اول یک پک
پک دوم
نصف سیگار
یک نخ
دو نخ
چهار
قهوه ترک
قبل از همه اینها سر درد و بعد از اینها سر درد بیشتر!
شام هم کشک و بادمجون و دوغ!
سر درد خر است ولی همه آنها بهانه ای بیش نیست!
امروز هم مثل همه روزهای گذشته، نه، مثل روزهای قبل، نبود!
....
از یه جایی شروع میکنی، یه جایی تو گذشته، احساس میکنی وقتشه و شروع میکنی
عشق اول
انتخاب و بعد میگی خوب دیگه من عاشق شدم و این عشق منه
اما تو که عشق اون نیستی، چی میشه؟! اذیت میشی. آسیب میبینی و خسته و درمونده سر و کله دومی پیدا میشه.
چیکار میکنی؟ چون از اولی زخم خوردی دیگه دل نمیدی و پس میزنی. هر چی تو بیشتر پس میزنی این دومی بیشتر جری میشه و عاشقتر میشه. تو زخم میزنی و اون زخم میخوره و آخرش تو از زخم زدن هم خسته میشی و تمام!
سومی، از معشوق بودن خسته شدی و یاد گذشته های عاشقی میفتی و اینبار تو عاشق میشی و باز، زخم میخوری
تکرار و تکرار و تکرار
پیر میشی
خسته و کلافه از آخرین معشوق بودن، دوباره عاشق میشی.
اما اینبار دیگه بنیه و قوت زخم خوردن رو نداری. نگرانی. سعی میکنی داستان رو عوض کنی. نتیجه میشه اینکه بزنی تو سر خودت و با خودت تکرار کنی:
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
وقتی ای دل، به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
.....
سرشار از عطر نگاه توست،
عزیز محمدعلی بهمنیساده بگویم
نگاه زادهی علاقه
است
وقتی دو چشم روشن عشق
به تو نگاه میکند
تو دیگر از آن خود
نیستی
کودک میشوی، جوان هستی و جوانی نمیکنی
رد میشوی، پیر هستی،
میمانی
همیشه در پی آن گمشدهای هستی که با تو هست و
نیست
باز در پی آن علاقهی پنهان،
آن نگاه همیشه تازه
هستی
باز آن دو چشم روشن عشق را
در غبار بیامان زمان، جستجو
میکنی
غافل از اینکه
او دیگر تکهای از تو شده
است
سایهای خوش بر دل تو
گوشه گوشه این خراب
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی
تو را به آیینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی
خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی
خیلی وقته که گرفتاری های کاری و شاید هم خودسانسوری باعث شده که کمتر بنویسم. یا بهتر بگم اصلاً ننویسم!
امروز هم مثل همه روزهای دیگه شروع شد . تفاوتش ترافیک کمتر بخاطر طرح زوج و فرد بود و البته آلودگی نفس گیر هوا!
توی مسیر شرکت صدای ضبط ماشین رو زیاد کردم (مثل دیروز) تا کمتر فکر کنم! جالبه که هر وقت پشت فرمون میشینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم! اما خوب.... بهتره که این کار رو نکنم! پس ضبط ماشین کمک خوبیه که فکرم رو پرت کنم به جاهای دیگه.
بگذریم از تکراری های هر روز. بهانه نوشتم این پست برنامه دیشب شبکه یک با حضور روحانی (رییس جمهور) و البته کلیپی که امروز صبح توسط ایمیل بهم رسیده. سخنرانی روز تنفیذ رو در قالب یک کلیپ زیبا که من رو تحت تاثیر قرار داد.
سالهاست که موقعیت زندگی تو خارج از کشور برای من مهیاست. یه جورایی هر جا که بخوام. خیلی ها به من میگن خیلی خری که نمیری، اما من واقعاً زندگی تو کشور خودم رو دوست دارم. درسته که خیلی وقتها فشار زندگی تو ایران اونقدر زیاد میشه که کسانی مثل من هم کم میارن اما زندگی تو ایران با همین مردمی که گاهی وقتها به همدیگه خنجر میزنن چیز دیگه است.
دیشب و امروز به این فکر میکردم که چطور میتونم به کشورم کمک کنم. یادمه وقتی دبیرستانی بودم هم همین حس رو داشتم. اون موقع ها خاتمی رییس جمهور شده بود و یه همدلی بین مردم که کمکش کنند تا مملکتمون بهتر بشه. اون موقع ها کمتر شنیده میشد کسی بخواد از مملکتش بره. همه تو فکر این بودند که چطور تو ایران بهتر زندگی کنند. ولی خوب تو این سالهای گذشته همه فکر رفتن هستند. ربطی به احمدی نژاد هم نداره. چون خود من یادمه که سال 82 بود که تصمیم گرفتم از این مملکت برم که اون موقع نشد. آخرهای کار خاتمی دوباره مردم و امثال من که جونمون رو برای خاتمی میدادیم دچار نا امیدی شده بودیم.
خسته شده بودیم. چون تغییر رو نمی دیدیم. ولی وقتی اون رفت و بعدی اومد تازه یواش یواش فهمیدیم که خیلی چیزها تغییر کرده بود.
روحانی دیشب یه سری آمار داد. مردم و شاید خود من دیگه به هیچ آماری اعتماد نداریم. چرا؟ از بس که بهمون آمارهای دروغ دادند! امیدوارم که روحانی ثابت کنه که آمار درست هم وجود داره.
از کار ظریف و توافقی که بین ایران و بقیه حاصل شده خیلی ها خوشحالند. بعضی ها هم بخاطر همون بدبینی که از احمدی نژاد توی دل ما کاشته شده دیگه به هیچ چیز خوش بین نیستند.
خیلی ها که 88 سبز بودند تو 92 دیگه بنفش نشدند و بر آرمانهای زیبای سبز پافشاری کردند. مثل خود من! خیلی از حرفهای دیشب روحانی رو 88 هم شنیده بودیم. از موسوی. و البته از کروبی و حتی رضایی. ولی یه حسی بهم میگه که باز میشه امید داشت. شاید تحت تاثیر تبلیغات قرار گرفته باشم. شاید هم دارم اشتباه میکنم. اما این امید رو دوست دارم.
به کسانی که این کلیپ رو ندیدند پیشنهاد میکنم حتماً ببینند.
راستی، کاش روحانی میتونست کاری برای موسوی و کروبی بکنه. دلم برای اونها میسوزه. بهشون ظلم کردیم!!
از اول سال فکر کنم بیش از ده بار رفتم مشهد، اون سفر اروپایی 20 روزه که از فنلاند شروع شد و به آلمان و هلند و بلژیک و فرانسه و سوییس و ایتالیا ختم شد. بعد هم شمال و اصفهان و مشهد و ... امروز عصر هم که تصمیم گرفتم برم استانبول و فردا صبح میرم ترکیه.
عیال ناراحته که چرا همه سفرها رو تنهایی میرم. یه جورایی حق داره ولی خوب سفرها همه کاری هستند و البته اون هم جواب سوالش رو میدونه!!
سفر رو خیلی دوست داشتم. هنوز هم دارم. اما خسته ام. دلم میخواد اون طور که خودم دلم میخواد و دوست دارم سفر کنم. دلم میخواد با اونهایی باشم که دوست دارم. جاهایی برم که دوست دارم.
البته نباید ناشکری کنم. باز هم ترجیح میدم همین سفرها باشه تا اینکه هیچی نباشه و ...
روزهای خوبیه. شکر.
خیلی وقته که دست و دلم نمیره اینجا از خودم و حالم بنویسم. یک دوره طولانی رکود. یک خردادی که لحظه به لحظه رنگش عوض میشه دچار یک رکود شده و دلش میخواد که دوباره رنگش عوض بشه!!
میشه؟
امیدوارم.
بدرود
کاش تو هم میتونستی ببینیش. من هر قدر از زیبایی اون برات بگم، باز هم کم گفتم.
خیلی زیباست. باور کن تو این یک سال گذشته خواب و خوراکم رو برده. خطهای روی بدنش خیلی زیبا و قشنگه. جالبه که اون هم همین حس رو به من داره. اما این دیوار لعنتی شیشه ای که بین ماست، نمیزاره صدا من به اون برسه، یا صدای اون به من برسه. ولی من مطمئنم بالاخره یه روزی این دیوار برداشته میشه. مطمئنم. مطمئن....
