+++++
این پست مال سال هشتاد و هفته! نمیدونم چی شد که یه دفعه سر از اینجا در آور!!
+++++
دیروز پستی نوشتم در رابطه با داستان شیرین و فرهاد.
جستجویی در اینترنت کردم و داستان واقعی را در آوردم. با خواندن داستان فهمیدم که عشق بین شیرین و فرهاد اشتباه بوده! همیشه فکر میکردم که فرهاد عاشق شیرین میشه و شیرین هم عاشق فرهاد. ولی شیرین عاشق خسرو بوده. کمی هم عاشق فرهاد. کمی با اون میپریده و کمی هم با این!!
البته در آخر واقعاْ عاشق خسرو میشه. عاشق خسرویی که باعث مرگ فرهاد شده بوده!!!
کل داستان را براتون میزارم.
قضاوت با شما!
------------------------------------------
زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب خسرو و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروز نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان .
نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است.
فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از
خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و
خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت.
به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر
فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ بزرگمهر سپرده شد.
خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید
که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز
را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام
باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر
سر خواهد گذاشت.
فردوسی بزرگ می فرماید :
ز پرویز چون داستانی شگفت
ز من بشنوی یاد باید گرفت
که چونان سزاواری و دستگاه
بزرگی و اورنگ و فر و سپاه
کز آن بیشتر نشنوی در جهان
اگر چند پرسی ز دانا مهان
ز توران و از چین و از هند و روم
ز هر کشوری که آن بد آباد بوم
همی باژ بردند نزدیک شاه
برخشنده روز و شبان سیاه .
روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان بوده است سخنهایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود .
شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن از نسل آریا. در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند.
به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد .
فردوسی بزرگ می فرماید :
چنان شد که یکروز پرویز شاه
همی آرزوی کرد نخچیرگاه
بیاراست برسان شاهنشهان
که بودند ازو پیشتر در جهان
چو بالای سیصد ب زرین ستام
ببردند با خسرو نیکنام
همه جامه ها زرد و سرخ و بنفش
شاهنشاه با کاویانی درفش
چو بشنید شیرین که آمد سپاه
بپیش سپاه آن جهاندار شاه
یکی زرد پیراهن مشکبوی
بپوشید و گلنارگون کرد روی .
شیرین نیز به پایتخت رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است .
شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند. در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در آنجا شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا به همسری وی بیایی یا وی را ترک کنی .
مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد... پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد .
ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند .
خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. امادختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند .
ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد .
صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید .
چنین گفت شیرین به آزادگان
که بودند در گلشن شادگان
که از من چه دیدی شما از بدی
ز تازی و کژی و نابخری
بسی سال بانوی ایران بودم
بهر کار پشت دلیران بودم
نجستم همیشه جز از راستی
ز من دور بود کژی و کاستی
چنین گفت شیرین که ای مهتران
جهاندیده و کار کرده سران
به سه چیز باشد زنان را بهی
که باشد زیبای تخت مهی
یکی آنکه شرم و باخواستت
که جفتش بدو خانه آراستست
دگر آن فرخ پسر زاید اوی
زشوی خجسته بیفزاید اوی
سوم آنکه بالا و روشن بود
بپوشیدگی نیز مویش بود
بدانگه که من جفت خسرو شدم
بپیوستگی در جهان نو شدم.
شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت .
فردوسی بزرگ می فرماید :
نگهبان در دخمه را باز کرد
زن پارسا مویه آغاز کرد
بشد چهره بر چهره خسرو نهاد
گذشته سختیها همی کرد یاد
همانگاه زهر هلاهل بخورد
ز شیرین روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشیده روی
بتن در یک جامه کافور بوی
بدیوار پشتش نهاده بمرد
بمرد و ز گیتی ستایش ببرد .
منابع :ماندگار، تولز و فرهنگ و هنر.
برگفته از سایت http://www.esalat.org
به زیبایی روز سوگند و درخشش مهتاب
بارلاها، ای بوجود آورنده هر آنچه هست، و ای گرداننده هستی، به بزرگی و عظمتت قسم، که کلید همه درهای بسته، در دستان توانای توست.
ای آنکه بود و نبودت این روزها سوالیست بس پیچیده در ذهن خسته و ناتوان من، بودن یا نبودنت در این لحظه دیگر مساله من نیست. پس ترمیم کن این شکستگی های زجر آور زندگی من و دوستانم را.
ای بزرگ بزرگان، در این لحظات درماندگی، تنها تویی که حتی در نبودنت میتوانی امیدی باشی برای حل مشکلاتمان.
پس زیبا، حال که کسی جز تو نیست یاری گر ما، برسان معجزه دیرینت را که بس درمانده ایم.
آمین
...............
پ ن: هر طور که بلدین، به هر کیشی که هستین یا نیستین، طلب معجزه کنید. معجزه تنها راه نجات ماست
پیرمرد حسابی ترسیده بود. لباسهای عجیبی تنش بود. یک گوشه ای با حالت ترس کز کرده بود و با لرزش از مامور آگاهی پرسید: شما هم از اونهایی؟
سرهنگ آگاهی گفت از کیا؟
از مرده ها دیگه.
نه، من هنوز نمردم. کدوم مرده ها؟ مرده ها کجا هستند؟
پیرمرد اشاره کرد به سمت کف ساختمون که کنده شده بود.
سرهنگ نگاهی به گودال کرد و گفت تو کندیش؟
آره
چرا؟
میخواستم، میخواستم سکه هام رو قایم کنم.
سکه ها؟ کدوم سکه ها؟ الان کجا هستند؟ از کجا آوردی؟
مرده ها برش داشتند. اون پایینه. هرچی هم خاک ریختم دیگه گودال پر نشد.
سرهنگ چراغ قوه اش رو از جیبش در آورد و نور انداخت پایین. بعد هم رو کرد به سرگرد و گفت برو اون پایین باید یک کیسه باشه. برش دار بیار بالا. سرگرد رفت پایین.
سرهنگ رو کرد به پیرمرد و گفت اسمت چیه؟
قاسم
چند سالته؟
سال؟
آره دیگه. چند سالته؟ چه سالی به دنیا اومدی؟
نمیدونم! شما گزمه هستین؟
گزمه؟ بچه کجایی؟
بچه؟ من که بچه نیستم!
