یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

مقصر

گرمای آفتاب آنقدر زیاد بود که تک تک موهای سرش مثل یک سیخ سرخ شده دست نوازش گر رو میسوزوند.

نوازش گر مردی بود با دستهای نه چندان قوی که جنازه بی جان زن رو در گرمای سوزان تابستانهای کویر نوازش میکرد و در دلش اندوه نا توانی رخنه کرده بود.

زن دیگر تاب و توان تحمل این همه فشار رو نداشت و در یک تصمیم نه چندان ناگهانی، به زندگی نه چندان قابل تحمل اما پر غم، ناگهانی پایان داده بود.

اما مرد دیر رسیده بود. نه چندان خیلی دیر اما دیر.

نوازشگر به نوازشش ادامه میداد و مردم با بهت نگاه میکردند. زیر لب از هم میپرسیدند مرده؟ و بعضی ها با آب و تاب جواب میدادند که آره بابا! نیم ساعتی هست که اینجا افتاده. بعضی ها هم با حسرت سری تکان میدادند و تایید میکردند مرگ نه چندان دلخراش زن را.

همه با افسوس میگفتند بیچاره دختر جوان! اما هیچ کس نگفت که دخترک راحت شد و بیچاره نوازشگر که آخرین نوازشهای عاشقانه اش را تقدیم به موهای مثل سیخ سرخ، داغ شده دخترک کرده.

هیچ کس سیلاب اشکهای پنهانش را ندید.

زن مرده بود و مرد اول راه دراز غم

نوازشگر با هر دستی که روی موهای زن میکشید، خاطره ای را مرور میکرد. خاطره ای نه چندان خوب.

و افسوس میخورد. افسوسی که  ...

شاید باید کاری میکرد.

نمیدونست اشتباه اون بود؟

مطمئن نبود.

اما مثل خیلی از ما ها که همیشه خودمون رو مقصر میدونیم، اون هم خودش رو مقصر میدونست.

و مقصر واقعی هم بی خبر، و شاید هم مثل خیلی از ماها که خودمون رو هیچ وقت مقصر نمیدونیم، خودش رو مقصر نمیدونست!

اینها دیگه مهم نبود.

مهم این بود که زن مرده بود. و شاید این هم مهم نبود!!

 

ببند درو که ....

بعضی وقتها باید گفت که:

لطفاً در مستراح دهانت رو ببند تا بوی گند فضولات افکار احمقانت فضای دوستی هایی که فکر میکردیم هست رو متعفن نکنه.

خیلی ها لیاقت دوستی و دوست داشته شدن رو ندارند.

البته باید مثل یک استاد بزرگ، همه رو بخشید.

............

بدرود

بی رنگ....

والا چی بگم!

موندم تو حمکتش. یکی باید درد بکشه و یکی دیگه از بی دردی ندونه که چیکار باید بکنه.

یکی لنگ دو زار پول و اون یکی نمیدونه با اون همه پول چیکار کنه.

یکی در یخچالش رو باز میکنه و از تنوع انواع خوردنی ها گیج میشه و آخر هم نخورده بر میگرده، یکی دیگه نون خشک هم گیر نمیاره بخوره و از گشنگی میمیره!

حکمت این همه تضاد رو نمیفهمم. یعنی با وجود تو قابل درک نیست برام.

اگه هستی و عادلی، چرا این همه نا عادلی؟!

اگه هم نیستی که...

...........

دلم گرفته.

دلم از نسلی که مهمترین حرفهای دلشون رو تایپ کردند و نگفتند، گرفته.

خسته و دلگرفته، به این فکر میکنم که، شاید، باید بودنت رو ببرم زیر اون علامت همیشگی!

............

تقصیر تو نیست.

تقصیر من هم نیست.

نمیدونم کی، کجا، کِی، چجوری، چرا و با چه وسیله ای، آنچنان ضربه ای به دلم زده که که همه چیز رو سیاه و سفید میبینم. دلم لک زده برای رنگ زندگی. شاید اون ضربه بود که سلولهاش تشخیص رنگ زندگی رو برای همیشه کور کرد و من زندگیم بی رنگ شده.

