سلام عزیزم. امروز خیلی بهتری.
نازی خیلی نگرانم. همش استرس دارم. نگران آبروم هستم.
اصلاً نگران نباش. چون نگرانی دردی رو درمان نمیکنه. تازه اگه هم گرفته باشی، من باهات هستم. تا آخرش باهاتم.
جدی میگی؟ همش میترسم تنها بمونم. راست میگی باهام هستی؟
آره که هستم عزیم. تو این 20 سال گذشته مگه نبودم؟
تو دوست خیلی خوبی برای من هستی. من خیلی وقتها شرمنده تو شدم.
عیبی نداره. حالا دیگه از این حرفها بگذر. سعی کن آروم باشی تا زودتر مرخص بشی. اگه استرس داشته باشی اینها مرخصت نمیکنند. بعد هم چند روزی مرخصی بگیر از دانشگاه من هم مرخصی میگیرم با هم میریم مسافرت. یه آب و هوایی عوض کنی کلی بهتر میشی. به مریضی هم فکر نکن.
نه. من دیگه نمیخوام یکی دیگه رو هم درگیر کنم. با تو مسافرت نمیام.
تنهایی میخوای بری؟ من هیچ ترسی از بودن با تو ندارم. هرچه از دوست رسد نیکوست.
نازی تو خیلی خوبی. اما نه.
حالا فکرهات رو بکن. من هستم اگه خواستی. فقط پاسپورتت رو باید بهم برسونی.
پاسپورتم سفارت اتریشه. دادم برای ویزا. فردا پس فردا میتونم برم بگیرمش.
اتریش؟ برنامه سفر داری؟
آره. الان که گفتی یادم اومد. فکر کنم بلیطم برای پس فردا باشه. یعنی تا پس فردا مرخص میشم؟
اگه آروم باشی حتماً مرخص میشی. فقط سعی کن آروم باشی.
باشه. پس تو یه زحمتی بکش. برو سفارت و پاسپورت منو بگیر. توی کیفم مدارک و رسیدها هست. بگیر و بهم برسون. کارهای مرخصیم رو انجام دادم. به زنم هم میگم چمدونم رو ببنده.
منم باهات بیام؟
مگه ویزا داری؟ نمیتونی یه روزه ویزا بگیری که!
یه هفته بریم استانبول. تو برو به کارت برس و تو مسیر برگشت یه هفته استانبول توقف کن. باشه؟
دیوونه میفهمی چیکار داری میکنی؟
آره میفهمم. من میخوام که باهات باشم.
باشه. خودت خواستیا. فردا جایی برای پشیمونی نیستا! بیشتر فکر کن. ضمناً اگه قراره سفرم طولانی تر بشه باید با داشنگاه هماهنگ کنم. یه درخواست مینویسم با پیک بفرست بره دانشگاه خودم هم تلفنی درستش میکنم.
باشه. پس من فعلاً برم سفارت.....
حالا دیگه موقع اینه که از این موقعیت استفاده کنم و بعد از سالها که منو دنبال خودش کشونده، کاری کنم که دیگه مال خودم بشه. این تنها و آخرین موقعیته که من میتونم ازش استفاده کنم. باید یه نقشه حسابی بکشم. اما اکه واقعاً گرفته بود چی؟! اگه گرفته باشه خوب منم میگیرم. اما من که دیگه الان 45 سال از عمرم گذشته. الان هم بگیرم 10 سال دیگه زندگی میکنم. 10 سال زندگیه با اون بیشتر می ارزه تا فوقش 30 سال زندگیه تنهایی!
نازی کل شب رو با این افکار به صبح رسوند و سعی کرد یه نقشه درست و حسابی بکشه. صبح رفت بیمارستان و با یکی از دوستهاش که سرپرستار همون بیمارستان بود صحبت کرد. قرار شد که یه جواب آزمایش ایدز مثبت برای استاد درست کنند و البته یک آزمایش دیگه که دقیقتر نشون میده هم ازش بگیرن. اما باید برای گرفت آزمایش دو هفته صبر میکردند. تازه اگه گفته های استاد درست باشه و هزار تا اگه دیگه.
اما نازی تصمیمش رو گرفته بود. میخواست که ریسک کنه. حتی اگه احتمالش خیلی بالا باشه و اون هم مبتلا بشه.
سلام
سال 91 هم با کلی اتفاق جور واجور، داره تمام میشه. بوی عید و بهار رو دیگه میشه احساس کرد. البته مشکلات اقتصادی باعث شده که خیلی ها عید امسال رو جور دیگه سر کنند و با هر سالشون متفاوت باشه، و از طرفی هم بعضی ها که عده اشون خیلی نیست هم امسال رو طور دیگه ای سر میکنند چون از آب گل آلود شرایط بد اقتصادی برای خودشون خوب ماهی گرفتند! خوب ما آدمها همینیم دیگه. یادمون میره بعضی وقتها! بگذریم.
امسال رو که مرور میکنم، میبینم که سالخیلی شلوغی داشتم. از لحاظ کاری البته. خدا رو شکر میکنم. تمام تلاشمم رو هم کردم تا خدایی نکرده حق کسی رو نا حق نکنم و الان از خودم راضی ام. همین که از خودم راضی ام خودش خیلیه!!
مسافرت امسال عیدم خیلی هم متفاوت با دو سه سال گذشته نیست. جای خواصی هم قرار نیست برم. امیدوارم که به من و بقیه همسفر هایی که با من هستند هم مثل چند سال گذشته خوش بگذره و حسابی استراحت کنیم برای سال جدید و کار مضاعف!!!
این چند روز آخر سال رو میرم مشهد. یک مسافرت کاری و البته خیلی هم پر مشغله! یه جورایی همه گفتند غیر ممکنه که تو 3 روز این همه کار انجام بشه و من هم تصمیم گرفتم ثابت کنم که غیر ممکن، غیر ممکنه!!
برام دعا کنید.
همسایه های عزیز و البته اندک خواننده ای که برام مونده، همتون رو دوست دارم و براتون آرزوی بهترینها و سالی بسیار بسیار شاد و موفقیت آمیز دارم.
بدرود
محکم با لگد زد به در. دوبار، سه بار. خیلی بیشتر از همیشه.
در باز شد و مادرش داد زد چه خبرته؟!! مگه سر آوردی؟!!
دویید توی خونه و در رو محکم پشت سرش بست و داد زد، باید همین امروز از این شهر لعنتی بریم. من دیگه به اون مدرسه لعنتی نمیرم. من دیگه پام رو توی این کوچه های لعنتی و کثیف نمیزارم. برگردیم بریم تهران. من اینجا نمیتونم زندگی کنم. میفهمین؟!
بعد هم دووید رفت توی اتاقش و در رو قفل کرد و زار زار زد زیر گریه.
مادرش رفت پشت در و در زد و گفت: آخه چی شده پسرم؟ چه اتفاقی افتاده؟ به من هم بگو د آخه. در رو باز کن بزار بیام تو برام تعریف کن. کسی اذیتت کرده؟ باز کسی مسخره ات کرده؟ خوب بگو چی شده؟!
ولم کنین. من دیگه مدرسه نمیرم.
خوب باشه. گریه نکن حالا. بعد که آروم شدی بیا تعریف کن ببینم چی شده.
پسرک هیچ وقت تعریف نکرد که اون روز توی مسیر برگشت به خونه، چهار، پنج تا پسر خیلی بزرگتر از خودش دوره اش کرده بودند و میخواستند بهش تجاوز کنند و اگه ماشین مدیر مدرسه نرسیده بود، اونها حتماً کارشون رو کرده بودند!
پسرک هیچ گاه برای هیچ کس تعریف نکرد که نگاههای بعضی از معلمها به اون، مثل نگاه همون معلمها به بقیه بچه ها نیست. هیچ وقت احساس نفرتش رو از اینکه این بعضی از معلمها اونو بر خلاف بقیه بچه ها، با اسم کوچک همراه با عزیزم اون هم با لحن مسخره و منزجر کننده که گاهاً همراه با خنده بچه ها بود، صدا میکردند رو به هیچ کس نگفت و رازی شد برای تمام عمرش.
پسرک هیچ وقت نگفت که این تفاوت بی فرهنگی! چقدر اونو تو 6 ماه اول اون زندگی جدید اذیت کرد.
هیچ وقت کسی نفهمید چرا پسرک با چند تا دوست گردن کلفت باب دوستی باز کرد تا اونها همیشه اسکورتش کنند تا خونه.