منظورم اینه که کجا زندگی میکنی؟ یعنی، چیزه، کجا به دنیا اومدی و بزرگ شدی؟ تهرانی که نیستی. مال کجایی؟
آهان، فهمیدم. اصفهان. وقتی محمود حمله کرد، از اونجا اومدیم بیرون. رفتیم کاشان. اونجا بودیم تا اینکه یه روز دیدم زنم نیست. نصف سکه ها رو برداشته بود و رفته بود. منم دنبالش گشتم. بهم گفتند شاید اومده باشه ری. شما گزمه ای؟
من پلیسم پدر جان. محمود کیه؟
پلیس؟ پلیس چیه؟
سرگرد اومد بالا و یک کیسه دستش بود. کیسه رو داد به سرهنگ. سرهنگ در کیسه رو باز کرد. توش چندتا سکه بود. آورد بیرون و دید چندتا پنج تومانی قدیمی بود و چندتایی هم دو تومانی.
رو کرد به پیرمرد و گفت سکه هات همیناست؟
پیرمرد پرید تا کیسه رو از دست سرهنگ بگیره. سرگرد سریع کلتش رو گرفت به سمتش و گفت ایست. پیرمرد اعتنایی نکرد و کیسه رو از دست سرهنگ گرفت. سرهنگ با دستش اسلحه سرگرد رو آورد پایین و اشاره کرد که آروم باشه.
برو بگو مدیر ساختمان بیاد تو.
سروان رفت دم در و بعد از چند دقیقه مدیر ساختمان وارد شد
................
پسرک با غمی که ته صداش رو تسخیر کرده بود، رو کرد به باباش گفت: بابا، آخه دوستش داشتم.
میدونم پسرم.
نمیدونی بابا. آخه تو که عاشق نشدی تا حالا. شدی؟
آره پسرم. هم من عاشف شدم و هم میدونم که چقدر دوستش داشتی. اما خوب حالا دیگه کاری نمیشه کرد. بزرگ میشی، پیر میشی، یادت میره.
چند دقیقه ای به سکوت گذشت. پسرک به پیر شدن فکر میکرد و پدر به عشق و غم بعد از شکست عشقی. کلی تو خاطرات گذشته اش سفر کرد و یک غم کهنه، زنده شد!
بابا
پدر آب دهنش رو غورت داد و گفت بله پسرم
بابا اگه پیر شدم و یادم نرفت چی؟
پدر لبخندی رو لبش نقش بست. نگاهی به چهره پسرک کرد و دستی به سرش کشید و گفت یادت میره پسرم.
آخه بابا من خیلی خیلی عاشقش بودم. اون قشنگترین و مهربونترین مارمولکی بود که تاحالا دیدم. یادته چه چشمهای قشنگی داشت؟
آره پسرم یادمه. اما ان رو هم میدونم که یادت میره.
بابا، اگه پیر شدم و یادم نرفته بود، تو یادم میندازی که باید یادم بره؟ آخه میترسم پیر بشم و یادم نرفته باشه که عاشق مارمولکم بودم و کسی هم یادم نندازه که پیر شدم و باید یادم بره!
باشه پسرم. خودم یادت میندازم.
اما آخه اگه من پیر بشم که دیگه تو نیستی! الان بابا بزرگ که پیر شده دیگه باباش نیست. تو هم اون موقع نیستی و داری من رو گول میزنی.
پسرک دوباره رفت توی اتاقش و شروع کرد به گریه.
پدر هم به گذشته هاش فکر میکرد و در سکوت گریه میکرد. پسرک فکر میکرد پدر نمیفهمه که عشق یعنی چی، پدر فکر میکرد که مگه میشه پسرش عاشق مارمولک شده باشه!
......................
ساعت که از هشت و نیم بگذره، و تنها توی دفتر کارت نشسته باشی، بهترین فرصته که بشینی و ذهنت رو بیاری روی وبلاگت، هرچند اینجا کپی میشه و ذهنت کماکان پر خواهد ماند!
بدرود
پسر همسایه دویید طبقه پایین و از همونجا داد زد: خاله، از تو خونتون داره خاک میاد بیرون. فکر کنم سقف خونتون ریخته!
زن زد تو صورتش و گفت خاک تو سرم! مرد برو ببین چه خبره؟
همه رفتند سمت خونه و تو تاریکی ها کورما کورمل میرفتند تو. مرد از توی جیبش گوشی موبایلش رو در آورد و چراغ موبایلش رو روشن کرد. فرزانه خانم هم موبایلش رو در آورد و گفت مال منم داره! اونم چراغ موبایلش رو روشن کرد و رفتند به سمت جایی که سقف خراب شده بود.
همه داشتند به بالا نگاه میکردند و بعضی ها هم میترسیدند جلو بیان. یکی که تو نیومده بود داد زد خطرناکه ها! ممکنه آجرها بریزه رو سرتون! این خونه ها قدیمیه و بساز بندازی. رو هیچ چیزش نمیشه حساب کرد.
فرزانه خانم گفت آره راست میگه. برادر زاده منم همین رو میگفت. هر وقت میاد خونه ما، راه که میره همه چینی های تو دکور صدا میدن. آخه ماشالا یک کم تپله و ...
زن پرید وسط حرفهای فرزانه و گفت فرزانه جون وقت گیر آوردیا؟! حالا موقع این حرفهاست؟! نمیبینی خونه زندگیم به چه روزی افتاده؟!!
یهو یه کیسه از توی سوراخ سقف افاد پایین و پشت سرش هم خاک! پیر مرد از اون بالا داشت خاکها رو با بیل میریخت پایین.
مرد داد زد آهای مرتیکه خر. چه غلطی داری میکنی؟ ببین خونه زندگی رو به چه روزی انداختی؟!
با بلند شدن صدای مرد ریختن خاک هم قطع شد. پیر مرد از بالای سوراخ سقف به پایین نگاه کرد. اول حسابی شوکه شد و داد زد یا ابالفضل!
بعد یک فانوس رو نزدیک سوراخ کرد و شروع کرد به پایین نگاه کردن. حسابی ترسیده بود. با لرزش و ت ت پ ت گفت ش ش شما مرده این؟ اونجا اون دنیاست؟!
زن داد زد چی؟ مرده؟ مرتیکه خودت مردی! بعد هم زد زیر گریه و با جیغ گفت ببین خونه زندگیم رو چیکار کردی؟
پیر مرد گفت شما اونجا زندگی میکنین؟ مگه اینجا قبرستونه؟ به من نگفته بودند این خونه روی قبرستون ساخته شده!