نمیدونم.

...........

بدرود

آتش در ...

فردا تولد گلپسره

رفت توی 6 سالگی و ...

مثل باد گذشت.

عمر ما هم داره مثل باد میگذره و احتمالاً از زندگیمون اون طور که باید لذتی نبردیم و نمی بریم و ...

بیخیال.

نیومدم که بعد از چند وقتی که نبودم از این حرفها بنویسم.

اومدم بگم که دارم به این نتیجه میرسم که بودن ما در مکانهای مختلف و زمان های مختلف همچین بی حکمت هم نیست. گاهی وقتها گلگی میکنیم از اینکه چرا اینطوری شده و چرا اون طوری شده و ... ولی اگه کمی دقت کنیم و موضوع رو با دقت بررسی کنیم اون حکمت رو پیداش میکنیم.

نمونه اش همین هقته گذشته. تقریبا کل هقته رو سر یک پروژه خارج از تهران بودم. یک روز که خسته شده بودم گفتم که من دیگه سر این پروژه نمیرم و قرار شد همکارم فرداش رو بره تا من بیام شرکت و هم استزاحتی داشته باشم و هم کمی از کارهای تلنبار شده شرکت رو انجام بدم. آخر شب بود که اون همکار عزیز اومد و گفت که من مطمئنم که اگه فردا تو نیای، کار انجام نخواهد شد. لطفاً تو هم بیا.

من هم آخرش با اکراه قبول کردم و قرار شد صبح زود بریم دوباره سر اون پروژه و بعد هم بکوب برگردیم یک جلسه دیگه تو میدان ولیعصر.

توی انبار اون کارخانه بودیم که یهو یک صدایی اومد و دیدیم که اون طرف انبار آتش سوزی شد و یک نفر هم آتش گرفته و داره میدوه! همه هم فقط داد میزدند و خودش هم جیغ میزد و میدویید. این همکار من هم هی داد میزد میگفت بشین و ندو!

تو یک آن تصمیم گرفتم و بلند شدم و دویدم به سمت اون بنده خدا. حولش دادم و انداختمش روی زمین. بعد هم با دستم سعی کردم آتش رو که تمام پاش رو گرفته بود رو خاموش کنم و موفق هم شدم. بعد از خاموش شدن این بنده خدا بقیه هم جرات پیدا کردند و اومدند و آتش رو خاموش کردند.

اون روز کلی با خودم فکر کردم و تنها چیزی که ذهن خسته من از این ماجرا استباط کرد این بود حکمت بودن من اونجا این بوده که شاید سوختگی این بنده خدا کمتر بشه.

اما اگه من نمیتونستم اون رو نجات بدم و اون مرد میسوخت، آیا من باید عذاب وجدان میگرفتم که چرا نتونستم؟

یا حتی اگه اون بنده خدا هم یکی از کارگرهای من بود، آیا من باید عذاب وجدان میگرفتم؟

جواب این رو نمیدونم.

.............

بدرود

بی فکری.....

بی فکری

دلم لک زده برای بی فکری

برای رهایی از هرچی فکره که مغزم رو مشغول میکنه.

از صبح تا شب و حتی توی خواب افکار مختلف و چالشهای گوناگون فکر و ذهنم رو درگیر میکنه و یادم نمیاد که کی آخرین لحظات بی فکری رو سپری کردم.

یک سال پیش، دو سال پیش، ده سال پیش و یا حتی خیلی عقبتر.

اصلاً یادم نیست کی و کجا بی فکری رو تجربه کردم و حالش رو بردم.

این روزها هم که بیشتر از روزهای قبل.

روز به روز بیشتر.