مار کوچولوی سبز قصه ما، هر شب میومد پیش دوستش که یک موش کور بود و این جملات رو تکرار میکرد. هر شب هم موش کور براش دعا میکرد و از شنیدن وصف زیبایی معشوقه مار لذت میبرد و حسرت میخورد که چرا اون همچین عشقی نداره. بعضی وقتها هم که مار کوچولو از فراق عشقش ناراحت میشد و گریه میکرد، مار رو آروم میکرد ولی تو دل خودش خدا رو شکر میکرد که اون دچار همچین عشقی نشده. صبح تا شب مار کوچولو پشت شیشه میشست و مار زیبای قرمز که خطهای لوزی شکل همه بدنش رو پوشونده بود رو نگاه میکرد و غرق تماشای اون میشد. مار قرمز هم همیشه یه جا ثابت بود و هر چند روز یکبار جابجا میشد. گاهی وقتها دور یک درخت میپیچید و گاهی وقتها هم لای چمنها خودش رو ولو میکرد و ... هر از گاهی که مار کوچولوی سبز نگران مار قرمز میشد و حتی فکر میکرد اون از فراق عشقی که بهش داره مرده، کلی غصه میخورد و گریه میکرد، ولی در اوج نا باوریش صبح میدید که مار زیبای قرمز جاش عوض شده. وقتی میدید که اون نمرده و زنده است ازخوشحالی گریه میکرد و کل محوطه محل زندگیش رو با خوشحالی بالا و پایین میپرید.
چند بار هم موش کور سعی کرده بود تا از زیر دیوار شیشه ای تونل بزنه تا مار کوچولو رو به آرزوش برسونه اما زیر دیوار شیشه ای آنچنان پی عمیق سیمانی ساخته بودند که هیچ وقت موش کور نتونست به اون طرف برسه.
چند سالی بود که مار کوچولو عاشق مار قرمز شده بود و چند ماهی هم بود که از دوستیش با موش کور گذشته بود. تا اینکه یک روز از موش کور یاد دوستش سنجاب افتاد. با خودش فکر کرد که سنجاب میتونه بیاد و از بالای دیوار شیشه ای بپره اون طرف تا پیغام مار کوچولو رو به معشوقه اش برسونه. آخه مار کوچولو توضیح داده بود که بالای دیوار شیشه ای طوری هست که میشه پرید اون طرف و چند بار هم مار کوچولو سعی کرده اما خوب اون نمیتونه زیاد بپره و نتونسته. موش کور هم تونل زد به سمت قفس سنجاب ها. پرسون پرسون دوستش رو پیدا کرد و نشست کلی با دوستش گپ زدن و یواش یواش داستان مار کوچولو رو هم تعریف کرد.
ببین موش کور، میدونم که تو مهربون و خوب هستی، ولی من از مار میترسم. شنیدم که مارها موجودات خطرناکی هستند و ما سنجاب ها رو هم غذای لذیذی میدونند. بیا و از من بگذر. آخه من میترسم.
نه سنجاب جون. از هیچی نترس. آخه اون مار هم مثل تو، تو همین باغ وحش به دنیا اومده و اصلاً نمیدونه که سنجاب چیه و چه مزه ای میده! تازه مارها موش کور هم میخورن. اما ببین منو نخورده! اون فقط سوسک میخوره. تازه آدمها هر روز براش غذا میارن و اون میخوره. چرا باید تو رو که قراره کمکش کنی رو بخوره؟ اون عاشقه. میدونی عشق چیه؟
معلومه که میدونم. خود منم تا حالا چند بار عاشق شدم. تازه اون روزی هم نفهمیدم عاشق کدوم یکی از دو تا سنجابها شده بودم کلی ناراحت بودم بعد هم تصمیم گرفتم عاشق هر دوتاشون باشم. آخه تو نمیدونی اون لعنتی ها عین هم بودن. من اول عاشق یکیشون شده بودم ولی فرداش که رفتم براش گل ببرم دیدم که اون پیش بقیه خواهر برادراشه و اونها شش قلو بودند که دو تاشون دختر بود از شانس من هر دو تا مثل هم بودن. خلاصه که منم میدونم عاشقی چیه. راستی تو میدونی عاشقی چیه؟
منم از توضیح هایی که مار کوچولو بهم داده یه چیزهایی اومده دستم. اما خوب من از روزی که کف قفس موش کورها رو کندم و اومدم بیرون دیگه مسیر اونجا رو گم کردم و نمیدونم چطوری باید برگردم اونجا. واسه همین نمیدونم اصلاً تا آخر عمرم باز هم یه موش کور میبینم که عاشقش بشم یا نه!
خوب چرا عاشق یه موجود دیگه نمیشی؟....
خلاصه اون شب موش کور و سنجاب کلی با هم گپ زدند و حرف زدند و قرار شد که سنجاب فردا با موش کور بره سمت آکواریوم مار کوچولو. صبح شد و هردو باهم از توی تونلی که موش کور کنده بود رفتند تا رسیدن به آکواریوم.
وقتی سنجاب و موش رسیدند دیدند که مار کوچولو مثل همیشه کنار شیشه است و داره اونطرف رو نگاه میکنه. سنجاب کوچولو از همون دور داد زد: سلام. ما اومدیم.
مار صدای اونها رو شنید و سریع اومد سمتشون به استقبالشون. مار رو کرد به اونها گفت من یه شعر گفتم. یه شعر خیلی قشنگ. این شعر رو برات میگم تا وقتی رفتی اونطرف از طرف من به عشقم بگی تا اون بدونه که من چقدر عاشقشم. من مطمئنم که اون هم برای من شعر گفته. شعری که اون میگه رو هم حفظ کن و بیا به من بگو. خیلی دلم میخواد بدونم اون چه شعری برای من گفته...
سنجاب: ولی من میترسم برم اون طرف. از کجا معلوم اون منو نخوره؟! حالا تو سنجاب نمیخوری. شاید اون دوست داشته باشه سنجاب بخوره! نه. من نمیرم. من میترسم.
موش: راست میگیا! چرا من به این فکر نکرده بودم؟
مار: نه! اون خیلی مهربونه. اون هیچ وقت تو رو نمیخوره. من الان چند ساله که اونو میشناسم. من مطمئنم که اون سنجاب نمیخوره. خواهش میکنم برو و نترس.
خلاصه چند دقیقه ای همه با هم مشورت کردند و آخر سر سنجاب راضی شد که بره اون طرف. رفت بالای درخته چه ای که وسط آکواریوم بود تا بپره که چشمش افتاد به ....
سریع از درختچه اومد پایین و زد زیر خنده. همین طور که میخندید داد میزد شلنگه. شلنگه. شلنگه.
مار کوچولو: شلنگه؟ اسمش شلنگه؟ تو میشناسیش؟ چطور جونوریه؟ مهربونه؟ از کجا میشناسیش؟
سنجاب: نه بابا. میگم شلنگه. شلنگ.
موش سریع پرید وسط حرف سنجاب و گفت: من میشناسمش مار کوجولو. خیلی مهربون و خوبه. بهت تبریک میگم. اما سنجاب نباید الان بره اون طرف. سنجاب بیا بریم تو تونل کارت دارم. مار کوچولو تو اینجا صبر کن تا ما برگردیم.
سنجاب: چی چی میگی تو؟ من میگم شیلنگه تو میگی مهربونه؟!!!
موش: بهت گفتم هیچی نگو و فقط دنبال من بیا. همین الان بیا.
موش کور سریع دوید تو تونل و سنجاب هم با تعجب دنبالش رفت تو تونل. مار هم رفت پشت شیشه و شروع کرد با معشوقش حرف زدن.
مار: نمیدونی الان چقدر خوشحالم شلنگ جان. تازه من الان اسمت رو فهمیدم. چه اسم قشنگی داری. الان میشینم و همه شعرهام رو با اسم قشنگ تو هماهنگ میکنم......
موش و سنجاب یک ساعت با هم حرف زدند. موش به سنجاب میگفت همه زندگیه مار کوچولو عشقشه که اون طرف شیشه است. اگه بهش بگیم که اون یک شلنگه و جون نداره، دیگه هیچ انگیزه و امیدی برای ادامه نداره. موش کور معتقد بود که نباید به مار کوچولو حقیقت رو گفت. اما سنجاب نقطه مقابل اون بود. اون میگفت که باید به مار کوچولو گفت تا به زندگی حقیقی برگرده. اون باید زندگی حقیقی و یک عشق حقیقی داشته باشه.
الان که من داستان رو تا اینجاش رو نوشتم هنوز که هنوزه موش کور و سنجاب به نتیجه نرسیدند که چه کاری بهتره و باید به مار کوچولو بگن یا نه.