مرد گفت در رو باز کن تا بهت نشون بدم قبرستون کجاست.
همه با هم دویدند به سمت طبقه بالا و شروع کردند به کوبیدن در.
پیر مرد هم از پشت در داد میزد اینجا مرده داره. اینجا مرده ها رو خاک کردن. اینجا مرده ها زنده شدن. اینجا ...
مثل دیونه ها یه چیزهایی رو میگفت و همسایه ها هم در میزدند و دری باز نمیشد.
یه دفعه یکی از پشت سر داد زد، اینجا چه خبره؟
پسر همسایه اولین نفری بود که گفت سلام آقای پلیس.
زن اومد جلو و گفت جناب سروان خونمون رو خراب کرده. باز هم نمیکنه.
سروان گفت راه رو باز کنید و از پله ها رفت بالا.
در زد و گفت باز کنید. از کلانتری محل اومدم.
پیر مرد همینطور داشت به حرفهای قدیمش ادامه میداد و اصلاً توجه ای به حرفهای سروان نداشت.
سروان محکم در میزد و پیرمرد هم بی اعتنا به درزدنها میگفت مرده ها اون پایین زنده شدند.....
سروان بیسیمش رو برداشت و به مرکز گزارش داد که جریان از چه قراره.
مرکز هم بهش مجوز ندادند که در رو بشکنه. تقاضا کرد تا از کلانتری یک افسر مافوق بیاد و جریان رو بررسی کنه.
یک ساعتی گذشت تا یک سرگرد از کلاتری به همراه یک مامور آگاهی اومدند توی ساختمون و رفتند دم در.
پیرمرد ساکت شده بود. سرگرد در زد و گفت در رو باز کن!
پیرمرد دوباره شروع کرد. اینجا نفرین شده است. اینجا مال مرده ها بوده. هرچی خاک بود ریختم تو گودال اما دیگه پر نشد.
مرده ها زنده شدند. خدایااااا کمکمون کن. اینجا نفرین شده است.
سرگرد رو کرد به مامور آگاهی و گفت چی دستور میدین جناب سرهنگ؟
مامور آگاهی به سربازی که همراهشون بود گفت بشکنید درو .....
............
ادامه دارد...
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم
میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،مثل گلدان خالی زشت است و آدم
را اذیت میکند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر میکنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛
یعنی، راستش، چطور بگویم؟دلم میخواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه
قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمیدانم... کسی که
خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته
باشد.
خب
راست میگویم دیگر . نه؟
پدرم میگوید:قلب، مهمان خانه نیست که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز
توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در
پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب
است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدتها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم
را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...
اما
وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت
است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم میرسید و قلبم را به هر دوتاشان میدادم؛
به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش میدانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم،
مقداری جای خالی مانده...
فورا
تصمیم گرفتم آن گوشهی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان
داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش
اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این
کوچکی، مگر میشود؟
اما وقتی نگاه کردم،خدا جان! میدانید چی دیدم؟
دیدم
که همه این آدمها، درست توی نصف قلبم جا گرفتهاند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی
راحت هم ولو شده بودند و میگفتند و میخندیدند. و هیچ گلهیی هم از تنگی جا
نداشتند....
من وقتی دیدم همهی آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا میدهم، سعی کردم این عموی
پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم
جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما
تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا میگرفت،
صندوق بزرگ پولهایش بیرون میماند و او، دَوان دَوان از قلبم میآمد بیرون تا
صندوق را بردارد...
نادر ابراهیمی
کوکی یک نوک به ظرف ماست زد و بعد هم یک نوک به ته خیاری که جلوش بود.
کوکی: عجب چیزیه لعنتی! داره سرم گیج میره!
قهوه ای رفت سمت ظرفی که توش آبجو ریخته بودند و 3 بار نوک زد و بعد هم ماست و خیار.
قهوه ای: کوکی حالا از اوم مرغ فرنگیه بگو. اون چجوری بود؟
کوکی گفت بچه جون تو حالا مونده تا بخوای بفهمی چه دورانی من تو این کوچه ها داشتم و دارم!
طلایی بلند شد و اون هم رفت سراغ ظرف آبجو و ماست و خیار و ... بعد هم رو کرد به کوکی و گفت ما که چیزی نفهمیدیم! همچین مالی هم نیست! اما ای..... ولی صفای مرامت کوکی. دوباره رفت سمت ظرف آبجو و دو تا نوک زد و گفت میخورم به سلامتی هرچی خروسه!
بعد هم به کوکی رو کرد و گفت کوکی خیلی کوکیا!! بگو ببینم چه کردی با اون فرنگیه! بعد هم بال چپش رو آورد بالا و گفت ببین. هنوز جاش مونده.
کوکی گفت خوب خودت شاخ شده بودی! تو که میدونی من دست بزارم رو یه مرغ، مال خودمه. چقدر اون روز بهت گفتم برو و بیخیال این شو؟ گوش نکردی و دعا بالا گرفت!
بعد هم کوکی ادامه داد که: اون روز بعد از دعوای ما، من و مرغ فرنگیه رفتیم تو حیاطشون. با خودم فکر میکردم خیلی باید سالار باشه. اما راستش همچین مالی هم نبود. البته بگم خودش خیلی حال کردا! اما من، نه. تا قبل ز اون روز همیشه فکر میکردم مرغهای فرنگی یه چیزه دیگه هستند. حسرت میخوردم که چرا من فرنگی نیستم! خداییش هیکل این مرغهای فرنگی بدجوری غلط اندازه. هر کی باشه فکر میکنه که آخره حاله اگه یه خروس بپر روشون و ... اما بعد که پریدی، میفهمی همچین مالی هم نیستند. مرغهای خودمون یه چیز دیگه است!
کوکی رفت دوباره سراغ نعلبکی آبجو و ماست و خیار.
قهوه ای رو کرد به طلایی و گفت اما تو یه چیز دیگه ای از فرنگیه میگفتی که؟
طلایی چشم و ابرو اومد که یعنی هیچی نگو!
کوکی که چشمهاش حسابی سرخ شده بود رفت به سمت طلایی و یک قوقولی قوقو بلند کرد و بعد زد زیر خنده.
