تان چه طور به نظر می‌آید . . .
می‌توانید از رقصیدن لذت ببرید.
اگر دارید زندگی می‌کنید و نگران این نباشید که وقتی مردید چه اتفاقی می‌افتد . . .
می‌توانید از زندگی‌تان لذت ببرید.
وقتی مردید چون چیزی نیست که نگران‌اش باشید . . .
حتماً از مردن‌تان لذت می‌برید.

به طور خلاصه:
اگر نگران چیزی نباشید می‌توانید از آن لذت ببرید.
اگر نگران این باشید که چرا لذت نمی‌برید یا چرا به اندازه کافی لذت نبردید عمراً از چیزی لذت نمى برید.

یک روز ده روزه - آخرین پست 92


شب رو با بدبختی و فشار سعی کردم ساعت 11 بخوابم. چرا؟ چون روز سخت قرار بود از ساعت 4:45 شروع بشه.

حتماً میدونید که شیرازی ها علاقه وافری به خواب دارند! منم درسته که هیچ وقت شیراز زندگی نکردم و شیراز هم به دنیا نیومدم اما خوب دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ، من یک شیرازی ام و علاقه بسیاری به خواب دارم. روزی که زودتر از ساعت 9 شروع بشه، خر است!

حالا فکر کن ببین ساعت 4:45 دیگه چیه؟ از خر اون ور تر چیه؟ مگه داریم اصلاً؟!

خیلی وقتها ماشین عزیز صبحها روشن نمیشه. آخه صاحبش رو میشناسه و حسابی خوابه. اگه اون موقع صبح بری و بخوای روشنش کنی، اول داد و بی داد میکنه که دزد، دزد رو بگیرین، چون سابقه نداشته که بخواد اون موقع صبح صاحبش بیاد و روشنش کنه! تازه بعد از کلی من بمیرم تو بمیری که بابا من خودمم، شورع میکنه به حال و احوال که چی شده این موقع صبح؟ حالت خوبه؟ طوری شده؟ مطمئنی خودتی؟ اسم رمز رو بگو و ... خلاصه که داستان پیچیده تر از این حرفهاست.

صبح با صدای موبایل بیدار شدم و بدو بدو لباس پوشیدم و پریدم پشت اسب (ماشین) به سمت فرودگاه. ای تو روح اونی که رفت رو ماهان گرفت و برگشت رو ایران ایر!! دو دل بودم که صبح که دارم میرم ماشین رو بزارم ترمینال 2 و با تاکسی برم ترمینال 4، یا صبح بزارم ترمینال 4 و شب که میام ترمینال 2  تاکسی بگیرم برم ترمینال 4، که با دیدن ساعت 5:20 دو دلی بر طرف شد و فهمیدم دیرم شده و باید برم تا از پرواز جا نمونم.

من که هفته پیش مشهد بودم دوباره داشتم میرفتم که، پول بگیرم از مشتری 1، پول بگیرم از مشتری 2، قسمتی از سیستم پروژه 3 رو راه اندازی کنم، پول بریزم به حساب 1، پول بریزم به حساب 2، سخنرانی کنم تو سمینار و قبل از تمام شدن سمینار و قبل از شام خودم رو برسونم به فرودگاه برای برگشت.

روی کاغذ شدنی بود. مرحله 1 نیم ساعت، 2 ده دقیقه، 3 دو ساعت، 4 نیم ساعت، 5 نیم ساعت، 6 هم دو ساعت و با مسیر ها و استراحت و همه چیز قطعاً میرسیدم که همه رو انجام بدم.

هواپیما به موقع پرواز کرد و من خوشحال از اینکه همه چیز طبق برنامه است مشغول خوندن روزنامه شدم و فقط تو ذهنم جای مراحل بالا رو تغییر میدادم تا بهترین چینش بیاد دستم و راحتترین روز رو داشته باشم.

هنگام فرود هواپیما از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم که اوه! چه برفی داره میاد!! اونم 25 اسفند.