آیا باید از کسی که امیدش حتی امید خیالی و غیر واقعی، تنها داراییشه، امیدش رو گرفت؟؟!!
دلم میخواد برم مسافرت
کجاش مهم نیست
فقط برم
با ماشین
رانندگی کنم
فقط برم و برم و برم
برم تا ته کوچه تنهایی
یادمه وقتی شانزده هفده سالم بود، تا ته کوچه تنهایی یه مسیر حدوداً 5 یا شاید هم 10 کیلومتری بود.
نمیدونم چقدر بود امااونقدر راه میرفتم که دیگه نمیتونستم قدم از قدم بردارم.
اونهایی که اصفهان رو میشناسند شاید بدونند چقدر بشه. یه مسیر پیاده روی از دروازه تهران تا شهدا و بعد هم سی و سه پل و بعد هم از کنار رودخونه که اون روزها زنده و پر آب بود تا پل شهرستان و حتی بیشتر. بعد که از پا می افتادم نیم ساعت یا یک ساعت ولو میشدم و دوباره این مسیر رو بر میگشتم.
امشب دلم میخواد برم تا ته کوچه تنهایی، اما اونقدر بزرگتر از شانزده هفده سالگیم شدم که دیگه کوچه تنهایی رو باید با ماشین برم. پیاده نمیشه رفت.
یه صفحه دیگه از کتاب زندگی ورق خورد. یک فصل. اما کتاب همچنان ادامه داره. ته داستان هم معلوم نیست. کی میدونه نویسنده آخر قصه رو چطور میخواد تمام کنه؟ یا اینکه کی قراره تمام بشه؟ هیچ کس نمیدونه. هیچ کس.
دلم میخواد برم
برم تا ته کوچه تنهایی
با ماشین
برم و برم و برم
تو کاری با دلم کردی، که فکرشم نمیکردم.....
مدتها بود دنبال یک راه میگشت که بتونه نفوذ کنه.
بره همونجایی که آرزوشه.
به آرزوش برسه و کنترل همه چیز رو به دست بگیره.
اما خوب، به این راحتی ها نبود.
خیلی تلاش کرده بود.
خیلی زیاد.
اما همیشه به در بسته خورده بود.
یک شب گرم تابستانی، که نا امیدانه داشت مسیر خونه رو طی میکرد، با یک دل نه که با صد دل عاشق شد.
یک روزنه برای نفوذ پیدا کرد و مسیر زندگیش کلاً عوض شد.
فقط چند لحظه از وارد شدندش نگذشته بود که کنترل بعضی چیزها رو گرفته بود دستش.
تو ابرها سفر میکرد.
از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید.
سریع دست به کار شد و از موقعیتی که براش پیش اومده بود نهایت استفاده رو کرد.
شروع کرد به لذت بردن از زندگی جدیدش.
اصلاً باورش نمیشد که اینقدر خوب باشه زندگی جدید. پر از عشق و حال و لذت. همیشه میدونست عاشق شدن و نفوذ به دل یه آدم لذت بخشه اما نمیدونست آنقدر لذت داره.
خوب این یه قانونه. همیشه عشق همراه با عشق بازی بوده. کمتر عشقی رو میشه نام برد که آخرش به عشق بازی و رابطه های آنچنانی نرسیده باشه! البته از عشقهای زمین خودمون میگم.
من تجربه ای از عشقهای دیگه ندارم و نظری هم ندارم!
بعد از چند مدتی که تو دنیای جدید بدون رابطه سر کرده بود رابطه ها شروع شد و عشق بازی و هم خوابی ...
نتیجه چیه؟
خوشحال بود.
خوشحال بود از اینکه تونسته بود تو این دنیای جدید یکی رو مثل خودش بوجود بیاره!
این هم طبیعیه، بعد از عشق، عشق بازیه و بعد از عشق بازی هم بارداری و تولد یکی دیگه!
.....
یه مدت دیگه هم گذشت. دنیا دیگه اون دنیایی که فکرش رو میکرد نبود. کم کم داشت اتفاقهای جدیدی می افتاد. داشت شک میکرد که نکنه ورود به این دنیای جدید که سراسر لذت بوده باعث بشه که عمرش کم بشه! نمیدونست طول زندگی براش لذت بخشه یا عرضش!
سر دوراهی قرار گرفته بود. نشانه هایی تو این زندگی جدید دیده بود که بهش می فهموند عمرش رو به پایانه. اتفاقهای جدید. آدمهای جدید. سلطنتش رو به خطر بود. باید تصمیم میگرفت. یا بمونه و به مدیریت و رهبری این خانواده جدید که خودش ساخته بود ادامه بده و به احتمال زیاد جونش رو از دست بده، و یا این دنیای زیبایی که آرزوش رو کرده بود رو ترک کنه و برگرده به همون دنیای قبلی و زندگی قبلی.
خیلی فرصت نداشت که فکر کنه.
به سرعت خیلی ها تو اون دنیای جدید مردند....
یک سری قاتل افتاده بودند به جون اون و خانواده اش. کم کم افراد خانواده اش غیب میشدند و اون خطر رو بیخ گوش خودش حس میکرد.
ولی نمیتونست لذتهایی رو که تو این دنیای جدید داشته رو فراموش کنه دل بکنه.
هنوز هم عاشق بود!
یک روز که توی خونه اش برای خودش لم داده بود و لذت میبرد، با صدای محکم کوبیده شدن در از جاش پرید. سریع از تونل مخفیی که برای خودش ساخته بود از خونه زد بیرون و به سرعت رفت به سمت طبقات بالای اون دنیای زیبا.
همینطور که مسیر رو طی میکرد خاطرات خوب و عشق و حال و عشق بازی هایی که تو این دنیا کرده بود رو مرور کرد و رسید به یک روزنه!
و در یک آن از اون دنیا خارج شد و رفت به سوی سرنوشت جدید.
دل کندن براش سخت بود.
گریه میکرد. ولی ادامه این دلدادگی مرگ حتمی رو براش به ارمغان می آورد.
حالا دیگه ویروس کوچولوی سرما خوردگی داستان ما با یک عطسه از دهان مریض بیچاره پرت شده بود بیرون و برگشته بود به دنیای قبلی.
با کلی خاطره و تجربه! دنبال یک روزنه دیگه میگشت تا دوباره عاشق بشه و عشق بازی کنه.....
بدرود
پ ن:
یه مسابقه بود بین من و الناز. http://postchii.blogsky.com
موضوع سرما خوردگی بود.
بدون هیچ اشاره به چیز دیگه و حتی نوع نوشتار.
اونجا رو هم بخونید و نظر بدین ببینیم کی برنده است!
یاد اون روزها بخیر.
چقدر تو این 4 سال اتفاقهای جور واجور افتاد
اما، بعد از 4 سال دوباره اون روزها یادم اومده. روزهای پر از شور و نشاط. پر از امید. این روزهای بی امیدی رو اگه با اون روزهای پر هیجان مقایسه کنیم، میفهمیم انگار اینجا دیگه اونجا نیست.
مثل این می مونه که از یک سیاره دیگه یه مشت آدم دیگه آورده باشند و نشونده باشن جای قبلی ها تا زندگی کنند. یعنی اینقدر تفاوت؟
کمربند سبز. از تجریش تا راه آهن!
همه بریم رای بدیم.
این هفته و اون هفته.....
یاد دبستانی.
بعد هم رای دادیم
تا صبح دلهره. با یک شور خاص، خودت رو راضی میکنی تا بخوابی.صبح بیار میشی. تلویزیون رو روشن میکنی و ....
هنگ میکنی.
چی شد؟!! پس؟ پس اون رای ها کو؟!!
به خودت امید می دی که هنوز شهرهای بزرگ رو نشمردند. بشمارن درست میشه.
شمردند. درست نشد! دود سیاه رو تو خیابون مطهری میبینی. میری و میبینی اتوبوس آتش زدند. بعد هم ماشین پلیس و ...
راهپیمایی سکوت. هر کی شعار میداد بقیه بهش اخم میکردند. کل خیابون انقلاب و آزادی پر شد. کلی پیاده روی و ...
تق تق تق
جیغ
دود
خون
اشک
گریه و ترس
پیرمرد رفت بالای ماشین. بلندگو رو گرفت دستش. مردم رو آروم کرد. گفت درستش میکنم. همه با همیم.
نترسین، نترسین ما همه با هم هستیم!
الله و اکبر
دو سال بازی ادامه پیدا کرد. پیرمرد حبس شد.
همه نا امید شدیم.
شدیم اینی که الان میبینیم.