طلایی که رفته بود تو گارد دفاع هم نفسش رو داد بیرون و یه لبخند از روی ترس و بعد هم ....فرت. چلغوزش افتاد کنار قهوه ای که کنارش قایم شده بود.
قهوه ای هم از پشت طلایی اومد بیرون و خندید و رفت سمت آبجو.
کوکی گفت میدونستم میری سراغ مرغ فرنگیه. آمارت بهم رسیده بود. خدم گفته بودم کاری بهت نداشته باشن. آخه خیلی رو مخم بود این فرنگیه.
طلای گفت من هم دو سه بار بیشتر نرفتم سراغش. یه بار که روش بودم صاحبش رسید و با لقد زد زیر شکمم و از تو حیاط پرتم کرد بیرون. بعد هم مرغ فرنگیه رو انداخت تو قفسه ته حیاط و یه خروس فرنگی انداخت تنگش. نمیدونم چی شد که چند روز بعد هم جفتشون رو سر برید!من هم دیگه از ترسم تو حیاط اونها نرفتم.
کوکی گفن من میدونم چرا سرشون رو برید. چون بهش گفته بودند روزی 4 تا تخم میزاره. اما روزی دو تا سفید مزاشت. اونم که هیچ کدومش جوجه نمیشد کسی هم تخماش رو نمیخرید. میگن آدمها تو شهر از این تخمها میخورن. کوفتشون بشه....
............
ادامه دارد...
پسرک داد زد : نه! خودت حرف مفت میزنی. من خیلی هم درست میگم
مرد رو کرد به پسرک و گفت بی ادب. آدم با بزرگتر که اینجوری حرف نمیزنه! بدو برو خونتون تا نیومدم گوشت رو بکشم.
زن رو کرد به مرد و گفت واا!! چیکارش داری بچه رو؟ خوب شاید راست میگه.
مرد گفت حالا اصلاً راست میگه. این چه لحن حرف زدن با بزرگتره!
بعد هم رو کرد به فرزانه خانم و گفت فرزانه خانم من از طرف این آقا پسر از شما معذرت میخوام.
زن داشت خون خونش رو میخورد. با خودش میگفت اگه با من هم اینجوری حرف زده بود همینو میگفتی؟! عمراً!!!
فرزانه هم رو کرد به مهندس و گفت آقای مهندس خدا از زبونتون بشنوه. زبون من مو در آورد از بس به این سحر جون گفتم به این بچه ات ادب یاد بده. اما کو گوش شنوا؟ همه که مثل شما با فهم و کمالات نمیشن که! همه که مثل شما...
فرزانه خانم داشت حسابی چاپلوسی میکرد که دوباره صدای کلنگ از توی خونه پیر مرد رفت به هوا و همه متوجه خونه پیر مرد شدند.
زن شروع کرد به در زدن. صدای کلنگ هم بی وقفه ادامه داشت.
مرد موبایلش رو از تو جیبش در آورد و شماره گرفت
الو. سلام. وقتتون بخیر. آقا ما تو ساختمونمون یک مشکل داریم. یکی از همسایه ها داره با کلنگ کف خونش رو میکنه. کل خونه ما رو هم به هم ریخته. لوستر ما کنده شده و ... بله؟ از کجا فهمیدم؟ خوب صدای کلنگه دیگه. ... خیر. ندیدم. البته پسر همسایه میگه که داره....چیزه. آقا شما یک مامور بفرستین ببینه چه خبره. فقط زودتر این داره کل ساختمون رو خراب میکنه. بله. بله. یادداشت بفرمایین. تهران. منطقه ....
اون طرف خط پلیس مرده بود از خنده. داشت تو دلش میگفت پ ن پ! از آمریکا زنگ زدی مامور بفرستم. خوب آی کیو تهرانش رو که میدونم!
تلفن مرد تمام شد و فرزانه خانم رو کرد به مرد گفت آفرین آقای مهندس. عجب کار درستی کردید. چطور ما (با اشاره ای به زن) عقلمون به این نرسید؟ میگن ما زنها ناقص العقلیما!!
زن پرید وسط حرف فرزانه و گفت ای بابا! حالا تا یک ساعت دیگه هم پلیسها نمیان.
فرزانه گفت نه بابا. سه سوت میان! یادت رفته سال 88 تا صدای الله اکبر در میومد پیداشون میشد؟ حالا هم سه سوت میان. دیگه پلیسها که مثل قدیم نیستند. از ماشین بنزها دارن. خیلی تند میره. یه بار آقامون میگفت تو جاده یکی از این بنزها 200 تا میرفته. بخدا خودش میگفت. تازه میگفت همینطور که 200 تا میرفته تیر اندازی هم میکردن. یه بار هم برادر عروسمون میگفت که زنگ زدن پلیس گفتن طبقه پایینی پارتی گرفتندو از اون پارتیا ها!! از اونهایی که همشون همه کار میکنندا! میدونی که؟ تا زنگ زده بودند نیم ساعته پلیس با مینی بوس اومده بوده همه رو لای ملحافه و پتو پیچیده و برده. حتی نگذاشته بودند لباسشون رو بپوشن! دلم کلی برای جوونها سوخت. آخه مگه چه گناهی داشتند؟ فقط یه کمی میخواستند دور هم خوش بگذرونند!
رو کرد به مرد و گفت میبینی آقای مهندس؟ زمونه بدی شده. کلاً دیگه هیچ دلخوشی نیست.
همینطور که فرزانه داشت از مشرق به مغرب میرفت و از تجربیات فک و فامیلش میگفت، دو سه تا دیگه از همسایه ها هم جمع شدند و در خونه پیر مرد حسابی شلوغ شد. هر کسی یک نظری داشت. یکی میگفت در رو بکنیم و بریم تو. یکی میگفت از پنجره بریم. چندتایی هم شانسشون رو با در زدن امتحان کردند اما هیچ فایده ای نداشت. یک ساعتی از زمانی که به پلیس زنگ زده بودند گذشته بود و صدای کندن همچنان ادامه داشت. پسر همسایه هم برای خودش معرکه گرفته بود و برای بقیه بچه ها داستان بافی میکرد.
تا اینکه یک صدای بلند که شبیه ریختن آوار بود همه رو به سکوت وا داشت و صدای کلنگ هم قطع شد....
.............
ادامه دارد...