هیچ وقت کسی نفهمید چرا معلم پرورشی، تا سالهای سال بهترین دوست اون شد و اون شد ناجی پسرک تو اون جنگل زیبای وحشی!
هیچ وقت فراموش نکرد راننده اون تاکسی رو که بهش گفت تو خیلی خوش شانسی. چون تا نو جوونی، پسرا دوستت دارن و خرجت میکنن و ازشون سواری میگیری، وقتی هم جوان شدی و بزرگتر، تا آخر عمرت دخترها بنده ات میشن و ازشون سواری میگیری! حتی اون راننده تاکسی هرزه هم به دنبال کام گرفتن از پسرکی بود که دیگه 18 سالش شده بود!
هیچ وقت کسی نفهمید چرا پسرک از سربازی رفتن وحشت داشت! چرا از دانشگاه رفتن خارج از محل زندگیش وحشت داشت! چرا میترسید که تنها استخر بره. چرا میترسید که ظهرها که خلوت بود همه جا، از خونه بره بیرون.
هیچ وقت اون روز رو یادش نرفت که از مدرسه تا خونه، یک دست غریبه از پشت اون رو لمس میکنه و شهوتش رو خالی میکنه و 10 نفر دیگه میخندند!!
هیچ وقت کسی نفهمید که چرا چند سال بعد، موتور سیکلت صاحب اون دست غریبه، آتش گرفت!
کسی نفهمید چرا لاستیکهای اون تاکسی با چاغو پاره شد!
چرا سه معلم از مدرسه اخراج شدند!
کی بود که توی باک ماشین معلم اجتماعی شکر ریخت و اون موتور اون ماشین سوخت!
کی بود که همین بلا رو سر موتور سیکلت دبیر شیمی آورد!
کی بود که وقت و بی وقت، با پاره آجر شیشه بقالی سر کوچه رو می آورد پایین!
چرا بقالی دو تا کوچه پایینتر 3 بار پلمپ شد!
اون انتقامش رو از همه اونها گرفت، اما هنوز هم خاطرات لعنتی رو گاهی با خودش مرور میکنه.
باید این بی فرهنگی ها رو ریشه کن کرد. هرچند به نظر میاد که نشدنیه!!
پاشو خودتو جمع کن، مرد گنده. منفیه. الکی داری خودتو میکشی.
جدی میگی؟! اه لعنت بهت مریم. دیدی سر کارم گذاشت؟! خدایا شکرت. نازی بریم که میخوام بهت ناهار بدم.
ناهار نمیخوام. فقط بهم بگو داستان چیه..
استاد شروع کرد به تعریف کردن ماجرای خودش و مریم. همینطور که تعریف میکرد، نازی داشت حسابی خودش رو میخورد و جلوی حس حسادتش رو میگرفت، اما استاد بدون اینکه بفهمه، گاهی وقتها میگفت که: مریم خیلی خوب بود! با همه فرق میکرد. خیلی مهربون بود.
اگه اینطور که میگی بود، پس چرا اینطوری اذیتت کرد؟
نمیدونم، شاید خواسته که کمی سر به سرم بزاره.
کمی؟!! بدبخت تو که یه سکته ناقص زدی!! راستی این داستان از کی شروع شده؟ چطور من نفهمیدم هیچی؟!! چطور تا حالا چیزی نگفته بودی؟
خیلی وقت نیست. فکر کنم کلاً یک ماه باشه.
یک ماه؟!!! یعنی شروع این همه ماجرا از یک ماه پیش بوده؟!!
خوب آره. بزار فکر کنم..... آره. یک ماه و دو سه روزه!
دیوانه من شنیدم که ویروس اچ آی وی تا 6 هفته اول خودش رو نشون نمیده. تازه بعد از 6 هفته هم باید بگی که تست خواص و گرون قیمتی انجام بدن تا بفهمن.
چی؟؟!! راست میگی؟!!!
آره به خدا. من اینطوری شنیدم. چند جایی هم خوندم و همینطور بوده. البته اگه از طریق تزریق خون انتقال پیدا کنه زودتر نشون داده میشه.
عرق سردی بر بدن استاد نشست و دوباره گوشی موبایلش رو برداشت و شماره مریم رو گرفت و باز هم با شنیدن همون پیغام همیشگی، عصبانی و مستاصل، سرش رو گذاشت رو میز رستوران. دنیا دور سرش میچرخید و نمیفهمید که نازی، داره صداش میکنه و تکونش میده. چشمش رو که باز کرد، نور مبهم و سفید مهتابی بالای سرش، ذره ذره شفاف تر شد و چهره همسرش رو دید که با نگرانی نگاهش میکنه.
حالت خوبه عزیزم؟
من کجام؟
آروم باش. اینجا بیمارستانه. حالت بد شده بود و آوردنت اینجا. ظاهراً یک شوک عصبی بوده. حالا آروم باش دکترها میگن خطر رفع شده.
کی منو آورده اینجا؟!
ظاهراً تو رستوران بودی و گارسون میبینه حالت بده و زنگ میزنه اورژانس. چیزی یادت نمیاد؟
نه. کی به تو خبر داد؟
یه خانمی زنگ زد. فکر کنم یکی از پرستارا بود.
استاد یه نگاهی به دور و برش انداخت و اثری از نازی ندید. دوباره چشمهاش رو بست و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکنه. چند دقیقه بعد یکی از پرستارها اومد و به زن استاد گفت که خانم بهتره تشریف ببرید منزل. دکتر گفته که ایشون امشب باید تحت مراقب باشن. ممکنه باز هم بهشون شوک وارد بشه. اینجا هم بخش مراقبتهای ویژه اورژانسه و همراه نمیتونه اینجا باشه. اگه احتیاجی به حضور شما بود باهاتون تماس میگیریم. زن استاد بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون و بعد از چند دقیقه ای صحبت کردن با دکتر که بیرون اتاق وایساده بود، رفت خونه.
وقتی زن دکتر از اتاق رفت بیرون، پرستار اومد بالای سر استاد و ازش پرسید بیدار هستید؟
ملافه از روی صورت استاد کنار رفت و گفت: بله.
خانمی که شما رو آورده بود، گفت وقتی به هوش آمدید این نامه رو بهتون بدم.
سلام. وقتی تو رستوران بیهوش شدی، زنگ زدم اورژانس و از اینجا هم زنگ زدم به خانمت تا بیاد پیشت. امیدوارم زودتر حالت بهتر بشه. نگران نباش. من از چند تا دکتر پرسیدم و بهم گفتند احتمال ابتلای مرد از زن، خیلی کمتره. خدا تو رو دوست داره و مطمئنم که تو پاکی. تو آدم خوبی هستی و حقت نیست. نگران شماره های توی گوشیت هم نباش. همه تماس ها رو پاک کردم تا اگه یه موقع زنت رفت سر گوشیت، چیزی سر در نیاره. اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن، خودم رو سریع میرسونم. مواظب خودت باش.
ادامه دارد....
شاید درست نباشه که کسی تو در و دلش، از پدر و مادر خودش گلگی کنه. البته شینیدم و خیلی جاها دیدم که این اتفاق می افته، اما من تا این لحظه، هیچ وقت نتونستم حتی وقتی که دلم رو شکستند، بیام و از اونها بگم، چون اونها پدر و مادرم بودند و یادم داده بودند که به اونها احترام بزارم و یادم باشه که حق به گردنم دارند.
ولی دیشب، دلم رو برای چندمین بار تو این چند هفته گذشته، شکستند. البته شاید شما بگین ه حق دارن، شاید خودم هم تا حدودی بهشون حق بدم، اما من به عنوان یک پدر، هیج وقت در حق پسرم همچین کاری رو نخواهم کرد.
7 سالم که شد، اولین درسی که از زندگی تو فقر کسب کردم، این بود که خودتی و خودت. برای ادامه مسیرت، رو کمک مالی پدر و مادر نباید حساب کنی. حتی 1 ریال. اون روز رو یدم نمیره که از مامانم پرسیدم مامان، یک پاکت سیگار چنده؟ اون هم گفت 100 تومن. من هم گفتم یک بسته مداد رنگی هم 100 تومنه، نمیشه بابا یک روز سیگار نکشه و برای من اون مداد رنگیه که نوکهاش عوض میشد رو بخره؟
یادم نیست که مامانم چه جوابی بهم داد، اما یادمه که هیچ وقت اون مداد رنگی مال من نشد و من دیگه هیچ وقت نگفتم که چی میخوام.
