وقتی که دلتنگ میشی و نمیدونی که چجوری از زیر این همه نگرانی ها چند دقیقه ای شونه خالی کنی، چیزی جز یک موسیقی آرام بخش میتونه آرومت کنه؟
بهتر بگم مگه چیزی هم هست؟!!
زندگی افسرده کننده ما انسانها روز به روز داره دشوارتر و پر فشار تر میشه. مخصوصاً ما ایرانی ها و مخصوصاً ماهایی که توی این دود داریم زندگی میکنیم!
هوای آلوده، جیبهای خالی، فکرهای آلوده و فرهنگ آلوده تر.
روز به روز هم داریم بیشتر به خودمون فشار میاریم تا شاید این هشتی که در گرو 9 داریم آزاد بشه و بتونیم تکونی به خودمون بدیم.
دغدغه همه شده اینکه امروز رو چطور رد کنند. اصلاً کسی نمیتونه به آینده اش فکر کنه و برای آینده ای که بود و نبودش هم حتی معلوم نیست برنامه ریزی کنه.
این شده زندگی خیلی از ماها.
……
این صدای دزدگیر ماشین هم که داره از این پایین میاد داره اعصابم رو خورد میکنه!
ده دقیقه است داره یک ریز میزنه و همه هم مثل من بی تفاوت فقط سعی میکنند صدا رو نشنوند و تو دلشون بد و بیراه میگن!
جالبه که این بی تفاوتی ما آدمها نسبت به صدای دزدگیر ماشینها بست داده شده به همه اتفاقات و حتی همه آدمها.
خود من تا همین چند سال پیش شاید اگر میدیدم کسی توی خیابون افتاده بهش کمک میکردم. شاید همین پارسال هم.
اما حالا!
بعید میدونم.
این بچه های دست فروش سر چهارراه ها همیشه از کنار شیشه ماشین من که رد میشدند کاسب رد میشدند. اما دیگه مدتهاست که اونها هم با دست خالی از کنار شیشه ماشین رد میشن.
فکر که میکنم میبینم که برنامه ریزی روان شناسانه خوبی پشت بعضی از اتفاقات بوده که نتیجه اش شده این که مردم جیکشون هم در نمیاد و همه مشغول زندگی خوب خودشون شدند!!!
چقدر هم خوب!
بعد بعضی از کشورهای دوست میخوان از این اقدامات بنیان شکن که تو ایران انجام میشه رو کپی کنند و میکنند اما میبینند نتیجه اونی که اینجا میشه نیست.
نمونه اش همین کشور دوست آمریکای جنوبی. که 10 روز بعد از ایران اومد و یارانه هاش رو هدفمند کرد، اما مملکتش رو آشوب برداشت و آخر هم عقب نشینی کرد.
یکی نیست به اون رییس جمهور اسگلشون بگه که مرد حسابی مگه الکیه؟! اینجا که میبینی 100 تا کار روانشناسی انجام شده تا نتیجه شده این! فکر کردی به همین راحتی میتونی بنزین رو گرون کنی؟!
خداییش این دولت تو هرچیزی اگه کم کار بوده باشه تو این قلم کارش درسته. خوب تونست همه رو ….
یه سری به خودتون بزنین. ببینین شما هم همینطور بی تفاوت بودین قبلاً؟!!
یاد یک داستانی افتادم.
البته معذرت که کمی بی ادبیه اما شنیدنش خالی از لطف نیست.
یه حاکمی یه روز دستور میده که 2 نفر بایستند در دروازه شهر و هر کسی که میخواد بره بیرون رو ترتیبش رو بدن!
تعدادی از مردم شهر شاکی میشن که آخه این چه حکمیه؟! اما اکثریت میگن که بابا حالا ما که نمیخوایم بیرون از شهر بریم که بیخیال!
حاکم هم به اون اقلیت گوش نمیکنه و اون دو نفر رو میزاره دم دروازه شهر.
اوایل روزی 4 یا 5 نفر بیشتر بیرون نمیرفتند. بقیه هم یا خجالت میکشیدند و یا یواشکی میرفتند که کسی نفهمه.
