یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

قسمتی از کتاب کاش حقیقت داشتِ مارک لوی

تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب

برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار پول می گذاره ولی

دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی

اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به

حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون

موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون

اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل میکنی؟

 او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا  .....

" همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم : زمان.

این حساب با ثانیه ها پر میشه. هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما

جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز

بعد منتقل کنیم . لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده،

 هرروز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن.

یادت باشه که من و تو فعلا ً ازاین نعمت  برخورداریم  ولی بانک می تونه

هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده ، ما به جای استفاده از

موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم، بیا اززمانی که

 برامون باقی مونده لذت ببریم

خدایا شکرت

خدایا شکرت

شکرت که تغییر دادی.

تغییر دادی اون چیزی رو که خواستیم تغییر بدی.

شکرت که خوابها و سرنوشتی که برایمون آشکار کرده بودی، تغییر دادی و شد اون چیزی که لیاقتش رو داشتند!!

خوشحالم، از ته دلم خوشحالم که اشتباه میکردم.

باز هم شکرت.

 


دلم میگیره....

دلم میگیره،

دلم میگیره وقتی میبینم تفاهمی نیست،

دلم میگیره وقتی میبینم تفاهمی نیست و توافقی هم نمیتونیم بوجود بیاریم.

حرفش رو میزنیم، اما باز هم مثل قبل رفتار میکنیم. هممون همینطوریم! من، تو، همه، همه!

یکبار بیشتر نمیشه توی یک رودخونه شنا کرد، اگه دوباره سعی کنی، اون رودخونه دیه اون رودخونه نیست. قطره های آب رفتند و قطره های دیگهای هستند که تو داری توشون شنا میکنه. این دیگه اون نیست.

فرصتهامون رو داریم از دست میدیم، دست روی دست گذاشتیم و داریم لحظه ها رو از دست میدیم.

کاش به خود میومدیم و میفهمیدیم، لحظه ای که رفت، دیگه رفته، حتی اگه هزاران هزار لحظه دیگه رو فداش کنی، اون دیگه رفته و نمیاد.


دل دیوونه

یه موقعهایی در به در دنبالش میگردی، تو هر سوراخی سرک میکشی تا شاید یه اثر ازش پیداکنی.

بعد فراموش میکنی و بیخیال میشی.

خوب طبیعیه، تا آخر عمر که نمیشه دنبالش گشت! بالاخره دنبا داره میچرخه و زندگی رو باید ادامه داد. با گفتن اینجور حرفها زندگیت رو به روال عادی بر میگردونی.

اما...

اما باز چند قت که بگذره، دوباره ذهنت درگیر میشه و سعی میکنی پیداش کنی. باز هم شروع میکنی به جستجو تا شاید بتونی پیداش کنی. اما باز هم پیداش نمیکنی و ...

خوب مثل همیشه به خودت میگی زندگی ادامه داره و ... ولی یک چیزی ته دلت هنوز داره دنبالش میگرده!

روزها میگذره

ماهها میگذره

سالها هم میان و میرن.

یک سال

سه سال

هفت سال

ده سال

فرقی نداره. با خودت فکر میکردی که ده سال که بگذره، دیگه ته دلت هم چیزی نمیمونه! اما خوب خودت هم خوب میدونی که اشتباه داری فکر میکنی. صد سال هم بگذره، ته دلت هنوز پیش اونه!

نیست؟

دروغ میگی بابا

جالب اینجاست که ممکنه پیداش کنی. اصلاً ممکن که نه، حتماً یه روزی یهو پیداش میشه. بعد میخوای چیکار کنی؟

تو میمونی و سالهای طی شده و غبار کهنگی که روی همه چیز گرفته، جز دل دیوونه تو که هنوز هم مثل همون روزهای اول، تند تند میزنه، وقتی بهش فکر میکنی!!

شوخی شوخی، جدی جدی

میدونی، خیلی چیزها فرق کرده، درسته، من و تو کلی فرق کردیم با اون روزها. اما خوب، گفتنش سخته. نمیدونم چطوری بگم

راحت باش، حرفت رو بزن.