چند ماهی هست که مستاجر خوه بابام شدم. یک خونه نو ساز رو که هنوز کامل نشده بود، 45 میلیون تومان رهن کردم. چند بار تا حالا بهم تیکه انداختند که قیمت رهن اون خونه 60 میلیونه و ما به تو 45 دادیم. اما من هیچ وقت نگفتم که خونه شما، بعد از 6 ماه که من توش نشستم، تازه یواش یواش داره قابل سکونت میشه و قابل اجاره دادن. من هیچ وقت نگفتم که چون شما پول لازم داشتید، من دو ماه زودتر از اینکه برم توی اون خونه، بهتون پول رو دادم. هیچ وقت نگفتم من دو ماه از پاییز رو بدون گاز تو این خونه زندگی کردم. نگفتم که خونه تازه یک ماهه تلفن دار شده و ...
هفته پیش رفتم خونشون تا بهشون سری بزنم، بهم میگن که خونه رو میخوان بفروشن و برن دو تا واحد دیگه پیش خرید کنند. من الان 9 ساله ازدواج کردم. تو این 9 سال یکبار خونه ام رو به خاطر تغییر محل کارم، عوض کردم بعد از 3 سال و 6 سال هم خونه قبلی بودم. تا اینکه خونه بابا آماده شد و تصمیم گرفتم این خونه رو از اونها اجاره کنم. حالا بعد از 6 ماه، صاحب خونه، جون باباته بهت میگه بلند شو! ناراحت نمیشی؟
بیشتر ناراحت میشی وقتی میبینی حرص برای افزایش ثروت باعث شده که اونها بخوان خونه رو بفروشن و سرمایه گذاری کنند! چقدر سرمایه میخوان؟ چرا ما آدمها اینطوری شدیم؟
چرا من مثل بقیه فکر نمیکنم؟ نکنه من آدم نیستم؟ چرا اگه من ماشینم خوبه، دلم نمیخواد یه بهتر داشته باشم؟ چرا من دلم نمیخواد تعداد ماشینهام بیشتر بشه؟ تعداد خونه ها، داریی ها، چرا وقتی جو اقتصادی متشنج میشه، هیچ کس به فکر هیچ کس نیست؟!
خلاصه، قرار شد یک سال تو این خونه بمونم. به بابام 5 میلیون تومن بدهکارم. بدهی مال چیه؟ دو تا از دوستهام به مشکل مالی بر خورده بودند. یکیشون که داشت کارش به زندان میکشید. دوست قدیمی با دو تا بچه. کمی پول به اون قرض دادم. یه دوست دیگه بچه اش مریض بود و برای خرج بیمارستان اون پول میخواست. یه بدهی هم به عیال داشتم که باهاش تسویه حساب کردم و به بابام گفتم از 5 تومن بدهی من به تو، 3 میلیون رو بهت میدم، دو تومن باشه برای بعد از عید. اون هم گفت ای بابا، این چه حرفیه، باشه برای هر وقت داشتی. من لازم ندارم. منم دیدم اینطوری میگه، به اون دوستم گفتم عجله نکن، دستت باشه تا بعد از عید.
دیشب اومدم خونه میبینم که عیال داره با تلفن حرف میزنه. گوشی رو داد به من و دیدم که مامانمه. داره میگه بابا میخواد بره شمال زمین بخره. 5 تومن بدهیت رو بهش بده!!
میدونه شب عید اوضاع همه به هم ریخته است. میدونه که من کلی از کارفرما ها طلبکارم و بهم پول ندادند. همه اینها رو میدونه و باز من رو تحت فشار میزاره، که چرا؟ چون بابا میخواد سرمایه گذاری کنه و زمین بخره. بابا میخواد سرمایه گذاری کنه و ...
همین بابا و مامان، سالهای فقرشون رو یادشون رفته. یادشون رفته که چه شبهایی مامان گریه میکرد که چرا مستاجره و داداشش 3 تا خونه داره و به اونها نمیگه برن تو یکی از اون خونه ها بشینن!
کاش ما آدمها حافظه امون رو به دست بیاریم. کاش یادمون نره که فقط خودمون نیستیم تو این دنیا. کاش به این فکر کنیم که هر کدوم از ما که کمی اوضاعمون بهتر میشه، از اون طرف یکی دیگه رو به فقر نکشونیم.
دلم از دست همه گرفته....
کاش من مثل اونها نشم. دوست ندارم آدم باشم!!!
دو روز بود که هر چی موبایل مریم رو میگرفت خاموش بود. به محل کارش هم زنگ میزد، میگفتند که مرخصیه و فعلاً معلوم نیست کی بیاد. خیلی هم نمیتونست پیگیری کنه ببینه مریم کجاست. تا اینکه روز دوم با ترس و لرز، سر از آزمایشگاه در آورد. رفت دکتر و گفت که میخواد یک چکاپ کامل بشه. دکتر هم همه آزمایشی نوشته بود بجز ...
خانم، من میخوام بدونم که ازمایش HIV هم توی تستهایی که از من میگیرد هست؟
اجازه بدید ببینم.....نه. نیست
من میخوام که تست HIV هم اضافه بشه.
آخه دکتر براتون ننوشته.
ولی من میخوام اضافه بشه.
پس جداگانه باید حساب کنید.
مشکلی نیست. کی آماده میشه؟
یک هفته دیگه
چرا یک هفته دیگه؟ من عجله دارم!
برای کدومش عجله دارید؟ دومی؟!
بله. برای همون عجله دارم.
باشه. 3 روز دیگه اون یکی آماده میشه. تماس بگیرید و بعد بیایید جواب رو بگیرید.
3 روز گذشت و صدها بار شماره مریم گرفته شد و باز هم همون پیغام مسخره اعصاب خورد کن. حسابی کلافه شده بود ترس همه وجودش رو گرفته بود. بعد از سالها که استاد بی اعتنا از کنار امامزاده صالح رد شده بود، ماشین رو پارک کرد و رفت تو. وضو و نماز و همه چیز یادش رفته بود. احساس میکرد همه چپ چپ نگاهش میکنند. نگاه میکرد به بقیه و از رفتار اونها تقلید کرد و وضو گرفت. بعد هم ایستاد به نماز خوندن. اما نمیشد! حواسش رو نمی تونست جمع کنه. وسط نماز خوندن با هزار تلاش برای تمرکز بود که صدای زنگ موبایلش اونو به خودش آورد. اول خواست که اعتنا نکنه و نمازش رو بخونه، اما یه دفعه با خودش فکر کرد اگه مریم باشه چی؟
سریع موبایل رو از جیبش در آورد و دید که از دانشگاهه! حسابی حالش گرفته شد و آه کشید و یهو یادش افتاد که کلاس داشته!!
الو. سلام استاد.... استاد کجا تشریف دارین؟ دیر کردین گفتم تماس بگیرم حالتون رو بپرسم. اتفاقی افتاده؟
من، من؛ نه اتفاقی که نه. من راستش، حالم خوب نبود و .... ببخشید که خبر ندادم.
اصلاً سابقه نداشته که شما دیر کنید. به همین دلیل تماس گرفتم. کلاس بعد رو هم کنسل کنم یا میرسونید خودتون رو؟
معذرت میخوام. اما نمیتونم. جبرانی میزارم بعداً
باشه استاد. کمکی از من بر میاد؟
نه. ممنونم. خدانگهدار
خداحافظ استاد.
این پنجمین بار بود که نمازش قطع میشد و نمیتونست تمامش کنه. نشست روی زمین و سجده کرد. بغضش شکست و زار زار گریه میکرد. چند نفری که دور و برش بودند بهش نگاهی کردند و باز هم مشغول کار خودشون شدند. گریه کردن تو امامزاده، خیلی هم دور از ذهن نیست!
چند دقیقه ای گریه کرد و بلند شد و رفت سمت وضو خانه و صورتش رو شست. از امامزاده خارج شد و نشست توی ماشینش.
الو، سلام نازی. خوبی؟
سلاااااممممم. خوبی؟ وای چقدر خوشحال شدم دیدم بهم زنگ زدی.
ممنونم. خیلی خوب نیستم. کجایی تو؟
چرا صدات گرفته؟ من الان سر کارم. اتفاقی افتاده؟
به کمکت احتیاج دارم. وقت داری کمکم کنی؟
آره. چرا که نه. چه کمکی؟
میخوام برم جایی، اما حالم خوب نیست میترسم که حالم بدتر بشه. میخوام که باهام باشی.
باشه. کجا بیام؟
من الان تجریشم. خودم میام محل کارت. رسیدم پایین باغ فردوس زنگ میزنم بیا پایین.
باشه. من آماده ام.