سریع جای مراحل رو عوض کردم و شد: پروژه، چک 1 و 2، بانک 1 و 2 و استراحت و سخنرانی و تهران

موبایل رو روشن کردم و سریع زنگ زدم به بچه های مشهد که خودتون رو برسونید سر پروژه منم میام اونجا. از هواپیما پیاده شدم و تاکسی گرفتم مسیر رو بهش گفتم.

آقا از کمربندی برم یا تو شهر؟ چون زوار و مسافرهای نوروزی اومدند و تو شهر ترافیکه و از کمربندی نزدیکتره. اینو راننده تاکسی با لهجه مشهدی گفت و جوابش این بود که هر کدوم زودتر میرسی. ولی نفهمید با گفتن جمله اش به من نهیب زد که برنامه ات در خطره! اصلاً حساب ترافیک رو نکرده بودم. برف هم شده بود قوز بالا قوز. یه کم برف میبارید و یه کم بارون. کلاً ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند تا من ضایع بشم!

بارون؟! پروژه؟ کارگاه؟ گل و شل!!! اوه اوه. مگه داریم؟!!

آقا اول برو به این آدرس تا من کت و شلوار رو بزارم و بعد میریم به این آدرس. با گفتن این جمله به راننده برنامه رو دوباره کمی تغییر دادم تا کت شلوار از گل و کثیفی در امان باشه.

رسیدم سر پروژه و مستقیم رفتم اونجایی که کار داشتم. بارون تند شده بود و از همه جا اب میچکید. صدای شر شر آب منو یاد هفته پیش انداخت. بچه ها داشتند تابلو همین قسمتی که من کار داشتم رو آماده میکردند و من بهشون گفتم کابلها رو از پایین ببرید و اونها جواب دادند ناظر گفته از بالا. منم گفته بودم به ناظر احمق بگین آب از کنار این گلندها نفوذ میکنه توی تابلو خطرناکه، اونها هم جواب داده بودند کابلها کوتاهه و ناظر گفته مسوولیتش با اون.

هنوز بچه ها نرسیده بودند که من جلوی تابلو بودم. دستم رو کشیدم روی تابلو و دیدم که خیسه خیسه. بچه ها اومدند و گفتم قبل از هر چیزی در تابلو رو باز کنید و ببینید پر آب شده یا نه؟ در تابلو باز شد و حدس من متاسفانه درست بود. گفتم اون ناظری که هفته پیش گفته بود مسوولیتش با من رو صدا کنید. سرتون رو درد نیارم. کار 2 ساعته میخواست 6 تا 7 ساعت وقت بگیره و الان ناظر هر قدر هم بگه ببخشید و من حلش میکنم، دردی از من درمان نمیشه. سلولهای خاکستری شروع کردند به برنامه ریزی جدید و برنامه دوباره عوض شد.

کل برنامه رو آماده کرده بودم روی لپتاپ، مراحل برنامه ریزی رو به یکی از بچه ها مرحله به مرحله گفتم و لپتاپ رو گذاشتم و رفتم سراغ مرحله بعد. از پروژه اومدم بیرون و دیدم بارون حسابی تند شده. کلی علاف شدم تا تاکسی گیرم اومد و مسیر مشتری 1 رو بهش دادم تا برم چک رو بگیرم. به مشتری 2 زنگ زدم که چک رو بفرسته برام پیش مشتری 1 تا کمی زمان بخرم و به برنامه برسم.

مشتری 1 رو دیروز باهاش تلفنی حرف شده بودم و گفته بود چک آماده است و فردا که همین امروز باشه میره میریزه به حسابم و لازم نیست من برم چک رو بگیرم. اما یکی از داخل خودشون بهم خبر داده بود که قراره چک شما بیفته برای سال دیگه. پس بدو بیا چکت رو بگیر.

حسابدار مشتری 1 با دیدن من شوکه شد. لبخند تلخی رو لبش نشست و با تعجب گفت: شما که دیروز از تهران به من زنگ زدید!

