روز سختی بود.
خسته و در مونده آتشنسان به همراه بقیه همکارهاش برگشتند ایستگاه. هیچ کس اعصاب درست و حسابی نداشت و کسی حوصله اینکه بخواد حرفی بزنه یا حرفی گوش کنه، نداشت.
صحنه بیرون اودن تیکه پاره ها و اعضای بدن کارگر افغانی که زیر آوار گود برداری جونش رو از دست داده بود، همه رو آزرده کرده بود. تغریباً سکوت همه سالن رو پر کرده بود و هیچ صدایی از کسی در نمیومد.
صدای موبایل آتشنشان سکوت رو شکست.
الو
سلام
سلام
حالت خوبه؟
ای. بگو.
میخواستم بگم که من نمیتونم اینجا پیش مادر بزرگت بمونم. چند بار بگم؟ من نیتونم. باید برام یه خونه بالا شهر نزدیک خواهرم بگیری. من هم الان با پرنیان دارم میرم خونه مامانم. دیگه هم اونجا بر نمیگردم تا خونه بگیری. تو هم اگه خواستی من و بچه ات رو ببینی بیا اونجا.
تماس تلفنی تمام شد و آتشنشان گوشی رو انداخت روی زمین. نمیدونست به آوارگی خودش فکر کنه یا به جنازه تکه تکه شده. نمیدونست به درخواستهای شاید بجای زنش فکر کنه یا سنگدلی مردمی که چون طرف افغانی بوده انگار آدم نبوده!
آتشنشان از روی تخت بلند شد و کلاه ایمنی قرمز رنگش که حسابی گرد خستگی رنگش رو عوض کرده بود رو برداشت و رفت به سمت آشپزخانه. در یخچال رو باز کرد و یک لیوان یخ از توی جا یخی برداشت و رفت تا مرحم دردهاش الکل باشه....
.................
زندگی، گاهی، مثل یک اتفاق ساده میمونه که مدتیه خبری از کسی به جایی نمیرسونه!
کاری نمیشه کرد جز دعا!
بدرود
وقتی 20 سالم بود با روناک آشنا شدم.
دانشگاه آزاد شهر کوچیک ما تازه رونق گرفته بود و اون شهر از حال و هوای بومی خودش، در اومده بود.
روناک اهل کرج بود و دانشجوی سال دوم.
پر شور و زیبا. شیطون و بازی گوش. جذاب. کل پسرهای شهر رو یک انگشتش میچرخیدن!
وسط اونها هم من از همه خوش تیپ تر و پولدار تر.
این روزهام رو نگاه نکن. من تا همین چند سال پیش کلی خاطر خواه داشتم! بابام هم که میدونی چقدر مایه داره. البته مطمئناً تو نمیدونی، چون من و حتی مادرم هم دقیقاً نمیدونیم چقدر ملک و املاک داره. فقط همینقدر میدونیم که تا 2 نسل بعد هم اگه بکوب خرج کنیم، باز هم هست!
خلاصه روناک نمیدونم بخاط خودم بود، قیافه ام بود، پولم بود، یا همش، با من دوست شد و ما با هم کلی حال میکردیم.
اما این بابا و مامان نامردم، نمگذاشتند ما با هم اردواج کنیم. من هم یک تصمیم اساسی گرفتم و به روناک فتم بیا با هم یه پولی بر میداریم و میریم شهر شما. اونجا ازدواج میکنیم و زندگیمون رو میکنیم.
اما روناک قبول نکرد. گفت باید خونوادت رضایت بدن.
من هم مریض شدم! یهو قش میکردم. این دکتر و اون دکتر و این بیمارستان و اون شهر، همه گفتند صرع گرفتم.
کلی دوا و درمون و بستری شدن، هیچ کدم افاقه نکرد. تا اینکه یه روز یه دکتر بابام رو کشید کنار و بهش گفت: ببین بچه ات چی میخواد. این هیچیش نیست. خودش رو زده به مریضی. اما اگه بهش بتوپی، حاشا میکنه و اوضاع رو بدتر میکنه.
بابام هم اومد بالای تختم و گفت بریم روناک رو بگیریم.
مشهد بودیم که بابام این حرف رو زد. از همونجا رفتیم کرج خواستگاری
........................
صدای زنگ خطر به صدا در آمد و آتشنان به همراه بقیه گروه به سرعت دویدند به سمت خودروها

تو این 30 سالی که تا حالا از عمرم گذشته، یادم نمیاد که آبان ماه، از خواب بیدار بشم و ببینم که همه جا سفید شده!
خلاصه که امروز رو با یک حس و حال خواص شروع کردم. با برف! پریشب که به آخرین کوکب فکر میکردم و با گوش کردنش به سالهای دور سفر کرده بودم، همش تو ذهنم روزهایی رو میدیدم که آخرین کوکب رو توی برف گوش میکردم.
حالا هم که برف و ...
آن شب خط سوم رو هم مرور میکردم. یادمه تو یکی ز وبلاگهای قدیمی، شاید مرحوم یادایام قدیم، شاید هم یکی دیگه.
مهم نیست. مهم اینه که یک بار دیگه به گذشته فکر کنیم و از خودمون بپرسیم که چرا هر آنچه ساختیم، یکی یکی خراب شد؟
آن خطاط سه گونه خط نوشتی:
یکی او خـــوانـــــدی لاغـــیــــر
یکی را هم او خواندی هم غیر
یکی نه او خوانــدی نه غـــیـــر او
آن خط سوم منــــم ..
.. آن خط سوم منـــــــــــم ..
مرا بـخـوان مرا بـخـوان ای سخن تو سحر عام ..
ای هـمـه سهـل و ممـتـنع ای تو نهایت کلام .. .