چند دقیقه بعد نازی توی ماشین استاد بود و ماشین به سمت آزمایشگاه در حرکت.
میخوام برم جواب آزمایشم رو بگیرم. اما میترسم.
تو و ترس؟ چه آزمایشی؟ مریض شدی؟
آزمایش HIV
چـــــــــی؟؟!!؟!؟!! چرا؟!!!!
داستانش مفصله. حالا بعداً شاید بهت گفتم.
باشه. بعداً بگو. اما بهتره که به خودت مسلط باشی.
سکوت حکمفرما شد و نازی از اینکه کنار دست استاد نشسته بود، ناراحت بود و کمی هم ترسیده بود. به خاطراتی که با هم داشتند فکر میکرد و به اینکه سالهای سال با استاد دوست بوده و الان بیش از 15 سال بوده که استاد هیچ رابطه جنسی با اون نداشته. نازی از اون نخواسته چون فکر میکرده که استاد بعد از اینکه دوباره با همسر اولش ازدواج کرده با کس دیگه ای رابطه ای نخواهد داشت. با خودش فکر میکرد که چه شبهایی رو به یاد استاد و رابطه اش با اون بوده و جرات اینکه بهش بگه با من باش رو نداشته. به اینها فکر میکرد و حالا عصبانی بود. آخر نتونست جلوی خودش رو بگیره و پرسید س ک س؟!
آره.
نازی دستانش رو محکم به هم فشار میداد و سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه. دیگه به صورت استاد نگاه نمیکرد و به بیرون نگاه میکرد.
رسیدند به آزمایشگاه و هر دو با هم وارد شدند. استاد میلرزید از ترس. نازی خواست دست استاد رو بگیره اما پشیمون شد. گفت تو همینجا بمون من میرم جواب رو میگیرم. قبض آزمایشت رو بده.
نازی قبض رو گرفت و رفت تو ......
ادامه دارد
هر چی سعی کرد میکرد بخوابه، خوابش نمی برد. البته این نخوابیدنها چند روزی بود که مهمون شبهاش شده بود، ولی اون شب، خیلی فرق داشت.
کاملاً در مونده و پر از استرس! چند باری از اتاق خواب اومد بیرون و شروع کرد به جستجو تو اینترنت. مطلب میخوند، سراغ کتاب هاش میرفت، تلویزیون رو روشن میکرد و بعد از دور زدن تو کانالها، باز خاموش میکرد و دوباره میرفت توی تخت. ولی باز هم ...
به این فکر میکرد که اگه گرفتته باشه؟! بعد یعنی زنش هم گرفته و ...
وای! چیکار کنم خدایا! چجوری به زنم بگم؟ چه آبرو ریزی میشه. فک و فامیل رو چیکار کنم؟ بچه ام چی؟ فردا میخواد به دوستهاش چی بگه؟ بگه ننه بابام ایدز گرفتن و مردند؟!
دانشگاه چی میشه؟ تستهای سالیانه رو چیکار کنم؟ کتابم، هیات علمی، مدیر گروهی، ریاست و هزاتا آرزوی دیگهکه بهش نزدیک شده بودم بر باد رفت!!
واااییییییی. فک و فامیلهای زنم رو چیکار کنم؟! حتماً میکشنم!
وای خدا. چه گهی خردم. کاش همین الان بمیرم. کاش اصلاً همین الان دنیا تمام شه. وای خدا چرا آخه من؟
این همه مردهای دیگه هزاران هزار کارهای بدتر میکنن، آب از آب تکون نمیخوره، بعد من باید اینجوری گرفتار بشم؟!
خیلی نامرده.
اولین کاری که میکنم اینه که مریم رو میکشم.
وای خدای من. من چقدر خرم!!
نکنه دروغ گفته به دکتره؟ نکنه اصلاً دکتره قلابی بوده؟ نکنه باز داره بازیم میده؟!
آره بابا! سر کارم گذاشته. کسافت ببین با زندگیم چیکار رد!!
بزار الان زنگ میزنم بهش بهش میگم فهمیدم دروغ گفته. عجب خری هستم من!! ببین چه الکی باور کردم! ساعت چنده؟ سه و نیم نصفه شبه. زشته الان زنگ بزنم. ولش کن فردا. نه. زشت کدومه؟ همین الان میزنم.
مشترک ام تی ان ایرانسل مورد نظر شما دستگاه تلفن همراه خود را خاموش کرده است....
ادامه دارد....
عزیزم خیلی شب خوبی بود. به من که خیلی خیلی زیاد خوش گذشت. امیدوارم به تو خوش گذشته باشه.
عشقم من که هنوز که هنوزه تو ابرها هستم! باورم نمیشه که تورو دیدم، و در اولین دیدار با هم خوابیدیم و اینقدر هم من لذت برده باشم. اصلاً تصور نمیکردم که تو اینقدر توانا باشی و اینقدر خوب بتونی منو به اوج برسونی.
حالا تازه اولشه! مگه نشنیدی که میگن دود از کنده بلند میشه؟ اینقدر بهت حال بدم که خودت اعتراف کنی من ناتوان نیستم و تو توانا ترین هستی.
بابا اصلاً من گه خوردم که همچین حرفی زدم. به خدا شوخی کردم. مگه تو به دل گرفتی؟
نه بابا. منم شوخی میکنم بخندی.
باز هم به خواطر همه چیز ممنونم. شب خوبی داشته باشی.
تو همچنین. مواظب خودت باش.
داستان تنها شدنهای این دو نفر چند بار دیگه هم تکرار شد. استاد کم کم به مریم عادت کرده بود و همش دلش میخواست کاری کنه که همدیگه رو ببیند و با هم باشند. اما نمیدونست چرا با وجود اینکه مریم همیشه میگه من خیلی دستت دارم و باهات حال میکنم، کم کم داره از استاد فاصله میگیره. یعنی پای کس دیگه ای در میونه؟ یعنی من خوب نمیتونم بهش حال بدم؟ چرا اون داره کم کم فاصله میگیره؟ چرا همش کار و گرفتاری رو بهونه میکنه تا با هم نباشند؟
این سوالهایی بود که همیشه استاد از خودش میپرسید و گاهی وقتها آنقدر کلافه اش میکرد که شب ها خواب نداشت. استاد همه چیز زندگیش رو برای مریم گفته بود؛ اما هیچ وقت از مریم چیزی نپرسیده بود. مریم هم چیزی نگفته بود. با خودش فکر میکرد نکنه اون بر عکس اینکه میگه مجرده، متاهله و به همین دلیله که کمرنگ شده! اما خوب پس اون شبهایی که با اون اومده بیرون چی؟!!!
یک ماه گذشت. تا اینکه یک روز مریم به استاد گفت بهتره یه مدت همدیگه رو نبینیم. تو هم به من زنگ نزن. استاد هم قبول کرد و رابطه اونها خیلی خیلی کمرنگ و کاملاً کاری شد. کتاب استاد هم چاپ شده بود و ارتباط کاری هم خیلی کمتر شده بود.
مریم چند روزی بود که اصلاً حالش خوب نبود. شبها خواب نداشت. آخر سر تصمیم گرفت بره پیش یک روانکاو تا بهش کمک کنه تا شاید خواب شب بهش برگرده.
میدونید آقای دکتر، من چند سال پیش یک دکتر دیگه میرفتم. اما حقیقتش اون نتونست کاری برای من بکنه و یه مدت فقط با دارو من رو کنترل کرد. حالا هم هنوز داروهای آرامبخش رو در کنار داروهای دیگه ای که مربوط به مریضیم میشه رو میخورم، اما دیگه دارو های خواب آور روم اثر نداره. یکبار هم بخواطر افسردگی بستری شدم. این پرونده منه. خودتون مطالعه کنید. همه چیز توش هست.
دکتر 10 دقیقه ای پرونده رو بالا و پایین کرد و آخرش گفت: خوب همه رو خوندم. الان به من بگو که چی پریشونت کرده؟
آقای دکتر، منو ببخشید که رک حرف میزنم. من تصمیم گرفتم از همه مردها انتقام بگیرم. بعد ز اون بلایی که 4 سال پیش سرم آوردن، تا الان خیلی های دیگه رو هم مبتلا کردم. فقط انتقام بوده که تونسته منو آروم کنه. بهتره که شما هم الان نخواین منو نصیحت کنین. گوش من پره، و تصمیمم هم عوض شدنی نیست. مگر اینکه بخواین پلیس جلوی منو بگیره، که اون هم راه های فرارش رو خوب یاد گرفتم.