بله. اما دیروز هم گفتم خدمتتون چک دارم و حقوق و عیدی بچه ها ر هم ندادیم هنوز شما هم که فرمودید چک آماده است و من دیدم بهتره بهتون زحمت ندم.

ولی، آخه، اجازه بدید.

سرتون رو باز هم درد نیارم 45 دقیقه تلفن زد به این و اون تا یه جوری بتونه منو بپیچونه و آخرش از اون طرف خط بهش گفتند چک رو بده. چک صادر شد و گفت: فقط برای امضا باید تشریف ببرید پیش حاج اقا فلانی در فلان جا!

با شنیدن این جمله فهمیدم که دو ساعت دیگه وقت طلف خواهد شد.

سریع پریدم بیرون و دیدم مشتری دوم هم دم در چک به دست و خوشحال از اینکه حداقل این یکی چک بدون دوندگی پول میشه.

بانک تجارت این نزدیکی ها کجاست؟ من میپرسیدم و هر کسی جوابی میداد با 180 درجه اختلاف.

آخرش زیر بارون تا چهارراه بعدی رفتم و بعد از کلی خیس شدن یه تاکسی اومد که مسافر داشت و نمیشد دربستش کرد. با اون تاکسی تا بانک رفتم.

خوشحال وارد بانک شدم و شماره گرفتم نشستم منتظر. بانک خیلی شلوغ نبود و من خوشحال از اینکه بجای نیم ساعت ده دقیقه ای کارم انجام میشه.

آقا شما کارتون چیه؟ کارمند بانک پرسید و من جواب دادم این چک رو میخوام پول کنم و پایا کنم برای این حساب.

سیستم قطعه آقا.

خوب پایا نکنید و بین بانکی بدید.

نه، سیستم پایا رو نمیگم. سیستم تجارت قطعه و من نمیتونم چک رو نقد کنم.

ببینید این شعبه اش کجاست؟

روی چک رو خوند و گفت مال همین شعبه است. منم خوشحال از اینکه خوش شانس بودم و تو همین شعبه اومدم، گفتم که خوب مال خودتون رو که میتونید پول کنید.

نه آقا. حساب فراگیر حتماً باید سیستم وصل باشه تا بتونم چک رو پاس کنم.

عصبانی از بانک خارج شدم تا برم سراغ امضا چک. بعد از ده دقیقه زیر بارون وایسادن یهه ماشن ایستاد و من پریدم تو ماشین و گفتم دربست.

کجا؟

چهارراه شهدا.

نه اقا اونجا نمیتونم برم.

چرا؟

طرح ذوج و فرده و من نمیتونم برم. اونجا هم صدتا پلیس مثل پلنگ وایساده تا بگیرن ماشینها رو شب عیدی.

تا هرجا میتونی منو ببر زیر بارون دهنم سرویس شد.

خلاصه پراید سفید راه افتاد و بعد از نیم ساعت ترافیک گردی منو به یک تاکسی انتقال داد و نیم ساعت هم تاکسی رفت و دو ساعت هم حاج اقا و همکاراش منو علاف کردند تا چک امضا شد.

بعد هم بانک انصار و کارمند بانک انصار فرمودند بانک انصار پایا نمیزنه و من رو با دو تا چک بین بانکی پاس دادند به بانک تجارت، پاسارگاد و مسکن.

کل خیابونها قفل و ترافیک وحشتناک و من بدون چتر زیر بارون.

زیر باران باید رفت، چترها را باید بست، چوت چتری نیست که ببندی، زیر بارون دیدمش، تو خیابون دیدمش، فراموشم نمیشه.... ا ا ا چی شد؟ قاطی شد! خط رو خط شد. مگه داریم؟!؟!؟!؟

تعداد افراد منتظر 35 نفر، باجه های پاسخگو فقط باجه 3، زمان تخمینی انتظار، 3 ساعت! ساعت چنده؟ یک. بانکها تا چند بازن یک و نیم. من تو تجارتم. دو تا بین بانکی دستم ه برای پاسارگاد و مسکن که اگه قبل از بسته شدن بانک نرسم باید فردا رو بمونم مشهد!