تنگ شد عرصه سخن ای نفست گـره گشـا .. .
مرا به مـعـنا برسـان پیـش تـر از سـخـن بیــا .. .
مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام .. .
گمـشــده در عـرصـه خویـش از ابـدم یا ازلم .. .
مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام .. .
بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام .. .
ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام .. .
اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام .. .
چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد .. .
چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد .. .
قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت .. .
ای که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چیست .. .
مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام .. .
بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام .. .
ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام .. .
اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام .. .
چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد .. .
چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد .. .
قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت .. . ؟
ای که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چیست .. . ؟
.................
برای گوش کردن میتونین از این لینک استفاده کنین.
تو خاموشی خونه خاموشه
شب آشفته گل فراموشه
بخواب که امشب پشت این روزن
شب کمین کرده رو به روی من
تب آلوده تلخ و بی کوکب
شب شب غربت شب همین امشب
لای لایی من به جای تو شکستم
تو نبودی من به سوگ غم نشستم
از ستاره تاستاره گریه کردم
از همیشه تا دوباره گریه کردم
لالالالا آخرین کوکب
لباس رویا بپوش امشب
لالالالا ای تن تب دار
اشکامو از رو گونه هام بردار
لالالالا سایه ی بیدار
دست مهتابو دست من بسپار
دقت کردین این روزها چقدر بارون میباره؟
ای بابا! احمقانه نوشتما! انگار همه تهران هستند و مثل ما ندید بدید و بارون ندیده!
یا انگار همه تهران هستند و بارون رو دیدند و اصلاً حواسم به اونهایی که بارون مهمون شهرشون نشده نیست.
بزار یه جور دیگه بگم.
چند روزی هست هوای شهر ما بارونیه و آسمون کلی از بغضهای خفه شده در گلو رو گریسته!
هر وقت آسمون شهرم ما میباره، با وجود ترافیک عذاب آور و آب گرفتگی خیابونهای مجهز پایتخت، دل مردم یه جورایی شادتر میشه.
آدم دلش میخواد دوباره عاشق بشه و ...
نه، حرفم رو پس میگیرم. عاشق نشه.
آدم دلش میخواد بچه بشه و اون چکمه پلاستیکی هاش رو بپوشه و با پاش جلوی مسیر آبهای جاری در خیابان رو بگیره!
این بهتر نیست؟
.............

با وجود این همه باران و زیبایی و رحمت، یک حس عجیب این روزها گاه و بیگاه میاد سراغم.
حسرت!
نمیدونم چرا باز دل من حسود شده و گاهی وقتها از وضعیت فعلی من راضی نیست و دلش میخواد که شرایط جدیدی رو برای خودم بوجود بیارم.
دلم میخواد بشینم و بنویسم.
دلم میخواد برم مسافرت.
دلم میخواد هایده گوش کنم تو هوای بارونی و صدای برف پاک کنهای یک ماشین قدیمی پارازیت صدای هایده باشه.
چقدر دلم میخواد یک ماشین قدیمی سوار بشم!
کاش ماشینهای قدیمیم رو نگه داشته بودم.
یک ماشین قدیمی که کاست خور باشه و ...
نوار کاست از کجا پیدا کنم؟!
حسرت چیزهایی که بی ارزش مینمودند و از دستشون دادم رو دارم میخورم!
بیخیال.
هوای بارونی رو عشقه و زندگی زیبا و دوستان زیباتر.
بدرود
راستش دلم براش سوخت
با اینکه دل خوشی ازش ندارم و بارها و بارها ازش دلخور و ناراحت و عصبانی شدم و حتی یک کینه کهنه رو دلم کاشته، اما باز هم دلم براش سوخت.
نمیدونم چند بار، اما مطمئنم که تو همین وبلاگم از بلاهایی که سرم آورده چیزهایی نوشتم.
یادم نمیره هیچ وقت اون بلاها رو.
اما من راضی نبودم که اینجور دست سرنوشت محکم بزنه پس گردنش که با مخ بخوره زمین!
کاش لااقل حالا بفهمه که از کجا میخوره و تو زندگیش تغییری بده.
قانون سوم نیوتنه که داره سر جاش میشونتش!
.........
خواهر عیال، همونی که کلی هارت و پورت داشت و ...
فهمیده که شوهرش معتاد به شیشه شده و ....
ای روزگار، عجب بازتابی!!!
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند
یادمه چند وقت پیش از بیکاری و رونق نداشتن کس و کبار شرکت تازه تاسیس، گله مند بودم و غرغر میکردم که ...
پریشب، کلی اعصابم خورد بود و داغون بودم، تو راه خونه، وقت کردم یه سری به خودم بزنم. یادم افتاد مدتهاست حالی از یک دوست قدیمی نپرسیدم. بهش زنگ زدم و کلی با هم گپ زدیم.
بهش گفتم احساس خستگی داره خفم میکنه! خیلی خیلی خسته و داغونم. چشمهام از کمبود خواب میسوزه. شبها سعی میکنم زود بخوابم اما فکر و خیال نمیذاره. شب تا صبح داره مغزم کار میکنه.
گفت به چی فکر میکنی؟
گفتم به کارها و مشکلات و ...
گفت یادته مینالیدی از بیکاری؟ یادته میگفتی دلم میخواد یه روزی آنقدرکار داشته باشم که نرسم کارهام رو انجام بدم! آنقدر سرم شلوغ باشه که نرسم سرم رو بخارونم! یادته؟
مکث کردم و گفتم راست میگی.
......
تو آرزو کردن دقت کنید. آرزو هاتون رو بنویسید. تا مثل من یادتون نره!
وقت نیست.
به امید آرامش.