من راحتم، اما. بزار چشمهام رو ببندم و بگم

"خندید و با بازی گوشی سعی کرد که به حرفهاش گوش کنه"

ببین، یه موقعهایی بعضی ها شوخی شوخی، یا اصلاً بزار یه جور دیگه بگم، یه موقعی یه بچه بازیگوش و دوست داشتنی، با یه چوب که آتیش گرفته خونه خونه مورچه ها رو میکنه و مورچه ها جدی حدی تو آتیش میسوزن و میمیرن!

چقدر غم انگیز گفتی! اما خوب، ربطش رو نمیفهمم! چه ربطی به...

خوب یه روزی تو خیلی معمولی به من گفتی "من از همه پسرها بدم میاد، اما از تو نه! تو برام قابل احترامی و بهت احترام میزارم. همین. نه بیشتر." یادته اینو بهم گفتی؟

یادم نیست. ولی خوب، باز هم نمیفهمم. بیشتر توضیح بده.

تو اینو گفتی و من شنیدم که دوستت دارم! دوستت دارمی که از هزاران هزاران دوستت دارم دیگه، بیشتر به خاطرم مونده و هیچ وقت از ذهنم نخواهد رفت. تو، خیلی ساده و شوخی شوخی، با تیکه چوبت تمام وجود منو سوزوندی و رفتی، منم جدی جدی این سوختگی رو تمام عمرم به دوش کشیدم و ......

تو هم با من نبودی ای ذهن!

وقتی دلتنگ میشی و همراه تنهایی میری به اعماق خاطرات سالهای گذشته زندگیت، وقتی که نمیدونی باید بمونی یا باید بری، وقتی آنقدر محکم رو صندلی نه چندان راحتت چسبیدی که با جک هیدرولیک هم نمیشه از جات بلندت کرد، وقتی درد تمام مهره های کمرت رو نوازش کرده و باز هم فرمانی برای تمام کردن به بدنت نمیدی، وقتی نمیدونی وقتی بعدی رو با چی بنویسی تا شاید بتونی بهتر به اونی که اینو میخونه بفهمونی چه مرگته، میفهمی که دیگه دوران نوشتنت هم به سر اومده.

پس اسرار بیهوده نکن. التماس نکن به این ذهن مشوش. اون هم دیگه یارای تو نیست.

باید به ذهنت هم بگی: تو هم با من نبودی، مثل من با من، و حتی مثل تن با من!


گیجی مزمن!!

مدتهاست که دیگه خوب نمینویسم. واسه همین هم هست که دیگه خیلی کم مینویسم.

اون طور که باید نمیتونم حسم رو بیان کنم. نمیتونم بگم که در دنیای درونم چی میگذره. بعضی روزها هم که مثل امروز، نمیدونم که چه کاری درسته. بعضی وقتها فکر میکنم که الکی الکی خودم رو انداختم توی یک زندان و برای خودم یک سلول درست کردم.

شاید این سلول انفرادی نباشه و قطعاً نیست، اما باز هم زندان زندانه! جالب اینجاست که خودم برای خودم این زندان رو درست کردم. آنقدر از آخرین باری که به آزادی و پرواز فکر کردم گذشته، که دیگه پرواز رو دارم فراموش میکنم. آرمانهام رو فراموش کردم و عوض شدم!!!

همیشه فکر میکردم عوض کردن آدمها غیر ممکنه، اما خودم، نمیدونم توسط کی، عوض شدم. شاید خودم بودم که خودم رو عوض کردم.

هه، خنده داره، حتی نمیدونم که از این تغییر راضی هستم یا نه! نمیدونم از اینی که هستم خوشم میاد یا نه، فقط اینو میدونم که دیگه نمیتونم بنویسم. فقط از اینش بدم میاد.

کاش میشد باز هم بنویسم

کاش.....

 

هر چند میدونستم، اما باورم نمیشد!

یعنی خودتی؟

باورم نمیشد!

چند ماهی بود ندیدمش و یهو بعد از چند ماه خارج نشینی، از در اناق وارد شد و با همون انرژی همیشگی سلام کرد و من و در آغوش کشید.

کلی شاخم د اومده بود. نمیدونستم خودشه یا توهم زدم. وقتی مطمئن شدم خودشه، یه جورایی خوشحال شدم. فکر نمیکردم دیگه تو این آخرهای عمرم باز هم ببینمش. توی ذهنم برای همیشه باهاش خدا حافظی کرده بودم.