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس

صدای عجیبی از طبقه بالا میومد. اول که صدا شروع شد با تعجب همسرش رو صدا کرد و گفت این طبقه بالایی که تازه اومده، چند نفر هستن؟
فکر کنم ی نفر. یک پیر مرده. احتمالاً 70 یا 80 سالشه.
آخه سر و صدایی که میاد به یه پیرمرد نمیخوره ها!
خوب آره، راست میگی. اما من فقط همینو دیدم.
صدای تلویزیون رو زیاد کرد تا صدایی که از بالا میاد کمتر اذیت کنه. اما دید که لوستر وسط سالن داره تکون تکون میخوره. از زیر لوستر بلند شد و زنش رو صدا کرد و گفت ببین من اشتباه میکنم یا جدی جدی داره تکون میخوره؟!
یا خدا! داره تکون میخوره. زلزله اومده؟! بیا بریم بیرون.
نه بابا. زلزله کجا بوده. این بالایی فکر کنم خیلی داره بالا و پایین میپره.
نه بابا. بالا پایین کدومه؟ اون کلاً 50 کیلو هم نیست. هرچی بالا و پایین بپره باز هم نمیتونه همچین لرزشی بوجود بیاره.
یهو لوستر از سر جاش کنده شد و آویزون شد. به سیمهاش وصل بود و بعد از جیغ زن و گذشت 10 ثانیه، کنده شد و افتاد کف سالن. سیمها اتصالی کرد و برقها قطع شد.
زن جیغ میزد و میگفت بیا فرار کنیم. دیدی گفتم زلزله است!
بعد هم دست شوهرش رو کشید و برد زیر میز نهار خوری و شروع کرد به آیه الکرسی خوندن.
هر لحظه منتظر بود کل ساختمون خراب بشه و از ترس...
مرد کمی به خودش اومد و گفت زن حسابی زلزله کجا بوده! پاشو خودت رو جمع کن. من برم بالا ببینم این مرتیکه چه غلطی داره میکنه اون بالا!
همینطور که داشت میرفت بالا دید چندتا دیگه از همسایه ها هم اومدند توی پله ها.
آقای مهندس صدا از خونه شما بود؟ زن همسایه چادرش رو سعی میکرد دور خودش جمع کنه و با لبخندی ملیح، این سوال رو پرسید و مرد هم لبخندی نثارش کرد و گفت نه والا! فکر کنم از بالا باشه. پسر همسایه بقلی هم که با یک لبخند و شیطنت خواص، گفت عمو آقا پیره که تازه اومده داره دنبال گنج میگرده.
زن همسایه دوباره لای چادر رو یک باد داد تا هوایی همراه با نگاهی به بدنش بخوره و گفت وا، پسر جون چرا تو این موقعیت که آقای مهندس اینهمه نگران صدا شدند داستان بافی میکنی؟ برو خونتون اینجا جای تو نیست. بدو برو تو.
پسر بچه در خونشون رو بست و رفت تو. مرد یک نگاه به زن انداخت و گفت خوب حال شما خوبه؟ آقا مهدی کجا هستند؟ برگشتند؟
نه والا. وایساده بندر بهش بار بخوره. میدونین که اوضاع مملکت زیاد تعریفی نداره. اون بنده خدا هم اونجا مونده تا یه بار خوب بهش بخوره و برگرده. خالی بخواد برگرده با این اوضاع گازوئیل و گرونی فایده نداره. من هم بهش گفتم اصلاً نگران ما نباشیا، اینجا بالاخره یه جوری سر میکنیم.
همینطور که حرف میزد چادرش از سرش افتاده بود و روی دوشش بود و هر از گاهی هم یه باد توی زلفش میداد و ...
مرد هم تو دلش همش یاد حافظ میکرد که گفته زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم .... صدای نامجو تو کلش بود که داره با اون لحن خواصش میگه رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس....
یهو در خونشون باز شد و همسرش از در اومد بیرون و گفت وا، تو هنوز اینجایی؟!! کل سقف داره میاد پایین!
مرد گفت: رخ برافروخت.... د. ا . چیزه. داشتم اسم این همسایه رو از فرزانه خانم میپرسیدم و آمار میگرفتم که ...
زن رفت پیش زن همسایه و گفت فرزانه جون میبینی؟ این مردها اصلاً به فکر نیستند! کل خونه داره خراب میشه بعد وایساده اینجا داره فس فس میکنه! رو کرد به مرد و گفت میخوای خودم برم بالا؟! بازم که وایسادی؟!
مرد راه افتاد و زنش هم دنبالش راه افتاد. فرزانه خانم هم چادرش رو جمع کرد و راه افتاد. پسر همسایه هم که از اون موقع تا حالا پشت در گوش وایساده بود، از در اومد بیرون و دنبالشون راه افتاد.
تق تق تق. زیــــــــــــــنگ زیــــــــــــــنگ. تق تق تق
نه خیر. چرا در رو باز نمیکنه؟!
با مشت بزن. مرد شروع کرد با مشت به در زدن و از اون طرف هم فرزانه خانم اومد جلو و دوتایی با هم شروع کردند به مشت زدن.
زن هم زیر لب با خودش میگفت که این فرزانه آخر شوهر منم تور میکنه! چیکار کنم خدا از دست این؟ هم ادعای دوستی با من داره و هم...
یهو در خونه پیر مرد باز شد. از لای در پیر مرد بیرون رو نگاه کرد و داد زن هــــــــــــان؟ بله؟ چه خبراست؟ چرا اینگونه دغ الباب مینمایید؟
مرد با تعجب یه نگاه به فرزانه خانم انداخت و فرزانه خانم هم زد زیر خنده و اومد عقب.
زن اومد جلو و گفت آقا چیکار دارین میکنین؟ سقف خونه ما اومد پایین!
مرد در رو حل داد و گفت بزار بیام تو ببینم چیکار میکنی!
پیر مرد محکم در رو بست و در محکم خورد تو دماغش.
مرد دماغش رو گرفت و گفت عجب زوری داره!
پسر بچه همسایه گفت عمو من که گفتم داره گنج پیدا میکنه.
فرزانه خانم رو کرد بهش و گفت تو دوباره حرف مفت زدی؟!!!!

.........................
سر فرصت ادامه اش رو مینویسم
فعلاً بدرود
خسته ام و خواب آلود.
مسافرتهای به ظاهر جالب و دور کننده از کسالت، باعث خستگی و کمبود خواب شده.