بدرود
شاید مدتها بود اسب سیاه و سرکش، آنقدر رام سوارش نشده بود.
سالها بود که سوار میخواست این اسب سرکش وحشی رو رام کنه. این اسب سیاه که یالهای زیباش هنگام وحشی بازیهاش در درخشش نور خورشید آنچنان برقی داشت که هیچ انسانی نبوده که آرزوی سواری گرفتن از این اسب رو در دل خودش احساس نکرده باشه.
بارها و بارها اسب سیاه سوار رو به زمین زده بود و بارها و بارها به کسانی سواری داده بود که سوار اصلی نمیخواست. اسب وحشی دوست داشت آزاد باشه و آزادانه به هرکسی که دلش میخواد، هر طور که دلش میخواد سواری بده و هر وقت هم میخواد تنهای تنها صحرا و جنگل رو بشکافه و آزادانه دویدن رو با تمام وجودش لمس کنه.
این اسب نر وحشی، بعد از مدتها دیشب احساس کرد که عاشق سواری شده که تا دیشب، و یا حتی فردا باز هم ازش متنفر خواهد بود.
اما سوار با صبرش، بالاخره تونست برای یک شب هم که شده، دل اسب سیاه رو به دست بیاره و اسب سیاه بعد از یک همخوابی نه چندان بلند با سوارش، احساس کنه که عشق رو برای چند لحظه در عشق بازیهاش با سوارش تجربه کرده و چند لحظه این سوار معشوقه اسب سیاه شده.

کی میدونه این اسب هرزه، فردا به کی و چجوری دلش میخواد سواری بده؟!
وقتی دلت میخود لبهات رو روی لبهای بارون بزاری و با هر بوسه غرق در آرامش و خواهش بشی،
وقتی خواهش و آرامش که همیشه با هم در کشمکش برای تسخیر لحظه های تو بودند، با هم به توافق برسند و تو به هر دو برسی،
وقتی بوسه های باران در شبهای مهتابی، لحظه هایی جاودانی و فراموش نشدنی برات میسازه،
وقتی پرواز میکنی تا ابدیت،
شک نکن، حال مستی نیست.
اثر الکل نیست.
درست فهمیدی.
مُردی
مرگ
خود مرگه که اینقدر تو رو به وجد آورده.
به سلولهای همیشه خسته ات بگو بدرود و تو خستگی های مفرط و پی در پی رهاشون کن. پرواز کن تا شاید، شاید، شاید دنیایی دیگه باشه و تو خواهش و آرامش رو با هم بتونی زیر یک سقف نگه داری.
سرش گیج میرفت.
دنیا دور سرش میچرخید و اون شده بود مرکز چرخش هستی!
هم همه مردم هم نمیتونست اون رو از حالی که هست در بیاره. اما یک صدا تونست.
صدای آزیر ماشین آتشنشانی بود. بچه های ایستگاه 12 بودند. اومده بودند که یک خودرو آتش گرفته رو خاموش کنند که دیدند قبلاً یکی خاموشش کرده!
دوست صمیمی امین وقتی که امین رو تو اون حال دید شوکه شد! اومد کنارش نشست و گفت داداش باز زیاده روی کردی؟
آتش نشان سرش رو بالا گرفت و از میان تصاویر قرمز رنگ، صورت دوستش رو تشخیص داد.
زیر لب گفت سوختم و بیهوش شد.
دوستش بلندش کرد و بردش سمت ماشین آتشنشانی. امین رو انداخت توی ماشین و به یکی از بچه ها گفت ماشین امین رو بیار ایستگاه.
آخه چجوری بیارم؟
من نمیدونم!!! با عصبانیت داد زد و گفت بزار تو جیبت! من چمیدونم. اگه تونستی روشنش کن، اگه نتونستی بکسل، نشد جرثقبل، فقط بیارش. زود هم بیار.
ماشین آتشنشانی راه افتاد. تو مسیر راننده گفت میخوای ببریمش بیمارستان؟
نه، براش بد میشه. براش پرونده میسازن و از سازمان میندازنش بیرون. ببرش ایستگاه خودم درستش میکنم.
....................
داداش جیگرم داره میسوزه. نمیدونم چیکار کنم. پرنیان، زهرا، روناک، اون بابای نامرد، اون ننه بی عرضه!
توش موندم داداش.
علی گفت مگه چی شده؟ بگو ببینم چی داره اینقدر میسوزونتت؟
بهم دروغ میگن. همش بهم دروغ گفتن. همه دروغگو اند. خسته شدم. خسته.
میتونی به من بگی؟ دوست داری بگی چی شده؟
آتش نشان زار زار گریه کرد و هیچ نگفت.
......................
روناک روناک روناک روناک
همش همه چیز بر میگرده به اون.
دیدی گفتم، دیدی گفتم نفرین اونه که دنبالمه!!
داییم هم نفرین زن اولش هنوز دنبالشه. همه هم میدونند.
این حرفها رو آتش نشان با عصبانیت به مادربزگش گفت و از در خونه زد بیرون. نشست پشت فرمون ماشینش و به سرعت توی اتوبانها رانندگی میکرد و میگریست.
دوست نداشت گریه هاش رو کسی ببینه. گریه ها جلوی چشمهاش رو تار کردند. کنترل ماشین از دستش خارج شد و محکم خورد به گارد ریلهای کنار اتوبان.
سرش رو از روی فرمون برداشت. هنوز همه جا تار بود.
تاری تصویری که میدید کم کم قرمز شد و فهمید که خون همه جای صورتش رو گرفته.
سرش محکم خورده بود توی شیشه و پیشونیش شکافته بود.
لنگ توی ماشین رو برداشت و صورتش رو پاک کرد. دید که جلوش ماشینش آتش گرفته.