یک آدم دیگه، بی امید، انگار از یک سیاره دیگه آوردنمون.
چه خونها که ریخته نشد.
چه کتکها که خوردیم و باز هم نشد.
زورمون به اونها نرسید. افتادیم به جون هم. اونها هم افتادند به جون ما، بعد هم به جون هم. حالا این وسط که همه افتادیم به جون هم، توقع آرامش و زندگی خوب، توقع بیجاییه.
امروز همکارم میگفت، همه چیز خیلی عجیب ساکته! اون یکی میگفت از وقتی ها-شمی رد شده، خبری از خا-تمی هم نیست؟!! راست میگه خوب. کجاست؟ این همونی بود که 2 خرد-اد رو براش ساختیم!! اون دیگه چرا؟
اون هم یکی مثل ماست. از یک سیاره دیگه اومده. از جایی که کسی نمیدونه امید یعنی چی!!
اما این وسط، دلم برای خانواده هایی که کشته دادند، و برای پیرمردی که پای ما ایستاد، میسوزه. 4 سال پیش اون هم نمیخواست بیاد. آوردیمش و حالا هم ....
کاش ما برگردیم به سیاره خودمون تا اون آدمهای پر امید قبلی بیان و همینجا زندگی پر امید خودشون رو سر بگیرن.
کاش
بدرود

خسته ام.
هفته سختی رو پشت سر گذاشتم.
هفته ای پر کار. روزهای پرکاری که در ادامه روزهای پر کار قبلی بودند. یک هفته در مشهد. هیچ وقت اینقدر دلتنگ تهران نشده بودم! همیشه مسافرتهای کاری هم کار بود و هم تفریح، اما این بار فقط و فقط کار بود و کار بود و کار...
دیروز تولدم هم بود. روز عجیب بعد از شبی عجیب! نمیدونم چند نفر بهم تبریک گفتند. خیلی ها بودند. آنقدر که حسابش از دستم در رفته. هم خوشحال بودم و هم سر در گم! این جور موقع عا دلت میخواد یکی از وسط محلکه بکشتت بیرون. یکی نجاتت بده.
مثل وقتی که بچه بودی و وسط دعوا های بچه گانه و کتک کاری ها، همون موقع که داری کتک میزنی و کتک میخوری، یهو یک دست قوی پیدا میشه و از اون وسط میکشتت بیرون، همینطور رو هوا داری دست و پا میزنی و سعی میکنی طرف رو بزنی اما میبینی رو زمین نیستی و داری با آسمون کتک کاری میکنی، نگاهت رو بر میگردونی و میبینی باباته!
تا قبل از این پرواز فقط و فقط به این فکر میکنی که بزنی و کتک نخوری، اما تو آسمون که هستی هم خوشحالی و هم ناراحت. گریه ات در میاد و میپری تو بغل بابات. حسابی دردت اومده. اما تا بابات رو بغل میکنی، یه دفعه جون میگیری و مثل یک شیر حمله میکنی به طرف! دوباره بابات میگیرتت و میگه ولش کن. آروم باش. تو هم آروم میشی. همه چیز تمام میشه. شاید اگه بابات نمیرسید هم از پسش بر می آمدی، اما خسته میشدی. حسابی خسته. مثل دیروز من!!
دیروز دلم میخواست بابام برسه و پرواز کنم. بلندم کنه و از این روند خسته کننده بکشتم بیرون. جایی گیر کرده بودم که نه من زورم میرسید پیروز بشم و نه اون طرف زورش میرسید پیروز بشه. تو یک آن، دلم خواست یکی بلندم کنه و پرتم کنه جایی که آروم بشم. خوب همیشه اینطوری بوده که وقتی واقعاً از ته دلت بخوای، میشه. شد. سه ساعت بعد از خواستنم، 1000 کیلومتر دور شده بودم. آروم بودم. آروم آروم که نه، اما خوب میدونستم به زودی خستگی اون هفته رو بدر خواهم کرد.
یکی مثل بابام که از وسط دعوا بلندم میکرد، بلندم کرد وآوردم تهران.
دوست داشتم. خوشم اومد.

-----------------
و اما تو.
از دستم ناراحتی. میدونم. درکت میکنم. حالت رو می فهمم. اما، تو بزرگ شدی. اشتباه مال تو نیست. همه آدمها حق دارند اشتباه کنند، اما همچین اشتباهی مال کسی مثل تو نیست. حتماً با خودت فکر میکنی که این دیگه کیه؟! چه حق به جانب رفته بالای منبر! شاید هم از من عصبانی باشی. اما، اینو یادت نره، آخرین کدورتی که بین ما بود، با یک قول از طرف تو تمام شد. اون شبی که عصبانی بودم داد میزدم رو یادته؟ اون شبی که خودم رو از پشت تلفن خالی کردم؟ اون شب یادته چی گفتی؟ اون شب گفتی یک فرصت دیگه. فرصت بهت داده شد. خودت قضاوت کن. من به عدالت تو ایمان دارم. قضاوت کن و حکم کن. خودت یا منو محکوم کن. حکم رو صادر کن و به من هم ابلاغ کن. من اجرا میکنم. هرچی که باشه قبول. قاضی عادل، تخفیف نده! منصفانه حکم بده بدون تخفیفی.
دو یا سه ماه دیگه بیشتر اینجا نیستی، میری سراغ زندگی جدید با هزاران نقطه قوت و ضعف جدید. یک تجربه فوق العاده جدید. مخصوصاً برای تو که اولین باره داری از خانوادت دور میشی، همه چیز جدیده. این رو در نظر بگیر و حکم بده.
راستش من سعی کردم حکم خودم رو بهت ابلاغ کنم و اجرا کنم. اما بعد دچار شک شدم. میدونی چرا؟ چون من اهل قضاوت نیستم. شک کردم که شاید دارم اشتباه میکنم. پس تصمیم گرفتم به عدالتت، و حرمت دوستی سه سالمون اعتماد کنم و بشم قاضی اجرای احکام!!
امشب یه حس عجیبی داشتم
حسی که خودم یادم نمیاد تا حالا تجربه کردم یا نه
خیلی عجیب بود
دلم میخواست گریه کنم
دلم میخواست زار زار گریه کنم
تو ماشین این همکارمون نشسته بودم و منو داشت میرسوند خونه عمومگراستا یادم رفت بگم که الان یک هفته است مشهدم
یک ماموریت کاری و بسیار خسته کننده
آخه گوش شیطون کر میخوام چند روزی به خودم مرخصی بدم
خلاصه
بغض گلوم رو کرفته بود
اشک تو چشمهام جمع شده بود
و من، دچار یه حس غریب بودم
دلم یک آغوش بی دغدغه میخواست با کلی گریه
دلم میخواست یکی سوپاپ مغزم رو فشار بده تا کلی خالی بشم
پروسه کنترل فشار مغزم دچار اختلال شده!
همین.
یادته؟
یادته محکم کوبیدی تو سرت؟
یادته خوشحال بودی اما ناراحت؟
یادته زدی کنار و زار میزدی و گریه میکردی اما خوشحال خم بودی،
یادته هم دلت میخواست عاشقی کنی و زندگیت رو رنگی کنی، اما میترسیدی؟ حالا هم یادت نره وقتی داره تمام میشه دیگه داره تمام میشه و وقتی داره شروع میشه حتماً شروع میشه و قسمتی از زندگی خواهد شد
استاد از دیدن خواهر زاده اش توی اتاق خواب حسابی تعجب کرده بود و از عصبانیت داشت میترکید. که ناگهان دست همسرش رو روی شونه اش حس کرد. یه دفعه از جاش پرید و با تعجب پرسید تو اینجایی؟
مگه قرار بود کجا باشم؟ حالت خوبه؟ چی شد که این موقع رانندگی کردی و برگشتی؟ کی اومدی؟
نباید میومدم؟ تعجب کردی از اومدنم؟
تعجب چرا؟ اتفاقاً منتظرت بودم. فکر میکردم زودتر بیای تو.
محسن (خواهر زاده استاد) چیکار میکنه تو اتاق؟
مگه نمیبینی؟ داره با کامپیوتر کار میکنه. حالا چرا اینقدر پریشونی؟
محسن: دایی ببخشید که با کامپیوترت کار میکردم. آخه وایرلس خراب شده و من هم باید تا فردا این تحقیقم رو تکمیل کنم و واسه همین از کامپیوتر شما استفاده کردم که با کابل وصله.
استاد: عیبی نداره محسن جان. شما به کارت برس.