بعد از مدتی هر کسی حاجی میشد و میرفت کربلا و پارچه میزدند دم در خونش مردم میفهمیدند که آره دیگه!
یعد هم میدیدند که سرشناسهای شهر هم به این قانون احترام گذاشتند و به اون دونفر… و رفتند و کارشون رو انجام دادند و اومدند.
اونهایی هم که خجالت میکشیدند استناد میکردند به بقیه و خجالتشون میریخت و آره و اینا!
تا اینکه روز به روز صف اونهایی که میخواستند بدن و برن بیرون از شهر بیشتر میشد. دیگه مردم حسابی کفری شدند و رفتند پیش حاکم شهر.
تظاهرات و داد و بیداد. شعار میدادند که بابا بکنش رو زیاد کن!!
بجای اینکه بگن قانون رو بردار شعار میدادند که بکن رو زیاد کن!
………..
از کجا به کجا رسیدم!
میخواستم بگم که شجریان گوش کنین تا روحتون نوازش بشه رسیدم به…
خردادی بهتر از این نمیشه!
بدرود
در روزنامهء" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت
عنوان "هدیهء عاشق"به مسابقه گذارده می شود که دربارهء" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه
های اروپایی است می باشد.
خلاصه قصه چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب
مشغول تفریح و دلدادگی
بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با
نگاهش می فهماند که چقدر مشتاق آن دسته گل است. عاشق بدون
ملاحظه، خود رابه آب می اندازد و گل را به سوی معشوقش می اندازد و می گوید "فراموشم
نکن" وخود به دیار
نیستی می رود، از آن پس، آن گل را "گل فراموشم مکن"می نامند.
در این مسابقه بزرگانی مثل" رشید یاسمی "و "وحید دستگردی"شرکت
می کنند ولی برنده مسابقه ایرج میرزا می شود که شعر زیر را می سراید:
عاشقی محنت بسیار کشید/تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب/که فلک دسته گلی داد باب
نازنین چشم بشط دوخته بود/فارغ از عاشق دل سوخته بود
گفت وه وه چه گل رعنا ئیست/ لایق دست چو من زیبائیست
زین سخن عاشق معشوقه پرست/جست در آب چو ماهی از شست
خوانده بود این مثل آنمایهء ناز/ که نکویی کن و در آب
انداز
باری آن عاشق بیچاره چو بط/ دل بدریا زد و افتاد بشط
دید آبیست فراوان ودرست/ بنشاط آمد ودست از جان شست
دست وپایی زد و گل را بربود/سوی
دلدارش پر تاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو / ما که رفتیم بگیر این گل تو
بکنش زیب سر ای دلبر من / یاد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن/ عاشق خویش فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما / که ز خوبان نتوان جست وفا
عاشقان را همه گر آب برد/ خوبرویان همه را خواب برد
روزها دارن تکراری میشن. این تکرار و ثابت بودن همه چیز برای یک خردادی مثل این میمونه که....
داشتم جمله بالا رو کامل میکردم که یه جرقه تو ذهنم منو به خودم آورد و دیدم که این خبرا هم نیست!
زندگی خوبه و ارزش ادامه رو داره، حتی اگه بهت خبرهای بد بدن. حتی اگه درکت نکنند. حتی اگه هوا روز به روز سمی تر بشه. حتی اگه همه چیز روز به روز گرونتر بشه. حتی اگه همه جا رو دروغ پر کنه.
زندگی زیباست. زیبایی رو باید با تمام وجودت بغلش کنی و حالش رو ببری.
...........
بدرود
دوست نداشتم پست اول زمستون رو با قر قر شروع کنم.
اما…..
از کمر درد و فکر درد دارم به خودم میپیچم!
تصور اینکه خونه مادرت 2 تا کوچه پایین تر باشه و مادر بزرگ و پدر بزرگ هم باشن و دعوت شده باشین برای مهمونی شب یلدا اما تو تک و تنها توی خونه خودت بشینی و تنهایی فال حافظت رو بخونی و تنهایی ….
متنفرم ازش.