از ماشین پیاده شد و از صندوق عقب کپسول آتشنشانی رو برداشت و در کمترین زمان آتش رو خاموش کرد.
مردم دورش جمع شدند. نشست کنار جدول و سرش رو گرفت توی دستش. مردم فکر میکردند که سر دردش بخاطر ضربه است. کسی نمیدونست درد از جای دیگه است!
............................
صبح از در خونه آمده بیرون. شب پیش یک ماشین جلوی خونه پارک کرده بود و تا ته اون کوچه بن بست هیچ جای پارک دیگه ای نبوده و حالا باید تا ته اون کوچه بن بست رو میرفت تا به ماشین برسه.
سوار ماشین شد و مثل همه روزها گوشی رو روشن کرد.
خبری نبود. هیچی. توی مسیر به اخبار ترافیک رادیو گوش میکرد و البته به برنامه رادیویی خانه ما، که تشکیل شده از دعواهای روزمره یک خانواده 3 نفره.
خانواده او هم 3 نفره بود.
دعوا ها خیلی شبیه به دعوا های اون بود.
یاد دعوای دیشب افتاده بود.
به دعوا و حرفهایی که شنیده بود فکر کرد و نفهمید که کی رسید شرکت.
از در دفتر که وارد شد منشی بهش سلام کرد و بعد از جواب سلام رفت توی اتاقش و کامپیوترش رو روشن کرد.
3 تا کار عقب افتاده که چند هفته است الکی با فشار دادن دکمه Snooze به زمان بعد منتقل میشه، باز خودنمایی کرد که باز هم با همون سرنوشت همیشگی روبرو شد.
Snooze
Snooze
Snooze
چند تا ایمیل جدید که باز هم بی تفاوت از کنارشون رد شد.
یکی از همکارها اومد و گفت فلانی زنگ زده که امروز میخوام چکتون رو ببرم بانک.
بهش گفت مگه باهاش صحبت نکردی؟
جواب شنید که چرا ولی نمیدونم چرا باز....
عصبانی شد و گفت عرضه نداری چرا من رو مجبور کردی چک بدم؟ حالا هم برو بهش زنگ بزن بگو یا بیاد جنسهای آشغالش رو ببره یا صبر کنه. من نمیتونم پول پروژه دیگه رو برای این آشغالها بدم به این مفت خور.

با خودش تصمیم گرفت که این خواب آلودگی که از صبح همراهش بوده رو با کمی کارهای متفرقه از سرش دور کنه.
تلفن داخلیش زنگ خورد.
منشی بود. گفت آقای مهندس، آقای دکتر فلانی از فلان پروژه زنگ زدند و میخوان با مهندس فلانی (همکارش) صحبت کنند. ایشون هم که مریض هستند و نمیان، میخوان با شما صحبت کنند.
گفتی هستم؟
بله آقای مهندس.
اه
باشه. صحبت میکنم.
دکتر فلانی رو دست به سر کرد.
به منشی زنگ زد که از کجا میدونی فلانی (همکار) مریضه؟ گفت هسرشون تماس گرفتند گفتند نمیان و مریض هستند.
با خودش فکر میکرد که چرا اون مریض نمیشه؟ چرا اون کارهای شخصیش اینقدر نیست که بقیه!!
ورد رو باز کرد تا ادامه آتش نشان رو بنویسه.
جمله اول نوشته شد. تلفن داخلی بود.
قیمت ما برای پروژه یزد چقدر بوده؟
عزیزم برای پروژه ها فلدر جداگانه توی سرور هست که همه اسنادشون من جمله نامه ها و قیمتها توی اون فلدر ها بایگانی میشن. برو نگاه کن.
جمله دوم و سوم نوشته شد.
تلفن داخلی بود که دوباره ذهنش رو درگیر کرد.
یک نفس عمیق و بعد گوشی رو برداشت. جانم؟
آقای فلانی قبول کرد که چک رو نبره بانک. اینها همشون یه مشت ... کش هستند. صبح اول صبح فقط میخوان اعصاب آدم رو خورد کنند.
ممنون که پیگیری کردی.
جمله سوم رو پاک کرد تا اصلاحش کنه. موبایلش زنگ خورد.
بله؟
سلام آقای مهندس، فلانی هستم از شرکت فلان. ببخشید که من خیلی مزاحمتون میشم.
خواهش میکنم خانم فلانی. امرتون رو بفرمایین.
اون کارتهایی که براتون فرستادم تا چک کنید رو اگه ممکنه برای در آوردند رمزشون برام بفرستین.
چشم خانم فلانی. میگم براتون بفرستند.
موبایل توی گوشش بوق زد. یکی پشت خط بود. یک دوست. با خانم فلانی خداحافظی کرد و جواب دوست رو داد. میخواست درد و دل کنه. نیم ساعت به درد و دلهای دوست گوش کرد و کلاً یادش رفت آتنشان قرار بود چه بلایی سرش بیاد!
چسبید به کارش و بیخیال آتش نشان شد.
یک ساعت کار و چند دقیقه چت با دوستی و چند تا ایمیل با یک دوست دیگه که هر کدام هزارتا مشکل جور و واجور داشتند و میخواستند با اون درد و دل کنند و راهنمایی بشنوند.
شاید هم راهنمایی نمیخواستند. فقط میخواستند گوشی باشه که بشنوه. و کی از فرهاد شنونده تر؟!!!
دو جمله دیگه به آتش نشان اضافه شد و آتش نشان رو از در خونه و پای بساط عرق خوری کشوند بیرون.
یک ایمیل جدید. یک طلبکار بی صبر که چپ و راست از اون کله دنیا ایمیل میزنه که چی شد این Payment و با هر ایمیلش کل سیستم عصبی اون رو به هم میریزه.