صبح رو با یک نگرانی خواص که نمیدونم چیه و از کجا نشات گرفته شروع میکنم و تا شرکت رو با افکار مختلف و حرفهای مختلفی که تو ذهنم آماده کردم رانندگی میکنم و میرسم به مقصد.

هنوز وارد نشده به چالشهای قبلی چندتایی اضافه میشه و اکثر مواقع تو مسیر این موبایل چند بار زنگ میخوره و چند چالش دیگه و چندین فکر دیگه به مغزم اضافه میکنه.

کامپیوتر روشن میشه. اولین صفحه ای که باز میشه کنترل پنل وبلاگه و یادگاری هایی که صبحم رو رنگینتر میکنه! کامنتهایی که مجوز نمایش نگرفتند و یادگاریی که نمیدونم تا کی قراره هر روزم رو با اون شروع کنم. نظری که قراره آنقدر جلوی چشمم بمونه تا نقشش پررنگ و پررنگتر بشه و شاید، فقط شاید من درس بگیرم از گذشته!

صفحه بعدی هم صفحه سایت مثقال و قیمت روز دلار و یورو. آنها هم این روزها مثل خیلی از نمودارهای دیگه دارند میرن بالا و با هر نوسان رو به بالای اونها بد دل پاره میشه.

خدا رحم کنه. کاش لااقل این یکی بیاد پایین!

صفحات بعدی هم وبلاگ چندتا از همسایه هاست که این روزها اونجا هم اوضاع بهتر از اینجا نیست.

تو ایمیلهای کاری و غیر کاری هم چیز به درد بخوری پیدا نمیشه.

روزی چندتا جلسه کاری و سرکشی به چندتا پروژه که لحظه به لحظه اونها هم خروار فکر رو جاری میکنه به مغزت.

آخر نمیدونم کی این مغز من منفجر میشه. فقط این رو میدونم که مغز عجیبیه. چون هرچی بیشتر دارم افکار مختلف میریزم توش، بیشتر داره تشنه این تنشها میشه.

اون خسته نشده، اما من دلم لک زده برای یک ساعت بی فکری.

بی فکریی که دیگه الکل هم برام به ارمغان نمیاره.

اون لورازپام هم فکرم رو آروم میکنه اما خالی، خیر!

شما هم همینطور شدید؟

آخرین بار کی بی فکری رو تجربه کردید؟

به راستی زندگی چیست؟

به راستی زندگی چیست؟

زندگی آیا همین لحظات زیبا و گرم از هم دور بودن نیست؟

آری، دور بودن هم زیباست. هم زیباست و هم گرم!

از تو دور بودن را دوست دارم زیرا که به یاد نمی آورم خنکای نسیم نفست وقتی با نفسم گره میخورد، آیا بوی تعفن امروز را میداد یا من مست از مزه لبهایت بودم و هیچ بویی را جز بوی با هم بودن نمی فهمیدم.

آن روزها گذشتند. روزهایی که کم بودند و تکرار نشدنی. خاطرات آن روزها هم روز به روز کمرنگ تر میشوند و تنها لکه ننگی که بر بدنه خصوصی هایم گذاشتی مانده و من هر روزم را با مرور آن تهمت شروع میکنم و ساعت به ساعت به بهانه اینکه رنگی بر آن لکه کشیده باشی سرکی میکشم و میبینم که ذهی خیال باطل! لکه تا ابد پا برجا خواهد بود.

آری عزیز سابق، چه آسان و بی فکر ضربه ای زدی به عمق وجود بی پایانم که لکه تبدیل به سنگ نوشته ای شده که شاید کتیبه ای شود برای آیندگان. آیندگانی که نمیدانم در جایگاه قضاوت خود چه حکمی برای من و تو صادر خواهند کرد.

به فلسفه وجود من و تو اگر فکری کنند، حکمشان چیزی نیست جز حماقتهای پی در پی من و تو و البته گردش نا متناظم چرخ گردون.

اما من در این هنگامه گرم و خیس از بی تو بودن، به چیزی نمی اندیشم جز اینکه به راستی زندگی چیست!