همین!!!
salam.
in payiz ham mesle hameye payizhaye ghabli sofrasho jam kardo be tarikh peyvast.
khodayish payize bi orzeyi bud o har kari kard tabestun ham ghablan karde bud. akhe payize bi barun ham shod payiz?!!
engar in ruza hame yad gereftan vazayefeshuno anjam nadan, hatta payiz!
vali khob etefaghaye khubo shirin ham dasht, mage na?! khub fekr konin, yadetun umad ya begam?! begam? begam?
emshab ham ke shabe yaldast o tu asemune kasife in shahr az vasate dudo abr mahtab dare jelve gari mikone.
yaldaye mahtabitun khande barun.
in post mobile neveshte o fenglish,
bedrud azizan.
از صبح تا حالا تو شوک این بنزین لیتری ۷۰۰ تومان موندم!
چه میشه گفت جز اینکه :
۷ مرحله تا مدیریت جهانی با پول امام زمانی و درایت ولایی و مدیریت ا ن:
۱- هدف مند شدن یارانه ها /
۲- علف مند شدن سفره ها /
۳- توکف مند شدن شمال بروها / 
۴- هکف مند شدن قیافه ها /
۵- تلف مند شدن مستضعفین /
۶- نجف مند شدن علما /
۷- شعف مند شدن رهبر /
بر محححححححححححمد صلوات ...
دست خودم نبود.
نمیدونم چرا وقتی بهم گفت با دختر مردم رفتی رستوران، تو دلم داشتم میخندیدم.
میخواستم بلند شم و یه قر بدم و بگم دختر مردم، پکرم کرده، امسال از هر سال عاشقترم کرده...
اما دیدم اگه بلند بشم قر بدم دیگه حتماً با یک ضربه چاقو کشته خواهم شد....!!
میدونه بابا میدونه، خود شیطون بلاش میدونه که من کشته قد و بالاشم!!
هاها
اگه دوست داشتین یاد قدیما بکنین و به این اثر شاد از استـــــــــــــاد شماعی زاده گوش کنین، میتونین از اینجا دنلود کنید.
.........
خنده همیشه مهمون لبهاتون باشه دوستان خوبم.
بدرود
فرهاد٬ وقتی ناراحتی و عصبانی٬ همش به خودت بگو آروم باش. آروم باش. آروم باش...
به خودت بگو اینها احمقی بیش نیستند و این حماقت رو به اونها ببخش!
اما چه کنم با غرور شکسته شده توسط حماقت؟
تا کی باید ببخشم؟
حتی بدون معذرت خواهی و ندامت!
اما فرهاد آروم باش.
اونها احمقی بی چشم و رو بیش نیستند.
حماقت نشانه بد بودن نیست. شاید فقط احمق باشند!
از این که بخوام برای دوستانی که نظر میدن توی وبلاگ محدودیتی بزارم هیچ وقت خوشم نیومده و هنوز هم خوشم نمیاد.
دوستانی هم که با ناسزا و تهمت بنده رو مورد لطف خودشون قرار میدهند رو هم آزاد میگذاشتم تا شاید عقده های درونی شان رو اینجا خالی کنند و فقط مواقعی که کار به فحاشی های ناموسی و گاهاً توهین به بقیه میرسید نظر رو حذف میکردم یا جوابی در خور میدادم.
همیشه عقیده ام این بوده که بالاخره این دوستان روزی به خود خواهند آمد و با نخواندن این تراوشات مغز خسته من روح لطیف و فکر زیبای خودشون رو به آرامش خواهند رساند.
اما زهی خیال باطل. دوستان تمایل دارند که این تراوشات رو میل نمیاند!
برای اونهایی که نظرشون اینه که این نوشته ها تراوشات قسمت خواصی میباشد ، حرفی ندارم جز اینکه نوش جانتان.
ظاهراً شما به خوردن این تراوشات علاقه ای خواص دارید و برای همینه که بیخیال اینجا نمیشی!
از بقیه دوستان معذرت میخوام این پست فقط شامل اونی میشه که اینگونه فکر میکنه و اینگونه نظرش رو میده.
.................
متاسفانه از این به بعد نظرها بدون تایید من نمایش داده نخواهد شد و بعضی از نظرها هم حذف خواهد شد.
بدرود
خیلی وقت بود که ننوشته بودم.