ولی در کا همه چیز خوبه و من راضی ام.
فردا هم میرم یزد!
سالهاست که یزد نرفتم. یادم نیست چند سال پیش بود. اما شهر خوبی بود.
به امید روزهای خوب برای همه.
بدرود
قد نسبتاً بلند
لاغر
صورتی کشیده با پوستی تغریباً زرد رنگ
چشمانی متوسط با سویی نه چندان خوب، که در آن امید بسیاری در زندگی دیده نمیشد.
دستانی لاغر، با مچهای ظریف، اما بسیار قوی!
دلی مهربان، اما حسود و پر از ترس و استرس.
شخصی با مشخصات فوق، گم شده. از یابنده تقاضا میشود، پیام ما را به او برساند.
پیام: جای پای خاطرات گذشته، روی دلم مانند سنگ نوشته های تخت جمشید، حک شده. سنگتراش را بفرست تا راحتم کند!
..............................
هفته های پر کاری را پشت سر گذاشتم. سفرهای خوبی بود. مثل همیشه بچه پر رو، از بزرگی مساله نترسید و خودی نشان داد. باشد که دلیل باشد بر حقانیتش!
بعد از مشهد و بوشهر، فردا راهی اصفهان هستم.
به امید روزهای سبز و آرام
........................
آفتاب همیشه پشت ابر نمیمونه. بعد از سالها سر کوفت خوردن، به حقانیتم پی بردند و گفتند بیچاره چه میکشه؟!
بدرود
سلام
از مشهد برگشتم
چند روزی تهران و حالا هم بوشهر
فکر کنم یواش یواش باید اسمم رو عوض کنم و بشم فرهاد پلو!
......
کلی دلم میخواد که....
بیخیخیل
شادباشین
التماس دعا
بدرود
راستی، دوستتون دارم 
میرم مشهد
نمیدونم کی طلبیده!
خیلی هم مهم نیست که کی، مهم اینه که اگه برگشتی در کار نبود، حلالم کنید!
بدرود دوستان خوب
توی این دنیای بی وفا، تو این دنیای بی ثبات، تو این دنیایی که نمیدونی فردا چی به سرت میاد، چی به سر تو یا دوستهات، نزدیکانت، تو این دنیایی که اونهایی که فکر میکنند سالهای سال زنده خواهند بود، با یک سکته الکی، میرن و دیگه نیستند، تو دل به این بستی که ...
جداً ارزش داره؟!
نه به خدا.
پرونده ها رو باید بست. اشتباه من اینه که یک پرونده رو آنقدر باز نگه میدارم، اونقدر میخونمش، اونقدر بالا و پایینش میکنم که تمام صفحاتش پاره پاره میشه، جر واجر میشه و دست آخر هم هیچ چیزی حل نمیشه. جداً باید ایمان آورد به اونهایی که میگن، سالی که نکوست، از بهارش پیداست.
پرونده هایی که بهارشون با خزان شروع میشه، معلومه که شادیی در انتهاشون وجود نداره. حالا حتی اگه بارها و بارها بری و تمدید کنی، زمانی رو که برای حل این پرونده در اختیارت گذاشتند.
مرد، این جملات را در دفتر خاطراتش نوشت و کیف چرمی اش رو به دستش گرفت و با دست دیگرش یک چمدان نسبتاً بزرگ رو با خودش کشید و از در خارج شد.
با لبخند و خوش آمدگویی منشی جذاب، مسیرش رو به سمت رییس بزرگ ادامه داد. وارد اتاق شد. رفت به سمت رییس بزرگ و گفت ممنونم که به من این همه فرصت دادی. واقعاً من باید از تجربیات شما استفاده میکردم تا شاید اینقدر پرونده ها طولانی نمیشدند. خیلی زودتر از این حرفها باید میومدم پرونده ها رو تحویل میدادم.
پیرمرد لبخندی زد و گفت از دستت خیلی عصبانی بودم. چون میدیدم که خودت رو داری داغون میکنی و اونها رو هم. پسرم سالهای سال خود من یه شخصه این موارد رو پیگیری میکردم و با چم و خم این پرونده ها آشنا هستم. نباید خیلی درگیر این موارد شد. یادبگیر که بعضی از مشکلات حل شدنی نیست. باید ازشون گذشت.
مرد رییس رو در آغوش کشید و گفت من به استراحت احتیاج دارم.
من به استراحت احتیاج دارم. باید ترک کنم. باید از دنیای این پرونده های تو در تو بیام بیرون.
پیرمرد زد به پشت مرد و گفت مواظب خودت باش. یادت نره اگه فرصت استراحت پیدا نکنی، حتماً فرصت مریضی پیدا خواهی کرد.
متشکرم رییس. مرد این را گفت و از اتاق خارج شد. بدون چمدان بزرگ.
اما هنوز مطمئن نبود که کار درست رو انجام داده یا نه. احساس میکرد قسمتی از روحش، قسمتی از زندگیش رو توی اتاق رییس جا گذاشته و بدون اونها داره از ساختمان خارج میشه.
منشی خواست باهاش حرف بزنه. اما داغونتر از این حرفها بود که بتونه حرفی بزنه و فقط گفت من به استراحت احتیاج دارم.
.................
پ ن: پرونده یک رو از اینجا میتونین بخونین.
دوستان قدیمی میدونند که این یک داستان ادامه دار بوده که قسمت دومش رو بعد از نزدیک دو سال نوشتم!
بنازم به این همه تمرکز و پشتکار!!
کاشف دستانش را روی شوفاژ پشت سرش کمی گرم کرد و به این فکر میکرد که چگونه باید این ذهن در هم برهم رو کمی به نظم و آرامش دعوت کنه.
هیچ راه حلی به ذهنش نرسید جز نوشتن.
خیلی از حرفها رو نباید مینوشت. خیلی از احساسات رو نباید ثبت میکرد. اینجا جای مناسبی نبود برای ...
صدای تلفن، کاشف رو به خودش آورد. دوستی از سفر برگشته بود و میخواست خودش رو لوس کنه! البته نه برای کاشف.....
......
یکسالی هست که از این اکتشاف میگذره. یادمه که روز خواصی بود. همون روزی که تصمیم گرفتم یک دنیای دیگه رو کشف کنم.