تجارت رو بیخیال شدم و پریدم بیرون. خیابونها قفل، زیر بارون و چتر و لیلی و مجنون و مگه داریم؟!؟!؟!!

پاسارگاد انجام شد. سریع و بدون معطلی.

مسکن کجاست؟ بیست دقیقه دوندگی زیر بارون و لیلی و مجنون و مگه داریم؟!؟!؟!

کاری که توی پاسارگاد یک کارمند خانم انجام داد در کمتر از پنج دقیقه، سه تا کارمند اقای بانک مسکن بعد از نیم ساعت انجام دادند ومن رو ساعت 1:45 دقیقه از بانک انداختند بیرون.

یکیشون که ده دقیقه داشت با رشت و فومن و نمیدونم کجا حرف میزد تا بتونه یه شماره ملی از یکی بگیره که یه ینده خدایی هر سال شب عید کمک میکرده به یه بنده خدایی دیگه رو بتونه راه بندازه که نه من و نه اون خودش هم آخرش نفهمید کی به کیه و چی به چیه!!

1:45 دقیقه تا نزدیک های 2 به سمت بانک تجارت شعبه مرکزی دویدم تا شاید کشیک بانک کار کنه. اما در بانک بسته بود. یکی بهم گفت ساعت 3 دوباره باز میکنند.

زیر باران و بدون چتر و چشمانی شسته رفتم یه ناهار اساسی زدم. جای همه شما خالی ماهیچه!!

5 دقیقه به 3 دم بانک تجارت بودم تا 3:30 این پا اون پا کردم تا درد پام ساکت بشه. توی کفشم پر از آب بود. هوا سرد بود. جایی برای نشستن نبود.

در بانک باز شد و یه آقایی یه گونی پول گذاشت روی پیشخون بانک تا بریزه به حساب.

همش هم دو هزار تومانی. کارمند بانک شوکه شد و مشغول شد به شمردن تک تک بسته های اسکناس.

زمان به سرعت رد میشد و من لحظه به لحظه عصبانی تر. آخه من از همه زودتر اومده بودم ولی چون داشتم فرم پایا پر میکردم نوبت رسید به آقای گونی پول. 50 بسته صدتایی اسکناس دو هزارتومنی با دستگاه پول شمار کوچک که هر از گاهی گیر میکرد و اسکناسهای چسب دار رو پاره میکرد.

پایا هم داستان بود. خلاصه تا 4:30 در بانک تجارت علاف بودم و کارم انجام شد.

تاکسی گرفتم به سمت پروژه. رسیدم و دیدم بچه ها قسمتی از کار رو اونجام داده بودند و قسمتی هنوز مونده بود. خودم دست به کار شدم و تا 7:10 دقیقه کارم اونجا تمام شد و کنار آتش کارگرها کمی خودم رو گرم کردم و کفشها را گرم کردم تا پاهای خیسم بتونن منو تا تاکسی برسونند.

20 دقیقه زیر بارون که منتظر تاکسی. خبری از لیلی و مجنون دیگه نبود. باطری موبایل هم تمام شد و من رسیدم به جایی که قرار بود استراحت کنم و کت شلوار بپوشم و برم سمت سمینار.

قرار بود سخنرانی کنم. چی بگم؟ نمیدونم. میرم بالا بالاخره یه چیزی میگم. همیشه اینطوری بهتر میشه حرف زد.

کت شلوار به تن زنگ زدم به آزانس. ساعت 8:10 دقیقه بود و من تا این لحظه ده دقیقه به علاوه ترافیک مسیر عقب بودم.

آزانس تا ساعت 9 نیومد. برنامه رو عوض کردم. زنگ زدم و معذرت خواهی و رفتم سمت فرودگاه. یاد تبلیغ ایرانسل افتاده بودم که طرف به جلسه نرسیده بود و با موبایلش سخنرانی میکرد. اما آنتن دهی مشهد افتضاحتر از اونه که بشه همچین کاری کرد. تو مسیر فرودگاه به این فکر میکردم که امروز به اندازه ده روز خاطره دارم.