بعد از کمی گپ زدن، رفتم سراغ کارم و همه چیز روال همیشگی خودش رو داشت. من هم با کلی کار سر خودم رو گرم کرده بودم. یا شاید بهتر بگم که کار من رو به خودش مشغول کرده بود تا چیزی از دور و برم نفهمم.

عصر شد. کمی از ترافیک کارم کم شد. وقت کردم فکر کنم. به این فکر کنم که اون برگشته، اما تنها!! تازه دو زاریم افتاد که اون تنها برگشته!!!

آخرش حدسم درست از آب در اومد بود و باز هم پیشگوییم درست بود ولی خودم هم حواسم نبود!!

عصر شد

یک مهمونی کوچیک

یک جشن کوچیک

یک اتفاق کوچیک که شاید برای خیلی ها کوچیک بود اما برای من همچین کوچیک هم نبود!

باز هم فهمیدم

باز هم خوندم

خوندم که پرسیده بود کی منو م..نی؟!! از کسی که حدسش رو زده بودم اما ....

دنیا همینه.

خیلی پیچیده تر و نامرد تر از اونی که فکرش رو میکنی!!

پس، زندگیت رو بکن، فکرهیچی رو نکن، همه نامردند. همه. حتی نزدیکترین افراد به تو. حتی زادگان روحانیون! که فکر میکردی از همه پاکترند!!

دنیا خیلی خرابتر از اونیه که فکرش رو میکنی!!

 

..............

سال 76 بهم ثابت شده بود که این قماش، قابل اعتماد نیستند. اما به مرور زمان این امر ساییده شده بود و کم کم باز من به این قوم اعتماد پیدا کرده بودم. اما باز هم فهمیدم که کسی که با مارد خود زنا کند، با دگران چه ها کند!!!!

.......

بدرود

کتلت و نون سنگک

 
ته پیاز  و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو  شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم  توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ،  برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند.  پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این  البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما  خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم  و  از همه مهم تر  سرزده و بدون دعوت جایی  نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛  خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و  اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا  هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما ... در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو  روی مبل کز کرده بودند .وقتی  شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که  فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها  ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟  حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:" من آدم زمختی هستم". زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .
حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم.  آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط... فقط اگر الان  پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه..  میوه داشتیم یا نه ...همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم  و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما  کسی زنگ این در را نخواهد زد،  کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش....

31 ساله شدم

خوب بخوام یا نخوام، دوست داشته باشم یا دوست نداشته باشم، یکسال دیگه هم از عمر من گذشت.

همین دیروز بود که وارد سی و یکمین سال از زندگیم شدم و احساس کردم که یک قدم دیگه به آخر خط نزدیک شدم.

بالاخره یه آخر خطی وجود داره دیگه؟ مگه نه؟ هیچ کدوم از ما ها عمر ابدی نداریم و یه روزی هممون میمیریم.

مثل....

بگذریم. از مرگ که بگذریم، صحبت زندگی رو خوش است! اون هم چه زندگیی!! سال به سال به تعداد کیکهای تولدم داره اضافه میشه. تا پارسال دو کیکی بودم و امسال شدم سه کیکی!!! البته بزن و برقصی در کار نبود اما 3 تا جشن کوچولو (3 تا مراسم کیک خورون) با سه تا کیک مختلف! جای همتون خالی بود.

خردادیه دیگه!!! با یکی کارش راه نمی افته!!!

راستی، کسی فکر بد نکنه. یک کیک تو شرکت بود، یک کیک تو خونه، و یکی کیک هم منزل پدری. همین و بس.

سرم این روزها شلوغه. واسه همین کمتر مینویسم. باور کنید کم لطف نشدم و سر فرصت به همه همسایه ها هم سر خواهم زد. همینقدر بگم که شرمنده همه شما هستم.

..............

دوستان گلم، دوستان بهتر از آب روانم، گاهی وقتها حوصله خودم رو هم ندارم. پس از من خورده نگیرید. ضمناً حوصله یک سری حرفهای خاله زنکی رو هم ندارم. و وقتی که از این نوع حرفها میشنوم، بیشتر میریزم به هم. میفهمی که؟!

..............

دلم برای بعضی از روزها تنگ شده. روزهایی که مثل یک سریال که دیگه قرار نیست سری جدیدش ساخته بشه و فقط بعضی از لحظات به یاد موندنیش رو توی ذهنت مرور میکنی. با این کنار اومدم که دیگه قرار نیست سری جدیدش ساخته بشه. دوستش داشتم. همین.