حقیقت اینه که دلیلی برای نوشتن نبود و خودم هم مشغول بودم و حتی گاهی هم چند خطی مینوشتم و پاک میکردم.
سرم رو گرم کردم و زندگی رو توی مسیری انداختم، یا شاید هم افتاده شده، که سکوتم رو توی اینجا به دنبال داشته.
اما امروز روزی بود که از صبح ذهنم درگیر بود و دلم میخواست بیام و آنقدر بنویسم که خالی بشم.
ولی خوب باز هم کار و کمی هم وبگردی فکرم رو مشغول کرد تا شاید باز هم ننویسم.
خوب آخر هم با دیدن یک فیلم مستند آنقدر حالم بد شد که دیدم رنگم شده مثل گچ و نفسم بالا نمیاد.
توی این هوای تمیز و فرح بخش که تنگی نفس رو برایم به دنبال داشت دیدن این فیلم کلی دردم رو بیشتر کرد و به من یاد آوری کرد که به کجا داریم میریم!
فیلمی که اصلاً دیدنش رو بهتون توصیه نمیکنم که هیچ، توصیه میکنم مثل من وسوسه نشین تا بفهمین کجا و میون کیا زندگی میکنین!
بعد از فیلم جنایت سعادت آباد که جلوی خودم رو گرفتم و ندیدم، حالا این یکی توی کرج اتفاق افتاده و ...
.........
کجا داریم میریم؟
چه بر سر ما انسانها آمده؟
سنگ دلی تا کجا؟
تا این حد؟
حالم خوب نیست.
لعنت به من که با کنجکاوی الکی روح و روانم رو به این روز انداختم.
اما بد نیست که هر از گاهی تلنگری به خودمون برنیم و بفهمیم که به کجا رسیدیم!
.............
بدرود
........
پسرک به منبع صدا رسید. یک دختر بچه کوچولو که یک فلوت رو داشت به زیبایی تمام مینواخت. پسر بچه مات و مبهوت به دختر که سفیدی صورتش توی نور ماه درخششی ویژه داشت نگاه میکرد و دختر کوچولو هم با لذت و استادی تمام به آفریدن نظم در سکوت شب ادامه میداد. پسرک با احتیاط به دختر کوچولو نزدیک میشد. میترسید که دختر کوچولو غیب بشه و دیگه هیچ وقت نتونه دوباره پیداش کنه. از طرفی هم فکر میکرد داره خواب میبینه و با نزدیک شدن به دختر کوچولو حتماً از خواب بیدار میشه. از اون لحظاتی بود که دوست داشت برای همیشه جاودان بشه و تا ابد بخوابه.
ولی کششی عجیب از طرف دختر بچه با فلوت سحرآمیزش اونو به سمت خودش میکشوند و پسر بچه شیطون که حالا جادو شده بود دل رو به دریا زد و دختر کوچولوی سفید درخشنده رو لمس کرد.
دختر کوچولو غیب نشد و موسیقی همچنان جادو میکرد.
پسر بچه جلوی دختر کوچولو نشست و زل زد توی چشمهای معصوم دختر نوازنده. دختر نگاهش رو از زمین به چشمهای پسرک دوخت و همچنان به نواختن ادامه داد.
...........
شب بود. اما همه جا روشن بود. ماه روشن از همیشه بزرگتر بود و با نور سفید و زیباش همه جا رو روشن کرده بود. ماه از همیشه بزرگتر بود. آنقدر به زمین نزدیک بود که فکر میکردی با دست میتونی بگیریش.
از اون شبهایی بود که پلنگ رو به خیال به دست آوردن ماه به کوه میکشونه.
پسر بچه که همیشه از تاریکی شب میترسید از لای درختهای سر به فلک کشیده به سمت نور میرفت. پاییز بود و زمین پر از برگهای خشک به زمین افتاده. قدمهای استوار پسر بچه روی برگ درختان ملودی زیبای امید رو بوجود می آورد. پسر بچه مست نور شده بود. مست از نور مهتاب و ملودی زیبای امید.