زندگی شاید همین لحظه دلتنگیست، شاید همین لحظه پر از فکر!

گفتم فکر، دلتنگ بی فکری ام. ای کاش برسد زمانی که بتوانم بی فکری را تجربه کنم بدون هیچ محرکی. بدون هیچ کاتالیزری. بدون هیچ و پر از هیچ.

گرم است

خیلی گرم

گرم تر از آن شبی که فقط یک شب بود.

گرم تر ظهر جهنم.

گرم تر آتش شعله ور

گرم تر از آغوش سردت!

خدایت نگهدار

می ارزه؟

سلام

صحبت تو خونه یکی از همسایه ها از این بود که قل بخوریم، تا لبه های تیزمون صیقل بشه و بهتر بتونیم قل بخوریم، (تکه گم شده) و اینکه آیا اون نتیجه نهایی ارزش این همه ذجر کشیدن و قل خوردن رو داره یا نه، که تلنگری شد به ذهن همیشه مشوش من که آیا واقعاً اون چیزی که بخاطرش داریم خودمون رو میساییم، ارزشش رو داره یا نه.

یه سری به زندگی خودم و ساییده شدنهای خودم زدم.

خوب فکر کردم و چند مورد رو بررسی کردم

اولی که ..... نه! ارزشش رو نداشت.

اولی منظورم یک شخص نبودا! حالا نیایین گیر بدین که کی بود و چی شد و ...

منظورم اولین سایش بود. نتیجه اش اون موقع برام جالب بود اما حالا میبینیم که نه! ارزشش رو نداشت.

دومی..... ای! اون هم ای! ولی خداییش برای یک تنبلی مثل من، باز هم ارزشش رو نداشت.

.....

همینطور چند مورد رو بررسی کردم و دیدم که بعضی ها آره و بعضی ها هم نه.

حالا بد نیست تو هم با خودت خلوت کنی. ببینی چی رو داری از دست میدی، و در ازای اون قراره چه چیزی رو بدست بیاری و آیا ارزشش رو داره؟

هزار تا حرف دیگه تو دلم بود که الان دیگه وقتش نیست.

باشه برای بعد

بدرود

گفتم، گفت

گفتم حالش خوب نیست. به کمک احتیاج داره. الان موقع تنها گذاشتنش نیست.

گفت کی حالش خوب نیست؟!

گفتم چه سوالیه میپرسی! معلومه. یعنی واقعاً تو نمیدونی کی حالش خوب نیست؟

گفت نه والا! یعنی میتونم حدس بزنما! اما مطمئن نیستم

گفتم بهتر بگم. کی حالش خوبه؟ تو این اوضاع همه حالشون بده. مگه نه؟

گفت آهان! پس اینو بگو. اما خوب تو منظورت از بین اون همه کیه؟

گفتم چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که نباید تنهاش گذاشت!

گفت فکر کنم تو خودت هم یکی از همون همه باشیا؟! نه؟!

گفتم خیلی باهوشیا!! معلومه که حالم من هم خوب نیست. معلومه که من هم نباید تنها بمونم!

گفت مگه تو الان تنهایی؟! تو که هیچ وقت تنها نمیمونی که!

گفتم درست میگی. من تنها نیستم و تنها نمیمونم. اما اونایی که تنها میمونند و به من احتیاج دارند چی؟

گفت تو دوباره خودت رو تحویل گرفتی؟! فکر کردی کی هستی؟ چرا فکر میکنی به تو احتیاج دارند؟

گفتم خوب احساس میکنم. حس من معمولاً درست میگه

گفت برو بابا تو هم با حست! اون احساست به هیچ دردی نمیخوره.

گفتم بهم داره بر میخوره ها!! این چه جور حرف زدنه؟ من برای....