.................

روز روزگار خوش است و همه چیز بر وفق مراد، اما تو هم باور کن که همه چی آرومه!!!

بدرود

ذهن فاحشه.....

این ذهن خسته، این فاحشه هرجایی، آبستن افکار درهم و برهمی شده که بعید میدونم به این زودی ها بتونه این جنین رو به بار بیاره و تبدیل کنه به یک فکر بکر درست درمون.

شاید همه این خستگی بخاطر کار زیاد باشه، اما بعید میدونم! سیستم بدن من تا حالا تو این جور شرایط کم نمی آورد.

البته خوب مستحلک شدم. خودم هم خوب میدونم که هر سیستمی بعد از مدتی که از شرایط آرمانیش بگذره، شروع میکنه به افول. شروع میکنه به استحلاک و از بین رفتن. بدن انسان هم مثل بقیه سیستمهاست. بدن من هم مثل بقیه. هرچند سخته باورش، خیلی هم سخته، اما دیر شد! خیلی دیر این درخت دیر بازده، شروع کرد به میوه دادن!

صبرم زیاد بود. خیلی هم زیاد بود. اما حساب ایجا رو نکرده بودم که عمر داره میگذره و شاید عمر زیادی نمونده باشه.

حالا موندم سر این دوراهی. که این قسمت بعدی رو به ساخت آخرت بگذرونم، یا باز هم انکار کنم وجود آخرت و گردانده رو!

کاش میشد میفهمدم که اونطرف چیزی هست یا نیست! همیشه مطمئن بودم که نیست. حالا 100% که نه اما 90% مطمئن بودم که همه چیز همینجاست. اما حالا که به این مرحله رسیدم، شک وجودم رو پر کرده! شک اینکه نکنه چیزی باشه و غافلگیر بشم.

واقعاً خودم هم خودم رو درک نمیکنم. چرا طوری کار میکنم که قراره سالهای سال کار کنم، یا طوری زندگی میکنم که قراره سالهای سال زندگی کنم، اما خودم هم میدونم که قرار نیست اینطور باشه!

گیج شدم. گیج گیج. این فکر هرجایی نمیدونه که کی، و از کجا این یادگاری رو تو دل خودش جا داده.

خرداد ماه 91 هم آمد. باز هم خرداد و باز هم این صدای دنگ بزرگ که به من میگه یک سال دیگه هم گذشت. یک صدای بزرگ که بهم اخطار میده شاید این آخرین باری باشه که صدا رو شنیدی و پرواز نزدیکه. پرواز به سوی فنا!

 

داستان بی ادبی!

کار از کار گذشته بود ... لیلا وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده بود. از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه. اما حالا خالی شده بود ... عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن! لیلا با صورتی که مثل لبو شده بود، ناخن هاش رو به دسته چوبی صندلی فشار می داد ... دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش ... استاد نمی دونست چی بگه. از طرفی می خواست توضیح بده که این یه امر طبیعی هستش و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و از طرفی تصور می کرد شاید با زدن این حرف لیلا بیشتر کوچیک بشه. کلاس تقریباً داشت ساکت می شد که یکی از پسر ها با زیرکی خاصی گفت : انصافاً ناز نفست ...!!! کلاس دوباره منفجر شد ...! اینبار همه می خندیدن! استاد از کلاس بیرون رفت ؛ نمی تونست فضای اون کلاس رو تحمل کنه ... لیلا بغضش ترکید و سرشو گذاشت روی دسته صندلی و شروع کرد گریه کردن ... توان بیرون رفتن از کلاس رو هم نداشت ... حتا دوستای صمیمی لیلا هم نمی تونستن بهش دلداری بدن چون اونها هم کنترل خودشون رو از دست داده بودن و می خندیدن ... آخه صدای گوز لیلا صدای بدی داشت؛ هم بلند بود و هم صدای اعتراض داشت ....!!! ناگهان صدای عرفان همه رو ساکت کرد ... عرفان از جاش بلند شد. از همه بچه ها خواست که با دقت بهش نگاه کنن ... حتی لیلا هم سرش رو بلند کرد و به عرفان خیره شد. عرفان دستهاش رو به صندلی فشار داد و شروع کرد زور زدن!!! دندونای بالاش رو به لب پایین فشار می داد ....! چند لحظه ای نگذشت که عرفان با صدای بلند گوزید و بعد رفت جلوی تخته و شروع کرد بندری رقصیدن ...! حالا همه چیز عوض شده بود ... کسی دیگه به لیلا نمی خندید. همه بچه های کلاس به عرفان می خندیدند. لیلا هم همراه بچه ها می خندید، اما نه به اداهای عرفان ...! دلیل خنده لیلا این بود که آغاز عاشق شدنش با یه گوز بوده ... فقط با یه گوز ...