ناگهان صدایی به گوش آمد. صدایی زیباتر از ملودی برگها. پسر بچه ایستاد. روی صدا تمرکز کرد. صدای یک ساز بود. شاید فلوت و یا شاید یک ساز دهنی. صدا از روبرو بود. پسر بچه صدا رو از ماه میشنوید. دوید به سمت صدا و ماه. هرچه بیشتر میدوید صدا نزدیکتر میشد اما ماه هم با همون سرعت دور میشد. پسر بچه خسته شد و ایستاد. فریاد زد که نرو! نفس نفس میزد و خستگی همه وجودش رو گرفته بود..........
کم گذشت و صدای موسیقی سلولهای خسته و به هم ریخته وجودش رو جلا بخشید و آرامش دوباره به تن خسته اش برگشت. اینبار آهسته به سمت صدا قدم برداشت و ملودی امید با ملودی زیبا و جادویی مخلوط شد و کنسرت زیبایی آفرید که پسرک رو جادو میکرد!
پسرک به منبع صدا رسید و .........
نور بود و زیبایی و .....
..............
پ ن:
شاید یک روز کاملش کنم!! شاید.
بدرود
چند روزی هست که با خودم فکر میکنم تا تصمیمی بگیرم. فکر کردن و دو دل بودن من تو این شرایط باعث شده که به خودم هم فکر کنم. به این نتیجه رسیدم که خیلی فرق کردم. زمونه و اتفاقاتی که برای من رقم زده باعث شده که من کم کم به آدمی محتاط تبدیل بشم.
حقیقت اینه که چند روزی هست راهی برام باز شده که شاید رنگ زندگیم رو کمی عوض کنه اما من میترسم.
یک نمونه دیگه از این تغییر هم لغو سفر شمالم بود. من که بدون نیت میرفتم مسافرت و برای شمال رفتن حتی فکر هم نمیکردم و فقط عمل میکردم، فقط گاز میدادم تا شمال.
من کسی بودم که قبل از وارد شدن به یک راه جدید، فقط به خود راه فکر میکردم و نه مقصد. اصلاً مقصد برای من معنی نداشت. اما تو این چند روزه همش دارم به این فکر میکنم که آخرش چی میشه!
البته فکر میکردم. اما حالا که دارم این پست رو مینویسم دیگه به مقصد فکر نمیکنم و مسیر برام مهمه.
...............
وقتی عمر یک رابطه، یک رابطه عاشقانه، یک دوستی معمولی، یک شراکت، یا حتی به قول امروزی ها یک جاست فرندشیپ بسته به عمر یک ادکلن داشته باشه، هر قدر هم که تو خساست به خرج بدی و کاری کنی این ادکلن تا ابد تمام نشه، نمیتونی جلوی طبیعت رو بگیری و مانع از تبخبر خود به خودی اون بشی. یه روز یکی از طرفین که اعتقادش از همون اول این بوده که عمر این رابطه به عمر این عطر بسته است، میاد میگه بدرود. بعد به خودت میای و میبینی که شیشه خالیه!
..............
توصیه میکنم زیر دوش حمام آواز بخونید. خیلی حس خوبی بهتون دست میده. هر آوازی که دلتون میخواد. هر طور که دوست دارید.
پیشنهاد میکنم نیمه شب، وقتی همه خوابن، تو سکوت کامل بنشینید و به صدای تیک تاک عذاب آور ساعت که دلتون براش تنگ شده گوش کنید و یادتون بیاد چقدر این ساعت رو مختون بود و الان چقدر دلتون میخواد که باز هم شما باشید و ساعت!
امروز چقدر عجیب شدم!
دلم یه جوریه!
.....................
مثل روزای بارونی
یه روز دلم گرفته بود مثل روزای
بارونی
از اون هواها که خودت حال و هواشو
می دونی
اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف
بکنم
تو هم منو ، شعر منو با همه حست می
خونی
یه حالی داشتم که نگو ، یه داشتم که
نپرس
یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که
نپرس
یه جایی که می گردمو دوباره پیداش
می کنم
حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش می
کنم
اسم قشنگ شهرمو تو می دونی چی می
زارم
دونه دونه کوچه هاشو به اسمای کی می
زارم
آخه تو هم مثل منی ، مثل دلای
بارونی
وقتی هوا ابری می شه حال و هوا مو
می دونی
آلبوم : دوستت دارم
خواننده : ناصر عبداللهی
ترانه : محمد علی بهمنی
.............