پرید وسط حرفم و گفت مثل اینکه یادت رفته من هم یک وجه از خودتم! من و تو یکی هستیم. من یک شخصیت دیگه از خودتم که از فرط تنهایی نشستی داری باهام مشورت میکنی و درد دل. میدونم چه مرگته. نگران نباش. زندگی جاریست! مگه حرف خودت نبود؟

 

ریشه عشق...

نگران

عاشق

چشم ناپاک

خسته

زخمی

رنجور و رنج دیده

تنها

نگران

دلنگران

ناراحت

گرمازده

خسته

غرق در موسیقی

گیج و سر در گم

مثل نتهای موسیقی که بالا و پایین داره، مثل نتهای رومئو و ژولیت که آرام شروع میشه و غم همه جاش رو میگیره و بعد به اوج میرسه و زبان به شکوه باز میکنه، حال من هم از سر درگمی و نگرانی، به شکوه رسیده.

یک عذاب وجدان لعنتی بیخ گلوم رو فشار میده و نمیزاره که خوب فکر کنم.

احساس میکنم که باید ......

فکر که مینم میبینم باید به احساسم گوش نکنم و خفه خون بگیرم.

سکوت کنم و به موسیقی گوش کنم.

کاش میشد ازت خبری گرفت.

کاش میشد این نتها رو نوشت

کاش میشد این نتها رو خوند.

اگه نمیشه، باید گوش کرد و ....


زخم خورده

کاش ما آدمها یاد میگرفتیم وقتی عصبانی هستیم، وقتی یکی حالمون رو گرفته، حتی وقتی میخواهیم سر به تن یکی نباشه، منصفانه حرف بزنیم و جوری رفتار نکنیم و چیزی نگیم که چند روز بعد راه برگشتی برامون نمونده باشه.

کاری نکنیم که چند روز بعد، یا حتی چند سال بعد شرمنده اون رفتارمون باشیم.

چیزی ننویسیم و تهمتی نزنیم که این نوشته سالهای سال جلوی چشم مخاطبش بمونه و مثل یک نیشتر قلبش رو به درد بیاره و آه از نهادش در بیاره که یعنی یک نفر میتونه اینقدر بی انصاف باشه؟!

کاش....

کاش ما آدمها میفهمیدیم که ما هیچی نیستیم.

هیچی نیستیم که کسی بخواد نسبت به ما...

بیخیال

من هم الان زخم خورده ام و باید یاد بگیرم که چیزی نگم که فردای پشیمونی شرمنده بشم.

بدرود

شنیدی؟

شنیدی میگن من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه؟

شنیدی میگن کوری، عصا کش کور دگر شود؟!

شنیدی میگن به اینجام رسیده؟!!

شنیدن میگن خلایق، هر چه لایق؟!!!

اگه اینها رو شنیدی، این رو هم بشنو که .......

اصلاً ولش کن.

نشنو!

در گوشت رو بگیر.

چشمت رو هم ببند.

اونجا یکی وایساده، یا آغوش باز، میگه به مرگ خوش آمدی!

خدا بیامرزتت.

همین.

همه چی آرومه....

همه چی آرومه

من چقدررررررر خوشحـــــــــــــــــــــالم!!!

آنقدر آرومه و خوبه که امروز چهلم پدر بزرگ بود و من اینجام!

اینجام یعنی اونجا نیستم!

یعنی نرفتم.

یعنی کار داشتم.

یعنی حالم از خودم به هم میخوره.

یعنی شرمنده پیرمرد شدم.

یعنی پیر مرد که دیگه رفت، شاید شرمنده روحش شدم!

یعنی.....

نمیدونم.

اصلاً معنیش رو نمیدوم.

یعنی اینکه یک فلوچارت باید درست کنم که توش راه رو نشون بدم.

یعنی اینکه یکی از همسایه ها گفته آه و ناله نکنم.

پس من هم نمیکنم.

اما خداییش این دنیا غر زدن نداره؟!!!

نداره؟!!!!

جون من نداره؟!!!

باشه. اگه میگی نداره من هم لال میشم.

............