پوشالی!

محکم

استوار

سر بلند و پر آوازه

مثل کوه قوی و پابرجا

مثل کوهی که هیچ زلزله ای نمیتونه از جا تکونش بده.

آرام و پر شکوه

وقتی به ظاهرش نگاه میکنی، میفهمی که بیدی نیست که با این بادها بلرزه.

اما...

این کشتی بزرگ، با کوله باری از تجربه، با غرور و آوازه شکست دادن هزاران هزار طوفان، در دل دریای آرام به مسیر خودش ادامه میداد. بدون کوچکترین لغزش. بدون هیچ تکان یا حتی کوچکترین اثری از ضعف. هیچ کسبه خودش جرات این رو نمیداد که بخواد شک کنه که این کشتی بزرگ، روزی به سرنوشت تایتانیک دچار بشه.

در دل یک شب، ابتدای شب بود به گمانم، در یک آن، یک تکه یخ، یک تکه یخ خوش خط و خال سفید، آرامش این کشتی بزرگ را به هم زد و به کشتی یاد آوری کرد که تنها ظاهری قوی برای خودش ساخته بوده و از درون پوسیده است!

حالا کشتی داره لحظه لحظه غرق شدن خودش رو میبینه و افسوس میخوره. افسوس که فقط ظاهرش رو ساخته بوده و از درون، به یک تلنگر بند بوده. اما در عجب از اینکه چطور از اون طوفانها گذر کرده....

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

الکی پلکی نوشتانه!!

ذل زدی تو چشمهای من، که بهم بگی خیلی خرم؟

ای بابا. من خودم میدونم چقدر خرم. جون مادرت اینقدر ذل نزن! نفسم بند اومده. الان یک ساعته که دیگه نمیتونم خوب نفس بکشم.

بی انصاف. داره اشکم در میاد. دارم پس می افتم. نکن.

داره اون کشش چشمهات، منو میکشونه تو دریای نگاهت و من هم که تو آب نیفتاده نفسم بالا نمیاد، چه برسه به وقتی که بیفتم و تو دریای نگاهت و با اون نا بلدی، شروع کنم به دست و پا زدن و آخر سر هم، مرگم حتمیه.

نکن.

سالها بود که ...

نمیدونم به اون یخی رفتار روزهای بدت فکر کنم تا اثر این جادوی نگاه رو از خودم دور کنم، یا به گرمیه نگاههای روزهای آخر که البته دیر شده بود!

به نیشخندها و توهینهای روزهای بد، یا به خواهش لبخند روزهای آخر؟

نزدیکی. خیلی نزدیک. فکرش رو هم نمیکردم که باز هم نزدیک بشی. فکرش رو هم نمیکردم این نزدیک شدنت آتشی بشه به خرمن آروم و دریای بی موج دلم.

اینه رسم روزگار.

درستزمانی که فکر میکنی همه چیز تحت کنترلته، همه احساساتت رو تحت کنترل خودت آوردی، همه چیز رو داری به خوبی مدیریت میکنی، یک دفعه، با یک نگاه، نگاهی حتر از پشت صفحه پلاستیکی مانیتور، همه چیز خراب میشه و آتیش میگیری!

بر میگردی سر پله اول.

دنیا رو سرت خراب میشه.

به خودت فوحش میدی که چرا کنجکاوی کردی و چرا اینجوری شد؟!!

باز روز از نو و روزی از نو!

باز باید بشینی تیکه تیکه های این دومینوی هزارپاره رو روی هم بچینی تا برگردی به امروز.

چند روز طول میکشه؟

اصلاً شدنیه؟

کی میدونه!

لعنت به این روزگار.

لعنت به این دل.

لعنت به این دنیا.

لعنت به این ذهن.

ذهنی که فراموشی تو کارش نیست و سرکش و بازی گوش و احمق و کله خره!