چقدر مسخره است که دستهام میلرزه!
دارم بچه میشم.
این حس رو دوست دارم
حس بچه شدن و فارق بودن از همه دنیا.
وارد این راه میشم چون به بچه شدن من کمک میکنه و حسهایی رو توی من زنده میکنه که شاید دوباره منو جوون کنه.
شاید هم وارد نشدم.
نمیدونم.
باز این عقل لعنتی داره اذیتم میکنه.
کاش میشد خاموشش کنم!
بدرود
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
(محمد رضا عبدالملکیان)
.......................
عحب روزی بود امروز!
میتونید شعر زیبای بالا رو با صدای مرحوم خسرو شکیبایی از اینجا دنلود کنید و بشنوید.
خداحافظ.
به همین راحتی.
خوب نیستم
تنها نیستم
مینویسم و اونهایی که مینویسند تنها نیستند.
اگه نمینوشتم هم تنها نمی موندم.
اما تنها نبودن دلیلی برای بهبود من نیست.
خوب نیستم
نمیدونم چرا اینقدر ضعیف شدم در برابر فشارهای عصبی.
زود از کوره در میرم.
شاید هم زود نباشه.
اما بد از کوره در میرم.
آره، زود نیست اما وقتی از کوره در میرم دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنم.
اینطوری نبودم.
از خودم بدم میاد.
چون شخصیتی از من بوجود اومده که تو عصبانیت ممکنه هر حماقتی بکنه.
حتی قتل.
و این خیلی بده.
دیشب همش صحنه یک جنایت، یک قتل، یک قتل خیالی میومد جلوی چشمم و مرورش میکردم.
من این نبودم.
چرا این شدم؟
هیچ کس مقصر نیست جز خودم.
از خودم بدم میاد.
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که عصبانی ام
خیلی زیاد
اما نه
عصبانی بودم
الان دیگه نیستم
یک موزیک زیبا با شعری زیباتر گوش کردم و آروم شدم
متن شعرش رو میزارم و اگه بعداً وقت شد ترجمه هم میکنم.
اگه وقت شد.
So I found a reason to stay alive
Try a little harder, see the other side
Talking to myself
Too many sleepless nights
Trying to find a meaning to this stupid life
I don’t want your sympathy
Sometimes I don’t know who to be
Hey what you looking for
No one has the answer
They just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of my life
So I found a reason
To let it go
Tell you that I’m smiling
But I still need to grow
Will I find salvation in the arms of love
Will it stop me searching will it be enough
I don’t want your sympathy
Sometimes I don’t know who to be
Hey what you looking for
No one has the answer but you just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of my life
The first time to really feel alive
The first time to break the chain
The first time to walk away from pain
Hey what you looking for
No one has the answer we just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of your life
Hey what you looking for
No one has the answer they just want more
Hey who’s gonna shine a light?
This could be the first day of my life
So I found a reason to stay alive
Try a little harder, see the other side
Talking to myself
Too many sleepless nights
Trying to find a meaning to this stupid life
I don’t want your sympathy
Sometimes I don’t know who to be
Hey what you looking for
No one has the answer
They just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of my life
So I found a reason
To let it go
Tell you that I’m smiling
But I still need to grow
Will I find salvation in the arms of love
Will it stop me searching will it be enough
I don’t want your sympathy
Sometimes I don’t know who to be
Hey what you looking for
No one has the answer but you just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of my life
The first time to really feel alive
The first time to break the chain
The first time to walk away from pain
Hey what you looking for
No one has the answer we just want more
Hey who’s gonna make it right
This could be the first day of your life
Hey what you looking for
No one has the answer they just want more
Hey who’s gonna shine a light?
This could be the first day of my life
میشنوم
صدایی رو میشنوم که داره منو صدا میکنه.
صدای چیه؟
فکر میکنم صدای جاده باشه!
البته یه صدای دیگه هم هست.
بزار بهتر گوش کنم.
آره، صدای دریاست!
صدای جنگله!