ساعت 11 هواپیما پرواز کرد به سمت تهران و تاکسی از ترمینال 2 به ترمینال 4. سوار ماشین شدم و مسیر خونه.

ساعت 2 توی تخت خواب بودم. دیگه خوابم نمیبرد.

بانک. دوندگی. پا درد. بارون و لیلی و مجنون. پروژه. سخنرانی انجام نشده. ترافیک. برف تاکسی و .... مگه داریم؟

 -----

سال 92 هم با همه خوبی ها و بدی هاش تمام شد.

عمو نوروز فردا میاد.

سال نو به همه مبارک

با ارزوی بهترین ها

شادی

سلامتی

موفقیت

برای تک تک شما ها


نتیجه بودن و نبودن!

یه روز دلتنگ یه روز خوشحال

یه روز پروانه تو دلت پر میزنه و یه روز کرم از کنار نافت میلوله تا بالا و بیخ گلوت. یه روز احیاس میکنی تا آخر دنیا راحتی و باهاشی و فرداش میفهمی تا سر کوچه نمیشه رفت و ماست خرید!    



اینجای قصه

قصه اینجا که رسید، جون ما به لب رسید!

چای سرد شده رو با شکلات طعم نعنایی بالا کشید و از پشت پنجه به منظره نه چندان زیبای بیرون خیره شد.

بیرون رو نگاه نمیکرد. فقط چشمهاش رو به بیرون بود تا کسی نتونه چشمهای سرخ شده اش رو ببینه.

بیخوابی های چند روز گذشته، افکاری که حمله ور بودند به ذهن خسته و وامانده اش، و فشارهای پی در پی و تنشهای تکاندهنده، باعث شده بود تا تعطیل کند ذهن بیمار را.

تعطیل

تعطیل

دلش میخواست کرکره فکر را پایین بکشد و یک قفل بزرگ بر در بزند و برود دنبال بی فکری.

بارها و بارها پیش آمده بود که چایش سرد شده بود و چشمانش خیس، ولی کرکره فکر گیر کرده بود و نمیتوانست هم باز بدون کنترل رهایش کند و برود.

فکر اینکه چرا و چطور به اینجا رسید.

فکر اینکه از اینجا به بعد چه خواهد شد.

فکر اینکه دوباره از اول شروع کند.

فکر اینکه برود و تسلیم شود.

فکر اینکه فرار کند و تا آخر عمر فراری باشد.

.....

تصور کن. تو یک راننده میانسال، که روی یک ماشین باری کند رو، مثل یک خاور، که خودش را بکشد هم بیشتر از 80 کیلومتر در ساعت نمیتواند برود، مشغول بار بری بین بندرعباس و تهران هستی.

ظهر گرم و سوزان و شرجی هوا. در هر سفر دو سال از عمرت کم میشود. سخت میگذرد. بارها و بارها می ایستی و به ماشین خراب و بو گندو ور میروی تا برسی به مقصد. همیشه دستهایت سیاه و روغنیست. ولی با دلخوشی این همه مشقت را تحمل میکنی تا برسی به تهران!

چرا؟

چون تو یک فقیر هستی. چون تو هیچ نداری. یک فراری. از همه جا بریده ای و دل به جاده زده ای. این شغل تنها جاییست که هیچ وقت کسی پیدایت نمیکند. هیچ کس فکرش را هم نخواهد کرد که روزی از عرش مدیریت به فرش بیفتی و ادامه بدهی.

کی فکرش رو میتونه بکنه که کسی که تا ساعت 9 هر روز خوابه، بتونه این شغل به این سختی رو انجام بده؟!

هیچ کس.

پس جای امنی خواهد بود.