نه. احتیاجی به نصیحت و پلیس نیست. اما مگه نمیگی انتقام آرومت میکنه، پس چرا الان آروم نیستی؟ فکر نمیکنی که راهی که رفتی درست نیست؟
نصیحت نکن دکتر!! پریشونی من بخاطر اینه که این آخری، آدم خوبی بود. با من مهربون بود. دوستم داشت. همه آدمها رو دوست داشت. با من خوابید چون من احتاج داشتم نه اون. به همه کمک میکرد. اصلاً اون مثل بقیه مردها نبود و ....
مریم زد زیر گریه. دکتر از پشت میزش بلند شد و رفت پیش مریم نشست. جعبه دستمال کاغذی رو گذاشت جلوش و صبر کرد تا گریه مریم کمتر بشه. چند دقیقه ای که گذشت، مریم گریه اش تمام شد و رو کرد به دکتر و گفت: منو بستری کن. من خودم درمون خودم رو میدونم.
باشه، اما ال به چند تا سوال من جواب بده. چند بار باهاش خوابیدی؟ حفاظتی در کار بوده یا نه؟
دو یا سه بار فکر کنم. نه هیچی.
اون باید بدونه. مجرده؟
نه. زن و بچه داره.
دکتر از عصبانیت داشت میترکید. اما باز خودش رو کنترل کرد و یاد داستان مسابقه مکر زن و شیطان افتاد و با خودش فکر کرد که شاید من هم همین الان گول این دختر رو میخوردم. از مریم خواست تا داستان رو از ابتدا تا انتها براش تعریف کنه و اون هم تعریف کرد. بعد دکتر شماره استاد رو گرفت و بهش زنگ زد.
سلام استاد؛ من دکتر اصلانی هستم. چند دقیقه ای میخواستم باهاتون حرف بزنم. الان شما کجا تشریف دارید؟
من شما رو میشناسم؟
نه استاد. اما میگم خدمتتون. شما بگین الان کجا هستید لطفاً.
من الان تو راه منزلم هستم. دارم رانندگی میکنم.
ممکنه چند دقیقه ای خودروتون رو نگه دارید و به حرفهای من گوش کنید.
اتفاقی افتاده؟
شما لطفاً خودرو رو نگه دارید خواهم گفت.
باشه. چشم. من الان کنار ایستادم. بفرمایین.
ببینید استاد، الان مریم پیش منه.
اتفاقی برای مریم افتاده؟!!
نه نه نه. اجازه بدید میگم خدمتون. متاسفانه مریم باید چیزی رو به شما میگفت که نگفته. البته امیدوارم که الان هم دیر نشده باشه. اون داستان ارتباطش با شما رو برای من گفت. من یک پرونده پزشکی دارم اینجا که مربوط به مریم. بزاری برم سر اصل مطلب. مریم حامل ویروس اچ آی وی هست. البته احتمالاً شما هم الان دیگه مبتلا شدید. البته شاید هم نه. من ازتون میخوام که ارتباط جنسیتون رو با بقیه افرادی که تو زندگیتون هستند قطع کنید و همین فردا آزمایش بدید. شاید شما مبتلا نشده باشید. استاد؟ صدای منو میشنوید؟
ش ش ش شوخی م م م میکنید؟؟!!!! مریم خودش کجاست؟ اصلاً شما کی هستید؟
استاد به خودتون مسلط باشید. مریرم خودش هم اینجاست. من اول میخواستم حضوری بهتون بگم، اما دیدم که هر لحظه ممکنه که شما هم باعث بشید کس دیگه ای مبتلا بشه و کار از این که هست بدتر بشه. به همین دلیل همین الان بهتون گفتم.
ممکنه گوشی رو بدین به مریم؟
دکتر گوشی تلفن رو داد به مریم و گفت که میخوان با تو صحبت کنند.
مریم با ترس گوشی رو گرفت و با گریه گفت: الو. استاد؟
راست میگه؟
مریم زد زیر گریه و استاد گوشی رو قطع کرد.
ادامه دارد.....
این هم یه عوضیه مثل بقیه! همشون از سر تا پا یک کرباسن. اینم گرفتارش میکنم تا انتقامم رو از این یه عوضی هم بگیرم.
دخترک این حرفها ر با خودش تکرار کرد و تصمیمش رو گرفت. فردای آروز که مرد بهش زنگ زد تا کارش رو پیگیری کنه، دخترک عشوه گری رو به حد اعلا رسوند!!
میدونین استاد، اصلاً وقتی شما با من صحبت میکنین، آنچنان آرامشی در صداتون هست، که کل روزم رو دگرگون میکنه.
شما به من لطف دارین خانم عزیز. من هم از هم صحبتی با شما لذت میبرم و به نظرم شما خیلی خانم متشخص و خوش اخلاقی هستین. صدای بسیار جذاب و دلنشینی هم دارین. راستی اسم کوچیک شما چیه؟
مریم استاد. ضمناً تا یادم نرفته کارهای چاپ کتابتون رو پیگیری کردم. به زودی مجوزش صادر میشه و با خیال راحت میتونین منتظر باشین تا از زیر چاپ بیاد بیرون.
ممنونم عزیزم!!! شما خیلی برای من زحمت کشیدین، انشالله که از خجالتتون در بیام.
اختیار دارین استاد. فقط قول بدین بعد از اینکه کتابتون هم چاپ شد، هر روز 5 دقیقه هم که شده به من زنگ بزنین تا صدای گرم و انرژی بخشتون رو بشنوم و روزم رو به خوبی ابگذرونم و ......
خلاصه، نیم ساعتی این دو نفر با هم دل دادن و قلوه گرفتن! استاد تو ذهنش از این خانم یک فرشته زیبای جذاب س ک سی ساخت و دخترک هم که عکسهای استاد رو دیده بود، خوب میدونست که استاد کیه و چه قیافه ای داره و هدف هم گرفتار کردن استاد بود.
چند روزی به همین ترتیب گذشت، تا اینکه استاد به ذهنش رسید که یه جستجویی بکنه و ببینه که عکسی چیزی از این مریم خانم تو اینترنت پیدا میکنه یا نه.
صفحه فیسبوک رو باز کرد و اسم رو وارد کرد. چند تا پروفایل پیدا شد و استاد حدس زد که این یکی، خودشه! جالب ابنجا بود که درست هم حدس زده بود. خواست به عنوان دوست، اضافه اش اما با خودش فکر کرد که نباید عجله کنه. بالاخره اون یک استاد دانشگاهه و اون خانم یک کارمند انتشارات. اگه بقیه ببینند که این دوتا با هم تو فیسبوک دوست هستند، چه حرفهایی که پشت سرشون در نمیاد. فقط یک پیغام فرستاد که عکس زیباتون رو دیدم خانم مهربون!
مریم هم شب توی خونه فیسبوکش رو چک کرد و پیام رو دید. تو دلش کلی خندید و خوشحال از اینکه طعمه رو داره به قلاب میندازه! هیچ جوابی نداد و به قول معروف گذاشت طرف رو توی خماری!!!
یک هفته بعد ....
مریم جان پیغام منو تو فیسبوک دیدی؟
فیسبوک عزیزم؟! نه! آخه من وقت نمیکنم که فیسبوکم رو چک کنم. معذرت میخوام. همین الان که گفتین میرم و میبینم. مگه تو هم فیسبوک داری شیطون؟!!!!
پس چی فکر کردی؟! فکر کردی فیسبوک فقط مال شما جوونهاست؟! ما هم دل داریم بابا!
بعلــــــه! شما که دل داری، چه دل بزرگی هم داری. قربون اون دلت برم من. خودم عاشقتم عزیز دلم.
تو هم عزیز دل منی. فکر کنم الان دیگه وقتشه که همدیگه رو ببینیم. نظرت چیه؟
جداً؟! وای من که لحظه شماری میکردم که این جمله رو از زبونت بشنوم. کی؟ کجا؟ من از خدامه!!
همین امروز عصر چطوره؟
امروز؟!!! آخه من آمادگیشو ندارم و ....
خوب منم آمادگیش رو ندارم، اما مزه اش به اینه که بدون آمادگی باشه. مگه نه؟
باشه، موفقم. ساعت 7 چطوره؟
خوبه. کجا؟ من با ماشین میام دنبالت.
نه عشقم. من خودم با ماشین میام.
نه عزیزم، من که الان با ماشینم. شما هم برو خونه ماشینت رو بزار و بعد یه جا قرار میزاریم همدیگه رو میبینیم. باشه عزیزم؟
باشه عشقم. من ساعت 6 از اینجا میرم خونه و آماده میشم و همدیگه رو میبینیم. پس فعلاً بزار من به کارام برسم تا عصر. باشه عزیزم؟
باشه خوش اخلاق! قرار عصر. خدا حافظ.