صدای مسافرته!
جاده دستهاش رو باز کرده و میگه بیا!
پس میرم.
اینجا دیگه بارون نمیاد.
شراب نیست.
بوسه هم نیست!
پس میرم مسافرت.
چون هر چیزی رو ممکنه فراموش کنم اما خاطرات شمال محاله یادم بره!
میخوام برم دریا کنار، دریا کنار هنوز قشنگه!
.............
از تصمیم های آنی خیلی خوشم میاد.
کلی حال میکنم باهاشون.
با تصمیمها رو میگما!
..............
کنار دریای شمال می خوام که فریاد بکشم
نفس برام تنگه دیگه، یک نفس آزاد بکشم
بگم که اینجا آخرین نقطه آمال منه
دریای زیبای شمال مال منه مال منه
..............
بدرود
............
پ ن :
نرفتیم
دقیقه ۹۰ تصمیم عوض شد.
قسمت نبود دیگه. فکر کنم دریا دیگه دوستم نداره!
چند روزی هستت چیزی ننوشتم
خوب دلیلش هم کمی مشغله بود که هر از گاهی پیش میاد و مجبورم میکنه که بیشتر تمرکزم روی کارم باشه و وقت سر خاروندم هم بهم نمیده.
اما خیلی لذت بخشه که بعد از اینکه کارت رو تمام میکنه یک لیوان چایی برای خودت بریزی و یک موزیک زیبا بزاری و نم نمک خستگی رو از تنت دور کنی.
امروز صبح دوست عزیزی ازم خواست که کاری انجام بدم. قبل از اینکه بهم یگه چه کاری میخواد براش انجام بدم، خندید و گفت میدونی که کینه خیلی چیزه بدیه!
با یک لبخند زیبایی کارش رو ازم خواست و من هم خندیدم و هیچی نگفتم.
جداً این لبخند خیلی چیزه به درد بخوریه!
کافیه لبخند رو بیاری رو لبت تا 50% از کار پیش بره.
..........
فکر میکنم دلیل ادامه این زندگی احمقانه رو پیدا کردم.
دلیل ادامه این زندگی چه چیزی میتونه باشه بهتر از اینکه توی بارون سوار دوچرخه بشی و توی کوچه پسکوچه های شهر رکاب بزنی و خیسی و سرمای بارون باعث قرمز شدن نوک دماغت بشه و تو با لذت به رکاب زدن ادامه بدی.
چه چیزی میتونه زیبا تر از این باشه که لبانت رو روی لبهای یک جنس مخالف که بسیار زیبا و گیرا داره به لبهات التماس میکنه بزاری و لذت رو به تمام سلولهای بدنت هدیه بدی؟ وقتی هوا بارونی رو با دو لبوان شراب سرخ اون هم توی کوچه پسکوچه های یک شهر زیبا که همه فقط و فقط به عشق می اندیشند قاطی کنی چه چیزی بهتر از این بوسه میتونه دلیل زندگیه شیرین بشه؟
میدونم حالا کلی از شماها بهم گیر میدین که چرا زدی جاده خاکی، اما خداییش شماها دوست ندارین؟!
.............
بدرود
راستش خیلی وقتها می دونم که هستی. بودنت رو احساس میکنم.
میدونم که این روزها هم کارت شده به مویی رسوندن و بعد یهو دستگیری کردن.
خداییش فقط میخوای صدای منو در بیاری یا دنبال چیز دیگه ای هستی از این تار و مویی رد کردن؟
مثل خود من! مثل خود من که گاهی وقتها برای ترشح آدرنالین خون کسایی که توی ماشین کنار دستم نشستند و البته خودم، همچین میچسبونم پشت ماشین جلویی و حتی سر ماشین رو میکنم زیر قسمتی از کامیون جلویی و یهو میکشم بیرون، تو هم گاهی وقتها، البته اینروزها بیشتر، داری اینکار رو میکنی.
به خودت قسم که بعضی وقتها وقتی به سیم آخر میرسونی و یهو کار رو درست میکنی، قسمتی از روکش نازک شده سیم رو هم از بین میبری و اصلاً هم به این فکر نمیکنی که بابا اتصالی میکنه!