آتش نشان رها شد.
اگه از ایمیل به بقیه شرکا بگه، دعا میشه و اونها نمیتونند فشار عصبی رو کنترل کنند و جو متشنج میشه. با خودش میگه که فعلاً که پولی در کار نیست. پس ول کن. بزار برای بعد.
ساعت 1 شد.
احساس کرد گرسنه است.
رفت و غذاش رو از توی یخچال در آورد و گذاشت رو گاز تا گرم بشه.
نشست پای آتش نشان.
آتش نشان رو کوبوند به گارد ریل و قدرت آتش خاموش کردنش رو به رخ نظاره گران کشید که خانوم منشی گفت، آقای مهندس ســـــــــوخـــــــــت!!!
وقتی رفتم بگیرمش، بهش گفتم من یه آتش نشانم. ج.نم رو میزارم کف دستم تا جون بقیه رو نجات بدم، در ماه هم جونم هزار بار بالا میاد و آخرش هم چندر قاز میزارن کف دستم. هستی؟ گفت هستم. گفتم نیگا به بر و روم ننداز، یه روز میبینی اومدن در خونه و بردنت بیمارستان و دیدی که دیگه بر رو رو ندارم، هستی؟ گفت هستم. گفتم نصف ماه رد نشده دیگه چیزی ته جیبم نمیمونه، نیگا به جیب بابام هم نکن. اون ننه و بابا نصف شهر مالشونه، اما ما بچه هاش محتاج این و اونیم. من هم خودمم و خودم و بی پولی. نیای بگی خواهرم شوهرش فلان کرده و بیسار کرده. نبینم بشینی غصه بخوری و به جون من نق نق کنی. هستی؟ گفت هستم آقا امین. هستم. هستم هستم. اما ننه. 2 ماه بود! بعد از دو ماه، دیگه نبود!
خوب د آخه ننه جون، تو این زمونه دیگهکی میاد اینجوری برا طرفش مایه بزاره؟ خوب خودت هم اگه یکی میومد اینجوری بهت میگفت جا میزدی. تازه باز خوبه اون اولش قبول کرده!
نه ننه. اگه قبول کرده غلط میکنه زیرش بزنه. حرف زده، حالا هم باید پاش وایسه. ننه هر شب میاد و میشینه من و ننه بابام رو نفرین میکنه. شب و روز اون خواهرش و اون مرتیکه شوهر خواهرش رو میکنه تو چشای من. د آخه ننه مگه من باهاش طی نکرده بودم؟! به پیر، به پیغمبر همه اینها رو گفته بودم. البته حق داره اون ننه بابام رو نفرین کنه، اما من چه گناهی کردم که باید جور اونها رو بکشم؟ بابا من کارم اینه. عرضه هیچ کار دیگه ای رو هم ندارم. من آدم نیستم؟ بابا اگه نیستم بگین نیستم که تکلیف خودم رو بدونم.
![]()
در باز شد و الهام خواهر بزرگه اومد تو. گفت مامان راست میگه داداشم. هزار بار امین بد بخت گفت به این زهرا. خودش قبول کرد. البته میدونم چرا قبول کرده ها! بگم؟
پیرزن ابرو بالا انداخت که هیچی نگو. یهو امین گفت تو چی میدونی؟ بگو ببینم!
الهام هم گفت مامان بزار بدونه این هم. خوب حق داره بدونه تو زندگیش چه خبره.
پیر زن داد زد سرش که پاشو برو بیرون شر نریز.
الهام یهو گفت بابا یهش گفت بله بگو. بابا گفت تو بله بگو من خودم درستش میکنم همه چیو.
امین استکان رو پرت کرد سمت دیوار و داد زد هر چی میکشم از دست این درویش علیه! د آخه مگه من بچه حرومیم که اینجوری با من میکنه؟! من که غیافم عین خود پدر نامردشه! چرا با من اینجوری میکنه؟
الهام گفت داداشی آروم باش. میخواست روناک رو فراموش کنی.
پاییز
فصل رنگارنگ
فصل زیبا
فصل زیبایی ها
فصل باد بادبادک بازی
فصل مدرسه و درس و مشق
فصل چهره های جدید و دوستهای جدید
اما فصل مرگ و افسردگی و پژمردگی برگها و طبیعت
بر همگان شادی آفرین باد

یه پک به سیگارش زد و استکان جلوش رو پر کرد از عرق سگی و شروع کرد به تعریف کردن.
بعد از روناک دیگه هیچ دختری به چشمم نمیومد. ننه و بابام به روناک بد کردند. نفرین اون دنبالمه. واسه همینه که هیچ وقت زندگیم جون نمیگیره. واسه همینه که همه خواهرهام هم بدبخت شدند. کلاً ما بچه ها هممون بدبخت شدیم چون اون بابای نامردم نامردی کرد و روناک رو بدبخت کرد.
ولی آخه ننه جون روناک دختر پاکی نبود. عموت دیده بودش که رفته بود توی باغ و ...
نه مامان، شما خبر ندارین. خود همون عموی نامردم و اون خواهر حرومزادش به دستور اون بابای ولدزنام اون بخت رو کشوندند تو باغ. بهش گفته بودند من تو باغم.
استکان رو سر کشید و پشت سرش هم یک قاشق ماست و خیار خورد.
پیر زن گفت: آخه ننه جون اینقدر این حرومی ها رو نخور. آخر مریض میشی و خودت رو میکشیا! به ان بچه رحم کن. حالا تو دیگه خودت زن و بچه داری. فکر بچه ات باش.
مرد بچه اش رو بقل کرد و بوسیدش. همینطور که میبوسیدش میگفت پرنیان، اهی بابا قربونت بره. بخند برای بابا. بخند...