زن استاد: من تو اون اتاق خوابیدم. تو هم بیا همونجا بخواب.
استاد: باشه. برو من لباسم رو عوض میکنم و میام.
استاد رفت توی دستشویی و به نازی اس ام اس زد که اوضاع اینجا امنه و تو برو خونه. نازی هم بعد از دیدن پیام استاد رفت. استاد بعد از اینکه لباسهاش رو پوشید رفت توی اتاق دخترش. تا وارد اتاق شد زن استاد چراغها رو روشن کرد و ...
مریم؟!!!!! تو؟!
زن استاد یه نگاهی به استاد انداخت و گفت بهش گفتی بره؟
استاد: کی؟ کی بره؟ تو مریم رو ..؟!! این؟ آخه...
تپش قلب استاد آنقدر زیاد شد که دیگه نفهمید چی شد و خودش رو روی کاناپه ولو کرد. زن استاد هم یک قرص زیر زبونی گذاشت توی دهن استاد و بهش گفت آروم باش. من دلم نمیاد همونقدر که خودم حرص خوردم و ذجر کشیدم، به تو هم آزار برسونم. آروم باش و گوش کن تا بفهمی چی میکشم از دست تو.
چند دقیقه ای گذشت و اوضاع استاد کمی بهتر شد. توی این چند دقیقه هزارتا سناریو توی ذهنش چید تا یه جوری بتونه از این قضیه خودش رو مبرا کنه، اما هیچ کدومشون عملی نبود. چون نمیدونست که مریم چی گفته و چی نگفته! نمیدونست که داستان چیه. نمیدونست که زن و بچه اش از مریم گرفتند یا کس دیگه. نمیدونست که اونها چی میدونند و چی نمیدونند. تا اینکه نازی هم وارد اتاق شد. زن استاد رو کرد به نازی و گفت 20 سال توی زندگی من هستی. 20 سال! همیشه میدونستم هستی. اما خواستم یه روز خودت بفهمی که این آدم کیه و ولش کنی. اما تو هم مثل من. خام حرفهاش شدی. آره. اون آدمه خوبیه، اما تو بعضی از موارد یه گرگه! یه گرگ مهربون که کافیه چشمش یکی رو بگیره. دیگه هیچ چیز براش مهم نیست. یه گرگ که خوب کارش رو بلده و جالب اینجاست که بعد از اینکه طرف رو تسخیر کرد، خودش گیر میکنه! اون موقع دیگه سالهای سال به طرف حال میده. حتی خودش هم دیگه نمیخواد، اما دلش برای سوژه اش می سوزه و بازی رو ادامه میده. فکر میکنی فقط تویی تو این همه سال؟ نه عزیزم. درسته تو از همه قدیمی تر هستی، اما همین آقا کلی بهت دروغ گفته! اونهایی که من آمارش رو دارم از 30 هم گذشته. خیلی ها رو هم مطمئناً من نفهمیدم.
زن استاد رو کرد به استاد و گفت: توضیحی داری برای این دو نفر؟
استاد: اما این تو هستی که باید توضیح بدی نه من! اگه من با 30 تا بودم، حواسم به زندگیم بوده. سلامت شما برام مهم بوده.
زن استاد: چی؟ تو سلامتی ما برات مهم بوده؟؟!!!! پس عمه من بوده که از ترس ایدز گرفتن سکته کرد؟! مرتیکه چی در مورد من فکر میکنی؟
استاد: اما من پاکم! ولی تو نیستی.
زن استاد زد زیر خنده و رو کرد به مریم و گفت: می بینی شوهر خر و ساده منو؟ ادعاش اینه که استاد دانشگاهه و از همه ماها باهوشتر. اما اینقدر خره که بعد از این همه سال زن و بچه خودش رو هم نمیشناسه! اینقدر خره که به خواهر زاده خودش هم شک کرده و اونو سین جیم میکنه!
استاد فریاد زد و گفت پس اون جواب آزمایشها چی بود؟! یعنی میخوای بگی که تو ایدز نداری؟
نه آقای خر! من ندارم. اما دیگه هم نمیتونم با خری مثل تو زندگی کنم. تو خیلی پستی. خیلی زیاد! دیگه بسه. برو و با بقیه عشقهات به زندگیت برس. آنقدر ادامه بده به این خریتت، که آخرش به درک بری. تو لیاقت این همه صبر و خوبی منو نداشتی. تو من رو هم
گول زدی. بی انصافی نمیکنم، آدم خوبی هستی، اما یه بدی بزرگ داری که یه بدی دیگه هم بهش اضافه شد. استاد عزیز، شهوتت رو نمیتونی کنترل کنی، و احمقی. این دو تا عیبت رو نمیتونم تحمل کنم. اولی رو سالهای سال تحمل کردم. با خودم گفتم من از پست بر نمیام و اینطوری خودم رو گول زدم، اما این دومی دیگه نو بره به خدا! من سلامتیم در خطره اگه بخوام با تو زدنگی کنم استاد عزیز!! اگه هم دلت میخواد بدونی داستان چیه، مریم جون بهت میگه. از اون بپرس. راستی، این عذابی که این مدت کشیدی، انتقام من بود بابت این همه سال عذابی که بهم دادی.
زن استاد به همراه دخترش سوار ماشین محسن شدند و محسن هم اونها رو برد خونه خودشون.
استاد که حسابی گیج بود، رو کرد به مریم و گفت بگو ببینم داستان چیه.
مریم: فکر کنم د سه بار بود که با هم بودیم. یه روز زنت به من زنگ زد. شماره من رو از توی گوشیت در آورده بود. بعد هم باهام قرار گذاشت و کلی باهام حرف زد. منم بهش گفتم که باهات رابطه داشتم. حسابی پشیمون بودم از اینکه باهات بودم. بهش گفتم که ممکنه ایدز گرفته باشی از من. اون هم بهم گفت اگه میخوای ببخشمت، کمکم کن تا کاری کنیم که استاد دیگه از این کارها نکنه. من هم کمکش کردم. جوابهای آزمایشی که مثبت بود رو سعید؛ دوست جدیدم هماهنگ میکرد. زنت میدونست که با نازی خانم دوستی. میدونست که با اون رفتی ترکیه. اون همه چیز رو میدونست. میخواست که حسابی اذیتت کنه تا به خودت بیای. اون زن خوبیه. البته خوب یه مشکلاتی هم هست اما...
استاد: یعنی اونها ایدز ندارند؟
نه
من چی؟ نکنه من دارم؟!
نه. خوشبختانه تو هم سالمی. مگه اینکه تو این چند روزه، از کس دیگه ای....
استاد سرش رو گرفت توی دستش و گفت: ریده شد تو زندگیم!
مریم کیفش رو برداشت و قبل از اینکه از اتاق بره بیرون، رو کرد به استادد و گفت: برو خدا رو شکر کن که سالمی. به حرفهای زنت هم بد نیست فکر کنی. تو آدم خوبی هستی، اما گرگ! تشبیه جالب کرد ازت!!
نازی رفت پیش استاد و گفت: عیبی نداره. من که هستم.
استاد عصبانی شد و بلند شد داد زد: از خونه من برو بیرون. دیگه نمیخوام ببینمت.
نازی: دیوونه، یکی دیگه بهت رکب زده، دادش رو سر من میزنی؟!!
نازی هم رفت و استاد موند و تنهایی و درموندگی.
تمام.
چند ساعتی گذشت و تصمیم بر این شد که نازی و استاد نوبتی کشیک بدند تا ببینن کسی میره خونه یا نه. تا صبح کشیک دادند و خبری از کسی نشد. ساعت نزدیکهای 8 صبح بود که یک پراید نقره ای اومد در خونه استاد و دخترش هم سوار شد و پراید حرکت کرد. نازی سریع ماشین رو روشن کرد و دنبال پراید راه افتاد. استاد رو از خواب بیدار کرد تا استاد ببینه طرف رو میشناسه یا نه. با نزدیک شدن به پراید، استاد گفت وایسا بابا. این خواهر زاده خودمه. اومده دخترم رو ببره دانشگاه. هم دانشگاهی هستند و بعضی از روزها میاد و با هم میرن دانشگاه! سریع دور بزن ببینیم خبری میشه یا نه.