برق میگیره من بدبخت و بعد اون وقت کی باید بیاد و تکلیف این جماعت رو روشن کنه؟
نکن.
جون کی قسمت بدم؟
تو که میخوای خودی نشون بدی و بگی هستی، من هم نوکرتم، قبولت دارم، اما اینقدر من بدبخت رو اذیت نکن!
همین کار ها رو میکنی که شاکی میکنی آدم رو دیگه.
یک نمونه دیگه اش این دوستمون که ام اس گرفته. کلی بنده خدا رو اذیت کردند خودش رو آماده کرده بود برای بستری شدن تو بیمارستان، بعد یهو میای و یک کاری میکنی که نره و یک دکتر دیگه میگه اولی غلط کرد، من استاد اونم و میگم لازم نیست بستری بشی. خوب آخه نوکرتم؛ تو که میخوای این دکتره بهش انرژی مثبت بده و کار رو راه بندازه، چرا میزاری دقیقه 90؟ چرا میزاری شب قبل از بستری شدن و بعد از اون همه استرس به بنده خدا و خانواده و دوستهاش وارد کردن؟
اذیت نکن عزیز من.
نوکرتم؛ چاکرتم؛ کوچیکتم؛ بنده اتم!
کلی غر زدم
کلی سرت رو درد آوردم.
ای بابا، او که سر درد نمیگیری!
خداییش حال میکنی ها؟! اون بالا نشستی و هر کاری دلت بخواد میکنی. هر کاری! چی میشد یه روز هم منو بزاری جای خودت؟ قول میدم خراب کاری نکنم!
قول میدم فقط مشکل حل کنم. اصلاً مشکل درست نکنم. یه روز. باشه؟
پاک قاط زدم.
بیخیال.
خیلی وقت بود که دلم پر بود.
دیگه داشتم نا امید میشدم.
خودت میدونی به کجا کشوندی منو.
اما همین که الان یک قسمتی از اون همه مشکل حل شد، جای شکرت باقیه. برای بقیه اش هم باید بگم بزرگی دیگه، مگه نه؟
بگم؟ بگم؟ میگما!!
کارت درسته خدا جونم.
راستی، میشه منو از شر این آدمهای دو رو رذل و نفهم نجات بدی؟ خداییش خوشا به سعادت گوسفند! اینا از گوسفند هم کمتر شعور دارند. اگه یک لطفی بکنی و از شر اینها خلاصم کنی کلی شکرت میکنم.
دیگه......ممممممم
بزار فکر کنمممممم
آهان.
اون مشکلی که حسابی طولانی شده بود رو بیخیال شدیا! بابا نوکرتم یک کاری بکن دیگه. اونو فقط و فقط خودت میتونی راست و ریسش کنی. همون جریان پیچیدهه که کلی همه رو به هم ریخته رو میگم. خداییش اگه زودتر حلش نکنی بدجوری عدل و انصافت میره زیر سوال. من که میدونم درستش میکنی، اما زودتر دیگه عزیز جون.
دیگه اینکه......
عزیز جون من باید بگم یا بنویسم اینجا؟ بابا شاید نا محرم بیاد و بخونه خوب خوبیت نداره دیگه! خودت که میدونی. اصلاً تو دلم میگم و برات میفرستم. بلوتوث میکنم. باشه؟ روشنش کن که اومد.
روح شده بودم.
خیلی جالب بود. لذت میبردم از اینکه جسم نبودم و روح بودم.
تازه یواش یواش داشتم یاد میگرفتم که چطوری لذت بیشتری ببرم از روح بودن و یاد بگیرم که چکارهایی میتونم بکنم که اون نیروی کشش روشن شد و منو داشت میکشوند. منو میبرد به آسمون. آسمونی که پر از ستاره بود.
مقاومت کردم که از پنجره نرم بیرون.
رفتم تو بالکن.
آخر تسلیم شدم و منو کشوند بالا و از خواب پریدم.
این بود خواب عجیب دیشب من!
فکر کنم روحم از جسمم خسته شده و از این فشارها طاقتش تمام شده و میخواد فرار کنه!
چیزی غیر از این میشه برداشت کرد؟!
…………
بدرود