آخه میدونی، یادمه که اون روز تصمیم قطعی گرفته بودم که از دنیای درهم برهم و عذاب آور سوژه، برای همیشه برم. البته رفتنم از دنیاهای مختلف اینجوری نیست که برم. نه. من هیچ وقت نمیرم. وقتی از اون دنیا رفتم، حضور همیشگیم رو بردم تا سوژه خودش بفهمه که نظم دنیای خودش رو خودش باید بوجود بیاره.
خوب شاید بعد از اون کوچ، الان سوژه دیگه نظم مورد نظرش رو بهش رسیده باشه. نمیدونم فقط میگم شاید. اما اون روز که تصمیم گرفتم از اون دنیا برم، همون روز هم به یک سیاره جدید بر خوردم.
سیاره ای زیبا و درخشان در کهکشانی دور دست. من هم عشقم کشف سیاره های جدید بود. میدونم که تو هر کشفی، کلی هیجان هست و البته کلی هم تجربه.
سفینه فضایی ام رو روی سطح درخشان سیاره جدید فرود آوردم. در همون اولین لحظات احساسم بهم گفت که این دنیا کلی جاذبه کشف نشده داره ولی کلی هم ...
همیشه وقتی وارد یک دنیای جدید میشم، کلی از خودم تعریف میکنم. خوب این شگرده منه! اما طوری تعریف میکنم که اصلاً دنیای جدید احساس نکنه که من دارم خودم رو میگیرم یا دارم از خودم تعریف میکنم. یه جورایی نامردیه. میدونم. اما خوب هر کسی یه شگردی داره! مگه نه؟
تو روزهای اول خوب خودم رو یک کاشف دنیا دیده معرفی کردم. از دنیاهای دیگه هم هر از گاهی، ای، یه چیزهایی میگفتم. اما نه خیلی زیاد. میدونی، همیشه دنیا ها به همدیگه حسودی میکنن. دوست ندارن که یکی بیاد و بشینه رو سطحشون و از خوبی یا حتی بدی دنیا های دیگه بگه. اما این تعریفها یه شیطنتی هم پشتش بود. آره. درست فهمیدین شیطنتش اینجا بود که میگفتم من کلی سفر کردم. کلی دنیا کشف کردم و خوب میدونم که تو دل دنیاها چی میگذره!
خوب آره، قبول دارم که چرت میگفتم! اما خوب گفتم دیگه. خودم هم میدونستم که هیچ دنیایی مثل یه دنیای دیگه نیست!

شنیدم که بعد از سالها جستجو با تلسکوپهای خفن، بعد از چقدر پول خرج کردن، تازه یه سیاره پیدا کردند که شاید توش زندگی باشه! حالا من با این همه اکتشاف، یه کم از خودم تعریف نکنم؟ اون هم نامحسوس!!
خلاصه کنم. پای من به یه دنیای زیبا و درخشان باز شده بود. جالبیش اینجا بود که به نظر میومد که کسی هم اون دنیا رو کشف نکرده بود.
تصور اینکه یک سیاره بکر که هیچ کس نتونسته بود کشفش کنه همش منو وسوسه میکرد. وسوسه اینکه خودم سندش رو بنام بزنم و کلی برای خودم اعتبار کسب کنم.
تو آسمونها سیر میکردم. با فخر از اکتشاف جدیدم میگفتم و ...
حالا که فکر میکنم میبینم کلی حال کردم. چقدر تو اون سیاره جولان دادم. چه جنایتها....
وقتی به اون روزها فکر میکنم، میبینم من یک گناهکارم. عذاب وجدان یک لحظه آرومم نمیزاره. من میدونستم که اون سیاره معصوم گناهی نداره و نباید همه زیبایی هاش رو لگد مال کنم. نباید همه دشتهای پر گلش رو کشف کنم. من باید بعد از اولین اکتشافات، ان رو رها میکردم تا خودش راه خودش رو پیدا کنه.
میدونی مشکل کجا بود؟ مشکل اونجا بود که من بزرگتر از دهنم حرف میزدم. من اونی که میگفتم نبودم. من نمی تونستم همه چیز رو تحت کنترل خودم داشته باشم. من، یک کاشف، یک کاشفی که خیلی خیلی کوچیکتر از اون سیاره بودم، میخواستم جهت چرخش اون سیاره رو عوض کنم. قافل از اینکه قانون حرکت سیاره ها دست من و امثال من نیست.
گند زدم.
کنترل امور از دستم خارج شد. سیاره سر کش شد. آتشفشانهای خاموشش فوران کردند. زلزله های محیب. سیل. طوفان شد. همه چیز دگرگون شد. دل سیاره شکست. دل من شکست. حالا من موندم و این ویرونه ها. پر خشم و کینه دیوونه ها ....
خونه
این خونه ویرون واسه من هزار تا خاطره داره
خونه
این خونه خالی چه روزایی رو به یادم میاره
اون
روزا یادم نمیره دیواره خونه پراز پنجره بود
تا
افق همسایه ما دریا بود ستاره بود منظره بود
خونه
خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پر
نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود
پدرم
میگفت قدیما کینه ها مونو دور انداخته بودیم
توی
برف و بادوبارون خونرو با قلبامون ساخته بودیم
خونه
عشق مادرم بود که تو باغچش گل اطلسی میکاشت
خونه
روح پدرم بود چیزی رو همپایه خونه دوست نداشت
سیل
غارتگر اومد از تو رود خونه گذشت پلارو شکستو برد
زد
و از خونه گذشت دست غارتگر سیل خونرو ویرونه کرد
پدره
پیرمو کشت مادرو دیوونه کرد
حالا
من موندمو این ویرونه ها پر خشمو کینه دیوونه ها
من
زخمی من خسته من پاک مینویسم آخرین حرفو رو خاک
کی
میاد دست توی دستم بزاره تا بسازیم خونمونو دوباره
سیاره زیبا، منو ببخش. کاشف بعد از اکتشافش باید بره. اگه دیدی یکسال موند، برای تو بود که موند. حالا باید بره چون موندنش باعث آتفشانهای پی در پی میشه. کاشف اسمش روشه. باید بره و کشف کنه. شاید دنیاهای دیگه و یا شاید هم خودش رو که سالهاست کشف نشده مونده.
شاید هم بجای کشف سیاره ها، باید ....
به امید آرامش مجدد در سیاره زیبای سفید و درخشان
وقتی که معشوق شدی، کارت تمامه!