بدرود

چون خسته ام، در اوج آرامش مصنوعی لورازپامــــــی!!!

بالا و پایینهای زندگی

زندگی بالا و پایین خیلی داره

خیلی زیاد

یه روز میری به اوج

یس روز هم با کله سقوط آزاد!

بعضی وقتها یه اتفاق به ظاهر بد، تو رو بالا میکشه. و بعضی وقتها هم یه اتفاق به نظر خوب، تو رو میکوبه زمین.

مثل اخراج از اون شرکت کوفتی که کلاً مسیر زندگی منو عوض کرد و اون اتفاق به ظاهر بد، از من یک آدم موفقتر ساخت.

یا مثل یک عشق ممنوعه که ظاهرش عشقه و زیبا، اما همچین به موقعش میکوبتت زمین که برق سه فاز از کله ات میپره و یهو میبینی که وسط صحرای نا کجا آباد زندگی داری دست و پا میزنی.

یا مثل یک مریضی که به هوای درمانش یک مریضی بدتر رو کشف میکنند و خوبش میکنند و یا از اون طرف یک پول قلمبه که به دست میاری و توی مسیری خرجش میکنی که 4 برابر اون پول رو از جیبت میبره!

خلاصه که این بالا و پایین ها کلی به زندگی هیجانهای خوب و بد میده اما اگه عقلت کار کنه میتونی از همین ها استفاده کنی و به خودت بگی با تجربه.

البته پدر این تجربه هم بسوزه که آدم رو میسوزونه تا یه چیزی بهت یاد بده.

.............

راستی، اگه بگم نفرین نکن چون نفرین به خودت بر میگرده حرف بدی زدم؟

یا اگه به یه مریض بگم که شاید اینها برگشت اون نفرینها به خودت باشه و لطفاً از این به بعد نفرین نکن حرف بدیه؟!

نمیدونم چرا من بخاطر گفتن این حرف مجبور شدم که بگم بابا بیخیال! با خودم بودم. ببخشید. گُه خردم!

...................

عشق هر قدر هم که بزرگ باشه، جلوی رود خروشان زندگی رو نمیتونه بگیر و نمیتونه سدی بسازه سر راهش.

پس زندگی رو عشق است که پویاست!

بدرود



لورازپام 10

میشینی جلوی تلویزیون، ساعت 9 شبه. یک سریال کمدی بعد از مدتها تو رو به خودش جذب کرده و تقریباً هر شب تماشا میکنی.

ساختمان پزشکان.

خل بازی های منشی سریال برات خنده داره و خنده رو به لبهای تو و بقیه میاره.

اما امشب حواست نیست!

همه میخندند، تو هم همراه با اونها میخندی، اما اگه یکی ازت بپرسه چی گفت که خندیدی، نمیدونی!

چون الکی خندیدی. چون فیزیکی اونجا بودی اما ذهن و روحت، نچ!

کجا بود؟

چرا؟

مگه....؟

ای بابا. تکرار و تکرار و تکرار.

روزها میان و میرن. تفاوت تو با فرهاد 2 سال پیش چیه؟

هیچ.

جز اینکه کارت گرفته.

سرت شلوغ شده.

اما هنوز روحت اینجا نیست!

بقیه هم میخندند به نبودنت.

میخندند به حرفهات.

میخندند به کمبودهات.

میخندند به زندگیت.

میخندند به تو و همه زندگی لعنتیت.

مهم نیست.

بزار بخندند.

بزار تو هم دلغکی باشی برای خنده اونها.

چاره دردت هم توی جیبته!

از توی جیبت درش میاری.

یک لیوان آب، قرص رو میندازی بالا

زندگی دوباره رنگی میشه.

تو دوباره بیخیال میشی.

میخندی به منشی، که خل بازی در میاره!

اینبار نه به حرفهای اون منشی، نه به بدبختیه خودت و نه به هیچ چیز دیگه ای، فکر نمیکنی.