نازی دور زد و تا ساعت 8:30 باز هم کشیک دادند و خبری از کسی نشد. نازی باید میرفت سر کار. قرار شد استاد بمونه و ادامه بده، و نازی هم بره و ماشین استاد رو برداره و با ماشین اون بره سر کار. استاد م تا ساعت 2 بعدازظهر که دخترش برگشت خونه رو تحت نظر گرفت اما کسی وارد خونه نشد. بعد هم استاد رفت به سمت شرکت. تمام فکرش این بود که چطور میتونه بفهمه که دور و برش چه خبره. باز به این فکر میکرد که شاید جواب آزمایش اشتباه بوده، یا اینکه نکنه باز هم نازی نقشه جدیدی کشیده، و اگه اینطوره نازی از کجا فهمیده که مدوم آزمایشگاه اینها بودند و ...
گوشی موبایلش رو برداشت و زنگ زد به خونه اش. زنش جواب داد. به زنش گفت که امشب رو هم نمیاد خونه. زنش هم گفت که خواهرزاده استاد میگه که شب رو بره پیش اونها تا تنها نباشند.
شب شدو باز استاد و نازی مشغول کشیک شدند. نزدیک ساعت 11 بود که خواهر زاده استاد اومد و رفت تو. تا نزدیکهای 3 صبح اشتاد و نازی کلی با هم حرف زدند و سعی کردند که نخوابن و ببینند کسی میار بره داخل خونه یا نه. ساعت از 3 گذشته بود که استاد متوجه این شد که چراغ اتاق خواب هنوز روشنه! شک کرد. کسی وارد خونه نشده بود. خونه هم غیر از این یک در در دیگه ای نداشت. زن استاد هم همیشه ساعت 12 شب خواب بود. چراغ اتاق خواب دخترش هم خاموش بود. داستان چیه؟ چرا چراغ اتاق خواب روشنه؟ سوالی که نه نازی جوابی براش داشت و نه استاد!
بعد از نیم ساعت که کلی به مغزشون فشار آوردند که حدس بزنند، استاد پیاده شد و رفت به سمت خونه. نازی هم پیاده شد و دنبال استاد دووید.
کجا میری؟!
میخوام ببینم چه خبره.
کسی نرفته تو؟ چیو میخوای بفهمی؟
چرا چراغ روشنه؟
منم باهات بیام؟
نه بابا. تو کجا میخوای بیای؟ بگم کی هستی تو؟ تو برو تو ماشین. من خودم از تو خونه بهت اس ام اس میزنم.
اگه کسی تو خونه بود و درگیری بینتون پیش اومد چی؟
نگران نباش. اما اگه تا یک نیم ساعت دیگه اس ام اس ندادم، زنگ بزن و ... نه زنگ نزن. زنگ بزن به پلیس. نه به پلیس هم نزن. نمیدونم. من باید بفهمم چه خبره. کاری نکن. برو خونه فقط
چی چیو برو خونه! من از نگرانی نمیتونم برم خونه. اگه خبر ندادی خودم زنگ خونه رو میزنم.
باشه. خودم بهت خبر میدم. حالا فعلاً تو برو خونه.
استاد کلید رو انداخت روی در و رفت تو. آروم آروم رفت سمت اتاق خواب. در رو باز کرد و دید که...
سلام دایی.
سلام. تو، تو تو اتاق ما چیکار میکنی؟؟!!!!
من، من داشتم ...
ادامه دارد...
به هر کلکی که بود، زن و بچه اش رو برداشت و برد یک آزمایشگاه دیگه و همه آزمایش دادند. اصلاً هم به اونها نگفت که جریان چیه. فقط گفت که یک دوست دکتر داره و اون گفته که یک چک آپ کامل همه بدن تا یک پرونده پزشکی برای همه اعضای خانواده تشکیل بده.
چند روز بعد هم رفت و جوابهای آزمایشها رو گرفت. با دیدن جوابها شوکه شد. خودش منفی بود، همسر و دخترش هر دو ایدز داشتند. حسابی گیج و منگ بود. رفت پیش دکتر و بهش توضیح داد که داستان چیه و چرا اومده آزمایش داده. دکترهم بهش گفت شم که منفی هستی یکبار دیگه هم آزمایش بده، اما با توجه به اینکه خانم و دخترتون دو بار آزمایش دادند و هر دو مثبت بوده، بهتره براشون تشکیل پرونده بدین و درمان رو شروع کنند.
از مطب دکتر که اومده بیرون، کاملاً مستاسل شده بود و یک ساعت تمام نشست توی ماشین. کنار اتوبان. به حرکت ماشینها نگاه میکرد و هر از گاهی هم یک ماشین به سرعت از کنارش رد میشد و با باد حرکت ماشینها، و صدای بوقشون به خودش میومد. بدش نمیومد همین الان یک تصادف محکم داشته باشه. نمیدونست چیکار کنه. تنها راه فرار از این مساله رو مرگ میدونست. هزارتا سوال مبهم و بدون پاسخ تو ذهنش بود. همش با خودش فکر میکرد که چطور همچین چیزی ممکنه؟ 25 سال بود که با همسرش زندگی کرده و هیچ وقت کوچکترین رفتار مشکوکی از اون ندیده. چند باری زنش بهش شک کرده بوده اما اون هیچ وقت!
موبایلش رو برداشت و به نازی زنگ زد. نازی خونه بود. رفت خونه نازی تا باهاش مشورت کنه. بعد از اینکه وارد شد عصبانیتش اوج گرفت. جواب آزمایش رو پرت کرد جلوی نازی و داد زد: توضیح بده.
چی رو باید توضیح بدم؟
جواب من منفیه. چرا به من دروغ گفتی؟ فقط برای یک مسافرت؟ من و تو که قبلاً هم با هم مسافرت رفته بودیم. چرا این کار رو کردی؟ منو باش که چقدر عشقت رو تحصین کردم! چقدر به خودم لعنت فرستادم که عشقت رو تو این همه سال نادیده گرفتم! اما من احمق بازیچه دست تو بودم. میدونستی من هیچیم نیست این همه اذیتم کردی. چرا آخه؟!!!
اون موقع که رفته بودیم ترکیه هنوز من نمیدونستم که تو ایدز داری با نداری. هنوز جواب آزمایشت نیومده بود. خودم هم نمیدونستم. احتمالش هم زیاد بود که داشته باشی، اما با این وجود باهات اومدم! چرا میخوای عشق منو نادیده بگیری؟ هرچند، اصلاً دیگه برام مهم نیست. برو از خونه من بیرون که تو لیاقت دوستی منو نداری.
خیلی پر رویی. این همه مدت منو سر کار گذاشتی و منو تو عذاب وجدان نگه داشتی و خواستی از آب گل آلود ماهی بگیری. خواستی من از زن و بچه ام دور باشم و با تو باشم، تا اونها نگیرن و ... خیلی پستی نازی. خیلی.
من معذرت میخوام. حالا بشین بزار برات یه چایی بیارم بخوری. خدا رو شکر که سالمی و میتونی بری سر خونه زندگیت. حالا هم که طوری نشده. من هم خودم تصمیم داشتم یکی دو ماه که باهات بودم بهت بگم. منو ببخش لطفاً. خودم میدونم که اشتباه کردم و پشیمونم.
ای بابا. کاش به همین راحتی بود. قضیه پیچیده تر از این حرفهاست. تو این یکی آزمایش باز هم جواب مال زن و بچه ام مثبته. گیج شدم. نمیدونم کجای کار میلنگه!
متاسفانه دوست من هم گفته بود که جوابهای اونها مثبته و تقلبی نیست. حالا میخوای چیکار کنی؟
نمیدونم. باید بفهمم توی خونه ام چه خبره.
اصلاً شک نکردی که خبری باشه و با کسی باشه؟
زن منو که میشناسی. اون مذهبیه. چطور ممکنه آخه؟! اما...
اما چی؟
به نظرم این روزها خیلی راحت با مسافرتهای من کنار میاد!
خوب کاری نداره که. الان بهش زنگ بزن. بگو یه مسافرت فوری پیش اومده و باید بری چه میدونم فلان شهر. ببین چی میگه و بعد هم خونه رو بپا ببین چی میشه.
فکر بدی هم نیست. همین کارو میکنم.
.....
الو، سلام عزیزم.
سلام عزیزم.خوبی؟ کجایی پس؟ چرا نرسیدی خونه؟
من خوبم. یه مسافرت فوری پیش اومده برام. همین امشب باید برم زنجان. چند روزی هم اونجا کار دارم. لطفاً کیف منو ببند میام و میبرم.
باشه عزیزم. با چی میری؟ ماشین خودت؟
آره. تا نیم ساعت دیگه میرسم خونه.
باشه. بیا برات آماده میکنم.
........
استاد رفت و کیفش رو از خونه برداشت. نازی هم با ماشینش اومد دنبالش و رفتند ماشین استاد رو توی یک پارکینگ پارک کردند و پایین بلوک منزل استاد، مشغول کشیک دادن شدند....