خدانگهدار عشقم.
ساعت 7 شد و قلب استاد مثل جوونی هاش به تاپ تاپ افتاده بود. منتظر اومدن مریم بود. تا اینکه در ماشین باز شد و خانمی که عکسش رو توی فیسبوک دیده بود، سوار شد. بوی عطر مست کننده هم فضای ماشین رو پر کرد. تا چند ثانیه هیچ کدام هیچ چیزی نگفتند. مریم لباس بسیار بسیار شیک و زیبایی پوشیده بود. استاد هم کلی به خودش ادکلن زده بود و سعی کرده بود خودش رو تو دل مریم جا کنه.
سلام. احوال شما؟ (استاد بود که سکوت رو شکست)
وای من هنگم. نمیدونم که چی باید بگم. مگه میشه بد باشم وقتی کنار تو ام؟!
فدای مهربونی هات. جداً یعنی من اینقدر تو دلت جا شدم؟
باورت نمیشه، اصلاً تو یک فرشته ای. تو این یکی دو هقته، خیلی خوبم. خیلی زیاد. بعد از اینکه بابام فوت کرد، دیگه هیچ وقت اینقدر خوشحال نبودم!
خدا پدرت رو بیامرزه. کجا بریم حالا؟
هرجا تو بگی عشقم. فرقی نداره.
بریم جایی شام بخوریم؟
من که گشنه ام نیست. چیزی هم نمیتونم بخورم. اما اگه تو دوست داری، باشه عشقم.
خوب منم گشنه ام نیست. حالا بزار راه بیفتیم ببینیم چی میشه....
ماشین استاد راه افتاد و چند دقیقه بعد کنار خیابان ولی عصر متوقف شد. زد کنار و به مریم کفت دلم میخواد نگاهت کنم. وقتی رانندگی میکنم نمیتونم خوب نگاهت کنم. نیم ساعتی توی ماشین حرف زدند و تمام شیشه ماشین رو بخار گرفت.
دست مریم توی دست استاد بود و استاد صورتش رو به صورت مریم نزدیک کرد و اولین بوسه رد و بدل شد.
قلب استاد خیلی تند میزد. تن مریم داغ داغ شده بود. دلش میخواست استاد بهش بگه بریم یه جای خلوت و ...
استاد هم سراپا خواستن شده بود. اما جرات نمیکرد تو اولین دیدار پیشنهاد هم خوابی بده!
چند دقیقه گذشت و بالاخره با خودش کنار اومد و گفت: راستی میدونستی من یک شرکت مهندسی هم دارم؟
اوهوم. آمارت رو در آوردم.
ای شیطون. میخوای بریم اونجا که دنج باشه و راحت تر باشیم؟
بریم. مشکلی پیش نمیاد؟
نه. چه مشکلی؟!
مریم به هدفش نزدیک تر میشد. اما یک چیزی خیلی آزارش میداد. شک کرده بد که از استاد باید انتقام بگیره یا نه. چون استاد، صادق ترین مردی بود که تو عمرش دیده بود. خیلی از چیزهایی که به ضررش تمام میشد رو گفته بود. همه چیز رو رک و راست به مریم گفته بود. از ازدواجش و زندگیش و ... همه چیز رو گفته بود و مریم با علم به اینها باز جلو اومده بود. هیچ بدی به اون نکرده بود و فقط و فقط محبت از طرف استاد دیده بود. نمیدونست که ضربه آخر رو بزنه یا ......
ادامه دارد...
مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من
کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی
شده بود که در نقاشیهایم هم متوجه نقص عضو او نمیشدم و همیشه او را با
دو چشم نقاشی میکردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچهها و مادر و
پدرشان با تعجب به مامان نگاه میکردند و پدر و مادرها که سعی میکردند
سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند،
متوجه این موضوع می شدم و گهگاه یادم میافتاد که مامان یک چشم ندارد.
یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یکدفعه گریه کرد. مامان او
را نوازش کرد و علت گریهاش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.
مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریهاش را بگیرد. مامان
دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا
میرود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت میکند. برادرم اشکهایش را پاک کرد و
دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم
و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن
را آن زمان فهمیدم.
موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی که
دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده
بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم
مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود
و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.
با دیدن نقاشی اشکهایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و
مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.
گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشیهایم شما را کامل نقاشی میکنم.
گفتم: از داداش بدم میآید و گریه کردم.
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشکهایم را پاک کرد و گفت
عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها
واقع بینتر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست میبینند ولی
دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، میبینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر
است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشیهایت را درست بکشی.
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان
رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوالپرسی با مامان علت آمدنش را جویا
شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر
پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلمهای پسرم را
میشناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلمها نشسته بودند. خانم مدیر
اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.
به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن
ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفهای کرد و با مامان دست داد.
لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات
شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه
معلمهایی که میشناخت هم احوالپرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت
آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی
دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من
نمی دانستم ...
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می
شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت:
فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است.اینطور نیست؟
معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و
این بار با دودست دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم
خداحافظی کرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالیکه داخل راهروی خانه لیلی میکرد، آمد
و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمرهاش را نشان داد.
معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش
خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم
بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر
من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی
گریهام را بگیرم.داداشم گفت: چرا گریه میکنی؟ گفتم آخه من یه دخترم
برای پدری که بنزین را ریخت روی دخترش و او را چسباند به بخاری تا زنده زنده بسوزد، دیر است خواندن این یادداشت
برای پسری که سر پدرش را با کارد کند آشپزخانه برید هم دیر است، برای شوهری که
همسرش را با بالش خفه کرد و....
برای خیلی از آنها که روی تخت بیمارستان خوابیدهاند و مغزشان پوسیده دیر است یا
آنها که پرستارها دستهایشان را با دستمال به میلههای تخت بستهاند تا خودشان یا
دیگران را نکشند، دیر است یا آنها که ساکنان کم سن و سال قبرستان شدهاند و زیر
خاک خوابیدهاند.
برای خیلی دیر است این یادداشت؛ گرچه روزگاری که دیر نبود هم نوشتیم و گفتیم و
آنها نخواندند و نشنیدند، اما برای خیلیها هم هنوز دیر نشده است. خیلیها هنوز
این راه را شروع نکردهاند، خیلیها هم در ابتدای راهند و آنقدر جلو نرفتهاند که
نتوانند برگردند.
شکارهای شیشه را میگویم؛ همانها که براساس پژوهشها، دو سال پس از آغاز مصرف
شیشه، از هر 10نفرشان، هشت نفر حتما میمیرند؛ همانها که گفته میشود پس از شش
ماه مصرف شیشه، آسیبهای جبرانناپذیری به مغزشان میرسد و سبب ساز جنون و مرگشان
میشود.
آنها نمیدانند یا باور نمیکنند که مافیای مواد مخدر از سالها پیش آنها را نشان
کرده و دربارهشان مطالعه کرده است و به همین خاطر چوب حراج به شیشه زده است و آن
را از کیلویی 80 میلیون تومان در اوایل دهه 80 به کیلویی دو میلیون تومان در ماههای
اخیر رسانده است و برای تبلیغات دروغ دربارهاش، مثل ریگ پول خرج میکند.
همان تبلیغاتی که به ورزشکارها قول کاهش وزن سریع و انرژی بیحد دادهاند، به جوانهایی
که اهل ورزش نبودهاند قول افزایش میل جنسی و شادی که همیشه در حسرتش بودهاند و
به زنها و دختران جوان قول مانکن شدن را.
همان تبلیغاتی که روزگاری در خلأ اطلاعرسانی و اعلامخطر، به باشگاههای ورزشی و
آرایشگاهها هم رسید و در گوش مشتریهای آینده شیشه دروغ گفتند که این ماده
اعتیادآور نیست و میتواند جای مخدرهای خطرناک دیگر را بگیرد؛ همان تبلیغاتی که به
مشتریهایشان چشم بند زدند تا جان کندن مصرفکنندگان کهنه کار شیشه را نبینند.