بیخیال همه میشی و با جماعتی که شاید اونها هم مثل تو درد دارند و الکی میخندند، میخندی.

ببین دیازپام 10 خورانده ان خلق را!

..............................

.................

.....................


آغاز تابستان

خرداد هم رد شد.

خرداد پر حادثه!

همیشه خردادها برای من جذاب بوده و البته چند سالی هست که خاطرات تلخ هم راهشون رو به خردادها باز کردند.

همیشه 2 خرداد رو میگم یادش بخیر.

یاد اون همدلی و اون شادی ملی.

5 خرداد هم که تولدمه و تولدم هم همیشه مبارکه

تازه این سالها هم همش دو جشنه و دو کیکه و ... (خردادیه دیگه! باید هم دوتایی باشه!)


اما امسال یه غم بزرگ به خاطرات تلخ خردادهای دیگه اضافه شد.

اون هم غم از دست دادن پدربزرگ.

خوب زندگیه دیگه. همه رفتنی هستند.

نوبت من و تو و حتی جان وین هم میشه!

مگه نه؟

22 خرداد هم که یه غم دیگه است.

در رابطه با اون خیلی گفتند و گفتم و میگویند. پس دیگه من چیزی نمیگم.

خرداد دو سال پیش هم یه خاطره بده دیگه داشت که ...

.......

بیخیال.

بخندین به روی دنیا تا دنیا بهتون بخنده.

بدرود

عشق....

عشق همه زندگی ما نیست.

عشق همه چیز نیست.

اگه دیدی عشق کنترل زندگی رو گرفته دستت، بدون که یه جای کار میلنگه.

بدون که کار دستت میده.

.......


پدر بزرگ مرد

پدر بزرگ مرد

از بس که جان ندارد.

تا آخرین لحظه ایستاد

به روی پای خود ایستاد.

آخرین گلگی هایش از دنیا این بود که این روزها باید دستم را روی زانویم بگذارم و بایستم!

پیرمرد 86 ساله از من محکمتر می ایستاد!!

خدایش بیامرزاد.


ملاقات ممنوع

حالم خوب نیست.

نمی گذارند که حالم خوب باشد.

نه آدمها، نه روزگار و نه سرنوشت.

همه و همه دست در دست هم کمر به گرفتن حال من بسته اند!

پدر بزرگ، 9 روز است که در ملاقات ممنوع جان میکند!

به معنای واقعی جان کندن را در ملاقاتهای دزدکی دیدم!

در نگاهش و رفتارش التماسی بود برای رهایی.

با دستانش و گفتار بی صدایش از نوه اش میخواست که رهایش کند.

این تفسیر من بود و دیگران.

اما آیا واقعیت نیز همین بود؟

یا اینکه پدر بزرگ بعد از مرگ اول و برگشت مصنوعی، خواستار برگشت واقعی بود؟

نه من میدانم و نه تو.

زجر میکشد یا نمیکشد، میخواهد برگردد یا برود، درد دارد یا ندارد، حرف دارد یا ندارد، اینها همه سوالهاییست که ذهن خسته و به گل تشسته من و دیگران را پر کرده.

هیچ کس نمیتواند سوالی را جوابی در خور بدهد.

دکتر میگوید از نظر من زجر یعنی درد، و من نمیدانم که ذجر میکشد یا نه.

حتی اگر درد نمیکشد و ذجر پزشکی در کار نیست، آیا روحش آرام است؟

پاسخ من به این سوال نه است.

اما بین علما مثل همیشه اختلاف است!

اما من که عضوی از آنها نیستم، با مغز بی عقلم میگویم که حال همه ما بد است.

پدر بزرگ

فرزندانش

عروسها و دامادها

نوه ها و حتی نتیجه ها

همه ما بد هستیم حتی اگر به مانند دلقکی باشیم که میخندد!

و حال من شاید از بقیه بدتر.

درد من تنها پدربزرگ در بستر نیست.

درد من یکی دو تا نیست.

مغزم گنجایش این همه فشار را ندارد.