خب تا اینجای داستان چیا داشتیم؟
1- استاد. یک استاد دانشگاه حدوداً 50 ساله. کار آزاد هم انجام میده. نویسنده هم هست
2- مریم. یک دختر زیبا و جذاب که کارمند یک انتشارات هستش.
3- نازی. یک دختر 45 ساله که 20 ساله با استاد دوسته. هنوز ازدواج نکرده و کارمنده بخش خصوصیه.
4- همسر استاد که هم سن خودشه. مومن و محجبه.
5- دختر استاد که 17 سالشه و تنها فرزند این خانواده ات.
6- میکاییل، کسی که الان دیگه مرده. کسی که اولین بار باعث میشه مریم ایدز بگیره.
7- سعید. پرستار بیمارستان. پسری که از لحاظ ظاهر و مادیات در فقر به سر میبره!
8- ....
خلاصه داستان هم تا اینجا اینه که استاد با مریم دوست میشن. یه مدت با هستند و رابطه دارند. تا اینکه مریم به استاد میگه که ایدز داره و خواسته اون رو هم مبتلا کنه، اما الان پشیمون شده. نازی با کمک دوستش یک جواب آزایش مثبت برای استاد درست میکنه و از آب گل آلود ماهی میگیره و با استاد میرن به مسافرت. سعید هم با مریم دوست میشن اما سعید حسابی حواسش جمعه تا اون مبتلا نشه. مریم از اینکه از استاد انتقام گرفته خیلی ناراحته عذاب وجدان داره. سعید به استاد میگه دوباره آزمایش بده شاید اشتباه شده باشه. استاد که دیده جواب آزمایش زنش و دخترش هم مثبت شده شک کرده به اینکه نازی این وسط داره موش میدوونه و ...
تا اینجای داستان رو مثل داستانهای قبلی، بر اساس حال و هوای هر روزم پیش بردم. از همون اول هیچ آینده و پایانی برای هیچ کدام از شخصیتها در نظر نگرفتم. همینطور که پیش میرفتم، تصمیم میگرفتم که حالا چی باید بشه. تغریباً مثل داستانهای قبلی!
چند تا از دوستان و همسایه ها نظرشون رو در مورد این داستان بهم گفتند. بعضی ها ایمیل زدند و بعضی ها هم نظر گذاشتند. خیلی ها دلشون میخواد بدون که آخر داستان چی میشه، که من به همه گفتم هنوز معلوم نیست!
جالبه که دیدم بعد از مدتها که کم نوشته بودم حسابی آمار بازدیدهای وبلاگ پایین اومده بود، باز هم بعضی از دوستان علاقه دارند و هنوز میخونن اینجارو. از همه ممنونم.
ادامه داستان رو به زودی خواهم نوشت.
بدرود
الو، سلام نازی. پاشو بیا بیمارستان، جواب آماده است.
چیه جواب؟ مثبته؟
نه بابا. عشقت چیزیش نیست!
وای خدای من. راست میگی؟
آره به خدا. خودت پاشو بیا ببین. البته بگما ممکنه باز هم لازم باشه آزمایش بده.
نه بابا. همین یه بار بسه. حالا میام میبینمت اونجا.
نازی رفت و جواب آزمایش رو گرفت و خوشحال و خندان برگشت سر کارش. چند روزی بود که از سفر رویایش با استاد برگشته بود. استاد هم به بهونه اینکه عیال رو بفرسته زیارت، کل خانواده رو فرستاده بود کربلا تا خودش فکر کنه ببینه چطوری میتونه گندی که فکر میکرد زده رو راست و ریس کنه! چطور میتونه یه دفعه به زنش بگه که بره آزمایش بده و اگه مثبت بود بهش بگه و اگه منفی بود چیکار کنه و خلاصه هزارتا مساله دیگه.
خانواده استاد از مسافرت برگشتند و استاد به بهانه اینکه کسایی که از عراق بر میگردند ممکنه مریض شده باشند، کل خانواده رو برد چکاپ کامل، تو همون بیمارستان آشنا! بعد هم دوست نازی هماهنگ کرد که تست های لازم از خون کلیه خانواده گرفته بشه.
چند روز بعد جواب آزمایشها آماده بود. استاد حسابی گیج بود از جواب آزمایشها! داستان داشت پیچیده تر از اونی میشد که فکر میکرده. غیر از زن استاد که جوابش مثبت بود، دخترش هم مبتلا شده بود! دختر 17 ساله استاد که دبیرستانی بود! چطور ممکن بود؟ استاد مطمئن بود که رابطه اش با زنش بعد از داستان مریم، کم و همه هم محافظت شده بوده! دختر استاد چرا مبتلا شده؟ اما این وسط نازی بود که خیلی بیشتر از استاد تعجب کرده بود. طبق حساب کتابهای نازی، نباید همسر و دختر استاد مبتلا میشدند!
اتاق فکر نازی و استاد تشکیل شد تا کمک استاد کنند برای تصمیم گیری. تماس نازی با دوستش اولین کاری بود که تو این اتاق انجام شد و دوست نازی تایید کرد که امکان اشتباه خیلی خیلی کمه و اون مطمئن بود که جواب اون دو نفر مثبته. نازی مونده بود سر دو راهی که به استاد بگه خودش سالمه یا نه؟!!
................
ببین سعید، من خیلی از بابت کاری که با استاد کردم ناراحتم. اون حقش نبود!
خوب تو کار درستی نکردی، اما شاید اون هم حقش بوده باشه! اما یه چیزی، تو چرا مطئنی که اون هم مبتلا شده؟ انتقال این ویروس به این راحتی ها که همه میگن نیست. مخصوصاً انتقال از زن به مرد. احتمالش هست که استاد اصلاً مبتلا نشده باشه.
راست میگی؟ اما من فکر میکردم که بی برو برگرد با کوچکترین تماس جنسی منتقل میشه!
نه، اینطور نیست. بستگی به شرایط و نوع رابطه و... اصلاً چرا بهش نمیگی بره آزمایش بده؟
الان دو سه هفته ای هست که دیگه بهم زنگ نزده. منم بهش زنگ نمیزنم. روی اینکه بهش زنگ بزنم رو ندارم.
خوب میخوای من بهش زنگ بزنم؟ یا اصلاً میرم پیشش. میخوای اینکارو بکنم؟
فکر خوبیه. تو اگه این کار رو بکنی که خیلی لطف بزرگی به من کردی.
تو برای من خیلی عزیزی. حتماً این کار رو برات میکنم.
............
چند روز بعد سعید و استاد توی دانشگاه همدیگر رو دیدند و سعید خودش رو معرفی کرد. استاد با شنیدن حرفهای سعید خیلی عصبانی شده بود.
خیر آقای عزیز! از طرف من به اون دختره بگو که اگه دستم بهت برسه میکشمت. هم من مبتلا شدم، هم زنم، هم دخترم. اون خیلی پسته. حق من نبود که این کار رو با من بکنه. الان چند روزه که زندگیم شده کابوس. نمیدونم چه غلطی بکنم!
ولی استاد این منتطقی نیست که دخترتون هم ...
شما کجا آزمایش دادین؟ نوع آزمایشی که باید بدین خواصه! من پیشنهاد میکنم که تشریف بیارین تا یه بار دیگه ازتون آزمایش به عمل بیاد. هیچ آزمایشگاهی با یکبار آزمایش نباید قطعاً بگه که یک مریض مبتلا شده یا نه!
چی میگی تو؟! یعنی میگی هم در مورد من اشتباه شده و هم زن و بچه ام؟ این غیر ممکنه. بهتره برین و بزارین ببینم خودم چه خاکی به سرم میریزم. از طرف من به مریم بگین خیلی پستی. همین.
سعید از پیش استاد رفت اما تصمیم گرفت به مریم نگه که چه خبرهایی از استاد شنیده. همین کار رو هم کرد. فقط به مریم گفت قرار شده استاد بره آزمایش بده. همین. اما استاد اون شب تمام فکرش شده بود اینکه شاید سعید درست بگه! استاد به نازی هم شک کرد. چطور ممکنه یه نفر با وجود اینکه میدونه طرفش مبتلاست باز هم باهاش بره مسافرت و ...؟ کلی سوال توی ذهن استاد بود تا باز هم نتونه بخوابه.....