اما پرنیان دوباره شروع کرد به نق نق که یعنی منو بزار زمین.
مرد بچه رو گذاشت زمین و دوباره استکان رو پر کرد.
پیر زن گفت تو رو جون بچه ات یه کم دل بده به زندگیت. آخه روناک چیکار به زهرا داره؟ این زن بدبخت رو چرا بخاطر اینکه ده سال پیش یکی دیگه رو میخواستی اذیت میکنی؟
ننه بحث زهرا جداست.
پیر زن عصبانی شد و گفت خوب بگو ببینم چه مرگته؟
پسر استکان رو سر کشید و دوباره یک قاشق ماست و خیار و دوباره پکی محکم به سیگارش...
الو؟ بفرمایین. سلام پسرم، تشریف بیارین. قدمتون روی چشم. حتماً بیایین من هم خوشحال میشم.
پیر زن گوشی رو گذاشت و رو کرد به نوه اش، دختر جون پاشو اون اتاق آخری رو مرتب کن و اساسهاتون رو ببر توی اتاق اولیه، اسباب بازی های دخترت رو هم جمع کن قرار شده داداشت هم با زن و بچه اش بیان توی اتاق آخری. ظاهراً باز هم با صاحب خونه دعواش شده و انداختتشون بیرون
دختر بلند شد و یک ساعت بعد وانت در خونه مادر بزرگ نگه داشت و اساسها منتقل شدند گوشه حیاط و توی اتاق آخری و ...
............
میدونی مامان، زهرا اصلاً من رو درک نمیکنه. نمیتونه بفهمه من یک مامور آتشنشانی ام و برنامه کاریم اینجوریه. من باید 24 ساعت کار کنم، 24 ساعت بخوابم. حقوقم هم که معلومه. با پاداش و این حرفها به زور میشه 700 تومن. آخه من چطوری با ماهی 700 تومن برای خانوم خونه آنچنانی و زندگی آنچنانی درست کنم؟ تازه فشار کاریم هم هست. بارها و بارها جنازه جزغاله شده رو در آورم از تو آتیش، خوب من هم آدمم، این چیزها بهم فشار میاره.
ولی مادر جون اینها دلیل نمیشه برای زنت چاغو بکشی که.
آخه تونمیونی این زن چجوری داره منو میچزونه که!
خوب بگو تا بدونم. اون میگه تو چاغو کشیدی. نمیگه چرا که. تو بگو
پسر سیگاری روشن کرد و ....
زنگ تفریح بود.
خیلی از بچه ها توی صف بوفه مدرسه همدیگر رو هل میدادند تا توی این فرصت نیم ساعته ، شاید بتونند دلی از عزا در بیارند و شاید با خوردن تنقلات تفریح واقعی رو تجربه کنند.
من هم اون روزها مثل اون بچه هایی که توی صف به عشق یک پاستیل یا یک ساندویچ کالباس همدیگه رو هل میدادند، ذوق زنگ تفریح رو داشتم.
حیاط مدرسه پر بود از بچه های قد و نیم قد. دویدن ممنوع بود! چرا؟ چون جمعیت آنقدر زیاد بود که اگه یکی میخواست بدوه، قطعاً میخورد به به یکی دیگه و خر بیار و ...
ناظم هم توی زمان زنگ تفریح میکرفن به دست در حال داد زدن بود که ندوید! آهای، فلانی، با تو ام، ندووو...
یک روز که با تلاش زیاد موفق به خریدن یک ساندویچ کالباس که با کالباسهای آشغالی اون روزها و نان ساندویچی های صفید رنگ درست میشد، شده بودم، دیدم که یکی از همکلاسی ها بدجوری به خوردن من زل میزنه.
خوب میشناختمش. از اولین روز مدرسه باهاش آشنا شده بودم. توی یک کلاس بودیم.
روز اول مدرسه من تنها رفته بودم مدرسه. تازه وقتی پام رو به حیاط مدرسه گذاشتم فهمیدم که بعضی از بچه های کلاس اولی از مدرسه میترسند! اما من نمیدونستم که چرا باید بترسم! خوب کسی چیزی بهم نگفته بود. حتی کله مبارک رو هم کچل نکرده بودم. خلاصه روز اول بعضی ها با مادرانشون و بعضی ها هم مثل من تنها و البته بعضی ها هم گریه کنان، توی حیاط منتظر میموندند تا اسمشون خونده بشه و بفهمند که توی کدوم کلاس هستند.
اسمها که خونده شد، فهمیدم که کلاس اول 10 هستم. ناظمی که اسمها رو میخوند گفت که هر کسی روی خط مربوط به کلاس خودش توی صف بایسته.
البته نمیدونم که بچه هایی که کلاس اول بوند چطور میتونستند کف حیاط مدرسه رو بخونند تا صف کلاسشون رو گم نکنند؟!
خوب من این مشکل رو نداشتم. رفتم که سر صف مربوط به کلاسم بایستم، که دیدم اول صف دو نفر ایستادند. دو برادر. یکی بزرگتر از دیگری. یکی اول صف و دیگری هم کنارش، تا شاید ترسش کمتر بشه. رفتم و به برادر کوچکتر که بعد فهمیدم همکلاسیه منه، گفتم میزاری من اول صف وایسم؟
نگاهی به من کرد و به برادرش چشم دوخت. برادرش جواب من رو داد. نه!
دست کردم توی جیبم تا شاید حلال مشکلات رو پیدا کنم! همونجا بود، ته جیبم، یه دو تومانی. درش آوردم. نگاهی به دو تومانی کردم و بعد به نفر اول صف گفتم، اگه بزاری وایسم اول صف، اینو بهت میدم.