همین

 

جایزه پیدا کردن قاتل


سلام سلام صدتا سلام

اولین پست سال 91 رو اومدم بنویسم.

راستش تعطیلات جای همه خالی، رفتیم شیراز و جنوب.

سالها بود عسلویه نرفته بودم. رفتم و دیدم که چقدر عوض شده!!! اوه! کلی عوض شده.

بعد هم دریا و ...

خلاصه که تعطیلات عید خوش گذشت.

تازه با سیاستی که من پیش رو گرفتم مگه میشه بد بگذره؟! میشه؟! نه که نمیشه!!

بعد از تعطیلات هم که بکوب مشغول کار! تا دلتون بخواد کار دارم. از چپ و راست و در و دیوار این شهر، همش از تو یادگاره، توی این گوشه....

ای بابا، نمیدونم چرا یهو سوزن من میپره!

بگذریم. کجا بودم؟

آهان، کار. خدا بخواد کار و بار گرفته. گوش شیطون کر، چشم نخوریم ایشالا، بترکه چشم حسود، اسفند دود کنیم، تخم مرغ بترکونیم و از این حرفا دیگه!

راستی، از محبت قافل نشین. بیایین امسال رو سال محبت کردن به همدیگه بزاریم. باشه؟ باور کنید از محبت خارها گل میشود. این هم داستانش:

 

 

جنایت کاری که یک آدم راذکشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
   
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
   
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
   
اما بی پول بود.
   
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
   
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
   
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
   
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
   
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
   
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
   
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
   
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
   
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
   
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
   
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
   
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
   
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
   
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
   
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
   
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
   
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
   
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
   
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد

.............

بدرود

سال نو مبارک

باز هم یک سال دیگه سر شد

یک سال دیگه هم رفت و من در تفکر اینکه، امسال آخرین پستم رو در مورد چی بنویسم.

نمیدونم این چندمین پست آخر سالمه، چندمین باره که دارم سال نو رو تبریک میگم و چندمین باره که دارم آرزوی شادی برای خواننده های نه چندان زیاد اینجا میکنم.

خیلی ها هیجان سال جدید رو دارند، و خیلی ها شاد هستند. خیلی ها به مسافرت و چگونگی استفاده از تعطیلاتشون فکر میکنند و بعضی ها مثل من، یک نفس در سینه زندانی شده دارند. نفسی که هر قدر محکم آه بکشی، باز هم در سینه حبس خواهد ماند و رسوبات اکسیزن های نه چندان زیاد هوای آلوده تهران، باعث گرفتگی بیشتر شش ها خواهد شد و کم کم نفس تنگتر....

اما چه میشه کرد. سال کهنه داره میره. ننه سرما هم تغریباً امروز خبری ازش نبود و هوای اینجا کاملاً گرم و بهاری بود.

پس، من هم بیخیال این تنگی نفس میشم و با شادی تمام، بهاران رو به شما عزیزان تبریک میگم.

دوستان، غریبه ها و آشناها، عیدتان مبارک. به امید اینکه سال 91 سرشار از شادی برای همه شما باشه، و لذت ببرید از زندگیتون.

طوری زندگی کنید طوری از این عید و نوروز لذت ببرید، که اگر نوروز دیگری در کار نبود، حسرت نخورید!

کی میدونه؟ شاید این آخریش باشه.

تا درودی دیگر، بدرود.

شوک

هرچی با خودم فکر کردم تا بفهمم جریان خوابم چی بود، چیزی نفهمیدم.

حسابی نگران بودم. دیدم که مدتهاستخبری از دو دوست ندارم. تغریباً مطمئن بودم برای یکیشون اتفاق بدی افتاده. با ترس و لرز، یک خبری از اولی گرفتم و یک ایمیل به دومی.

یک اس ام اس دریافت کردم، به این متن: همه چیز از بین رفت. خوبم. نیستم. خوبم چون چاره ای نیست و مجبورم که خوب باشم.

خیلی دلم شکست. حقش نیست که اینقدر اذیت بشه. هرچند اون روزی که داشتم سعی میکردم استرس رو ازش دور کنم، میدونستم که کارم بیهده است. با اون تفکر و استرسی که اون داره، حتی اگه همه چیز خوب باشه، نتیجه نمیگیره و ... اما خوب من به عنوان دوست وظیفه داشتم که کمکش کنم تا استرس رو از خودش دور کنه، که بی فایده بود!