دو روز بود که نازی استانبول بود و قرار بود که استاد هم امروز صبح برسه. اما صبح زود وقتی نازی از خواب بیدار شد تا بره فرودگاه به استقبال استاد، یک اس ام اس دریافت کرد که: نازی جان متاسفم. من هرچی فکر میکنم میبینم که خیلی ریسک این کار بالاست و من تورو خیلی دوست دارم. دلم نمیخواد که تو هم مثل من مبتلا بشی.
نازی عصبانی شد و شماره استاد رو گرفت.
منو مسخره کردی؟ من الان استابولم. هتل رزرو کردم برات. ماشین کرایه کردم. کلی برنامه ریختم که برم با ماشین کل ترکیه رو بگردیم و خوش بگذرونیم، بعد تو میگی متاسفی؟! تو اهمقی! متاسف نیستی! اون موقع که باید به فکر میبودی، نبودی، بعد حالا برای من میری بالای منبر که ال و بل؟!!!
حالا چرا اینقدر عصبانی میشی؟ دیوونه به خاطر خودت میگم. تو نمیدونی داری چیکار میکنی!
تو میدونستی؟ الان میدونی؟ نه واقعاً تو چی؟ تو فکر میکنی عقل کلی؟ تو هیجی نمیدونی آقای عزیز. تو فقط و فقط خودت رو میبینی و خودت رو!
بی انصافی نکن نازی. من بخاطر تو...
برو بابا بخاطر تو بخاطر تو. من نمیخوام بخاطر من کاری بکنی. من خودم میدونم خاطرم چیه!
یعنی الان تو بخاطر من نیست که این سفر رو تدارک دیدی؟
خوب.....مممممم.... هم آره هم نه. اصلاً نه. بخاطر خودمه. خودم دلم میخواد یه نفر منو ببره بگردونه. بعد اومدم دست یه گریبون تو احمق خودخواه شدم!
باشه. حالا که به خاطر من نیست. بیا فرودگاه دنبالم. من الان توی فرودگاه آتاترک هستم.
جدی میگی؟ چطور ممکنه؟ تو که قرار بود 1 ساعت دیگه برسی!!!
ساعت پرواز رو بهت اشتباه گفتم. بیا من تا پشیمون نشدم که پرواز تهران یک ساعت دیگه است و یهو دیدی رفتم تهران.
باشه احمق جان. اومدم.
.....
چند روزی استاد و نازی با هم دیگه ترکیه رو گشتند. کلی خوش گذروندند و تفریح کردند و بد مستی! شبها که بعد کلی خوشگذرونی موقع خواب میشد، استاد نگران از اینکه چی سر آبروش میاد و نازی هم نگران از اینکه نکنه واقعاً استاد ایدز گرفته باشه و اون هم از استاد بگیره!
استاد بی خبر از اینکه اون جواب آزمایش مثبت که توی کیفش قایم کرده جعلیه، و نازی هم بی خبر از جواب واقعی آزمایش که قرار بود تا 5 روز دیگه آماده بشه.
خیلی وقتها هم استاد یاد مریم می افتاد. یادش می افتاد که چطور با اون همه تجربه اش، یه دختر جوون با زیبایی و عشوه گری، اونو مست خودش کرد و گولش زد. بهش بر میخورد وقتی یادش می افتاد چقدر احمقه!
این طرف هم توی تهران، سعید و مریم چند باری با هم شام رفته بودند بیرون. سعید که پرستار بود و پزشکی خونده بود، خوب بلد بود که از خودش محافظت کنه اما در عین حال از لذت هم صحبتی با یک دختر زیبا برخوردار باشه. وقتی نگاه مردم به سمت مریم بخاطر زیبایی هاش جلب میشد، سعید پر از لذت میشد و کلی خوشحال میشد. دست مریم رو توی دستش میگرفت و تو خیابونها راه میرفت و به همه فخر میفروخت که این دختر زیبا، دوست دختره منه!
مریم هم خیلی زیر پوستی و آروم داشت سعی میکرد تعمه بعدی رو به دام بندازه. اما هر از گاهی هم یاد استاد می افتاد و یاد اینکه چقدر پشیمون بود بخاطر اینکه اون رو مبتلا کرده. وقتی یاد استاد می افتاد، تصمیم میگرفت که سعید رو رها کنه و اون رو دیگه مبتلا نکنه، اما وقتی به این فکر میکرد که سعید میدونه اون ایدز داره و با وجود این داره به دوستی با اون ادامه میده، دوباره تصمیمش عوض میشد تا توی این نبرد هم پیروز بشه! لذت مبتلا کردن یک پرستار که میدونه و داره بازی میکنه، مثل پیروزی تو یک جنگ پیچیده است. مریم هم که عاشق این چالشهاست!! سلاح مریم زیباییش و زشت بودن سعیده، و سلاح سعید هم علم و آگاهیشه.
چند روزی هست که اینجا بستری هستی. پرونده ات رو خوندم و بیماریت رو هم میدونم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که بیام سراغت یا نه، اما بزار رکبهت بگم، تصمیمم رو گرفتم و از چیزی هم نمیترسم. امروز قراره مرخص بشی. منم شیفتم تمامه و باید برم. واسه همین قبل از رفتم اومدم ببینمت و باهات حرف بزنم.
مرد جوان با صورت کمی زشت و پوست سیاه، این حرفها رو گفت. مریم بعد از شنیدن این حرفها سرش رو از زیر پتو بیرون آورد و نگاهی به سعید انداخت.
سلام. ببخشید اگه خواب بودی و بیدارت کردم
نه، خواب نبودم. امروز قراره مرخص بشم؟
آره. دکتر برگه ترخیصت رو امضا کرده.
چه زود یک هفته شد!
شنیدی چی بهت گفتم؟
آره. کر که نیستم! برو پی زندگیت. تو هیچی نمیدونی آقا جان.
چرا، من همه چیز رو میدونم. میدونم که مریضیت چیه و نباید بهت نزدیک بشم. اما الان یک هفته است که دارم فکر میکنم که چیکار کنم. من تصمیمم رو گرفتم.
تو دیوونه ای! فکر کنم بعد از من باید تو بستری بشی اینجا! تعجب میکنم که چطور دیوونه ای مثل تو اینجا استخدام شده! البته قبل از تو هم اینجا یه دیوونه دیگه بوده. میکائیل رو میشناسی؟
میکائیل؟ آره. یه چیزهایی شنیدم در موردش. اما نه خیلی. چطور مگه؟
اینجا بستری بودم. بعد از فوت پدرم افسردگی حاد گرفته بودم. دکتر 3 روز منو اینجا بستری کرد. میکاییل پرستار بود. چشمهاش و زبونش جادو میکرد. منو جادو کرد و باهاش دوست شدم. خیلی تنها بودم. همه رو از خودم رونده بودم. اون اومد و منو مست خودش کرد. نفهمیدم که چی شد و چی بهم گفت که دیدم توی بغلش دارم عشق بازی میکنم. بعد هم بهم گفت که ازم انتقام گرفته! میگفت از همه دخترها میخواد انتقام بگیره.
مریم زد زیر گریه و و گریه ادامه داد.... اون لعنتی منو بدبخت کرد. منو کشتو اما من هنوز هم دوستش داشتم. مبتلا به اون شده بودم بجای ایدز. مثل سگ دنبالش میرفتم. هر کار میگفت میکردم. هر کاری. هنوز هم میکنم. هنوز هم من بازیچه دست اونم! تو هم برو. برو به زندگیت برس.
بعدش چی شد؟ میکاییل که شنیدم فوت کرده. چطور میگی هنوز هم بازیچه دست اونی؟
آره. جسمش نیست. یه روز تو خونش یه پارتی گرفته بود تا باز هم زهرش رو به چند نفر دیگه هم بریزه. اما تو حالت توهم بعد از کشیدن شیشه، فکر کرد یه پرنده است. فکر کرد عقابه! همیشه فکر میکرد عقابه. از بالکن طبقه 12 پرید و پرواز کرد. جسمش افتاد وسط خیابون اما روحش پرواز کرد. حالا هم اینجاست. کنار تو ایستاده. همینجاست. داره بهم فوحش میده. هاهاها
چرا بهت فوحش میده؟
میگه اینطوری باهات حرف نزنم. میگه تورو از خودم دور نکنم و نرنجونم. میگه از تو هم انتقام بگیرم.
خوب چرا حرفش رو گوش نمیکنی؟
من کارم رو بهتر از اون بلدم!
منظورت چیه؟
برو دیگه. تنهام بزار.
من شماره ات رو از پرونده ات برداشتم. باهات تماس بگیرم عیبی نداره؟
بگیر. اما از من دور باش تا در امان باشی.