صدای اگزوز خاور زیاد است. خاور در سربالایی ها ناله میکند. موتور کنار دستت است و گرم و سوزان. اتاق راننده بالای 50 درجه است و بیرون هم بهتر نیست. فرمون سفت است و چرخها آتش. سربالایی ها مانند این است که تو داری یک دوچرخه را رکاب میزنی برود بالا، موتور فقط قارقار میکند. دود سیاه پشت سر خاور ابری درست کرده و بوی روغن سوخته در اتاق راننده میپیچد.

سیگار؟ نه سیگار نمیکشی. چون سیگار خر است!

میروی و میروی و میروی تا برسی به تهران! به مقصد. کمی پول میگیری و میروی خانه!

خانه آن خانه همیشگی نیست.

آن خانه 11 سال گذشته نیست.

ولی در خانه، عشقی هست که هیچ وقت نبود.

می ارزد.

هرچه فکر میکنم میبینم می ارزد.

ولی این فقط فکر است.

تا حالا گرمای 50 درجه رو با دود و صدای قارقار موتور و بوی روغن سوخته تحمل کردی؟

نکردی.

پس فکرت شاید اشتباه باشد.

یک کم در مغازه فکر رو ببند.

دوباره چند روز دیگه بازش کن و بهتر فکر کن تا کارت به خاور نکشه.

لازم نیست از صفر شروع کنی.

مطمئنم.


دودی نوشت...

قصه از یک شب شروع شد

شبی که خواستم یک حس مرده رو زنده کنم

شبی که خواستم یک شیر مرده که با بدبختی از پا درش آورده بودم رو زنده کنم و ... کردم

یک شب تا صبح، پشت یک گوشی تلفن، تایپ کردم و خوندم و مستی کردم.

نمیدونم مست از می بودم یا مست از عشق! هر چه بودم خوب بودم. جوان شده بودم. خیلی جوان. حس مرده رو زنده کرده بودم و پروانه ای در دلم به پرواز در آمد.

شب رو به سحر بود و نفسهای آخرش رو میکشید. من و او هم تا صبح ادامه داده بودیم و مستی کرده بودیم، اما از پشت همون تلفن و با تایپ...

بریم کلپچ بزنیم؟

بریم. اومدم. و رفتم!!

کی بریم شمال؟

بریم، و دو ساعت بعد تو جاده.

بریم مسافرت؟

بریم

بریم؟

رفتیم!

لحظه به لحظه پروانه توی دلهای ما بیتشر پرواز میکرد و بیشتر و بیشتر لذت میبردیم از تماشای این پروانه زیبا، و البته قلقلکهای اون.

گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه. تا اینکه ما دلمون چراغونی خواست و زمونه نخواست. زندگی هم یاد داده که وقتی کسی چراغونی دلش بخواد باید بهش برسه.

چراغونی یا برای جشن ه یا برای عزا. قدرتم کم بود برای چراغونی جشن، پس چراغونی عزا بر پا شد. به همین راحتی.

خوش میگذشت. شاد بودیم. لذت میبردیم. خوشحال بودیم.

خوش نمیگذره. خوشحال نیستم. لذت نمیبرم. شاد نیستم. چشمهام میسوزه. دود همه جا رو پر کرده. دهنم تلخه. معده ام میسوزه.

اما خوب، وقتی دلت چراغونی بخواد همینه.

بمیر اما بر نگرد. حتی مثل قبل از اون شب نشو. این قانونه اونه. و اونه که حکم میکنه. امیدت اینه که نتونه رو حرفش وایسه. اما .... اون قوی تر از این حرفهاست.

امید الکی نداشته باشم. من یک اشتباهی هستم. من جایی هستم که نباید باشم. نمیدونم هم توی اون دنبال چی میگردم!

کی فکرش رو میکرد؟

اینطوری بشه؟ اونجوری شروع بشه و اینجوری سعی کنه تمامش کنه!

به دل میگم کاریش نباشه

بزاره درد تو دوا شه

بره تو تمام جونم

که باز برات آواز بخونم

.....

من یک خود خواه از خود راضی هستم.

بهترین ها رو میخوام

حتی اگه لایقشون نباشم

همین.