با خودم فکر میکردم که خوابم مربوط به این قضیه است و غرق در تفکر به حال این دنیای نامرد بودم.

اما کمی که گذشت، زنگ موبایل منو به خودم آورد. از خارج از کشور بود. تا جواب دادم دیدم اون طرف خط داره داد میزنه که چرا اینقدر این شریکت احمقه! بگو همین الان جلوی حواله رو بگیره. اون شماره حساب من نیست. اون ایمیل رو من نفرستادم. یک دزدی در کاره و ...

شوکه شدم. فقط گفتم باشه و شوک زده داد زدم بگیر این آقای .... رو

همینطور که منشی داشت شماره رو میگرفت، ایمیلی که امروز صبح برام اومده بود رو خوندم و دیدم که طرف راست میگه، از وسطهای ایمیلها، آدرس ایمیل عوض شده و یک هکر به این احمق جواب داده و شماره حساب خودش رو داده و اون هم داده به صرافی و نتیجه، 125.000 دلار ناقابل از جیب من بدبخت رفت تو حساب یک کلاه بردار اینترنتی. 250 میلیون تومن نا قابل!

تنم یخ کرد. چشمهام سیاهی رفت. پیگیری ها شروع شد و فهمیدم که پول از حساب صراف خارج شده اما هنوز نرسیده به حساب هکر.

همینطور داشتم حرس میخوردم که موبایلم زنگ خورد. صدا آشنا بود. خودش رو معرفی کرد. خواهر نفر دوم بود. گفت که خواهرش بهش گفت که به شما زنگ بزنم و بگم که با اون طرف ازدواج کرده. خواهر سوژه، گفت که سوژه با اون طرف ازدواج کرده!

دنیایی که داشت یواش یواش از چرخش به دور سر من می ایستاد، به سرعت تمام شروع کرد به چرخیدن. کم مونده بود که پس بیفتم.

دنیای نامردیه. با نوشتن این پست و یاد آوریش، باز هم بهم شوک وارد شد.

بدرود

درصد روانپریشی ما!

جناب سرهنگ محترم، همراه با یک گردان مامور زد شورش و لباس پلنگی، حمله کردند به کوچه بن بست و ما و یک سری از بشقابهای (دیش) گیرنده های ماهو.اره رو جمع کردند و بقیه هم زودتر دست به کار شدند و قبل از اونها خودشون جمع کردند.

نتیجه: ما تلویزیون نداریم. چرا؟ چوت به همت افتتاح برج میلاد، تصویر تلویزیون ما چند سالی هست که افتضاحه و ما شبکه های رسانه ملی رو هم از طریق امواج ماه.واره دریافت میکردیم.

خلاصه، شب رفتم خونه و حسابی حوصله همه سر رفته بود. نه من میتونستم شبکه بنگاه سخن پراکنی بریتانیای کبیر فارسی، یا National Geographic Farsi   رو نگاه کنم و نه عیال میتونست عشق ممنوعه و ازل و ... اینها رو نگاه کنه.

بعد از شام تصمیم گرفتیم بازی کنیم. گلپسر هم خوشحال از این اتفاق میمون، پیشنهاد داد که بدو بدو بازی کنیم! نیدونم این بچه سوخت موشک میخوره یا بنزین اکتان 150! صبح تا شب هم بدوئه، باز هم میخواد بدوئه! اصلاً هم درک نمیکنه که بابا من از صبح تا حالا هزارتا کار کردم و خسته ام، تازه اصلیتم هم شیرازیه!!

خلاصه رازیش کردیم که با هم بشینیم و اسم فامیل بازی کنیم!

دو عدد کاغذ و خودکار بین دو طرف اصلی بازی توسط گلپسر پخش شد.

یک نیم ساعت یک ساعتی که بازی کردیم یک طرف صفحا ها پر شد و من خسته! شروع کردیم به حرف زدن از این طرف و اونطرف. من هم همینطور که حرف میزدم به یاد دوران دبیرستان پشت کاغذ رو با خودکار خط خطی میکردم. خط خطی من نوشتم کلمات با خط شکسته نستعلیق بود. چه کلماتی؟ اسم گلپسر، عشق، سیب، زندگی. صفحه من کلا پر شد.

باهاش یک موشک برای گلپسر درست کردم و پرواز آغاز شد!