چون عاشق با یک زنجیر محکم فلزی تو رو با خودش میکشونتت، به هر جا دلش خواست.
حتماً که یک دیوونه عاشق نباید با اسید بزنه صورت معشوقش رو بریزه پایین، میشه این اسید رو به صورت روحش پاشید تا روحش بریزه پایین.
بعضی از عاشقها نا آگاهانه و یا حتی گاهی هم آگاهانه، شیشه اسید رو میپاشند تو صورت معشوقی که به زنجیر کشیده شده.
پس معشوق بودن خیلی هم دلچسب نیست که بعضی از ما ها، بهتر بگم خیلی از ماها حسرتش رو میخوریم.
البته بگم که عاشقی هم آش دندون گیری نیست. چون عاشقی که شیشه اسید و زنجیر دستشه و صورت حقیقی، یا صورت معنوی معشوقش رو میاره پایین، لذتی نسیبش نمیشه.
پس وقتس که عاشق هم شدی کارت تمامه!
ای مرده شوره هر چی عشقه!

اگه یه روز دیدی یکی خیلی شاده و میخنده، شک کن که شاید به همین زودی تمام ظاهر شادش مثل بیک دومینو با یک تلنگر بریزه پایین!
حواست باشه بهش تلنگر نزنی.....
........

...............
گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو ور نشــــانی مختصـــر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو
گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم
گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،درهم و برهم گفتیم
دیدنیها کم نیست ، من وتو کم دیدیم
بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،پرسیدیم
چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی
بیسبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم
خواندنیها کم نیست ،من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین ،شکل سرودن را
در معبر باد ،بادهانی بسته واماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو ، اما در میدانها
اینک اندازةمان میخوانیم
ما به اندازه ما میگوییم ،ما به اندازه ما میروییم
من و تو کم نه که باید شب ب’رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،که میباید ،با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش
نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده
با هم باشیم
گفتنیها کم نیست
پیک سوم رو سر کشید و استکان عرق خوری رو گذاشت روی زمین. همیشه وقتی میخواستند عرق خوری کنند میرفتند تو کارگاه آهنگری ته پارکینگ ایستگاه. تنها جایی بود که هنوز دوربینی نصب نشده بود و کمتر کسی هم حال کار کردن اونجا رو داره و معمولاً خالیه.
کف کارگاه یک تکه مقوا مینداختند و میشستند به عرق خوری. پیک پنجم که نوش شد، قفل زبان آتشنشان باز شد و شروع کرد به درد دل کردن پیش علی.
از خواستگاری که برگشتیم، خیلی سریع اونها هم جواب مثبت رو دادند و من و روناک به هم محرم شدیم. کم کم حال من هم خوب شد و دیگه اون حمله ها بهم دست نداد، که ای کاش عقل میکردم و هر از گاهی یک حمله دست و پا میکردم!
علی گفت: داداش یه پیک دیگه بزن اینقدر هم به چیزای بد فکر نکن. خداییش تو هم برای خودت مارمولکی بودیا!!
امین گفت: ای بابا. داداش خوشی کجا بوده؟ از زمانی که روناک رو از من گرفتند، دیگه یه روز خوش به زندگیم ندیدم.
علی: حالا کجاست؟ هیچ خبری ازش نداری؟
امین: نه والا. کاش میشد پیداش کنم.
پیداش کنی که چی بشه؟ چی بهش بگی؟ چیکار کنی؟ زن و بچه ات چی؟
اون زن احمق که دوباره ول کرده رفته ور دل ننه اش! اصلاً طلاقش میدم بره.
هاهاها! بد جور شدیا! حسابی گرفتت! 1000 تا سکه رو از کجا میخوای بیاری؟! پرنیان چی؟!
آتش نشان از سر جاش بلند شد و رفت سراغ گیره آهنگری. یک تکه تسمه آهنی رو به گیره بست و با پتک افتاد به جونش. آنقدر محکم ضربه میزد که کل میز آهنگری تکان میخورد. علی خواست که پتک رو ازش بگیره که پتک از دست هر دو اونها در رفت و محکم خورد توی تابلو برق و بعد از یک صدای بلند و جرقه، همه جا تاریک شد. یک لحظه سکوت همه جا رو پر کرد. علی فندکش رو روشن کرد و سریع بطری عرقها رو برداشت و از کارگاه زد بیرون. چند نفر داشتند میدویدند به سمت کارگاه که صدای زنگ خطر بلند شد و همه برگشتند به سمت ماشین های آتشنشانی. امین هم سریع از سر جاش بلند شد و دوید سمت موتور سیکلت. امروز شیف امین بود که پیشرو باشه. کارش این بود که با موتور آتش نشانی مسیر رو برای ماشینها باز کنه. دم در خروجی علی هم ترک موتورش سوار شد و با بلندگوی نصب شده روی موتور سیکلت شروع کرد به دستور دادن به خودرو ها تا مسیر باز بشه. توی بیسیم به امین مسیر حادثه اعلام شد. تو بازار نزدیک به امام زاده. جای شلوغی بود....
![]()
.....................
وقتی ماموریت تمام شد و برگشتند به ایستگاه، امین و علی احضار شدند به دفتر رییس. افسر نگهبان احضارشون کرده بود.
وارد دفتر که شدند رییس برگشت و آمد به سمت هر دو آنها. یک سیلی محکم زد به علی. بهش گفت تو خواهر زاده منی! از تو توقع دارم که بیشتر مواظب باشی. گزارش دادند که تو ماموریت مست بودین! میدونین جون مردم دست شماهاست؟! اکیپ راه باز کن که مست باشه، یعنی ماشینها دیرتر میرسند، و ...
علی گفت دایی ما زود مسیر رو باز کردیم. کسی هم کشته نشد.
افسرنگهبان داد زد که ســـــــاکت. حرف نزن. به من هم نگو دایی. من رییسم. میفهمی؟!
امین گفت: آقای رییس من مرخصی میخوام. زندگیم داره میپاشه.
رییس گفت نمیشه. نیرو ندارم. تو هم خیلی مرخصی گرفتی. حالا هم هر دو شماها برین بیرون. اینبار رو گذشت میکنم. اون تابلو برق رو هم درست کنین. دیگه هم تو ایستگاه از این برنامه ها نباشه. اگه این جریان درز پیدا کنه هم من اخراجم هم شماها زندانی. قانون رو که میدونین؟ گم شین بیرون
...........