دوباره نگاهی به برادرش انداخت و ایندفعه برادرش پول رو از کف دست من برداشت و برادرش رو کشید کنار. من هم خوشحال، فاتحانه اول صف رو برای خودم تصاحب کردم.
این اولین روزی بود که با این همکلاسی برخورد داشتم. بعد از اینکه چند گاز از ساندویچ رو خوردم، رفتم طرفش، بهش گفتم میخوای؟
گفت آره! خیلی دوست دارم.
گفتم پول داری؟
سرش رو پایین انداخت.
گفتم بیا. بقیه اش مال تو، اما بعد از اینکه خوردی شیشه نوشابه رو تو باید ببری بزاری توی صندوق، قبوله؟
ساندویچ رو قاپید و با ولع تمام مشغول به خوردن شد. این معامله ما تا سال پنجم دبستان پا برجا بود.
بعد از سالها که از اون روزها میگذره، هنوز که هنوزه من به این فکر میکنم که آیا روزی 5 تا 10 تومن پول تو جیبی، فشاری بر آن خانواده ها می آورده؟ یعنی واقعاً نداشتند؟
خدایا، فقر رو از دامن این جامعه پاک کن.
..............
بدرود
............
پ ن:
خداییش این جان وین خیلی کارش درسته! کلی حال میکنم میاد و غلطهای املاییم رو میگیره. اما خوب شد معلم نشده و شده بازیگر!! مگر نه وقتی شاگردها غلط مینوشتند، عقده های جنسیش رو سر اون بیچاره ها خالی میکرد!!در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم !!
با مردن شروع میکنی و میبینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی!
و هر روز که میگذرد حالت بهتر میشود!!!!
بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال میشوی از آنجا اخراجت میکنند!!
بعد از آن میروی و حقوق بازنشستگیات را میگیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان
روز اول یک ساعت مچی طلا میگیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده میشود!!!
40 سال آزگار کار میکنی تا جوان شوی و از بازنشستگیات لذت ببری...!!
سپس حال میکنی و الکل مینوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید
خودت را برای دبیرستان آماده کنی!!!
سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه میشوی و بازی میکنی و هیچ مسوولیتی نداری...
سپس نوزاد میشوی و آنگاه به دنیا میآیی !!!
در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر میشود، واااای!!!
و در پایان شما با یک ارضاء به پایان میرسید....!!!!!
میبینید که حق با بنده است!!!!
...
آقا، ببخشید آقا...
اه. این هم رفت
آقا، آقا با شما ام.
بغض بیخ گلوش رو فشار داد و باز هم رفتن آن مرد رو نگاه کرد.
دست پدر پیرش رو رفت و از گوشه پیاده رو گاه گاه مملو از جمعیت خیابان امیر آباد رو گرفت و سعی کرد سربالایی رو کمکی باشه برای پدر پیر.
چادر رنگ و رو رفته سیاهی که سرش بود دیگه آثار سیاهیش رو از دست داده بود و گرد سالها نور گرم آفتاب روش نشسته بود.
پیر مرد هم یک عینک ته استکانی به چشمانش بود و به سختی راه میرفت.
آفتاب هم که بس ناجوانمردانه پدر و دختر که شاید 30 سال بیش نداشت رو تازیانه میزد.
دخترک دست پیر مرد رو فشار داد و گفت این یکی یک خانومه، شاید بلد باشه و ...خانم، خانم ببخشید میشه صبر کنید.
خانم صبر کرد و روش رو برگردوند گفت بفرمایید.
دخترک گفت ببخشید من پدرم مریضه و از شهرستان اومدیم و ...
خانم بدون اینکه گوش کنه روش رو برگردوند و رفت.
دخترک بغضش ترکید.
دست پدرش رو گرفت و نشست روی بلوک کنار پیاده رو که حریمی بود بین جوی آب و پیاده رو.
کمی گریه کرد و پدر پیر هم هیچ نمیگفت. شاید اون هم از ته دل ولی بی صدا و در درون خودش گریه میکرد.
........
دست پسر 6 ساله اش رو گرفته بود و توی پیاده رو راه میرفت و برای پسرش سخنرانی میکرد.
گوش میکنی پسر جان؟
بله بابا. گوش میکنم
آدمها وقتی که میبینند کسی به کمک احتیاج داره باید بهش کمک کنند. ما توی یک جامعه زندگی میکنیم.
بابا
بله پسرم؟
جامعه چیه؟
ممممم جامعه یعنی آدمهایی که کنار هم زندگی میکنند.
آهان فهمیدم.
پسرک عادتش بود که سوال کنه. جواب هم هرچی باشه میگه فهمیدم!
خوب پسرم وقتی داری توی پیاده رو راه میری باید حواست به مردم و موتور سوارها هم باشه.
بابا
بله؟
موتور سوارا چرا میان تو پیاده رو؟
خوب کار بدی میکنند که میان تو پیاده رو. اما خوب وقتی میخوان برن توی یک ساختمون، موتورشون رو توی پیاده رو پارک میکنند.
چرا؟
خوب اگه بزارند کنار خیابون که ماشینها میخورند به موتورشون.
آهان فهمیدم!
بابا
بله پسرم؟
چرا اون خانومه نشسته اونجا گریه میکنه؟
کدوم خانومه؟!
همون خانومه که کنار اون آقا پیره نشسته.
مرد ندیده بود و شاید هم دیده بود و بی تفاوت رد شده بود.
نمیدونم پسرم. شاید....
خوب برو ازش بپرس. بگو گریه کار خوبی نیست. مگه همیشه به من نمیگه گریه کار خوبی نیست؟!
آخه پسرم شاید دوست نداره بگه چرا گریه میکنه؟
مگه نگفتی آدمها باید به هم کمک کنند؟
خب آره. باشه. بیا بریم بپرسیم.