ما سالهاست درباره شیشه مینویسیم و هشدار میدهیم، به شما گفتهایم که جنون و
بدبینی میآورد و به همین دلیل معتادانش، خبرسازهای صفحات حوادث روزنامهها میشوند،
به شما گفتهایم که هنوز روش درمانی معینی برای درمانش وجود ندارد و شیوه ماتریکس
(شیوه درمانی بر پایه تغییر سبک زندگی با هدف ایجاد تغییرات رفتاری معتادان در
طولانی مدت) نیز که در خیلی از مراکز ترک اعتیاد استفاده میشود، منطبق بر مشابه
استانداردش که در کشورهای دیگر به کار میرود نیست، ما به شما خیلی از حقایق را
گفتهایم، اما....
شیشه بیداد میکند، شکارهایش را دیوانه میکند، رنج میدهد
و میکشد. ما هشدار میدهیم، میگوییم، مینویسیم، فریاد میزنیم، برخی میشنوند و
خیلیها هم نمیشنوند، اما میدانید نکته غمانگیز کجاست؟ خیلی از آنهایی که
شکارهای بالقوه شیشه محسوب میشوند، اصلا اهل روزنامه خواندن نیستند و صدای ما به
گوششان نمیرسد و هشدارهایمان را نمیبینند و بیخبر میمانند و به همین خاطر است
که میگوییم حالا دیگر به جایی رسیدهایم که باید هشدارهای مربوط به شیشه را از
صفحات روزنامهها و خبرگزاریها بیرون بکشیم و به اندازه خیلی از اخبار زرد که هر
روز و هر ساعت از دهانها به گوشها و از گوشها به دهانها میرسند، تکرارشان
کنیم.
فکرش را بکنید اگر هر کدام از شما که این یادداشت
را میخوانید به یک نفر که گمان میکنید در خطر اعتیاد به شیشه است خطر را گوشزد
کنید، امروز هزاران هزار هشدار رد و بدل میشود؛ هزاران هزار هشداری که شاید یکیشان،
زندگی جوانی را عوض کند.
دوست عزیز ! بعنوان یک انسان این نامه را به هر که دوستش داری ارسال کن شاید یک نفر و فقط یک نفر با خواندنش اسیر این ماده نشود
دیشب دیر خوابیده بود . با وجودیکه صبح قشنگی بود ، زیاد حوصله نداشت
چای داغ تو دستش بود که صدای زنگ موبایلش اومد معمولا موبایلش زیاد زنگ نمیزنه .یعنی کیه ؟ اه ه شاید معاون دفتره بازم کارای بیخودو الکی
Wow صدای یه دوست خیلی خیلی خوب .
ولنتاین مبارک
چه قدر خوشحال شد . به فال نیک گرفت .
هنوز کسایی هستند که دوستش دارند و هیچوقت فراموشش نمیکنن. یه کم از خودش خجالت کشید که دیر به دیر احوال این دوستو میپرسه.پیش خودش گفت درسته که کلی مشکل توزندگیش داره ولی اینکه بخواد خودشو از همه دور کنه به نتیجه ای نمیرسه .
از اینکه روز خوبی رو شروع کرده بود شاد بود . به امید روزهای خیلی خیلی قشنگ برای یک دوست خیلی خیلی مهربون.
به عروسک آهنربایی که روی در یخچال چسبیده بود نگاهی کرد و با انگشتش سر اروسک رو نوازش کرد. یک عروسک پارچه ای که موهای خز مانند داشت. هیچ وقت از یاد نبرده بود که این عروسک، یک یادگاری از دوستیه که مدتهاست خبری ازش نداره. یک سوغاتی!
در یخچال رو باز کرد، پاکت آب پرتقال رو برداشت و از کابینت پایین یک بطری شیشه ای سفید رنگ که نوشته های آبی لاجوردی دکه خیلی تلخه! همیشه تلخی الکل بود که فکرش رو منحرف میکرد، نه درصد الکل یا حتی حال مستی. قهوه خیلی تلخ رو هم دوست داشت. بدون شکر. چون تلخی قهوه هم اسب سرکش فکرش رو به تااشت رو بیرون آورد. نصف لیوان رو از مایع داخل بطری پر کرد و با آب پرتقال لیوان پر شد. رفت و روی کاناپه لم داد. کنترل تلویزیون رو برداشت. یک دور همه کانالها رو چرخ زد و برنامه ای که بتونه از فکر درش بیاره، پیدا نکرد.
یک جرعه از لیوان رو مزه مزه کرد و فهمید
خت از سرزمین افکار تلخ و شیرین دور میکرد و به سرزمین افکار خنثی میرسوند. افکاری که توش تنها بود با ماشینها. با اجسام بی جان. بدون عشق، بدون دل، بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن.
اما اون شب، تلخی الکل، اسب سرکش چمباتمه زده در صحرای زیبای گذشته رو رم نداد و همچنان لحظه لحظه اون خاطرات از جلوی چشمش رد میشد. تلویزیون خاموش شد و صدای موسیقی در سالن پیچید. یک موزیک قدیمی کلاسیک. یادش افتاد که ماهها فقط و فقط کلاسیک گوش کرده بود!! چرا؟ دلیلش رو هم خوب یادش بود...
چراقهای سالن خاموش شد. عقربه های ساعت در جهت مخالف یکدیگر بودند و بزرگته سعی کرده بود خودش رو هفت برسونه. پرده رو کنار زد و صندلی رو کنار پنجره گذاشت. هوای بیرون سرد بود؛ اما هوای خونه، گرم. خیلی گرم. آنقدر گرم که احساس میکرد هر لحظه آژیرهای اعلام حریق به صدا در میان. لیوان دیگه خالی شده بود.
قدیما وقتی اینطوری میشد، اشک از کنار چشمهاش سر میخورد و میرفت به سمت لبش، مزه شور گریه، اونو به خودش می آورد که داره گریه میکنه و صورتش رو پاک میکرد. اما اون شب یک قطره هم اشک نریخت. لیوان دوم، لیوان سوم، و از اون به بعد آب پرتقالی در کار نبود! فقط و فقط ودکا بود و دهان سر شده! ودکای گرم، در هوای گرم اتاق، و منظره شهر که زیر پای اون بود. ترافیک بزرگراه از اون بالا پیدا بود. در تعجب که این موقع شب، این همه ماشین اینجا چکار میکنند؟!! شاید اونها از پایین اون رو میدیدند که حالا دیگه از گرما، همه لباسهاش رو هم در آورده بود. نور آبی لوستر وسط سالن، باعث میشد که همه چیز رو آبی ببینه، حتی دستهای لرزان خودش رو.
بطری شیشه ای هم خالی شد. خواب در کار نبود. مستی در کار نبود. شاید هم بود و اون، این مستی رو قبول نداشت! رفت توی اتاق خواب. در بالکن رو باز کرد. هوای سرد بیرون مثل وحشی های قحطی زده حمله کردند به سمت تو. اما اون، همونطور لخت رفت بیرون. سردش نبود! چرا؟! چون اونجا نبود. در صحرای زیبا و سر سبز خاطرات تلخ و شیرین گذشته بود. در حال دویدن. در ظهر دلنشین بهاری. اما در بالکن سرد، برف هم میبارید. تصمیمش رو گرفت. میخواست پرواز رو هم تجربه کنه. سعی کرد از لبه بالکن بره بالا که پاش لیز خورد از عقب محکم خورد زمین. کف بالکن افتاده بود. به خودش اومد. دید که سردشه. خندید. تصور اینکه یک آدم لخت، داره از لبه بالکن میره بالا و از عقب افتاده توی کف بالکن براش خیلی خنده دار بود. احساس کرد که زیر سرش، گرم داره میشه. دستش رو برد زیر سرش و آورد بیرون. دستش که تا چند دقیقه پیش، زیر نور آبی لوستر سالن آبی بود، حالا زیر نور ماه قرمز به نظر میومد!
به سختی خودش رو به حمام رساند. دوش آب گرم رو باز کرد و نشست زیر دوش. گریه کرد. اشکش، با خونش و آب گرم قاطی شد و بعد از چند دقیقه از صحرای زیبای خاطرات تلخ و شیرین گذشته، به شهر مصیبت زده بی فکری رسید.
فرمانده سپاه گفته جنگ ایران و اسراییل اجتناب ناپذیره.
اسراییل هم راه به راه داره میگه من میزنم ایرانو! منتظر اوکی آمریکا هم نمیمونم و خط قرمز بی خط قرمز.
![]()
نوستراداموس گفته 2012 آغاز پایانه! یعنی آخر زمان شروع میشه و دهن هممون سرویسه!
مایاها هم که یه همچین چیزایی گفتن.
اوضاع اقتصادی هم که در حد انفجاره! اگه همین الان بهمون بگن دلار 10.000 تومان، تعجب نمیکنیم! روز به روز هم قیمتها متفاوته.