گلپسر سریع کاغذ دوم رو از دست عیال کشید تا موشک دوم آماده پرواز بشه. کاغذ به کارخانه ساخت موشک (بنده) تحویل داده شد. پشت کاغذ عیال هم خط خطی هایی بود: متنفرم، ازت متنفرم، ازتون متنفرم، بمیری، نفرت و ...

جا خوردم. با خودم فکر کردم که با این دو سند میشه و یک روانشانس میشه پی برد درصد روانپریشی این ذوج را!!

بدرود

تنگ نفس

یک بغض، بیخ گلوم رو گرفته، و ...

نمیتونم به راحتی نفس بکشم.

یک لیوان آب، لیوان دوم، چای، شکلات، غذا، هیچ چیز نتونست این بغض بیخ گلو رو، بفرسته پایین تا نفسم بالا بیاد.

نفس عمیق رو امتحان میکنم، باز هم نتیجه بهتری حاصل نمیشه.

چه باید کرد؟

هیچ، به دردهای روزمره، تنگی نفس رو اضافه میکنیم. دلیل هم مهم نیست. شاید نامردی روزگار بهترین دلیلی میتونه باشه که در پرونده دردهای عاطفی، جلوی تنگی نفس، ثبت بشه.

اما شک ندارم، راه خلاصی از این درد رو هم پیدا خواهم کرد.

..............

دلم تنگه، برای گریه کردن، کجاست مادر، کجاست گهواره من، همون گهواره ای که یادم نیست! همون ...

 

داستان عجیب (تمام)

مدیر ساختمان با ترس و لرز سلام کرد و گفت قربان امر بفرمایین.

ایشون صاحب خونه هستند؟ (سرهنگ رو به مدیر و با اشاره به پیرمرد پرسید)

نه قربان. ایشون مستاجر جدید هستند. مالک الان چند ماهی هست که خارج از کشور تشریف دارن. این آقا هم 3 روزه که اومدند اینجا.

معرفشون کی بوده؟

والا قربان بنده بی اطلاع هستم. مالک ملک رو سپردند به بنگاه سر کوچه، بنگاه هم ایشون رو آوردند و ایشون هم خونه رو گرفتند و من هم کاره ای نیستم. من به خدا اصلاً نمیخواستم مدیر بشم. باور کنید اینها منو مجبور کردند. من اصلاً گفتم من این کاره نیستم. اما اینها خودشون الکی به من رای دادند. من اصلاً کاندید نشده بودم. بنده 30 سال...

خوب حالا! بسه دیگه. برو بیرون.

چشم قربان. با اجازه

مدیر رفت و سرهنگ رو کرد به سروان و گفت بنگاه سر کوچه رو بیار.

چند دقیقه ای گذشت و سروان برگشت بدون بنگاهی.

قربان بنگاهیه میگه من بدون احضاریه هیچ جا نمیام. بدون وکیلم هم حرف نمیزنم.

چی؟!! بعد تو چی گفتی؟

قربان خوب چی بگم؟! قانون نمی...

سرهنگ با دستش سروان رو زد کنار و گفت کسی وارد نشه، کسی هم خارج نشه. بعد هم رفت به سمت بنگاه سر کوچه.

اما وقتی رسید دید که تعطیله! بنگاهی مغازه رو بسته بود و رفته بود.

سرهنگ برگشت به سمت آپارتمان پیرمرد. تو مسیر زنگ زد به اداره و گفت تو این چند روزه گذشته مورد فرار از امین آباد نداشتیم؟

از ان طرف خط بعد از بررسی گفتند که داشتیم.

سرهنگ گفت تماس بگیرید بگین بیان موردشون اینجاست!

..........

آقای دکتر شما باید بیشتر از این حرفها مواظب باشید. حالا چه کسی میخواد این خسارت ها رو جبران کنه؟ اگه کسی زیر آوار مرده بود چی؟

جناب سرهنگ ایشون رو بسته بودیم. اما دو ماهی بود که کاملاً خوب شده بود. اون اوایل که فکر میکرد پیامبره. بعد هم که میگفت هیتلر و این اواخر هم دنبال گنج بود.

ما هم دیدیم بهتره آزادتر باشه. اینجوری هم باغچه های امین آباد رو زیر رو میکرد، هم خودش خسته میشد و شبها بهتر میخوابید. اما نمیدونیم با کی دست به یکی کرده و فرار کرده......