مغزم گنجایش سوال و جوابهای عیال را ندارد.

مغزم توان فکر کردن به کارهای عقب افتاده را ندارد.

مغزم معیوب است.

معیوبش کردند.

تخت کنار پدر بزرگ خالیست.

پیر مرد 86 ساله نگران بود که چرا وقتی میخواهد بایستد ، دستش را تکیه گاه میکند.

نگران بود که چند ماهیست که سخت می ایستد.

آیا من و تو هم میتوانیم تا 86 سالگی روی پای خود بایستیم؟

تخت خالی منتظر کیست؟

منتظر من نیست؟!

کاش باشد.

دلم آی سی یو میخواهد.

دلم ملاقات ممنوع میخواهد.

مرا ملاقات ممنوع کنید که از همه خسته ام و دلبریده.

 

سفر غیر مطرقبه!

بابا بزرگم سکته کرده.

هم مغزی و هم قلبی.

حالش هیچ خوب نیست.

میرم شیراز

دعا کنید.

بدرود

همه معشوقهای من.....

نمیدونم تا حالا اینطوری شدین که دلتون بخواد بی بهونه، بهونه گیری کنین؟

تا حالا دلتون خواسته که الکی گریه کنین؟

تا حالا از دیدن یک انیمشن کوتاه، توی فیس بوک، آنقدر حسرت بدل شدین؟

توی اوج کار داشتن و گرفتاری، با خودت میگی که چند دقیقه ای یه سری به فیسبوک میزنم و یه چک میلم میکنم تا حال و هوام عوض بشه، صفحه فیسبوکت رو باز میکنی و به یک انیمیشن میرسی، تا ته میشینی و نگاه میکنی و به خوشبختی یک شخصیت کارتونی حسودیت میشه!

بابا این دیگه نوبره به خدا.

حسادت به یک خیال؟!!

دله دیگه.

الکی الکی میره جاهایی که نباید بره.

یهو فیلت یاد هندستون میکنه و نتیجه میشه اینکه اولین پست خرداد رو با حسرت شروع میکنی.

ولی دنیا زیباست. لحظه ها زیبا هستند و من هم از این لحظات زیبا میخوام لذت ببرم.

درسته که وقت ندارم و خیلی گرفتارم این روزها، اما گاهی وقتها باید حتی ساعت 8:40 شب هم که شده یه استراحتی به خودم بدم و بیام اینجا فریاد بزنم که آهای مردم دنیا، دوستتون دارم.

بگم که اینقدر الکی خودتون رو اذیت نکنین.

بگم که دلم برای همتون تنگ میشه اگه یه روز بمیرم، پس نمیمیرم.

بگم که دل برای شماها که اینجا رو میخونین هم تنگ میشه، پس میام و الکی مینویسم.

بگم که دلم برای اون دوستم که میومد و بهم فوحش میداد تنگ شده. درسته فوحش های بد و کاف دار بهم میده، اما اون رو هم دوست دارم.

رو دلم مونده که بهش بگم جان وین عزیز، دنیا ارزش این همه حرص و جوش رو نداره. بابا بیخیال. بخند به روش تا از رو بره! نمیدونم مشکلت با من یا کلاً مشکلت چیه، اما میدونم که هر چی که هست با این راههایی که پیش گرفته بودی بدترش میکردی.

میخام به همه اونهایی که دلم رو شکستند هم بگم دوستتون دارم.

اصلاً من همه رو دوست دارم.

مشکلیه؟

خوب خردادی ها همینجوری هستند دیگه!

من هم خردادی  باید چندین معشوقه داشته باشم.

همتون عشق منین.

همه همتون.

پیر و جوون و زن و مرد!

بهونه دادم دستت جان وین.

بیا حالش رو ببر.

اسکوپ کاریم عوض شده.

رفتم تو کار عشق و عاشقی و عشق ورزیدن به همه!!

راه زندگی همینه. پیداش کردم.

بدرود.