خانوم، اتفاقی افتاده؟
دخترک سرش رو بالا گرفت و اشکهاش رو پاک کرد و گفت، پدرم مریضه و ...
مرد خواست دست پسرش رو بکشه و بره که دید سر دو راهی کمک کردن و نکردن گیر کرده.
با بی میلی دستش رو برد توی جیبش و به ادامه حرفهای زن جوان گوش داد.
پدرم مریضه و باید ببرمش بیمارستان قلب اما از هرکسی میپرسم که بیمارستان کجاست، بدون اینکه گوش کنند و سرشون رو میندازند پایین و میرن!
شما مردم این شهر چرا اینطوری هستین؟ شماها ما رو نمیبینین؟!! ما هستیم. ما آدمیم.
مرد بهش گفت آخه... ببین خانم عزیز، بیمارستان 500 متر بالاتره، اما اگه از این به بعد خواستی آدرس بپرسی، سریع برو سر اصل مطلب و آدرس رو بپرس. اگه بگی بابام مریضه و بخوای آدرس بپرسی، نتیجه میشه این!
دختر بلند شد و خوشحال دست پدرش رو گرفت و راه افتاد. آنقدر عجله داشت و خوشحال بود که نتونست بپرسه چرا نباید بگه پدرش مریضه و ...
بابا
بله پسرم؟
دوستت دارم.
مرد کنار پسرش زانو زد و بغلش کرد و بوسیدش و گفت، منم دوستت دارم پسرم.
غم نشسته روی دلش رو با آغوش محبت پسرش پاک کرد و سعی کرد به این فکر نکنه که چرا ما آدمها حتی گوش نمیکنیم که ببینیم درد اطرافیانمون چیه؟
بدرود
جراتم رو ازم گرفته بود.
من، یک آدم پر رو که در همه شرایطی مثل آب خوردن فقط و فقط به خودم فکر میکردم و بی پروا حرفم رو میزدم، با یک ترس عجیب، زیر چشمی هر از گاهی دید میزدم و تمام مدت خاطرات گذشته رو مرور میکردم.
یک اتفاق نادر. از من که گاهی وقتها بی شرمانه ترین افکارم رو کاملاً لخت و عریان مطرح میکردم و مثل یک شیر قوی و کاملاً حق به جانبانه افکارم رو مطرح میکردم، این بار مثل یک موش ساکت و به دام افتاده، سرم رو انداخته بودم پایین و تمام اون مدت رو تمام قدرتی که دیگه زیاد هم نبود، با هر دو پای لرزانم رو روی پدال ترمز دلم فشار داده بودم و هر از گاهی من و من کنان، حرفی نه چندان واضح، اما کاملاً پخته و گاه گاهی هم سوخته، از زبان به لکنت افتاده ام به فضای بیرونی پرتاب میکردم و هر لحظه هم منتظر عکس العمل شاید نه چندان دلچسبش بودم.
توی اون دو ساعت آنقدر احساس پیری و از کار افتادگی کردم، که شاید اگه تعداد موهای سفیدم رو قبل از دیدار و بعد از دیدار میشمردم، با یک تفاوت چشمگیر روبرو میشدم.
ولی کی اهمیت میده؟
اصلاً مگه مهمه؟ قبلاً هم مهم نبوده.
بعد از اون دو ساعت به خودم فکر کردم. به اینکه این یک حقیقته که گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.
................
مرد این جملات رو مثل همیشه تایپ کرد و باز هم افکارش گم شد. باز هم یادش رفت که چی، به کی میخواست بگه.
چون بنان بود که میخوند. میخوند: نه مجنونم که دل بردارم از دوست، مده گر عاقلی بیهوده پندم.
یادش افتاد که چقدر احمقانه روزها و ساعتهایی رو صرف پند دادن کرده بوده و ساعتهایی رو که باید صرف پند دادن خودش میکرده رو، به حسرت و افسوس گذرونده بوده.
مرد فرو رفت. فرو رفت در لحظاتی که پر بود از خاطرات مختلفت. دریای بس عمیق پر از آدمهایی بس زیبا فکر که اون مثل یک شیر مغرور خودش رو سلطان آنها دونسته بوده و به جای اونها تصمیم گرفته بوده.
یاد دوران دانشجویی افتاده بود. روزی که یکی از دخترهای کلاس بهش گفت مگه ما گوسفندیم که به جای ما و برای ما و سرنوشت ما تصمیم میگیری؟!
اون روز مرد غرق در غرور و شادی بود که فلان دختر زیبای کلاس عاشق اون شده و چون اون، دست رد بهش زده برگشته این حرف رو زده. اما هیچ وقت تا این لحظه امروز، به این فکر نکرده بود که آدمهای دور و بر اون گوسفندهای اون نیستند که اون سلطان وار برای سرنوشت اونها تصمیم میگیره.
شرمنده بود. خیلی هم زیاد.
شرمنده از همه تصمیم هایی که سالهای سال برای این و اون گرفته بود و مطمئن بود که سرنوشتهای اونها رو تحت شعاع قرار داده بود.
.........................
اینجا بود که مثل خیلی از وقتها، تمام نوشته ها رو انتخاب کرد و خواست پاک کنه، اما با یک تصمیم شجاعانه خواست بیاد بگه که منو ببخشید.
آهای دوستانی که من براتون تصمیم گرفتم، آهای دوستان خوب من که همه شماها مثل من هستید و نه من سلطانم و نه شما فرمانبر من، من شرمنده ام. من رو ببخشید. هر طور دلتون میخواد زندگی کنید.
راستش من فقط از دید خودم نصیحت کردم، شما از دید خودتون زندگی کنید.
من از دید خودم زندگی میکنم.
بدرود