بنزین هم که دیگه هر قدر بخوای بزنی، نمیتونی بزنی! امروز تو پمپ بنزین خواستم 60 تا بزنم، گفت 30 تا بیشتر نمیشه بزنی!! ظاهراً تا آخر ماه هم همینطوره.
گوگل هم که شنیدم داره فیلتر میشه و البته جیمیل که شد!
حالا با این تفاسیر، چرا من لحظه آخر خداحافظی با خواهرم که رهسپار فرنگه (استرالیا)، نباید احساس کنم که این آخرین باریه که دارم میبینمش؟!!
اشکهای خواهر، اشکهای پدر، بغض در گلو گیر کرده مادر، و اشکهای در رخت خواب من، همه و همه بخاطر این حس بود که شاید دیگه دیدار مجددی در کار نباشه.
شما ها هم بدونید، قدر این لحظات رو بدونید، شمایی که هی میای و کامنت میذاری و سعی میکنی خودت رو اینجا خالی کنی، من از اینکه کامنتهات رو بخونم نه عصبانی میشم و نه خسته، حتی وقتی که خبری ازت نیست نگرانت هم میشم! جان وین عزیز، از این لحظه هات استفاده کن، شاید فردایی نباشه! شاید...
بدرود
آغاز پاییز
آغاز فصل رنگارنگ
آغاز ماه مهر و مهربانی، بر همه شما مبارک.
روزهاتون رنگارنگ و شبهاتون زیباو گرم، و خوابهاتون رنگی باد!
روز، روزگار خوش است و روبراه.
همه چیز بر وفق مراد.
بدرود

میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره.
میدونم که خودم رو دارم اذیت میکنم.
میدونم که یک کتاب خوب، با خاطرات خوب رو که خودم مینوشتم و رقم میزدم رو دارم میبندم.
میدونم که سریالی رو دارم تمام میکنم که شاید سالهای سال، دیگه فرصت ایجاد همچین خاطراتی رو نخواهم داشت.
میدونم که فقط یک خر، میتونه همچین حماقتی رو در حق خودش بکنه.
میدونم که تو رو هم اذیت میکنم.
میدونم که مثل ماهی که از آب در آوردنت، بال بال زدی و من نفهمیدم که چی میخواستی بگی.
میدونم که هر وقت خواستی حرف بزنی، زدم تو دهنت که نگو.
میدونم که فصل قشنگ سریال جذاب و دوست داشتنی تو رو هم دارم تمامش میکنم.
میدونم که میتونستیم سالهای سال این سریال رو ادامه بدیم و این کتاب رو روز به روز پر برگ تر کنیم.
میدونم که سنگ دلم و تو رو درک نمیکنم.
میدونم که تو برای من کارهایی کردی که برای هیچ کس نکردی.
میدونم که با من خاطراتی داری که با هیچ کس نداشتی
میدونم که این خاطرات رو با هیچ کس دیگه هم نمیتونی داشته باشی.
میدونم که ذجرت دادم، درکت نکردم، نباید بهت شوک وارد میکردم و ....
همه اینها رو میدونم.
اما نمیدونم چرا، هیچ وقت منو نفهمیدی. هیچ وقت حال و هوام رو ندونستی. هیچ وقت نفهمیدی که من فقط نباید تو رو درک کنم. من باید خودم رو هم درک کنم. من باید خیلی ها رو درک کنم. من، من نیستم. من تنها نیستم. من توی یک جزیره با تو تنهای زندگی نمیکنیم. زمان و مکان منو درک نکردی و نمیکنی.
حالا، کتاب رو بستم. اما یه تیکه از روحم رو جایی گذاشتم که نپرس!!

یادم باشد که روز روزگار خوش است!
همه چیز رو براه و بر وفق مراد و خوب!
تنها دل ما دل نیست!!! آره تنها دل ما دل نیست......
تمام.
دلم نمیخواد به زبون بیارم.
دلم نمی خواد که بگم.. خسته شدم.
تنهام
تو درک کردن خودم تنهای تنهام
همه رو باید درک کنم.
اما هیچ کس منو درک نکنه.
جالب اینجاست که گاهی وقتها خودم هم خودم رو درک نمیکنم!
خودم، خودم رو آزار میدم با درک نکردن خودم.
جالبتر اینجاست که تا کمی خودم رو درک میکنم، همه شاکی میشن!
خسته شدم از این وضعیت.
تیر خلاص!
هی آه میکشی تا شاید گرفتگی دلت همراه نفسی که از سینه ات اخراج میکنی، بیرون بره. اما خودت هم خوب میدونی که این راهش نیست!
چه میشه کرد، عواقبش رو باید طی کرد. باید این روزها بگذره. باید روزهای کهنگی های هرچند زیبا و دوست داشتنی رو از دلت بیرون کنی تا شاید، رنگی نو با همون کهنگی ها بسازی!
چقدر پیچیده گفتم!! مثل یک خونه تکونی میمونه. باید وسایل رو بریزی بیرون، همه جا رو تمیز کنی، وسایل رو دوباره مرتب و درست بچینی تو. حتماً نباید وسایل نو خرید. با چیدن دوباره همون خاطره ها، همون آدمها، میشه رنگی نو گرفت.
شاید هم من اشتباه میکنم. شاید باید برای همیشه از شر این آه مشیدنها راحت شد. مرگ یکبار و شیون یکبار!
با فکر کردن به این حقیقت، یک آه بزرگتر بیخ گلوم رو میگیره و ...
تا جایی که فهمیدهام قرار نبوده اینقدر وقتمان را در آخورهای سرپوشیدهی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشتهای بیمرز.
قرار نبوده تا نم باران زد دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.
قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخنهای مصنوعی، خندههای مصنوعی، آوازهای مصنوعی،دغدغههای مصنوعی.
حتماً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگنوردی مصنوعی در سالن میکنند به جای فتح صخرههای بکر زمین.
هر چه فکر میکنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهایمان در رقابتهای تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود… باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود.
یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…
قرار نبوده اینهمه در محاصرهی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،
قرار نبوده این تعداد میز و صندلیِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد،بیشک این همه کامپیوتر و پشتهای غوزکردهی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛
تا
به حال بیل زدهاید؟ باغچه هرس کردهاید؟ آلبالو و انار چیدهاید؟ کلاً خسته
از یک روز کار یَدی به رختخواب رفتهاید؟
آخ
که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست… این چشمها برای نور مهتاب یا نور ستارگان
کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای
ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیر ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده
نشدهاند.
قرار نبوده خروسها دیگر به هیچکار نیایند و ساعتهای دیجیتال بهجایشان صبحخوانی کنند. آواز جیرجیرکهای شبنشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتنما تا قرص خوابلازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همهی دار و ندار زندگیمان، همهی دغدغهی زنده بودنمان.

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سیسال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستارهها نخوابیده باشیم.
قرارنبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یکبار هم بیواسطهی کفش لاستیکی / چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما ازآنجا، صورتک زرد به نشانهی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.
چیز زیادی از زندگی نمیدانم، اما همینقدر میدانم که اینهمه "قرارنبوده"ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگیمان را آشفته و سردرگم کرده… آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم از هیچ چیز راضی نیستیم اما سردر نمیآوریم چرا؟
عصر یک روز گرم تابستانی، ماه رمضان، اکثریت مردم آبادی روزه بودند و یواش یواش خودشون رو برای افطار آماده میکردند.
یک روز بسیار گرم رو پشت سر گذاشته بودند.
بعضی ها هم جلوی تلویزیون نشسته بودند تا مسابقه های کشتی رو ببینند.
ناگهان صدایی بلند و لرزشی بزرگ، و دیگر هیچ!
قسم میخورم که هیچ کدام از آنها نمیدانستند آخرین لحظات آرامش را طی میکنند. مرده ها، نمیدانستند آخرین نفسها را دارند میکشند و عزادارها نمیدانستند، آخرین لحظات با هم بودن را طی میکنند.
اسمش را نمیدانم، قهر خدا، سرنوشت شوم، عذاب الهی، نمیدانم شما چه مینامیدش، من میگویم پایان!
یاد پست دیروزم افتادم، دیروز نمیدانستم که عصر زلزله در راه است و فقط برای اخطار دادن به خودم، و دوستانم آن پست را نوشتم. اما دیشب، وقتی شنیدم که چه شده، فهمیدم حقیقت را باید باور کرد.
هر لحظه، ممکن اس آخرین لحظه باشد.
لحظه را دریابید.
لحظه را در خواهم یافت!
بدرود